را از اين تنگنای تنگه هرمز و تهديدات آتی رهايی بخشند. بنابراين هنگامی که نفت باکو به خليج فارس منتقل می شد ناگزير بايد از تنگه هرمز گذشته و وارد دريای عرب می شد و با گذر از باب المندب که اکنون جولانگاه دزدان دريايی سومالی است، وارد درياي سرخ مي شد و با گذر از کانال سوئز و پرداخت حق عبور کلان به دولت مصر، کشتي های نفت کش وارد درياي مديترانه می شدند. ملاحظه می شود که چه مسير طولانی و مخاطراتی را بايد طی می کرد و وارد دريای مديترانه می شد. اکنون بدون اين مسير طولانی و پر پيچ و خم نفت به دريای مديترانه می رود. پس اين ادعای ايران غير منطقی و غير کارشناسی و احساسی بوده و در محيط بين الملل نمی توانست پذيرفته شود. اين فاصله را در نظر بگيريد، 1700 کيلومتر است بجای مسير طولانی پينهادی ايران. سرمايه گذاران غربي در منابع نفتي آذربايجان سرمايه گذاري کرده اند که انرژی را به اروپا ببرند ما پينهاد می داديم از مسير ايران عبور دهند تا در عبور انرژی در حيطه اراده سياسی ما قرار بگيرد. بنابراين به نظر من مي رسد که سياستمداران و تصميم گيرندگان بايد ديد جغرافيايي داشته باشند و از روی نقشه و ملاحظات ژئوپليتيکی برنامه ريزی کنند. از هر جهت مطالعه نقشه و جغرافيا از ملزومات برنامه ريزی است و ديدن نقشه ضرر ندارد. در هر اتحاد منطقه اي لزوم داشتن پيوستگي جغرافيايي از اهم مسائل است. در زير سازوکار های ژئواکونوميکی منطقه و ميزان تجارت خارجی منطقه نشان داده شده است. اهميت ژئواکونوميکی قفقاز  دالان (کريدور) طبيعی قفقاز حوزه دريای سياه در غرب را به حوزه دريای خزر در شرق متصل می سازد.  برای ورود به منطقه دريای خزر از سوی غرب(اروپا) بايد از دالان قفقاز عبور کرد.  در غرب اين دالان دهانه جلگه کولچيس(در غرب گرجستان، در ساحل شرقی دريای سياه) قرار دارد و در شرق اين دالان دشت شيروان (در ساحل غربی دريای خزر)، قرار دارد. گرجستان دروازه ورود به قفقاز از سوی غرب است  سه شهر مهم منطقه باکو، گنجه و تفليس در اين دالان واقع شده اند خطوط انتقال انرژی  خطوط لوله انتقال نفت و گاز حوزه خزر در حال حاضر (و نفت و گاز آسيای مرکزی در آينده) از اين دالان می گذرد:  خط لوله انتقال نفت باکو سوپسا که در سال 1999 افتتاح شد  خط لوله انتقال نفت خام آذربايجان به نام«باکو-تفليس – جيهان » که در سال 2005 افتتاح شد  خطوط انتقال گاز «باکو- تفليس – ارزروم» که در سال 2008 افتتاح شده است  عبور خط لوله گاز ناباکو از اين مسير برنامه ريزی شده است دالان قفقاز  خطوط آهن باکو – تفليس  - شاهراه ارتباطی زمينی باکو – تفليس  - جابجايی کالا و مسافر  - خطوط انتقال الکتريسيته  راههای ارتباطی زمينی، ريلی و هوايی برای ارتباط شرق و غرب دريای خزر در دو منطقه قفقاز و آسيای مرکزی  شهرهای بزرگ باکو، گنجه، تفليس عضويت کشورهای منطقه قفقاز جنوبی در ساختارها و سازمانهای يورو آتلانتيکی • اينوگيت(Interstate Oil and Gas Transportation to Europe INOGATE ) اينوگيت (ترانزيت بين الدولی نفت و گاز به اروپا) در سال 1995 به عنوان سازوکار اتحاديه اروپا در ارتباز با انتقال انرژی تشکطل شده است. اين برنامه همکاری بين المللی انرژی بين کشورهای اتحاديه اروپا، ترکيه و کشورهای ساحلی حوزه دريای سياه و خزر و کشورهای همسايه به استثنای فدراسيون روسيه و کشورهای بالتيک، را در بر می گيرد. مقر اين سازمان که وابسته به برنامه کمکهای اتحاديه اروپاست، در کی يف پايتخت اوکراين واقع است و دفتری در تفليس گرجستان دارد. اين سازمان در باره خط لوله انتقال انرژی که از ميان کشورهای اروپای شرقی و قفقاز، به اتحاديه اروپا کشيده شده است فعاليت دارد. پس از کنفرانسی که در سال 2004 در باکو آذربايجان و سپس در آستانه قزاقستان برگزار شد، اين سازوکار وارد سطح وسيعی از همکاری های انرژی در موارد زير شد: • تامين امنيت انرژی • اداره بازار انرژی کشورهای عضو براساس بازار انرژی داخلی اتحاديه اروپا • توسعه پايدار تامين انرژی • جذب و جلب سرمايه گذاری برای برنامه های انرژی منافع مشترک منطقه ای از سال 2007 برنامه اينوگيت تحت برنامه «ابتکار همسايگی اروپايی ENPI تامين مالی می شود. کشورهای عضو عبارتند از: ارمنستان، آذربايجان گرجستان، قزاقستان، بلاروس، قرقيزستان، مولداوی، فدراسيون روسيه(عضو ناظر)، ترکيه، ترکمنستان، اوکراين، ازبکستان، تاجيکستان(ساطت ويکی پديا انگليسی) گو آم GUAM گوآم سازمان برای دموکراسی و توسعه اقتصادی (که نام آن از حرف اول نام کشورهای عضو تشکيل شده) شامل کشورهای گرجستان، اوکراين، آذربايجان و مولداوی است. در اجلاس 6-7 ژوئن سال 2001 منشور اين سازمان در يالتا از سوی چهار کشور عضو کنونی بعلاوه ازبکستان (که بعد ها از سازمان خارج شد) به امضاء رسيد. مقر آن در کی يف اوکراين واقع است. بر اساس رئيس جمهور سابق اوکراين، ويکتور يوشچنکو، اين منشور موضوعات همکاری، همچون توسعه ارزشهای دموکراتيک، تضمين توسعه پايدار، ارتقای امنيت بين المللی و منطقه ای و گام نهادن در راه ادغام در اتحاديه اروپا از عمده اهداف اين سازمان است. تنها اوکراين و گرجستان در راه توسعه دموکراسی گامهايی برداشته اند. با توجه به ابتکار تاسيس جامعه کشورهای مستقل مشترک المنافع از سوی فدراسيون روسيه، گوآم به عنوان يک سازمان رودررو با سی آی اس و بخشی از استراتژی مورد پشتيبانی ايالات متحده نگريسته می شود. • تاسيس( TACIS "Technical Aid to the Commonwealth of IndependentStates) تاسيس برنامه کمکهای فنی به کشورهای مستقل مشترک المنافع(تاسيس) برنامه ای برای کمکهای خارجی و فنی است که از سوی کميسيون اروپا برای کمک به اعضای کشورهای مستقل مشترک المنافع (هم چنين مغولستان) در انتقال بسوی بازار آزاد تشکيل شده است. اکنون تاسيس در چارچوب برنامه کمکهای اروپا اداره می شود. اين سازمان در سال 1991 از سوی کميسيون اروپا برای تامين مالی کمکهای فنی به 12 کشور از اروپای شرقی و آسيای مرکزی(مشتمل بر کشورهای ارمنستان، آذربايجان، بلاروس، گرجستان، قزاقستان، قرقيزستان، مولداوی، روسيه، تاجيکستان، ترکمنستان، اوکراين و ازبکستان) تاسيس شده است. مغولستان در سالهای 1991 تا 2003 تحت پوشش اين برنامه بود، ولی اکنون تحت پوشش برنام آلا ALA قرار دارد. از سال 2007 تا 2013 چشم انداز مالی اتحاديه اروپا، کشورهای عضو برنامه تاسيس تحت پوشش کشورهای سياست همسايگی اروپايی و روسيه تحت سند همسايگی و مشارکت اروپايی خواهند بود. حجم تجارت خارجی جمهوريهای قفقاز جنوبی در سال 2006 (ميليون دلار) کشورها و مناطق منتخب حجم تجارت خارجی جمع قفقاز درصد نسبت به کل آذربايجان گرجستان ارمنستان جمع 11638 4658 2698 18994 100/00 آمريکا 297 189 132 617 3/25 ترکيه 773 647 67 1488 7/83 روسيه1526 634 122 2282 12/1 ايران 382 43 147 572 3/0 اروپا 4110 2838 1090 8039 42/3 چين 126 123 47 295 56/1



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:51 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

سلام عرض می¬کنم و خیلی خوشحال هستم که دوباره شمارا ملاقات می¬کنم و می بینم که تا یک حدی تفاهم¬نامه¬ای که در بخارست امضاء کردیم به نتیجه رسیده است. در رابطه با همکاری بین انجمن ژئوپلیتیک رومانی و انجمن ژئوپلیتیک ایران می توان گفت که هر دو انجمن به شکل عجیب؛ همزمان تأسیس شده اند و مجله های این دو انجمن به نام ژئوپلیتیک نامیده می شوند. انجمن ژئوپلیتیک ایران و انجمن ژئوپلیتیک رومانی به روابط خود ادامه خواهند داد و من فکر می-کنم¬ که این یک اتفاق خیلی خوبی است. ما با کمک آقای دکتر عزتی، دکتر حافظ نیا و آقای اکبر موفق شدیم خیلی از مقالات شما را در مجله انجمن ژئوپلیتیک رومانی به چاپ برسانیم. همچنین برای اولین بار در رومانی بعد از سال 1989، کتاب آقای دکتر عزتی تحت عنوان ژئوپلیتیک جهانی در قرن بیست و یکم را به چاپ رساندیم. جا دارد از آقای دکتر عزتی که این کتاب را در دسترس ما قرار دادند تشکر کنم چرا که این یک قدم کوچک و بسیار مهمی است به خاطر اینکه در رومانی اطلاعاتی در مورد ژئوپلیتیک ایران وجود ندارد و فکر می-کنم که در ایران هم اطلاعات کمی در مورد ژئوپلیتیک رومانی وجود دارد. بنابراین نقش اول انجمن ژئوپلیتیک این است که اطلاعات و کتابهای منتشر شده در حوزه ژئوپلیتیک و در خصوص دو کشور را در اختیار علاقمندان قرار دهد. من در اینجا در خصوص سیستم ژئوپلیتیک کشورهای مناطق خلیج فارس صحبت خواهم کرد و این برای موقعیت ژئوپلیتیک ایران بسیار مهم است. چرا که برای ایران از طرف برخی از کشورهای اسلامی مانعی در راه توسعه وجود دارد و بزرگترین مانع از طرف عربستان سعودی می¬باشد. همچنین جنگی که در یمن شمالی بوجود آمده است، تأثیری برروی این منطقه دارد. متأسفانه ایران اکنون بین دو منطقه بزرگ جنگی یعنی افغانستان و عراق قرار گرفته است. در شمال هم جنگ قره باغ وجود دارد. در ایران هم فشارهای پاکستان احساس می¬شود که محصول مهاجرت طالبان به سمت پاکستان است و از طرف دیگر مهاجرت شیعیان عراق به سمت ایران وجود دارد. جهت شناسایی مراکز قدرت منطقه اسلامی باید از وضعیت فعلی و منافعی که برای قدرتهای بزرگ در این منطقه وجود دارد آگاهی داشته باشیم. به طور مثال سعودی¬ها می خواهند مذهب خود را به طرف افغانستان و به سمت عراق تبلیغ کنند تا بتوانند رهبر این منطقه شوند و این چنین فعالیتی مانعی در راه توسعه ایران در منطقه بوجود می آورد. آقای متکی وزیر امور خارجه ایران در افتتاحیه کنفرانس خلیج فارس می¬گفتند که ایران می تواند محوری برای عبور منابع¬ خزر باشد. همچنین ایران و پاکستان را داریم که می توانند نفت را به سمت هند و شرق منتقل کنند. یک نکته مهم دیگر این است که ایران و عمان تنگه هرمز را در اختیار خود دارند و منابع انرژی که در این منطقه وجود دارد را می توانند زیر نظر داشته باشند. به خاطر اینکه کشتی¬های بزرگ نفتی از تنگه هرمز باید عبور کنند. لذا این منطقه به دلیل وجود منابع غنی انرژی، منافع قدرتهای بزرگ دنیا است. از اینرو ما می توانیم ببینیم که ایالات متحده، فرانسه، انگلیس و روسیه نسبت به ایران منافع زیادی دارند. بنابراین ایران از نظر استراتژیک بسیار جایگاه مهمی دارد. کشتی¬های بزرگ دنیا از این تنگه عبور می¬کنند و این می تواند به نفع ایران باشد وقتی که در میز مذاکرات با قدرتهای بزرگ می نشیند. در دنیای اسلام سه بازیگر مهم داریم: مصر، ایران و عربستان سعودی. یک روش برای همکاری ایران با آمریکا، حل وفصل و مدیریت جنگها در این منطقه می¬باشد. چون ما در این منطقه جنگهای زیادی را داریم. اولاً جنگی که در اسرائیل و فلسطین وجود دارد، جنگ سومالی، جنگ یمن و جنگ عراق و افغانستان و جنگ کشمیر. لذا ایران نقش بسیار مهمی برای ثبات این منطقه دارد و آن موقع شاید یک گفتگویی با آمریکا برای مدیریت این جنگها شروع شود با توجه به اینکه ایران رهبر این منطقه است. یکی از نقشه¬های آمریکا این است که یک دولت مذهبی در مکه و مدینه تأسیس کند. مکه را به طرف اردن گسترش دهد تا یمن شمالی را تأسیس کند و دسترسی عربستان سعودی به دریای سرخ را ببندد. همچنین یک قسمتی از سواحل خلیج فارس تا نزدیکهای بحرین را بگیرد. به همین دلیل است که عربستان سعودی می¬خواهد قدرت بیشتر بدست بیاورد و در این منطقه توسعه پیدا کند و بیشتر بر علیه ایران، در کشمیر، عراق، افغانستان و کشورهای اسلامی در بالکان غربی فعالیت دارد تا بتواند ایران را در بازار اقتصادی کنار بگذارد.. امروزه گفته می شود که 2 جهان وجود دارد: جهان اسلام و دنیای غرب. ولی به نظر من این تقسیم بندی اشتباه است. به خاطر اینکه ما در دنیایی زندگی می کنیم که مبادلات اقتصادی یا فرهنگی خیلی سریع انجام می¬شوند و بسیار ریتم تندی دارد و ما می بینیم که محصولات چینی در آمریکا و محصولات آمریکایی را در کشور وجود دارند. همچنین محصولات آسیایی را در اروپا می توان یافت. بر سر منطقه اسلامی یکسری تحریمات وجود دارند. تحریم آمریکایی، تحریم اتحادیه اروپا، تحریم روسیه، تحریم چین و تحریم هند. همانطور که می¬دانید در حال حاضر هند یک قدرت جهانی است و حتماً اطلاعات بیشتری در مورد هند از من دارید. به خاطر اینکه ایران و هند در تفاهم¬نامه شانگهای با هم هستند و جدیداً هند بریک را تأسیس کرده است که شامل کشورهای برزیل، هند، چین و روسیه می باشد. هند در پی آن است که رهبر این منطقه از اقیانوس هند باشد. اما هند منابع انرژی ندارد و آنوقت مجبور به همکاری با ایران است. برای ایران و کشورهای حاشیۀ خلیج فارس منطقه توسعه اقتصادی در گرو امنیت انرژی و تنگه هرمز است. در این منطقه سه مرکز قدرت خیلی مهم داریم. ایران- عربستان سعودی و هند و این وضعیت باید به گونه¬ای مدیریت شود که باعث منازعات و جنگها نشود. سه قدرت اروپایی یعنی انگلیس، آلمان و فرانسه نیز در پی منافع خود خواهان توسعه و امنیت منطقه می¬باشند. یک سیستم، سیستم پان ترکیسم است. ایران توسط ترکیه می¬تواند یک روابطی ایجاد کند که به سمت دریای سیاه و دریای مدیترانه راه پیدا کند. برای رومانی نیز خیلی مهم است که پروژه ناباکو انجام شود. رومانی از پروژه ناباکو حمایت می-کند ولی باید ببینیم که اتحادیه اروپا چه تصمیمی در این رابطه می¬گیرد. ایران برای اتحادیه اروپا بسیار مهم است. چون منابع انرژی در ایران است.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:50 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

بحث ژئوپلیتیک تروریسم موضوعی حساس است و طبیعتاً همه دنیا به این موضوع توجه خاص دارند. اگر کتاب اصول و مفاهیم ژئوپلیتیک دکتر حافظ¬نیا را که گرایش¬های موضوعی ژئوپلیتیک را مطرح می کنند، مطالعه کرده باشید، در آنها موضوع ژئوپلیتیک از دیدگاهها و مباحث مختلف بررسی شده است. مانند ژئوپلیتیک انرژی، ژئوپلیتیک زیست محیطی، ژئوپلیتیک سلطه، ژئوپلیتیک ورزش، ژئوپلیتیک هسته¬ای، ژئوپلیتیک فرهنگی و غیره، در همین ارتباط امروزه یک گرایش موضوعی دیگری در مباحث ژئوپلیتیکی تحت عنوان ژئوپلیتیک تروریسم نیز مطرح شده که ما در این جلسه به آن می¬پردازیم. تروریسم را می¬توان اینگونه تعریف کرد: یک نوع ایجاد وحشت سازماندهی شده و غیر قانونی برای صدمه زدن به منافع اشخاص و دولتها جهت رسیدن به اهداف سیاسی و یا اجتماعی مورد نظر. امروزه بیش از همه بحث تروریسم جهانی مطرح است. تروریسم، بر دولتها و سیاستهای داخلی و خارجی آنها اثر عمیقی گذاشته است. در حقیقت تروریسم جهانی، نتیجه جهانی شدن تمامی مسائل از جمله فرهنگ؛ اقتصاد، سیاست و غیره است چرا که با توجه به پیشرفت تکنولوژی امکاناتی فراهم شده که در دسترس همگان بویژه گروههای تروریستی قرار گرفته و آنها از این امکانات برای رسیدن به اهداف خود استفاده می کنند و کُنش آنها به نحوی است که تأثیرات جهانی دارد. در حقیقت می توان گفت که امروزه تئوریسین های تروریسم، جهانی فکر می کنند و جهانی نیز عمل می کنند. هدف اصلی بحث ما ریشه یابی تروریسم جهانی است؟ این گروهها برای شکل¬گیری و ادامه حیات خود احتیاج به منابع اقتصادی و فضای سیاسی و اجرایی مناسب دارند. امروزه سمبل تروریسم جهانی گروه تروریستی القاعده است. برای ریشه¬یابی شکل¬گیری این گروه اشاره می¬کنیم که در 1928 سه تفکر ایدئولوژیک در مصر به تدریج شکل گرفت: 1- تفکر اخوانی: که حسن البنان این تفکر را ترویج داد. اساس این تفکر بر این مبنا بود که چون در اسلام سیاست از دین جدا نمی باشد، بنابراین باید یک حکومت دینی را تشکیل داد و آن را جهانی کرد. 2- تفکر جماعت المسلمین: که رهبر آنها شکری مصطفی بود. آنها معتقد بودند، همانطور که پیامبر اکرم(ص) از مکه یعنی نماد جاهلیت به مدینه یعنی نماد اسلام مهاجرت کردند ما هم باید از سرزمینهایی که امروزه نماد جاهلیت هستند به جاهای دور دست برویم و در آنجا حکومت اسلامی را تشکیل دهیم به نحوی که این حکومت در درجه اول الگویی برای مسلمانان باشد و در مرحله بعد الگویی جهانی از این نماد مطرح و تعریف شود. 3- تفکر سوم مربوط به گروههای جهادی بودند که در دهه 70 شکل گرفتند. آنها معتقد بودند که باید مبارزه کنیم تا بتوانیم حکومت های فاسد را سرنگون کنیم. همین افکار، مبانی اعتقادی بنیادگرایی است که امروزه منجر به شکل¬گیری تروریسم جهانی از دیدگاه بسیاری از کشورها شده است. البته این افرادی که این تفکرات را ترویج دادند شاید هیچ وقت فکر نمی¬کردند که امروز سازمانی به نام القاعده ایجاد شود و این¬چنین در سطح جهانی ایجاد وحشت کند. اما طبیعتاً آنچه که امروز شکل گرفته است، یک گروه بزرگ با تأثیرگذاری جهانی می باشد که فکر تمام دولتها را به خود مشغول داشته است. می توان گفت، امروزه در همه کشورهای اسلامی و برخی کشورهای غیر اسلامی تروریسم جهانی ریشه یافته و دارای پایگاهی می¬باشد. اما برای تقویت این مبانی اعتقادی یک فضای سیاسی هم در جهان پدید آمد که کمک کرد تا به این شکل که امروزه می¬بینیم شکل گیرد. در این راستا باید دوفاکتور را در نظر بگیریم: - فاکتور اول تهاجم رژیم کمونیستی شوروی به افغانستان و حضور 100 هزار نیروی شوروی سابق در این کشور بود که از نظر گروههای اسلامی ، می¬بایستی با این نیروها به عنوان سمبل کفر مبارزه می¬شد تا از سرزمین اسلامی بیرون رانده شوند. در حقیقت، این مسئله زمینه ساز شکل¬گیری گروههای مسلح اسلام¬گرا را فراهم ساخت. - فاکتور دوم که کمتر به آن توجه شده است و باید ریشه یابی شود، مسئله استقلال هند است که بسیار نقش مهمی در شکل¬گیری پایگاه و مأمن این گروهها داشته است. همانطور که می-دانید در زمان استعمار انگلیس بر منطقه، بخشهای گسترده¬ای از بلوچستان ایران و قسمتهای وسیعی از افغانستان شامل وزیرستان و مناطق پشتون نشین از این کشور جدا و به هندوستان(پاکستان امروز)، یعنی مستعمرات انگلستان داده شد. در زمان اوج آزادی خواهی در شرق که هندوستان را نیز فرا گرفت، این موج به مسلمانان شبه قاره هم رسید. این جریان همزمان با دوران شکوفایی افکار علامه اقبال لاهوری بود. علامه اقبال لاهوری، شاعر پارسی زبان، روشنفکر و تحصیل کرده آلمان و انگلیس بود و زمانی که به شبه قاره برگشت تاکید کرد که مسلمانان باید از علم و فناوری غرب حداکثر بهره را ببرند اما نسبت به مسائل فرهنگی غرب از خود حساسیت نشان دهند. ایشان تاکید می¬کرد که مسلمانان برای رهایی از زیر سلطۀ غربیها راهی به غیر از مبارزه ندارند. از طرفی دیگر، همزمان با وی محمد علی جناح، در پاکستان روی کار آمد و رهبری جنبش سیاسی پاکستان را به عهده گرفت. در این میان علی رغم تلاشی که گاندی رهبر فقید هند نمود تا بتواند مسلمانهای شبه قاره را به نحوی با یکدیگر متحد کند و استقلال هند را بدون تقسیم آن بدست بیاورد، ناموفق بود. محمد علی جناح و علامه اقبال تأکید داشتند که باید کشور مجزایی از مسلمانها شکل بگیرد تا بتوانند به رشد و شکوفایی خود ادامه دهند. هرچند گاندی تلاش ¬کرد تا استقلال هند بدون تقسیم آن بدست آید و حتی در اواخر استقلال به محمد علی جناح پیشنهاد کرد که دولت را تشکیل دهد و بخشی از اعضای دولت هندی و بخشی نیز مسلمان باشند، اما محمد علی جناح آن را قبول نکرد و با شروع درگیری ها و کشتارها بین دو طرف، گاندی به دلیل دوری از جنگ، اعلام کرد که با استقلال پاکستان موافق است. از سوی دیگر، طرف مقابل هم اعلام کرد که تنها یک کشور مسلمان می¬خواهد، کشوری پاک که به دور از هندوهای کافر باشد. این جدایی و تشکیل کشور پاکستان باعث شد تا کلید بنیادگرایی در منطقه زده شود. در توافقاتی که بین هند و پاکستان پدید آمد، سرزمینهای مسلمان نشین به پاکستان داده شد. پس از جدایی، بسیاری از هندوها از منطقه پنجاب، سند، بلوچستان مهاجرت کردند. البته در زمان مهاجرت، بسیای از زیربنا های اقتصادی، کشاورزی و ترابری پاکستان امروز را خراب کردند. از سوی دیگر بسیاری از مسلمانها نیز از داخل هند به پاکستان مهاجرت کردند. در این میان یک منطقه به نام کشمیر باقی ماند که مسئله آن حل نشد. علت اینکه کشمیر به پاکستان ملحق نشد این بود که مردم کشمیر در این مورد سه نوع دیدگاه داشتند: یک دیدگاه به دنبال استقلال بود. دیدگاه دوم به دنبال پیوستن به هند بود. و دیدگاه سوم به دنبال پیوستن به کشور جدید التأسیس پاکستان بود. اما دیدگاه های غالب دیدگاهی بود که به دنبال استقلال و یا پیوستن به هند بود. در این ارتباط جهت الحاق کشمیر به پاکستان، محمد علی جناح، تعدادی از مردمان قبایلی پاکستان را با لباس مبدل کشمیری به منطقه کشمیر ¬فرستاد تا با قیام و شورش موقعیت را به نفع افکار پیوستن به پاکستان تغییر دهند و همزمان با این موضوع ارتش پاکستان به نفع مردم کشمیر وارد صحنه شود. نهرو، نخست وزیر هندوستان زمانی که از موضوع مطلع شد، قبل از وارد شدن نیروهای پاکستان به کشمیر، سرنیگر را تصرف کرد و در واقع طرح محمد علی جناح شکست خورد. اما محمد علی جناح به خوبی می دانست که مسئله کشمیر، قابل حل نیست و این امر موجب مشاجره بین هند و پاکستان خواهد بود. از این رو منطقۀ وزیرستان و منطقه پشتون نشین را آزاد گذاشت تا بتواند در شرایط مناسب از آنها برای درگیری با هندوستان وارد مبارزه شوند. در حقیقت این منطقه از ابتدای استقلال پاکستان به صورت یک منطقه خود مختار عمل کرده چرا که اسلحه به راحتی در آن منطقه خرید و فروش می شود و این منطقه یکی از مراکز عمده قاچاق مواد مخدر به حساب می آید و پول حاصل از این کار امروزه صرف درگیری نظامی می شود. در این میان در پاکستان، ضیاء الحق بر سر کار آمد. با شروع به کار وی، سیلی از کمکهای غربی و عربی به پاکستان سرازیر شد. ضیاء الحق درهای پاکستان را به روی برادران مسلمان و بویژه برادران مسلمان عرب خود باز نمود. اعراب در منطقه پشتون نشین و دره های آن منطقه یعنی جایی که هم پول و هم سلاحهای پیشرفته داشت، سکنی گزیده و خود را برای جنگ با نیروهای روسی آماده نمودند. از سوی دیگر نیروهای مجاهدین افغان نیز به این منطقه آمدند منطقه ای که زمانی متعلق به افغانستان بود که انگیسیها آن را جدا کرده بودند و در نهایت پایگاهی از مجاهدین شد. از طرفی دیگر، آمریکا، پاکستان، عربستان سعودی و بسیاری از کشورهای اسلامی به مجاهدین کمک می کردند تا در این منطقه خودشان را برای درگیری با نیروهای شوروی آماده کنند و پیشرفته ترین سلاحها را در اختیار آنها گذاشتند. شکست نیروهای شوروی و خروج نیروهای روس از افغانستان منجر به روی کار آمدن مجاهدین در افغانستان شد. مجاهدین به جای اینکه یک دولت- ملت نیرومندی را تشکیل بدهند، سالها به مبارزه با یکدیگر پرداختند. پاکستان، غرب و عربستان به این نتیجه رسیدند که نیروی دیگری را در کابل بر سر کار آورند. در آن زمان خانم بوتو در پاکستان قدرت را بدست گرفت. خانم بوتو در سال 2003 در مصاحبه ای با روزنامه لوموند می¬گوید: " ما طرحی را با آمریکا، عربستان و انگلیس به تصویب رساندیم تا بتوانیم با استفاده از گروههای چریکی، مسلمان و مجاهدین، یک سازماندهی را ایجاد کنیم تا آنها بتوانند در کابل یک دولت متحدی را تشکیل دهند. فکر این کار با انگلیسی¬ها بود، مدیریت آن را آمریکا بر عهده داشت، عربستان کمک مالی می کرد و ما هم قرار شد آن را اجرا کنیم." قرار شد از نیروهای موجود در مدارس اسلامی پاکستان بعنوان جنگجو استفاده شوند، لذا این مدارس بیش از گذشته تقویت شده و طلاب دینی آنها برای جنگ در داخل افغانستان تربیت می شدند و در واقع طالبان به همین صورت شکل گرفت. در زمان ضیاء الحق 8000 مدرسه اسلامی ثبت شده و 23000 مدرسه اسلامی ثبت نشده وجود داشت. سالیانه 000/500/1 نفر طلبه در این مدارس ثبت نام می¬کردند و 000/000/1 نفر فارغ التحصیل می شدند. سالیانه 5/1 میلیارد دلار کمک به این مدارس می شد که این میزان برابر بود با درآمدی که دولت پاکستان از مالیات دریافت می¬کرد. اکثریت این طلبه ها که پاکستانی و بخشی از انها افغانی و بخشی دیگر از کشورهای دیگر اسلامی بودند، از خانواده های فقیری بودند که بین 5 تا 18 سال داشتند که پس از فارغ التحصیلی به عنوان جهادگر وارد کار می شدند. امروزه، در هر کجا از دنیا، در فیلیپین، اندونزی، تایلند، آفریقا و غیره که عملیاتی انجام می¬گیرد حاصل چنین تفکراتی است که از اندیشه سلفی نشأت می¬گیرد. و اما القاعده چگونه شکل گرفت؟ زمانی که این گروههای اسلامی به سمت افغانستان و پاکستان مهاجرت کردند، رهبران اخوانی نیز فعالیت خود را در این منطقه آغاز کردند. بن لادن شاگرد ایمن الظواهری و ایمن الظواهری شاگرد محمد قطب بود. پس از مهاجرت این دو گروه القاعده شکل گرفت. این گروه در مرحله اولیه 20000 نفر جنگجو داشت. و کمهای نقدی زیادی از مناطق حوزه خلیج فارس بویژه عربستان برای این گروه سرازیر می شد. ضمن آنکه در مراحل اولیه شکل گیری که با نیروهای روسی درگیر بودند، کمکهای فراوانی نیز از سوی آمریکا، اتحادیه اروپا و کشورهای عربی به این گروه صورت می گرفت. با شکست روس ها و شکل¬گیری گروه القاعده، گام بعدی ایجاد خلافت در کابل یعنی تشکیل حکومت طالبان در افغانستان بود. به عقیده این گروه تشکیل حکومت طالبان باید الگویی برای سایر مسلمانان باشد و پس از آن باید به دنبال حکومت جهانی می بودند. از این رو پس از شکل گیری طالبان بسیاری از این گروه ها از طریق آسیای مرکزی به سمت چچن رفتند. با ورود به منطقه آسیای مرکزی افکار و اندیشه آنها بر توده های منطقه تأثیر گذار بود واین منطقه به ویژه ازبکستان دچار مشکل بنیادگرایی شد. همچنین در حمایت از مبارزین چچنی عملیاتی را در چچن جهت استقلال طلبی انجام دادند که البته با مشت آهنی روسیه مواجه شد. گروهی دیگر به سمت بوسنی رفتند و باعث شدند قضایای جنگ از حالت یک طرفه با تسلط صربها خارج شده و منجر به مذاکراتی جهت استقلال بوسنی و هرزگوین از صربستان شود. بخشی دیگر از این گروه که بعد از جنگ با روسیه به عربهای افغان معروف شده بودند به سرزمینهای خودشان در اردن، فلسطین، شمال آفریقا، شرق آفریقا بر گشتند و با قدرت مدیریت نظامی بالا باعث تحولات سیاسی بسیاری در این مناطق شدند. همانطور که می¬دانید در آن زمان تونس، الجزایر و ... دچار بحران شدند. بمب گذاری های پی در پی در شروع گردید و بیشتر توریست ها مورد هدف قرار می گرفتند. به ویژه زمانی که در دولت سودان نیز کودتا شد، آنها امکاناتی را در اختیار این گروهها گذاشتند. این همکاری دو طرفه بود به طوری که آقای بن لادن نیز یک اتوبان در سودان احداث کرد. می توان گفت که بعضی از امور توسعه سودان همچون راه آهن، جاده و .... با ثروت بن لادن بوده است که از سوی دولت سودان نیز ممانعتی برای این کار صورت نمی¬گرفت. قبل از حادثه 11 سپتامبر، در بسیاری از کشورها بویژه شرق آفریقا تعدادی از سفارتخانه ها توسط این گروه منفجر شد. در دانشگاههای اروپا بویژه در دانشگاههای آلمان فضای زیادی برای آنها ایجاد شد که تحصیل کنند. پس از آن حادثه 11 سپتامبر در آمریکا رخ داد. در حقیقت با دانشی که این گروه بدست آوردند توانستند به نحوی از تکنولوژی استفاده کنند که هواپیمای مسافربری را به عنوان یک سلاح پیشرفته تبدیل کنند. بطور مثال؛ برج های دوقلو در آمریکا که سمبل اقتصادی آن کشور بود را تخریب نمودند و هواپیمای سومی را به ضلع پنجم پنتاگون، سمبل قدرت نظامی آمریکا زدند. و هواپیمای بعدی را قبل از اینکه بخواهد عملیاتی را انجام دهد، ضد هوایی های آمریکا با تمامی مسافرینش منفجر کردند. فاز جدید که شکل گیری تروریست جهانی را تقویت نمود بهانه ای برای سقوط صدام حسین در عراق بود. با سقوط صدام، شیعیان در عراق به قدرت رسیدند. به قدرت رسیدن شیعیان باعث گردید تا این گروه، بار دیگر بر روی منطقه تمرکز کنند. برای این گروه حیاتی بود تا یک قدرت شیعه به عنوان دشمن در منطقه شکل نگیرد. بویژه اینکه این بار دولت عربستان، اردن، مصر و سوریه هم به این گروهها کمک می¬کردند تا دولت شیعه در عراق شکل نگیرد. هنوز هم پس از 7 الی 8 سال از سقوط صدام، هیچ کدام از این دولتهای عربی حاضر نیستند که با دولت شیعه عراق همکاری کنند. همچنین کشور عربستان به طور مستقیم یا غیر مستقیم به گروههای تروریستی کمک می کند تا بتواند از این طریق دولت عراق را تضعیف کند. اشاراتی که صورت گرفت شکلی از پراکندگی این گروه تروریستی در دنیا بود. تولیداتی که به طور مرتب در مدارس پاکستان و همچنین در منطقه پشتون¬نشین افغانستان عرضه می کنند و سپس به سرزمینهای خودشان باز می¬گردند بر توان آنها می افزاید. امروزه بسیاری از توده ها در کشورهای منطقه و حتی در کشورهای غربی و از جمله در غرب از این تفکر حمایت فکری و مالی می¬کنند. این مدارس همچنان در پاکستان دایر است چون این تفکر مردمی شده است و با پول نفت حمایت می شود و پولی را که مسلمانهای شبه قاره در غرب بدست می آورند بخشی از منابع مالی بحساب می آید. و سخن آخر اینکه، امروزه آمریکا، ناتو و غرب به دنبال این هستند که با این تفکر به مذاکره بنشینند زیرا مورد حمایت است و قابل ریشه کن شدن نیست و اعتقادش بر این است که باید این گروه را در حکومت افغانستان شریک کرد. در راستای اجرای این سیاست فشارهایی را به دولت آقای کرزای اعمال نموده¬اند. در نهایت، با توجه به حوزه پیرامونی ایران و جمعیتی که در اطراف مرزهایمان مسکون است، گرایشهای مختلفی که وجود دارد و پول های هنگفتی که سعودی ها خرج می کنند بویژه پس از شکل گیری حکومت شیعی در عراق، این خطر امنیتی را نیز برای کشور مان باید جدی بگیریم. پایان



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:49 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

ژئواستراتژيك به بررسي روابط فيما بين استراتژي و عناصر جغرافيايي مي پردازد. عناصر ثابت ژئوپليتيک (عناصر جغرافياي طبيعي) شالوده ژئواستراتژيک را تشکيل مي دهد چرا که عناصر طبيعي تأثير عميقي در کاربرد ابزار و امکانات دارد. ابزار و امکانات با توجه به شرايط جغرافيايي انتخاب شده و مورد استفاده قرار مي گيرد» (Karabulut, 2005: 21). مطالعه اهميت محيط به طور اساسي در ارتباط با درک مسأله، شامل رفاه اقتصادي يا سياسي نسبت به ديدگاه بين المللي، ژئواستراتژيك خوانده مي شود. به عبارت ديگر بسياري از تحليل گران در مورد رابطه بين موقعيت، وسعت سرزميني و قدرت ملي به تعميم گرايي پرداخته اند. اين دانش پژوهانِ «ژئواستراتژيك» ارزش و اعتبار فضا را از لحاظ اقتصادي و سياسي و نظامي مورد ارزيابي قرار مي دهند و در مورد عملکرد روابط بين المللي در ارتباط با رعايت امنيت و مصالح ملي توصيه هايي را ارائه مي نمايند (بهفروز، 1380: 195)…

تعريف ژئواستراتژيك از ديدگاههاي گوناگون

دکتر پيروز مجتهدزاده از ژئواستراتژيک تعريفي اينچنين ارائه مي دهند: «ژئواستراتژيک عبارتست از مطالعه اثر عوامل استراتژيک محيط جغرافيايي منطقه اي و جهاني روي تصميم گيري هاي سياسي حکومت ها و اثر گذاري هاي متقابل کشورها درابعاد منطقه اي و جهاني، وسياستهاي قدرتي(فيروزي به نقل از مجتهدزاده،45:1383). دكتر عزت الله عزتي نيز ژئواستراتژي را اينچنين تعريف مي كنند: «ژئواستراتژي در حقيقت علم کشف روابطي است كه بين يک استراتژي و محيط جغرافيايي وجود دارد.» (عزتي، 8:1379). تاش دميرچي[1] در تشريح ژئواستراتژيك مي گويد: «موضوع ژئواستراتژيك بررسي عناصر جغرافيايي مبتني بر استراتژيک و نايل آمدن به نتايج استراتژيک مي باشد.»

عناصر ژئواستراتژيک عبارتند از:

-  کشور

-  سرزمين

-  جمعيت

-  جامعه

-  اقتصاد

-  سياست

-  استراتژي (Karabulut, 2005: 24).

موترجيملر نيز در تعريف ژئواستراتژيك مي گويد: «ژئواستراتژيک يعني علم و هنرِ پيوند فعاليت هاي مبتني بر فاکتور سياست، استراتژي، جغرافيا و برخورداري از اين پيوند در حرکات استراتژيک نظامي است (Karabulut, 2005: 22). دکتر حافظ نيا به نقل از shiva ژئواستراتژي را علم روابط ژئوپليتيک با استراتژي دانسته و تاکيد شده است که براي طراحي نظامي و شرکت موثر در جنگ و يا حتي فهم صحيح استراتژي و تاکتيک نظامي، آگاهي از تاثير عوامل جغرافيايي بر عمليات نظامي ضرورت دارد. بر اساس اين رويکرد، ترکيب جغرافيا، مسائل جهاني و عوامل استراتژيک، مناطق جغرافيايي ويژه اي را شکل مي دهد که از آن مي توان به منطقه ژئواستراتژيک تعبير نمود (حافظ نيا،148-149:1385).

ايولاكوست و بئتريس ژيبلن معتقدند: «واژة ژئواستراتژي و استفاده اي كه از آن در برخي امور مرتبط با روابط قدرت مي شود، بر اهميت اشكال جغرافيايي تأكيد مي كند. اين اشكال جغرافيايي اهميت خود را حتي پس از پيروزي و تا مدت هاي طولاني حفظ مي كنند. دليل اين امر آن است كه فلان تنگه، فلان منبع نفت، فلان شهر بزرگ، فلان سرزمين قومي و حتي فلان مكان نمادين منافع خاصي را در نظر قدرت هاي رقيب جلوه مي دهد كه همين منافع و گاه يكي از آنها، ابزار مهمي براي تضمين كنترل ممتد و تملك آن سرزمين يا براي مقابله با نفوذ رقيب در آن مكان محسوب مي شوند. براي نمونه، ذخاير نفت خليج فارس داراي منافع ژئواستراتژيكي مهم بين المللي هستند. تنگه جبل الطارق و تنگه هاي بسفر و داردانل، گذرگاه و كانال سوئز، تنگه باب المندب و تنگه هرمز از دهه هاي قبل و حتي از قرن ها پيش موضوع رقابت هاي ژئواستراتژيكي بوده اند. اين رقابت هاي استراتژيكي مربوط به رهبران حكومت ها و ستادهاي ارتش كشورهاست. آنها كمابيش اين رقابت هاي دائمي خود را پنهان نگاه مي دارند و فقط در شرايط بروز بحران يا در لحظه اجرا و حتي پس از اجراي مقاصدشان آنها را موضوع مناظرة ژئوپليتيكي بين شهروندان كشور خود يا در سطح بين المللي قرار مي دهند.

هنگامي كه صدام حسين تصميم گرفت كويت را به منظور تسلط بر منابع نفتي آن و به دست آوردن سواحل بيشتر اشغال نمايد، اين يك موضوع ژئوپليتيكي نبود بلكه ژئواستراتژيكي بود، زيرا برنامه دقيق اين اقدام تا زمان تهاجم علني نشد و فقط پس از اشغال كويت بود كه يك مناظره عظيم ژئوپليتيكي در بسياري از ممالك عرب و در سطح بين المللي درگرفت. واكنش نظامي آمريكا و نحوه اجراي آن نيز يك موضوع ژئواستراتژيكي بود، زيرا دلايل عميق اين دخالت همچون نتيجة آن، تا زمان شكست كامل صدام حسين روشن نخواهد شد



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:42 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

جغرافياي سياسي و در بطن آن ژئوپليتيك يكي از  مهمترين و كاربردي­ترين شاخه­هاي جغرافياي انساني است در نخستين برخورد با مباحث جغرافياي سياسي و سياست جغرافيايي(ژئوپليتيك) توجه به اين اصل شايان اهميت است كه اين مباحث از روابط جغرافيا و سياست سخن مي­گويد. جغرافياي سياسي، جغرافياي برگرفته از سياست است به عبارتي ديگر جغرافياي سياسي نقش تصميم­گيري­هاي سياسي بر جغرافيا را مورد مطالعه قرار مي­دهد اما بررسي نقش جغرافيا در تصميم­گيري­هاي سياسي موضوع مورد مطالعة ژئوپليتيك محسوب مي­شود. بنابراين، براساس اين تعريف كلي از دو مفهوم بالا كه مورد قبول اكثر جغرافيدانان سياسي در ايران و جهان نيز مي­باشد مقياس مطالعات علمي جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيك از كوچكترين واحد سياسي فضا (روستا، شهر) تا بزرگترين واحدهاي سياسي فضا از جمله كشورها، سازمان­هاي سياسي بين­المللي و قاره­ها را در برمي­گيرد.

واضع جغرافياي سياسي فردريك راتزل آلماني و مهد گسترش اين شاخة علمي نيز همان كشور بوده است آنجا كه راتزل به اراية نظرية معروف خود تحت عنوان دولت ارگانيسم مي­پردازد و سياست را با موقعيت و فضاي جغرافيايي پيوند مي­دهد كه بعدها اساس تفكرات هاوس هوفر آلماني جغرافيدان سياسي و ژئوپليتيسين­ برجسته آلماني و رودلف کي الن سوئدي و بسياري از انديشمندان سياسي و جغرافيدانان را تشکيل داد.

در مجموع دانش جغرافیای سیاسی و ژئوپلیتیک از بدو تولد تاکنون در قالب چند مرحله قابل تأمل و بررسی است…

۱- جغرافياي سياسي و ژئوپليتيك در دوره تولد

تولد ژئوپليتيك با ظهور جغرافيا پيوند دقيق و نزديك دارد. جغرافيا در مفهوم عام خود رشته­اي است قديمي از دانش با پيشينه­اي 2500 ساله، زيرا به طور سنتي زمان آن به هرودوت مي­رسد. اين علم همواره به مزاج و مذاق شاهان، فرماندهان نظامي، كاشفان يا تجار كه همواره تشنة كشف افق­ها و سرزمين­هاي جديد بودند خوش مي­آمده است. اما اين نيز راست است كه هيچگاه آن را به ملت­ها آموزش نمي­داده­اند، زيرا تصور آن بوده است كه جغرافيا بيشتر از آن بار راهبردي دارد كه همگان در آن شركت داده شوند. اين وضع در اوايل قرن نوزدهم تغيير كرد. در فرداي كنگرة وين در سال 1825 پروس سرزمين­هاي واقع در غرب خاك خود را كه توسط شاهزاده­نشين­هاي متعدد آلماني از قلب تاريخي خود جدا شده بودند دوباره بدست آورد. براي يكپارچه كردن اين سرزمين­ها و تضمين پيوستگي ارضي، سياست ايجاد يك آلمان كه تا آن هنگام قطعه­قطعه شده بود، ضرورت مي­يافت. افزون بر آن، بايد مردم و رهبران آن سرزمين­ها به ضرورت اين امر متقاعد مي­شدند. جغرافيا مي­توانست ابزار رسيدن به اين هدف باشد (لورو و توال، 1381: 2).

از اين ديدگاه، سال 1820 را بايد يك نقطة عطف به حساب آورد، زيرا در همين سال است كه پروس تصميم به گنجاندن جغرافيا در برنامة درسي و تعميم آن در نظام آموزشي خود گرفت. بديهي است كه آموزش جغرافيا در اين دوره عمدتاً و قبل از هر جنبة ديگر به مسائل طبيعي مربوط مي­شد و مسائلي همچون اقليم، زمين­شناسي و ناهمواري­ها به منظور شكل گرفتن عيني يك آلمان واحد در اذهان مطرح­ مي­شدند. تكيه بر مسئلة زبان كه در نگاه اول مي­توانست مستمسك بالقوة خوبي براي توجيه اين وحدت جلوه كند مورد توجه قرار نگرفت؛ زيرا در آن زمان بايد به واقعيت وجودي اتريش، در مقام دولتي بزرگ و آلماني­زبان، كه رقيب پروس بيسماركي بود، توجه مي­شد. فقط در فرداي پيروزي پروس در سال 1866 در سادووا بر اتريشِ فرانسوا ژوزف است كه جغرافيدانان پروس راهبرد وحدت سرزمين­هاي آلماني را با تكيه بر عامل زبان به ميان مي­كشند و به آن استناد مي­كنند. در چنين حال و هوايي است كه جغرافياي «مردمي» در برابر جغرافياي سلطنتي زاده مي­شود و در آن فضاي هويت جويي آلمان، فردريك راتزل[4] قوانين جغرافياي سياسي را تدوين مي­كند. او استدلال خود را مبني مبناي عناصر خارجي پايدار و ثابت جغرافياي سياسي، يعني جغرافياي طبيعي بنيان مي­گذارد. انديشة او در اطراف آيندة آلمان، هويت و نيز نقش و جايگاهي كه اين كشور بايد در جهان از آن برخوردار باشد، دور مي­زند (لورو و توال، 1381: 3- 2). اما با این حال، خواستگاه دانشي كه بعد­ها به آن عنوان «ژئوپليتيك» داده شد در مراكز استعماري امپراتوري­هاي رقيب در آخر قرن نوزده ميلادي متولد شده است. در آنها دانشگاه­ها، اجتماعات جغرافيايي و مراكز آموزشي قدرت­هاي بزرگ ايجاد شد. از سال 1870 به بعد قدرت­هاي بزرگ اروپا با يك برنامه بي­سابقه به توسعه طلبي امپرياليستي و توسعه طلبي قلمروي در آن مناطق مبادرت كردند ( O tuathail, 1996: 21 ). بنابراين ژئوپليتيك بعنوان شكلي از دانايي و قدرت در دورة امپرياليستي بين سالهاي 1945ـ1870 زماني متولّد مي­شود كه امپراتوريهاي رقيب در طول جنگ­هاي متعددي كه با يكديگر داشتند خطوط قدرت را مرتب كرده و آن را تغيير داده و در آن تجديد نظر كردند. خطوط قدرت مورد نظر، تشكيل دهندة مرزهاي نقشة سياسي جهان بودند در اين دوره از رقابت­هاي امپرياليستي كه موفقيت­هاي تكنولوژيكي بزرگ، انقلاب جهاني و دگرگوني­هاي فرهنگي صورت گرفت، ژئوپليتيك امپرياليستي نيز شكل گرفت (احمدي­پور، بديعي، 1381: 2).

شايد مشهورترين جغرافيدان عصر امپرياليستي، مکيندر بود. مقاله معروف او «محور جغرافيايي تاريخ» روابط و پيوستگي­هاي بين علايق ملي و جغرافيا و زمين را شامل مي­شد. اين مقاله اولين تفسير ژئوپليتيكي انجمن سلطنتي جغرافياي انگليس در لندن در سال ١٩٠٤ بود. براي همين از جهت محتوا خيلي مهم است. مکيندر اين مقاله را موقعي مي­نويسد که گروه­هاي مختلف قدرت­هاي امپرياليستي ظهور کرده بودند (Rennie Short, 1994: 18). اما شايد مهمترين دانش آموخته جغرافياي سياسي بعد از راتزل، رودلف كي اِلن، دانشمند سوئدي علوم سياسي استاد دانشگاه گاتبرگ بود، كي اِلن بسيار تحت تأثير انديشه هاي سياسي – جغرافيايي راتزل در مطالعه سياست­هاي جهاني و ماهيت دولت قرار گرفته بود. كيي اِلن ايده­هاي راتزل را درباره حكومت به عنوان يك پديده موجود زنده (ارگانيسم) بسط داد (Dikshit,  1995: 11  ).

در سال هاي اوليه قرن بيستم كي الن و ديگر انديشمندان امپرياليست، ژئوپليتيك را به عنوان بخشي از دانش امپرياليستي غربي فهميدند كه از ارتباط با زمين فيزيكي ( جغرافيا ) و سياست بحث مي كرد. بعد با هدف سياست خارجي آلمان نازي يعني لبنسرام[5] ( تعقيب فضاي حياتي آلمان ) همراه شد. و براي همين از نظر اكثر نويسندگان و تحليل گران بعد از جنگ جهاني دوم محو شد و در طي سال­هاي بعد از جنگ سرد، ژئوپليتيك براي توصيف كشمكش و درگيري جهاني بين شوروي و ايالات متحده آمريكا بر سر كنترل كشورها و منابع استراتژيك جهان استفاده شد ( O thathail, Dalby & Routledge; 1998: 1 ). در خلال دهة 1920، كانون مطالعات ژئوپليتيك در آلمان متمركز شد و در آنجا بود كه اين رشتة علمي زماني كه به عنوان يك مكتب جديد توسط كارل فون هاوس هوفر(1946ـ 1869) شكل گرفت، تصوير بسيار مخدوش خود را كسب نمود. «پاركر» در اين رابطه چنين توضيح ميدهد: «پس از شكست آلمان در جنگ جهاني اوّل، گروهي از جغرافيدانان آلماني، ايده هاي راتزل را پذيرفته و تا آنجا پيش رفتند كه از اين ايده ها، بعنوان مبناي يك طرح روشمند، نه تنها براي بهبود آلمان، بلكه براي بازگشت آلمان به جايگاه يك قدرت بزرگ، استفاده كردند. استدلال بنيادين آنها اين بود كه گر چه جغرافياي سياسي به شرايط فضايي كشور مي پردازد امّا ژئوپليتيك به نيازهاي فضايي مي پردازد. تمام استراتژي حزب نازي براي سلطة آلمان بر اروپا، تحت تأثير نظريه­هايي بود كه اين محققان ژئوپليتيك فرمول­بندي كرده بودند» (موير، 1379: 367ـ366).

ژئوپليتيك به دليل شكل­گيري آن بدست كارشناسان خود در اروپا، موجود خام دوران خود بود و در مادي­گرايي جغرافيايي كهنة قرون گذشته، ريشه داشت. ضعف چنين روشهايي را جغرافيدانان كمونيست آلماني، كارل ويتفوگل در سال 1929 تشخيص داد و اوتواتيل توضيح داده است كه ويتفوگل چگونه پي برد كه ژئوپليتيك «فرض مي­گيرد كه عوامل جغرافيايي بسته به خصوصياتشان (آب و هوا، خاك، موقعيّت، ناهمواري زمين و حتّي نژاد) حيات سياسي را مستقيماً تحت تأثير قرار مي دهند.» و حال آنكه در واقع، چنين عوامل جغرافيايي بطور مستقيم تأثير نگذاشته، بلكه از طريق انسان نقش ميانجي را به عهده دارند (موير، 1379: 367ـ366).

۲- جغرافياي سياسي و ژئوپليتيك در دوره افول

ارتباط علم ژئوپليتيك با نظامي­گري باعث شد كه خصوصاً به علت پيامدهاي جنگ جهاني دوم به اصطلاح ژئوپليتيك براي يك تا دو دهه حتي در مطالعات سياسي در روابط بين الملل مورد استفاده قرار نگيرد. نتيجة چنين وضعيتي بعد از جنگ جهاني دوم جدايي جغرافياي سياسي از ميراث مشخص بنيانگذاراني چون راتزل، مكيندر و باومن بود (Taylor, 1990: 45). نازي­ها سياست­هاي توسعه طلبانه و خشن خود را از طريق تئوري­هاي تحريف شده ژئوپليتيکي توجيه مي­کردند و همين امر براي مدت چند دهه بر دانش جغرافياي سياسي سايه افکند (وود و  ديمکو، 1373: ٤). در سال 1964 پی­يِر ژرژ جغرافيدان فرانسوي در كتاب خود تحت عنوان «جغرافياي فعال» واژة ژئوپليتيك را بدترين كاريكاتور جغرافياي كاربردي در نيمه اول قرن بيستم خواند و تحليل ژئوپليتيكي را مردود دانست (مير­حيدر، 1383: 15).

وقتي کريستف در سال ١٩٦٠ کتاب خود را در مورد تاريخچه ژئوپليتيک نگاشت، اعتقاد داشت که اين دانش بايد به عنوان يک ارزش در مقابل جريانات سياسي باقي بماند، اما پاسخ به ديدگاه­هاي او بسيار تند بود. الکساندر در سال ١٩٦١ در پاسخ وي ابراز نمود که جغرافياي سياسي مي­تواند به عنوان يک ارزش همين وظيفه را به عهده گيرد و ژئوپليتيک بجز ارزش تاريخچه­اي نبايد مورد استفاده باشد. در واقع پس از جنگ، جغرافياي سياسي بجاي ژئوپليتيک در کانون توجهات جامعه علمي علاقه­مند به اين رشته از دانش جغرافيا، قرار گرفت (کريمي­پور، 1371: 18). اما زوال و شكوفايي ژئوپليتيك از جنگ جهاني دوم قابل ملاحظه و چشمگير است. براي اكثر مواقع تقريباً ژئوپليتيك به عنوان يك مبحث دانشگاهي و علمي كنار گذاشته شد نتيجه اين زوال بريده شدن جغرافياي سياسي از ميراث ممتاز بنيانگذاران آن نظير فردريك راتزل در آلمان، سر هالفورد مكيندر در بريتانيا و آيزايا باومن در ايالات متحده آمريكا بود. اينكه جغرافيدانان سياسي تصميم گرفته­اند كه چنين كار غير معمولي را انجام دهند تأثير بسيار عميق ژئوپليتيك آلمان در دهه 1930 بر جغرافياي سياسي بصورت جزئي و جغرافيا به صورت كلي، را نشان مي دهد. ژئوپليتيك در مقابل جغرافياي سياسي كه علمي قابل تحسين و احترام است به يك دانش منفور تبديل شد (Taylor, 1989: 43 ).

۳- جغرافياي سياسي و ژئوپليتيك در دوره احياء و شكوفايي

درحاليكه نامداران جغرافياي سياسي همچون ريچارد هارتشورن و استيفن جونز در تلاش شكوفا ساختن جغرافياي سياسي در دنياي نيمة قرن بيستم بودند، و در حاليكه سياستمداراني چون هنري كيسينجر واژة «ژئوپليتيك» را دوباره به زبان روزمرة سياسي نيمة دوم قرن بيستم مي­آوردند، جهان انديشاني چون ژان گاتمن و سوئل كوهن پيروزمندانه جهان انديشي ژئوپليتيك را به بستر اصلي مباحث دانشگاهي باز گرداندند. ژان گاتمن در اين زمينه نقش ويژه­اي داشت. وي با طرح تئوري «آيكنوگرافي ـ سيركولاسيون»، «حركت» را در مباحث ژئوپليتيك در معرض توجه ويژه قرار داد و عوامل روحاني، يا عامل «معني» را در جهان انديشي «اصل» يا «مركز» دانست و «مادّه» يا «فيزيك» را تأثير گيرنده قلمداد كرد. در اين جا كافي است گفته شود كه با طرح اين انديشه گاتمن در حقيقت جهان انديشيِ سياسي و ژئوپليتيك را كاملاً دگرگون كرد و اين مبحث دانشگاهي را به بستر تازه­اي انداخته است و به حقيقت، پدر جغرافياي سياسي نو و ژئوپليتيك نو شناخته مي­شود (مجتهدزاده، 1376: 96). 

سائول بي كوهن نيز يك جغرافيدان سياسي استثنائي در بين جغرافيدانان سياسي در زنده نگه داشتن انديشه جهاني، به اين نتيجه رسيده بود كه موضوعات ژئوپليتيكي مهمتر از آن بودند كه جغرافيدانان آنها را كنار بگذارند و اكنون خيلي از جغرافيدانان با يك تأخير به او ملحق شده اند و از بازگشت و تجديد حيات ژئوپليتيك به اندازه او استقبال كرده­اند (Taylor, 1989: 43 ).

با این حال تحت تأثير رقابت و كشمكش دو ابر قدرت شوروي و آمريكا، ژئوپليتيك جنگ سرد با رويكرد باز دارندگي مطرح شد. علّت ديگري كه باعث كم رنگ شدن ديدگاه ژئوپليتيكي گرديد استراتژي باز دارندگي هسته اي بود كه از آغاز جنگ سرد شكل گرفته و توجهات را از دفاع سرزميني به توازن هسته­اي جلب كرده بود. در دهة 1970 به منظور جلوگيري از كم رنگ تر شدن ديدگاه ژئوپليتيكي و ضرورت باز انديشي در اين علم به دنبال ظهور ديدگاه جديدي كه بعنوان ژئوپليتيك انتقادي شناخته شد، ژئوپليتيك احيا گرديد (احمدي­پور، بديعي، 1381: 3). تا همين اواخر مرسوم بود كه جغرافيدانان سياسي، آشكارا ميان جغرافيداناني كه ژئوپليتيك را در اختيار دولت نازي گذاشتند با جغرافيدانان سياسي دانشگاهي جهان انگليسي ـ آمريكايي فرق مي­گذاشتند اين موضوع تا حدود سال 1986 ادامه يافت در آن سال اولافلين و وان دروستن نوشتند: «بدين گونه اغلب جغرافيدانان سياسي، آن چنان از زياده­روي­هاي ژئوپليتيك شرمنده شده­اند كه از تحقيق دربارة منازعات بين­الملل پرهيز مي­كنند. امّا در همين دوران بود كه علايق نهفته در اين شرمندگي شروع به ظهور نمود. براي مثال، اصطلاح ژئوپليتيك كه پس از جنگ جهاني دوّم با بدنامي رها شده بود در اواخر دهة 1970 و دهة 1980 احيا شد (موير، 1379: 368). لاكوست نيز اعتقاد پيدا مي­كند كه مي­شود ژئوپليتيكي را كه از لحاظ علمي، مستقل و بي­طرفانه است را نيز بوجود آورد. ژئوپليتيكي جايگزين، كه قادر باشد با ديدگاههاي متعالي به امور جهاني نگريسته و به تحقيق عيني بپردازد كه آلودة پيوند با كشور يا امپراتوري نباشد (موير، 1379: 389).

بنابراین، پس از يك ربع قرن افول، ژئوپليتيك تدريجا تجديد حيات خود را آغاز كرد. به نظر لسلي هِپِل «در دهة گذشته ژئوپليتيك بتدريج مورد استفاده قرار گرفته و تحليل ژئوپليتيكي مسايل، جهاني و منطقه اي رايج شده است.» او فكر مي­كرد كه اين كسب محبوبيت مجدد، دلايل مختلفي دارد؛ از جمله نياز به اَشكال بهتري براي تحليل و تفسير جهان فوق العاده پيچيده و چند قطبي و نيز اين حقيقت كه سياستمداراني همچون كيسينجر و نيكسون، مايل بودند كه بطور تفنّني به ژئوپليتيك بپردازند و با اين كار، محبوبيت و رواج آن را تسريع كردند. هِپِل تصور ميكرد كه جغرافيدانان، نقش ارزشمندي را ايفا كرده­اند اما آنان مي­بايست نسبت به برخي از پيشينيان خود از لحاظ تاريخي و سياسي حساسيت بيشتري نشان دهند. سخنان پاياني او خبر از ظهور ژئوپليتيك انتقادي ميداد كه مي­گفت:

«نقد تاريخي و نقادانه ژئوپليتيك، يك وظيفة بسيار مهم است. ژئوپليتيك بايد گذشتة خود را بپذيرد و طبيعت گفتمان خويش را بيازمايد. تقريباً جاي شگفتي است تاكنون نتوانسته توجه آناني را كه به نظرية اجتماعي در جغرافياي انساني علاقمندند، بيشتر جلب كند. زيرا احتمالاً ژئوپليتيك، نمونة برجستة مجموعه-اي از مفاهيم است كه از تحليل جغرافيايي نشأت مي­گيرند؛ تحليلي كه جذب رويه­هاي اجتماعي و سياسي شده است» (موير، 1379: 385). هدف دانش انتقادي اين است كه به مردم نشان دهد كه جامعة آنها چگونه عمل ميكند و به مردم امكان ميدهد كه در تحولات و تغييرات جامعة خود بدانسان كه خود مي­خواهند عمل كنند تا دنياي آيندة خود را بهتر بسازند از اين رو، عده­اي، دانش انتقادي را در علوم اجتماعي و جغرافيايي، بالقوه انقلابي مي­دانند. بر خلاف ماركسيستها، پيشگامان دانش انتقادي، بيگانگي انسان در جامعه و يا نسبت به طبيعت، همچنين مسائل مربوط به كنترل اجتماعي را، محصول علم و تكنولوژي مي­دانند. چنانكه، يورگن هابرماس به تأثيرات سياست در علوم تأكيد ميكند و هربرت ماركوز، علم و تكنولوژي را به عنوان (نيروهايي در جهت كنترل اجتماعي) مي­شناسد (شكويي، 1378: 124). ژئوپليتيك انتقادي، رويكردي است كه وجود توپوگرافي فضايي ميان جهان اول و جهان سوم و شمال و جنوب و كشور را رد و تأكيد آن بر ناپايدار بودن اين گونه هويت­هاي صوري و توجه فزايند به هويت­هاي ژئوپليتيكي است. ژئوپليتيك انتقادي، چارچوبها و جريان­ها، و تحليل ها و ابهامات را (براي مقايسه) كنار هم مي­نهد. اين رويكرد از چارچوب­هاي سازمان دهنده  به صورت صوري دوري مي­گزيند… و موضوعي را كه قرار است بشناسد توصيف مي­كند (موير، 1379: 368). ژئوپليتيك انتقادي ريشه در نهضت فرا ساختاري دارد كه در دهة 1960 در فرانسه اوج يافت و انشعابي از ژئوپليتيك سنتي است كه بجاي تمركز بر شناخت تأثير عوامل جغرافيايي، به شكل دهي سياست خارجي اهميّت مي­دهد (احمدي­پور، بديعي، 1381: 4).

اوتواتيل سه بُعد را به رويكرد يا طرح ژئوپليتيك انتقادي تخصيص مي­دهد.

بعد اول به ساخت شكني سنت­هاي تفكر ژئوپليتيكي مربوط مي­شود و به عبارت ديگر تجديد نظر و ارزيابي مجدد روش­هايي كه از طريق آنها تاريخ اين شاخة علمي ارائه شده است.

بعد دوم شامل تلاش براي وارد شدن به روية عملي سياستمداري است اين بعد مستلزم تلاشهايي براي كشف اين موضوع است كه چگونه افراد درگير در كشورداري، سياست بين­الملل را فضايي كرده­اند.

بعد سوم برداشتهاي رايج از عوامل جغرافيايي در سياست جهاني را به چالش مي­كشاند و معناي واقعي «مكان» و «سياست» را زير سؤال مي­برد (احمدي­پور، بديعي، 1381: 6).

بنابراین، ژئوپليتيك با قرن بيستم متولد شد و با مسائل مهم و مطرح شده در اين قرن عجين شد و هويت و شخصيّت خويش را در پرتلاتم ترين مقاطع آن كسب كرد با جنبش­هاي ملي همراه شد ولي نقش الهام بخش آن در برنامة توسعه طلبانة آدلف هيتلر و رقابت­هاي دو بلوك شوروي و ايالات متحدة آمريكا بر سر كسب قدرت، چهرة اين علم را چنان مخدوش و مخرب و بي­اعتبار كرد كه بعد از جنگ جهاني دوم از صحنة انديشه­هاي بين­المللي رخت بربست و به اتهام اينكه عامل بدبختي­هاي قرن بوده است، به فراموشي سپرده شد. اما با اين حال در بيست سال اخير با عنوان ژئوپليتيك انتقادي يا ژئوپليتيك مقاومت به  سرعت بازگشت و به مثابة روشي براي شفاف كردن، و حتي پيش بيني هدف­ها، نيت­ها و راهبردهاي بازيگران و كارگردانان مختلف سياسي جهان در روابط بين­المللي هويدا گشت. در اواخر دهة 1970 به دنبال ظهور ديدگاه ژئوپليتيك انتقادي، ژئوپليتيك احيا گرديد.

۴- جغرافياي سياسي و ژئوپليتيك در دوران نوين (ژئوپليتيك پست مدرن)

گذر از دوران سياسي به دوران سياسي ديگر، گذري است كه تعاريف ويژه­اي را مي­طلبد. از ديدگاه جغرافياي سياسي، اگر دوران نقش آفريني كشورها در نظام جهاني در چارچوب ملت و حكومت ملتي داشتن، توأم با شكل كلي ژئوپليتيك جهاني كه ميان دو قطب ايدئولوژيك تقسيم مي­شد، بارزه­هاي «دوران مدرن» شمرده شوند، جهان ژئوپليتيك در سرآغاز قرن بيست و يكم، بي ترديد، وارد دوران تازه­اي با ويژگي­هاي ژئوپليتيك تازه مي­شود كه شايد نويد دهندة فراآمدن دوران «پست مدرن» باشد. آغاز دگرگوني در نظام جهاني قرن بيستم توأم با نشانه­هايي از پايان گرفتن دوران مدرن است (مجتهدزاده، 1381: 246). فرآيندهاي جهاني شدن، منطقه گرايي و تجزية ژئوپليتيكي به صورت چالش­هاي نوين براي ژئوپليتيك ظاهر شده­اند. برتري حكومت ملي (در پيوستگي با سيستم بين المللي) به چالش كشيده شده و نقش و كاركرد دولت­ها به عنوان نهادها و الگوهاي دولتي به دنبال يك سلسله توسعه­ها متحول شده است. رشد سازمان­ها، آژانسها، و شركت­هاي چند مليتي توانايي دولت را براي تنظيم و تصويب قوانين به چالش كشانده است. نخبگان دولتي و مديران اقتصادي مجبور به اجراي برنامه­هايي شده­اند كه با نيازهاي بازارهاي پولي بين­المللي، تعهدات بين­المللي و جريان سرمايه سازگار باشد (دادس، 1384: 58). بنابراین، مباحث ژئوپليتيك در دوران نوين در پرتو سه چالش اصلي تغيير شكل مي­دهد: نخست «جهاني شدن هاي اقتصادي»، دوم «انقلاب اطلاع رساني»، و سوم «خطرات امنيتي جامعه جهاني» اثرگذاري اين عوامل در نقش آفريني سياسي انسان در محيط جهانيِ شكل گيرنده در بستر مدرنيتة پيشرفته، شرايطي را فراهم آورده كه مطالعه آن مي­تواند «ژئوپليتيك پست مدرن» نام گيرد. اين شرايط نقش گروهي انسانها در محيط سياسي را از محدودة «ملت» بودن فراتر مي­برد و توجه اصلي را به شكل گيري هاي سياسي در محيط فراملتي راهبري مي­كند، اگرچه «ملت بودن» و «حكومت ملتي» همچنان، به عنوان يگانهاي سياسي پراهميت و نقش آفرين در ژئوپليتيك جهاني اثر گذار خواهند بود (مجتهدزاده، 1381: 246 – 247). در ژئوپليتيک جديد با توجه به آنکه ساختار جديدي از قدرت و سلسله مراتب آن بوجود آمده است، تحولات بوجود آمده در ساختار قدرت جهان به زيان ابزار و اهرم نظامي و به سود عوامل اقتصادي و دانش فني تغيير کرده است. ذکر اين نکته ضروريست که در ژئوپليتيک جديد نيز، قدرت نظامي در سلسله مراتب تشکيل دهنده قدرت، مؤلفه­اي مهم به شمار مي­آيد، ليکن نقش آن در مقابل قدرت اقتصادي در درجه دوم اهميت واقع شده است ( احمدي­پور 1376: 10).  يك تباين ساده­اي كه بين ژئوپليتيك جديد و قديم و به عبارتي سنتي و معاصر وجود دارد اين است كه بعنوان ابزار درك عدم تجانس گفتمانهاي ژئوپليتيكي در گذشته و حال ناكافي است



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:40 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
- جغرافياي سیاسی مباني و ایران با ضريب ٢

منبع

نويسنده

انتشارات

اصول و مباني جغرافياي سياسي (خيلي مهم)

دکتر درّه مير حيدر

سمت

ژئوپليتيک

دکتر عزت الله عزتي

سمت

درآمدي نو بر جغرافياي سياسي (خيلي مهم)

ريچارد موير (ترجمه درّه ميرحيدر)

سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح

اصول و مفاهيم ژئوپليتيک (خيلي مهم)

دکتر محمد رضا حافظ نيا

پژوهشکده اميرکبير (پاپلي)

جغرافياي سياسي ايران (مهم)

دکتر محمد رضا حافظ نيا

سمت

جغرافياي سياسي و سياست جغرافيايي (خيلي مهم)

دکتر پيروز مجتهدزاده

سمت

مقدمه اي بر جغرافياي سياسي ايران 

مهدي مينايي

دفتر مطالعات سياسي و بين المللي

ايران و همسايگان (منابع تنش و تهديد)

دکتر يدالله کريمي پور

جهاد دانشگاهي دانشگاه تربيت معلم

٢- مباني جغرافياي انساني با ضريب ٢

منبع

نويسنده

انتشارات

مباني جغرافياي روستايي (مهم)

دکتر عباس سعيدي

سمت

ديدگاههاي نو در جغرافياي شهري (مهم)

دکتر حسين شکويي

سمت

جغرافياي شهري ايران

دکتر علي اصغر نظريان

پيام نور

مقدمه اي بر جغرافياي روستايي ايران

دکتر مسعود مهدوي

سمت

جغرافياي انساني (فقط مبحث شهر، روستا و کشاورزي)

ماکس درئو (ترجمه سيروس سهامي)

آگاه

مقدمه اي بر جغرافياي انساني ايران

دکتر منصور بدري فر

پيام نور

روابط متقابل شهر و روستا (مهم)

دکتر علي اصغر رضواني

پيام نور

جغرافياي کوچ نشيني

دکتر رحيم مشيري

سمت

زمينه هاي غالب در جغرافياي انساني

دکتر فاطمه بهفروز

دانشگاه تهران

شناخت شناسي مباني جغرافياي انساني (مهم)

دکتر يدالله فريد

دانشگاه آزاد اهر

جغرافيا و شهرشناسي (مهم)

دکتر يدالله فريد

دانشگاه تبريز

3- متون تخصصي (زبان انگليسي) با ضريب ٢

منبع        

نويسنده

انتشارات

متون جغرافياي انساني (٢)

شاپور گودرزي

پيام نور

جزوه متون جغرافياي انساني دوره کارشناسي ترجيحاً دانشگاه تربيت معلم تهران

 

جزوه متون جغرافياي طبيعي دوره کارشناسي  ترجيحاً دانشگاه تربيت معلم تهران

 

لغات و واژگان و اصطلاحات آخر کتابهاي جغرافيا، بخصوص منابع

 
٤- جغرافياي جمعيت با ضريب 1

منبع

نويسنده

انتشارات

اصول و مباني جغرافياي جمعيت

دکتر مسعود مهدوي

قومس

جغرافياي جمعيت ايران

دکتر علي اصغر نظري

پيام نور

آمار نفوس و مسکن سرشماري سال  ١٣٨٥- ١٣٧٥

-

مرکز آمار ايران

٥- فلسفه جغرافيا با ضريب ١

منبع

نويسنده

انتشارات

ديدگاه هاي نو در فلسفه جغرافيا جلد ١

دکتر حسين شکويي

گيتاشناسي

ديدگاه هاي نو در فلسفه جغرافيا جلد2

دکتر حسين شکويي

گيتاشناسي

فلسفه جغرافيا

دکتر حسين شکويي

گيتاشناسي

٦- ژئومورفولوژي (مباني و ايران) با ضريب ١

منبع

نويسنده

انتشارات

ژئومورفولوژي ساختماني (خيلي مهم)

دکتر فرج الله محمودي

پيام نور

ژئومورفولوژي اقليمي (مهم)

دکتر فرج الله محمودي

پيام نور

ژئومورفولوژي ديناميک (خيلي مهم)

دکتر فرج الله محمودي

پيام نور

ژئومورفولوژي ايران

دکتر جمشيد جداري عيوضي

پيام نور

ژئومورفولوژي ساختماني (خيلي مهم)

دکتر مقصود خيام

دانشگاه تبريز

ژئومورفولوژي ايران (خيلي مهم)

دکتر محمود علايي طالقاني

نشر قومس

٧- مباني جغرافياي طبيعي با ضريب ١

منبع

نويسنده

انتشارات

مباني آب و هوا شناسي

دکتر بحلول عليجاني

سمت

آب و هواي ايران

دکتر بحلول عليجاني

پيام نور

جغرافياي خاک ها

دکتر پرويز کردواني

دانشگاه تهران

منابع و مسائل آب جلد ١

دکتر پرويز کردواني

دانشگاه تهران

منابع و مسائل آب جلد 2

دکتر پرويز کردواني

دانشگاه تهران

ژئومورفولوژي ساختماني

دکتر فرج الله محمودي

پيام نور

ژئومورفولوژي اقليمي

دکتر فرج الله محمودي

پيام نور

ژئومورفولوژي ديناميک

دکتر فرج الله محمودي

پيام نور

ژئومورفولوژي ايران

دکتر جمشيد جداري عيوضي

پيام نور

ژئومورفولوژي ساختماني

دکتر مقصود خيام

دانشگاه تبريز

ژئومورفولوژي ايران (خيلي مهم)

دکتر محمود علايي طالقاني

نشر قومس

منبع:



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:39 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:38 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

جايگاه و نقش استراتژيك خاورميانه را باتوجه به گفته هاي «بورديس فون لوهازن»، ژنرال بازنشسته ارتش اتريش، بهتر مي توان درك كرد. او اعتقاد دارد كه خاورميانه مركز دنياي قديم است. مركزي كه در دل آن، منطقه خليج فارس قرار دارد و به منزله «مركز مركز» شناخته مي شود. در اين منطقه فقط مسئله نفت نيست كه حائز اهميت است، بلكه اگر به اطلس جهاني نگاهي داشته باشيم، متوجه مي شويم كه در هيچ جاي ديگر، اقيانوس ها تا بدين حد در آفريقا و اوراسيا رخنه نكرده اند، اقيانوس هند با دو بازوي خود در دو منطقه «درياي سرخ و خليج فارس» و همچنين اقيانوس اطلس از راه «مديترانه و درياي سياه» در اين منطقه رسوخ كرده اند. ميان دو اقيانوس كه به يك اندازه از سواحل آفريقا و آسيا فاصله دارند، سرزمين باستاني اور (ur) در مصب رودخانه هاي دجله و فرات قرار گرفته است. اين منطقه كه همان «مركز مركز» را تشكيل مي دهد و بدان اشاره كرديم، از هرجهت حساس ترين نقطه دنياي قديم است. هرگونه آشفتگي كه براثر عوامل بيروني در اين منطقه پديد آيد، پيامدهائي براي دو قاره اروپا و آفريقا خواهد داشت. يعني تحولاتي كه در اين منطقه ايجاد مي شود مانند سنگي است كه در درياچه ايي مي افتد و ما امواج آن را در تمام سطح درياچه شاهد هستيم. از آن هنگام كه آمريكايي ها به زور ناوهاي جنگي خود در سال 1845 بنادر ژاپن را گشودند. سياست ايالات متحده بر اين پايه بوده كه سرپل هائي در سواحل دنياي قديم ايجاد كند. به همين دليل آنها در سال 1898 به فيليپين، در سال 1945 به ژاپن و آنگاه به كره جنوبي و ويتنام نفوذ كردند. البته اين سرپل ها معمولاً سرزمين هايي را دربر مي گرفت كه داراي سطح بالائي از توسعه بود، ليكن اين نواحي همواره در كناره هاي اوراسيا قرار داشت. كناره هاي اقيانوس هند و خليج فارس دقيقاً در اين منطقه حساس يعني در محل تلاقي محورهاي بزرگ ارتباطي زميني، كه خاور دور را به آفريقا و اروپا و هند متصل مي سازد، قرار دارد. در كرانه هاي خليج فارس، جهان اسلام به دو نيمه تقسيم مي شود، نيمه غربي كه به سمت باختر تا اقيانوس اطلس گسترش يافته و نيمه هند و ايراني كه از كوهستان هاي ايران شروع ميشود و با گذر از پاكستان و بنگلادش تا اندونزي و فيليپين پيش مي رود. بنابراين، هر قدرتي كه در اينجا استقرار يابد، به صرف همين واقعيت، مي تواند نه تنها پشتيبان يا تهديدي همه جانبه براي كشورهاي خاورميانه، بلكه در وراي آن خطري براي اروپا، شبه قاره هند و آفريقا به شمار آيد. وانگهي، چنين امري مي تواند پيش طرح تكوين جبهه سومي را در برابر قدرت نظامي روسيه تشكيل دهد و خطوط جبهه كشور ايالات متحده آمريكا را كه در تركيه مي باشد، در برابر روسيه تقويت كند و بر كشورهاي مصر، سوريه، ايران و نيز اروپا و ژاپن- عمدتاً ازطريق نفت- فشار وارد سازد. باتوجه به اينكه بين 7 ماده معدني 70% انرژي در قرن 21 از نفت تأمين مي شود و همانطور كه هم اكنون و در آينده اي نزديك مي بينيم در اين دوره كشورهاي قدرتمند به جاي توجه محض به ژئوپولتيك عمدتاً به ژئواكونوميك روي آورده و سعي مي كنند به مناطق حساس جهان به جاي توجهات سياسي- نظامي، نگرشي سياسي- اقتصادي داشته باشند.


 

براي اينكه انرژي از محل توليد صحيح و سالم به محل مصرف برسد تأمين امنيت اين منطقه بسيار حائز اهميت است. اين امنيت معمولاً تحميلي مي باشد همانطور كه در سال هاي اخير شاهد برقراري آن در خاور نزديك به بهانه هاي مختلف توسط ابرقدرتها بوده ايم. آنها سعي بر اين دارند كه اين امنيت رابه نفع خودشان يعني صدور نفت با قيمت بسيار ارزان و بدون وجود مانع بر سر راه صدور آن بطور مداوم و پي در پي ايجاد كنند، كه اين براي كشورهاي دارنده نفت زياد خوشايند نبوده و همين امر است كه در قرن 21 ما شاهد نزاعهاي فراوان بين دارندگان انرژي و ابرقدرت ها هستيم.


 

با اينكه حوزه خليج فارس هنوز بزرگترين منبع انرژي را در خود جاي داده است، ليكن با گشايش حوزه بزرگ خزر بر روي جهان، از اتكاي انحصاري بسياري از كشورهاي مصرف كننده عمده انرژي به نفت خليج فارس كاسته شد، كه اين امر براي كشورهاي مصرف كننده بسيار جدي خواهد بود. ولي نكته مهم اين است كه ذخاير نفت و گاز خزر محصور در خشكي بوده و به عبارتي كشورهاي توليد كنندگان انرژي در اطراف درياي خزر از بازارهاي مصرفشان به لحاظ جغرافيايي جدا افتاده اند. در گذشته تنها راه انتقال نفت حوزه خزر، خطوط لوله اي بود كه از روسيه عبور مي كرد كه با فروپاشي شوروي سابق، انتقال انرژي در كشورهاي تازه استقلال يافته با توجه به عدم تمايل آنها به وابستگي به روسيه شكل حادي را به خود گرفته است و آنها سعي در ايجاد مسيري براي عبور و رسيدن به درياهاي آزاد را دارند. اينكه كدام مسير بهتر است و چه كشوري شرايط مساعدتري را براي عبور لوله هاي نفتي دارد، در اين دوره از زمان مسئله اي بسيار مهم و حياتي است، به طوري كه اصطلاح سياست خط لوله و ديپلماسي خطوط انتقال و ايجاد نقشه اي به نام نقشه لوله هاي نفتي، اصطلاحي رايج در ادبيات سياسي شده است. با به وجود آمدن جمهوري هاي تازه استقلال يافته آسياي مركزي و قفقاز، اين حدس در ميان عده اي بوجود آمد كه ايران اهميت گذشته خود را به دليل عقب كشيده شدن مرزهاي شوروي سابق از دست داده است، ولي برخي ديگر يك پيش بيني بسيار متفاوت رادارند و آن اين است كه با استقلال كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز، دامنه ژئوپولتيك ايران در شمال گسترش پيدا كرده و قرار گرفتن بين دو منطقه نفت خيز خزر- آسياي مركزي و خليج فارس و مسئله انتقال انرژي، اهميت ايران را دو چندان كرده است، به طوري كه ناديده گرفتن اين كشور در نظام آينده جهاني امري غيرممكن خواهد بود و اينجاست كه به ياد زماني مي افتيم كه ايران داراي موقعيت گذرگاهي (جاده ابريشم و ادويه) بود و اين موقعيت تأثيرات فراواني را در امنيت داخلي و خارجي ايران ايجاد مي كرده است. وجود اين موقعيت گذرگاهي، كه به گفته بسياري از كارشناسان، ارزانترين، كوتاه ترين و مناسبترين مسير براي انتقال منابع انرژي حوزه درياي خزر مي باشد و قرار گرفتن در نقطه اي نفت خيز و بسيار حساس از خليج فارس در خاورميانه با همان موضوع قابل توجه مركز مركز و همچنين داشتن 7/89 ميليارد بشكه ذخيره نفتي، كه جزء بزرگترين حوزه هاي ذخاير اثبات شده دنيا مي باشد و افزودن حداقل 12% سهم گاز جهان و توجه و تأكيد به اين نكته كه اكنون در عصر جهاني شدن كه پايه اقتصاد جهاني بر محور انرژي مي گردد، هر كشوري كه داراي نفت باشد يا در مسير عبور لوله هاي نفتي باشد داراي مقام ويژه اي در عرصه سياست و اقتصاد جهاني مي باشد، همه اين موضوعات عواملي هستند كه تأثير عمده اي بر امنيت جمهوري اسلامي ايران مي توانند داشته باشند.


 

با تبديل شدن ايران به گذرگاه انرژي حوزه درياي خزر و پيامدهاي سياسي و اقتصادي كه از اين بابت نصيب ايران مي شود، ميتوان جايگاه ايران را به عنوان يك قدرت منطقه اي ثبت كرده و حتي آنرا به يك قدرت فرامنطقه اي تبديل كرد. در ايران با همه تلاش هايي كه بعد از انقلاب در جهت كم كردن وابستگي كشور به اقتصاد نفتي براي ايجاد امنيت سياسي و اقتصادي صورت گرفته، هنوز انرژي حرف اول را زده و تمام اركان اقتصادي- سياسي و حتي امنيتي كشور به نوعي وابسته به نفت هستند. متأسفانه با ذكر اين نكته كه حدود 80% درآمدهاي ارزي و 40% عايدات دولت ايران از محل درآمدهاي نفتي تأمين مي شود و اين وابستگي شديد باعث شده كه ثبات اقتصادي - سياسي كشور دچار چالش گردد و با مقوله انرژي پيوندي عميق بخورد.


 

اگر به ريشه ها و دلايل كودتاي 28 مرداد 1332 بنگريم متوجه خواهيم شد كه حتي مشروعيت سياسي حاكمان و شكست حكومت ها با مقوله انرژي پيوند خورده و اين امر به ما گوشزد مي كند كه در جهت ثبات اقتصادي و سياسي و امنيتي بايد تلاش شود و از وابستگي نفت كاسته و به درآمدهاي باثبات تري روي آوريم. با توجه به مطالب ذكر شده، چنين برداشت مي شود نفت كه مي بايست صرفاً يك مقوله اقتصادي باشد، چگونه به عنوان ابزار و اهرم فشار درآمده و از سياسي ترين موضوعات شناخته شود. چنانچه كوچكترين تغيير و تحولات انرژي در دنيا به جاي درج در صفحات اقتصادي، در صفحات سياسي روزنامه ها با تيتر درشت عنوان مي گردد.


 

به هر حال در اين دوره تحولات و دگرگوني ها، شرايط جديدي را در نظام هاي بين المللي ايجاد كرده كه از آن به عنوان «دوران گذار» ياد مي كنند، يعني دوراني كه هيچ ثبات و دوامي در روابط بين دولت ها و عرصه بين المللي وجود ندارد.


بنابراين، براي دور ماندن از اين تهديدات و چالشهاي بين المللي و ايجاد آمادگي براي ورود به بازارهاي جهاني قرن بيست و يك، درك شرايط به وجود آمده در عرصه بين المللي و پيش بيني تحولات آن و همچنين استفاده مطلوب از انرژي چه در جهت استخراج و چه در جهت انتقال آن، امري انكارناپذير است، تا براساس آن، با در نظر گرفتن امكانات جغرافيايي و توانائي هاي بالقوه سياسي- نظامي، اقتصادي و انساني ايران كه داشتن منابع غني انرژي در رأس آنها قرار مي گيرد، برنامه ريزي دقيق و اصولي براي آمادگي پذيرفتن نقش و مسئوليت در نظام سياسي آينده صورت گيرد، به طوري كه كمترين تهديدات متوجه منافع ملي گشته و سود عادلانه اي از مشاركت در سيستم بين المللي نصيب ايران گردد و زمينه ثبات اقتصادي و بالطبع ثبات سياسي و امنيتي را براي كشور فراهم سازد.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:35 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

1 – موقعيت جغرافيائي

افغانستان سرزمینی کوهستانی و محاط بر خشکی است، و جز «اردن هاشمی» تنها کشور خاورمیانه محسوب می شود که به «دریا» راه ندارد. این سرزمین درنیمکره شمالی، نیمکره شرقی و درمحدوده آسیای میانه واقع است. مساحت آن را در منابع مختلف بین 620 تا 700 هزار کیلومتر مربع ذکر کرده اند، اما براساس آخرين برآردها اين كشور 225، 652 کیلومتر مربع مساحت داشته و چهلمین کشور جهان به شمار می آید. طول مرزهای افغانستان حدود 5800 کیلومتر می باشد، که شامل 2384 کیلومتر درشمال با جمهوری های تاجیکستان، ازبکستان و ترکمننستان؛ 2240 کیلومتر از مشرق و جنوب با جمهوری اسلامی پاکستان، 73 تا 93 کیلومتر مربع از سمت شمال شرقی از طریق تنگه واخان با ایالت مسلمان نشین سین کیانگ (ترکمنستان) جمهوری خلق چین و 855 تا 930 کیلومتر در مغرب با جمهوری اسلامی ایران (که 619 کیلومتر آن با استان خراسان می باشد) یشترین فاصله شرق تا غرب افغانستان 1240 کیلومتر، و شمال تا جنوب آن 855 کیلومتر است و حداقل فاصله آن با آبهای آزاد جهان 500 کیلومتر است. قسمت های وسیعی از خاک افغانستان را عمدتا در شمال و شرق کشور، کوهها وسنگلاخ ها پوشانده است کوههای هند و کش به طول 600 و عرض 100 کیلومتر از سمت شمال شرقی به طرف غرب و جنوب غربی کشیده شده و تقریباً از میانه کشور می گذرد. این کوهها بیش از نیمی از سرزمین افغانستان را فراگرفته، و برای شهرهای «کابل»، «قندهار» و«هرات» ارزش استراتژیکی مهمی ایجاد کرده  است. کوههای قدر به طرف مغرب امتداد می یابند، از ارتفاع آن کاسته می شود و در نزدیکی مرزهای ایران تبدیل به کوهها و تپه های کم ارتفاع می گردند.در ادرتفاعات هند و کش همواره برف وجود دارد. حتی در تابستان ها نیز قله ها و یخچال ها پر برف است.در میان ارتفاعات هند و کش،دره های عمیق و خوش آب و هوا و حاصلخیزی وجود دارد که محیط مساعدی برای پرورش دام و تولید میوه است.افغانستان سرزمین افراط و تفریط است کوهها سر به فلک کشیده و دره ها عمیق، باران های بهاری و تابستان های خشک، زمستان های بسیار سرد و تابستان های گرم، ارتفاعات پوشیده از برف در طول سال و سرزمین های پست و خشک وسوزان. این افراط و تفریط در زندگی اجتماعی نیز وجود دارد.سرزمین  افغانستان در طول تاریخ گلوگاه تهاجم به هند بوده است؛ جنگجویان بسیاری چون «اسکندر مقدونی»، «محمود غزنوی»، «تیمور گورکانی»، «نادر شاه افشار»، از پیچ و خم کوهها و دره های این کشور خود را به هندوستان رسانده اند. علاوه بر این تا قبل از کشف راههای آبی در قرون جدید و سپس توسعه راههای هوایی، خط مسیر بازرگانی شرق و غرب، از دشت شمالی آن عبور  می کرد، محل عبور کاروانهای جاده ابریشم از این سرزمین بوده که عموما ازطریق قندهار به هند و از طریق بلخ به چین می رفت.پس از کشف راههای آبی و سپس توسعه راههای هوایی، افغانستان مانند سایر سرزمین های آسیای مرکزی، تبدیل به منطقه ای بن  بست شد و گذر هیچ بیگانه ای به آنجا نیفتاد. همچنین ارتفاعات افغانستان سپر استراتژیکی مستحکمی بین آسیای شمالی و آسیای جنوبی است.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1389/03/23 | 21:34 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

کشور های جدید

آیا می دانید که از سال ۱۹۹۰ تاکنون ۲۸ کشور جدید پا به عرصه گذاشته اند؟شاید اطلاعاتی که در ادامه ارائه می شود مورد استفاده دوستان باشد.

اغلب این کشور ها پس از فروپاشی شوروی سابق متولد شدند. برخی از این کشور ها ؛ در جریان موج استقلال طلبی اروپای شرقی و شبه جزیره بالکان بوجود آمدند. تعدادی نیز از پس از استقلال تغییر نام یافتند. بعضی از این کشور ها سابقه دیرینه داشتند مانند ارمنستان. در برخی از این کشور ها نیز مرز های جغرافیایی از گذشته وجود داشته است. مانند کشور های آسیای مرکزی ( قزاقستان؛ ازبکستان؛ ترکمنستان؛ تاجیکستان؛قرقیزستان) و منطقه قفقاز ( آذربایجان ؛ گرجستان؛ ارمنستان ).استقلال بعضی از این کشور ها با آرامش همراه بود نظیر جمهوری چک و جمهوری اسلواکی که از تقسیم کشور چکسلواکی سابق حاصل شد.اما کشور هایی هم هستند که استقلال را با جنگی خونین تجربه کردند.مانند بوسنی و تیمور شرقی. عکس حالت فوق نیز در همین دوران وجود داشت به نحوی که برخی از کشور های دو پاره  به وحدت رسیدند مانند  جمهوری یمن و جمهوری آلمان.همچنین تغییرات عمده ای نیز در کشور هایی بوجود آمد که علیرغم حفظ نام قبلی؛ مشخصات جغرافیایی تازه یافتند مانند جمهوری فدراتیو روسیه و یوگسلاوی.( البته یوگسلاوی در سال ۲۰۰۳ به جمهوری صربستان و مونته نگرو تغییر نام یافت . بنابراین یوگسلاوی سابق به پنج کشور جدید تبدیل شد که عبارتند از : اسلونی ؛ کرواسی؛ بوسنی و هرزه گوین ؛ مقدونیه ؛ صربستان و مونته نگرو )در سال ۲۰۰۶ صربستان و مونته نگرو نیز از هم جدا شدند و نام یوگسلاوی برای همیشه به تاریخ پیوست و این دو کشور به صورت مستقل در نقشه جهانی ظاهر شدند.در سال ۲۰۰۸ نیز منطقه خودمختار کوزوو از صربستان جدا شده و اعلام استقلال نمود و اینگونه یوگسلاوی سابق به هفت کشور مستقل تقسیم شد. گویا هنوز تجزیه یوگسلاوی از سال ۱۹۹۱کامل نشده است.

در منطقه بالتیک کشور های استونی ؛ لاتوی (لتونی ) و لیتوانی ظهور یافتند و در  شرق اروپا شاهد ظهور کشور های بلاروس ( روسیه سفید) ؛ مولداوی  و اوکراین هستیم.

در حوزه اقیانوس کبیر  علاوه بر کشور تمور شرقی ؛ کشور پالوئو به استقلال رسیده است که مجمع الجزایری متشکل از ۲۰۰ جزیره است و در ۵۰۰ مایلی جنوب شرقی فیلی پین واقع شده است.

در همین دوران دو نام جدید در قاره آفریقا مطرح شد. نامیبیا که از افریقای جنوبی مستقل شده و اریتره که از کشور  اتیوپی مستقل شده  است. البته برخی کشور ها تغییر نام دادند مانند کشور زئیر نیز به جمهوری دمکراتیک کنگو ؛ ساموآی غربی به ساموآ ؛ جمهوری فیجی به جمهوری مجمع الجزایر فیجی ؛ جمهوری کومور به اتحادیه مجمع الجزایر کومور تغییر نام داده اند.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:42 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

در مارس ۱۸۹۵ به موجب توافقاتی که میان بریتانیا و روسیه در لندن صورت گرفت، بدخشان میان افغانستان و خان‌نشین بخارا تقسیم شد و بر پایه این توافق بدخشان کوهستانی تابع بخارا باقی ماند و سرزمین‌های جنوبی مسیر آمودریا به افغانستان (ولایت بدخشان) پیوست. 

ولایت (استان) بَدَخشان  یکی از ولایت‌ها(استان‌ها)ی کشور افغانستان است. بدخشان در شعرهای شاعران به کیفیت لعل خویش معروف بوده‌است. بدخشان در شمال شرقی افغانستان واقع است. این استان در سال ۱۸۹۶ میان دو امپراتوری بزرگ (روسیه تزاری و بریتانیا) به دو بخش تقسیم گردید. یک بخش این استان تحت نام بدخشان روسیه و بعدا منطقه خودگردان کوهستانی بدخشان شوروی با مرکزیت شهر خاروغ به روسیه تعلق گرفت، و بخش دوم با مرکزیت شهر فیض‌آباد به امارت افغانستان پیوست. روسیه و انگلیس آمودریا (جیحون) را به عنوان مرز طبیعی پذیرفته و توسط ستونهای مرزی نشانه‌گذاری شد. در سال ۱۹۱۷ بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه بدخشان روسیه به شوروی در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان تعلق گرفت.

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:42 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

در مارس ۱۸۹۵ به موجب توافقاتی که میان بریتانیا و روسیه در لندن صورت گرفت، بدخشان میان افغانستان و خان‌نشین بخارا تقسیم شد و بر پایه این توافق بدخشان کوهستانی تابع بخارا باقی ماند و سرزمین‌های جنوبی مسیر آمودریا به افغانستان (ولایت بدخشان) پیوست. 

ولایت (استان) بَدَخشان  یکی از ولایت‌ها(استان‌ها)ی کشور افغانستان است. بدخشان در شعرهای شاعران به کیفیت لعل خویش معروف بوده‌است. بدخشان در شمال شرقی افغانستان واقع است. این استان در سال ۱۸۹۶ میان دو امپراتوری بزرگ (روسیه تزاری و بریتانیا) به دو بخش تقسیم گردید. یک بخش این استان تحت نام بدخشان روسیه و بعدا منطقه خودگردان کوهستانی بدخشان شوروی با مرکزیت شهر خاروغ به روسیه تعلق گرفت، و بخش دوم با مرکزیت شهر فیض‌آباد به امارت افغانستان پیوست. روسیه و انگلیس آمودریا (جیحون) را به عنوان مرز طبیعی پذیرفته و توسط ستونهای مرزی نشانه‌گذاری شد. در سال ۱۹۱۷ بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه بدخشان روسیه به شوروی در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان تعلق گرفت.

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:41 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

در مارس ۱۸۹۵ به موجب توافقاتی که میان بریتانیا و روسیه در لندن صورت گرفت، بدخشان میان افغانستان و خان‌نشین بخارا تقسیم شد و بر پایه این توافق بدخشان کوهستانی تابع بخارا باقی ماند و سرزمین‌های جنوبی مسیر آمودریا به افغانستان (ولایت بدخشان) پیوست. 

ولایت (استان) بَدَخشان  یکی از ولایت‌ها(استان‌ها)ی کشور افغانستان است. بدخشان در شعرهای شاعران به کیفیت لعل خویش معروف بوده‌است. بدخشان در شمال شرقی افغانستان واقع است. این استان در سال ۱۸۹۶ میان دو امپراتوری بزرگ (روسیه تزاری و بریتانیا) به دو بخش تقسیم گردید. یک بخش این استان تحت نام بدخشان روسیه و بعدا منطقه خودگردان کوهستانی بدخشان شوروی با مرکزیت شهر خاروغ به روسیه تعلق گرفت، و بخش دوم با مرکزیت شهر فیض‌آباد به امارت افغانستان پیوست. روسیه و انگلیس آمودریا (جیحون) را به عنوان مرز طبیعی پذیرفته و توسط ستونهای مرزی نشانه‌گذاری شد. در سال ۱۹۱۷ بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه بدخشان روسیه به شوروی در تشکیل جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان تعلق گرفت.

 



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:41 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

استفاده گسترده از GIS درقطر 

قطر اولین کشور در جهان است که اقدام به ایجاد GIS در سطح ملی نموده است. مرکز GIS قطر را کابینه دولت قطر در سال 1990 ایجاد کرد. گزارش عملکرد این مرکز بطور مستقیم در اختیار بخش قانونگذاری حکومت ملی قرار می‌گیرد. نخستین گام‌های برداشته شده برای آشنا سازی ذهن مسؤلین در مورد اجرای GIS در قطر مدیون «شیخ احمدبن محمد آل ثانی» وزیر پیشین کشاورزی و شهرسازی و ریاست بخش اجرایی دولت قطر می‌باشد. در مقام یک مهندس وی تشخیص این واقعیت را به عهده داشت که امکانات بالقوه این فن‌آوری موجب انقلاب در سطح مدیریت اطلاعات و استفاده بهینه از امکانات برای مدل‌سازی و تجزیه و تحلیل داده‌ها در سطح ملی می‌شود. مناطق شهری کشور قطر در سال 1993 با مقیاس 000/4: 1 مجدداً عکس‌برداری شد. اعضای CGIS با استفاده از داده‌های جدید سعی بر ایجاد مدلهای ارتفاعی رقومی با دقتی در حدود 10 سانتی‌متر نمودند. عکسهای قائم رقومی، حاوی پیکسلهایی به ابعاد 10 سانتی‌متر، از کلیه مناطق مسکونی با سطح تراکمی بیش از 600- 500 نفر در هر کیلومتر مربع تهیه و استفاده شده است. در سال 1995 کل کشور مجدداً با مقیاس 000/30: 1 و 000/54: 1 عکس‌برداری شد. اعضای  CGISاین مرتبه مدلهای ارتفاعی رقومی با دقت 1 متر تهیه نمودند و بعد از آن عکسهای قائم رقومی با پیکسلهای 1 متری برای کل قطر ایجاد کردند. شبکه فیبر نوری شبکه GIS سیستم اطلاعات جغرافیایی قطر امکان تسریع مبادله اطلاعات را میان سازمانهای مختلف فراهم می‌کند. شبکه مذکور از فیبرها در توزیع اطلاعات به شرکتهای تحت قرارداد CGIS استفاده می‌نماید. چهارچوب اصی این شبکه مجموعه‌ای از چندین شبکه کوچکتر اترنت و یا شبکه‌های حلقه‌ای می‌باشد. CGIS با استفاده از یک مرکز gigaswitch با بیش از 3 گیگابایت پهنای باند امکان برقراری بیش از 67000 ارتباط را در ثانیه فراهم می‌سازد. این واقعیت بدان معنی است که در هر ثانیه فایل‌های تصاویر رقومی، که بطور معمول ابعاد 50 مگابایتی دارند، قابل ارسال یا نمایش می‌باشند. در عین حال نرم‌افزارهای پیچیده گرافیکی و استری باعث می‌شود چنین فایلهایی تنها در عرض چند دقیقه ترسیم شوند. تا قبل از نصب شبکه GIS در سال 1994 و بدون استفاده از نرم‌افزارهای واستری زمان لازم برای ترسیم فایلها تصاویر رقومی در CGIS بین 5 تا 10 ساعت بود. شبکه GIS به مشترکین خود این امکان را می‌دهد تا به کلیه داده‌های عمومی مورد نیاز خود دسترسی سریع داشته باشند. تصمیم‌گیری در مورد نحوه دستیابی به اطلاعات GIS در شبکه بستگی به نظر مشترک و شرکت فراهم‌کننده اطلاعات دارد. نرم‌افزارهای استاندارد انتخاب شده برای GIS قطــر شــامل محصــولات شرکت ESRI از قبیل Arc/Info ، Arcview، map object همراه با پایگاه اطلاعات رابطه‌ای oracle می‌باشد و قطعات سخت‌افزاری موجود برگرفته از شرکتهای تولیدکننده مختلف است.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:40 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

استفاده گسترده از GIS درقطر 

منبع : 2007/10/11-GIM Intemational

قطر اولین کشور در جهان است که اقدام به ایجاد GIS در سطح ملی نموده است. مرکز GIS قطر را کابینه دولت قطر در سال 1990 ایجاد کرد. گزارش عملکرد این مرکز بطور مستقیم در اختیار بخش قانونگذاری حکومت ملی قرار می‌گیرد. نخستین گام‌های برداشته شده برای آشنا سازی ذهن مسؤلین در مورد اجرای GIS در قطر مدیون «شیخ احمدبن محمد آل ثانی» وزیر پیشین کشاورزی و شهرسازی و ریاست بخش اجرایی دولت قطر می‌باشد. در مقام یک مهندس وی تشخیص این واقعیت را به عهده داشت که امکانات بالقوه این فن‌آوری موجب انقلاب در سطح مدیریت اطلاعات و استفاده بهینه از امکانات برای مدل‌سازی و تجزیه و تحلیل داده‌ها در سطح ملی می‌شود. مناطق شهری کشور قطر در سال 1993 با مقیاس 000/4: 1 مجدداً عکس‌برداری شد. اعضای CGIS با استفاده از داده‌های جدید سعی بر ایجاد مدلهای ارتفاعی رقومی با دقتی در حدود 10 سانتی‌متر نمودند. عکسهای قائم رقومی، حاوی پیکسلهایی به ابعاد 10 سانتی‌متر، از کلیه مناطق مسکونی با سطح تراکمی بیش از 600- 500 نفر در هر کیلومتر مربع تهیه و استفاده شده است. در سال 1995 کل کشور مجدداً با مقیاس 000/30: 1 و 000/54: 1 عکس‌برداری شد. اعضای  CGISاین مرتبه مدلهای ارتفاعی رقومی با دقت 1 متر تهیه نمودند و بعد از آن عکسهای قائم رقومی با پیکسلهای 1 متری برای کل قطر ایجاد کردند. شبکه فیبر نوری شبکه GIS سیستم اطلاعات جغرافیایی قطر امکان تسریع مبادله اطلاعات را میان سازمانهای مختلف فراهم می‌کند. شبکه مذکور از فیبرها در توزیع اطلاعات به شرکتهای تحت قرارداد CGIS استفاده می‌نماید. چهارچوب اصی این شبکه مجموعه‌ای از چندین شبکه کوچکتر اترنت و یا شبکه‌های حلقه‌ای می‌باشد. CGIS با استفاده از یک مرکز gigaswitch با بیش از 3 گیگابایت پهنای باند امکان برقراری بیش از 67000 ارتباط را در ثانیه فراهم می‌سازد. این واقعیت بدان معنی است که در هر ثانیه فایل‌های تصاویر رقومی، که بطور معمول ابعاد 50 مگابایتی دارند، قابل ارسال یا نمایش می‌باشند. در عین حال نرم‌افزارهای پیچیده گرافیکی و استری باعث می‌شود چنین فایلهایی تنها در عرض چند دقیقه ترسیم شوند. تا قبل از نصب شبکه GIS در سال 1994 و بدون استفاده از نرم‌افزارهای واستری زمان لازم برای ترسیم فایلها تصاویر رقومی در CGIS بین 5 تا 10 ساعت بود. شبکه GIS به مشترکین خود این امکان را می‌دهد تا به کلیه داده‌های عمومی مورد نیاز خود دسترسی سریع داشته باشند. تصمیم‌گیری در مورد نحوه دستیابی به اطلاعات GIS در شبکه بستگی به نظر مشترک و شرکت فراهم‌کننده اطلاعات دارد. نرم‌افزارهای استاندارد انتخاب شده برای GIS قطــر شــامل محصــولات شرکت ESRI از قبیل Arc/Info ، Arcview، map object همراه با پایگاه اطلاعات رابطه‌ای oracle می‌باشد و قطعات سخت‌افزاری موجود برگرفته از شرکتهای تولیدکننده مختلف است.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:39 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

اگر چه باروری و مرگ و میر میزان رشد جمعیت (رشد طبیعی) را تعیین می‌کنند، اما اندازه جمعیت به جابه‌جایی جمعیت نیز (فرآیندی که از طریق آن مردم، مناطق جغرافیایی مشخص را ترک کرده یا به آن وارد می‌شوند) وابسته است. ‌

مهاجرت به عنوان یک واقعه تاثیرگذار بر رشد و تغییر جمعیت، تنها به خاطر ابعاد فضایی و زمانی که بر آن تاثیر می‌گذارند، مورد توجه قرار نمی‌گیرد. مهاجرت همچنین انعکاس تغییراتی است که در تار و پود جامعه‌ای که مردم بدان تعلق دارند، اتفاق می‌افتد (تغییرات در فرهنگ، شرایط اقتصادی و اجتماعی و ساخت‌های سیاسی). از این رو، مهاجرت باید نه تنها به عنوان یک پدیده (واقعه یا موقعیتی که در خور یک مطالعه علمی است)، بلکه به عنوان یک فرا پدیده (واقعه‌ای که اتفاق آن به علت بستر و موقعیتی است که مردم در آن زندگی می‌کنند) توصیف شود. ‌

مهاجرت پدیده خاصی است که به اشکال مختلفی، جنس و گروه‌های سنی، پیروان مذاهب، اقلیت‌های قومی و دارندگان تخصص، ثروت و مهارت را تحت تاثیر قرار می‌دهد و در مواردی نیز به شکل عام و همگانی ظاهر می‌شود و به همین دلیل آثار و پیامدهای متعدد و گوناگونی را برجای می‌گذارد.‌



تعاریف و مفاهیم‌

تاکنون تعاریف مختلفی از مهاجرت ارائه شده است و هرکدام از اندیشمندان از دیدگاه خاصی به موضوع نگریسته‌اند. البته با وجود تفاوت، وجه اشتراک زیادی بین این تعاریف وجود دارد که این اشتراک‌ها نقطه شروع تحقیقات جمعیتی تلقی می‌شوند. از جمله تعاریف جامع مهاجرت می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

مهاجرت شکلی از تحرک جغرافیایی یا مکانی جمعیت است که بین دو واحد جغرافیایی انجام می‌گیرد. این تحرک باید به تغییر محل اقامت معمولی‌ فرد از مبدا یا محل اقامت قبل از مهاجرت وی، به مقصد یا محل اقامت جدید بینجامد. ‌

به نظر برخی مهاجرت نوعی انتخاب است که از طرف مهاجر انجام می‌گیرد. رولا‌ن پرسا جمعیت‌شناس فرانسوی مهاجرت را حرکات افراد یا گروه‌ها می‌داند که تغییر طولا‌نی محل اقامت معمولی فرد را به دنبال دارد. به نظر وی در تحلیل حرکات جمعیتی سه نکته باید مد نظر قرار گیرد.

الف‌- دایمی یا طولا‌نی بودن مدت اقامت در محل جدید. ‌

ب‌- وجود فاصله مکانی بین دو محل. ‌

ج‌- وجود فاصله زمانی و زمان انجام مهاجرت.‌

در تعریف دیگری، مهاجرت به هرگونه تغییر همیشگی محل اقامت گفته می‌شود و شامل رهاکردن فعالیت‌های سازمان‌یافته در یک محل و انتقال دایره فعالیت‌ها به محل دیگر است. بنابراین مهم‌ترین جنبه مهاجرت جابه‌جایی است اما هر جابه‌جایی مهاجرت تلقی نمی‌شود. به برخی جابه‌جایی‌ها که محل سکونت برای همیشه تغییر نکرده است مهاجرت گفته نمی‌شود. همچنین امکان دارد محل سکونت فرد تغییر کند اما نیازی به تغییر دایره فعالیت نباشد (به دلیل نزدیکی محل)، در این‌صورت فرد نقل مکان کرده است نه مهاجرت. همه مهاجران نقل مکان می‌کنند اما همه نقل مکان کنندگان مهاجر نیستند.‌


مهاجرت‌های بین‌المللی و داخلی ‌




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:37 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
استان سیستان و بلوچستان    

چنین آراسته جایی تو را هر لحظه ای گویان
  کجا شد رخشت ای رستم، بیا تا سیستان بینی (قوامی رازی)

استان سیستان و بلوچستان با وسعتی حدود 187502 کیلومتر مربع، در جنوب شرقی ایران واقع شده است. این استان پهناور در سمت شرق با کشور پاکستان 900 کیلومتر و با کشور افغانستان 300 کیلومتر مرز مشترک و در جنوب با دریای عمان به طول تقریبی 270 کیلومتر مرز آبی دارد. این استان از شمال و شمال غرب با خراسان جنوبی و از غرب با استان کرمان و هرمزگان همجوار است. استان سیستان و بلوچستان به لحاظ وسعت از بزرگ ترین استان های کشور به حساب می آید. این استان از دو ناحیه تشکیل یافته که از لحاظ طبیعی با یکدیگر کاملاً متفاوتند.


نقشه تقسیمات استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور
نقشه تقسیمات
استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


ناحیه سیستان با 8117 کیلومتر مربع وسعت، در قسمت شمالی این استان قرار داشته و حوزه مسطح و مسدودی است که از آبرفت های دلتای قدیمی و فعلی رود هیرمند تشکیل شده است. ناحیه بلوچستان به مساحت 179385 کیلومتر مربع، منطقه وسیع کوهستانی است که حد شمالی آن کویر لوت و حد جنوبی آن دریای عمان است. مرزهای طولانی آبی و خشکی استان با کشورهای افغانستان، پاکستان و کشورهای حوزه خلیج فارس، موقعیت ویژه ای را به آن بخشیده و سبب ایجاد شرایطی خاص شده است. چندگانگی و تنوع مذهبی، گویشهای مختلف و نمود تعلقات قومی و قبیلهای و استقامت و سخت کوشی مردم از دیگر ویژگیهای اجتماعی این استان است.

سیستان خانه مردان جهان است و بدوست
                                                              شرف خانه ی مردان جهان تا محشر (فرخی)

بنا به به سر شماری سال 1375 جمعیت استان بیش از یک ملیون و هفتصد هزار نفر بوده که با توجه به وسعت استان از لحاظ جمعیتی این استان بعد از
سمنان کم تراکم ترین استان کشور است. از لحاظ شهر نشینی نیز این استان با متوسط کشور تفاوت هایی دارد و بیشتر جمعیت استان (54%) در روستاها زندگی می کنند.
در مطالعات زمین شناسی، منطقه شرق ایران را معمولا به عنوان یک واحد مستقل بررسی میکنند. این منطقه در اواخر دوران سوم زمینشناسی در اثر جنبش های کوه زایی از دریا جدا شده است. قسمت جنوبی استان (مکران) یکی از مناطق در حال فرونشستن تدریجی است بر همین اساس پوسته اقیانوس هند با شیب بسیار تندی در زیر این منطقه به داخل زمین فرو میرود که یکی از علت های بوجود آمدن گِل افشانها و چشمه های آب معدنی فراوان در این منطقه است. ارتفاعات
استان سیستان و بلوچستان به دوران دوم و سوم زمین شناسی تعلق دارد و سنگ های آن اغلب آهکی و گچی است.
منطقه
سیستان و بلوچستان با توجه به موقعیت جغرافیایی، از یک طرف تحت تأثیر جریان های جوی متعدد مانند "جریان بادی شبه قاره هند" و به تبع آن باران های موسمی اقیانوس هند است و از طرف دیگر تحت تأثیر فشار زیاد عرض های متوسط قرار دارد که گرمای شدید مهم ترین پدیده مشهود اقلیمی آن است. در وضعیت هواشناسی این منطقه بادهای شدید موسمی، طوفان شن، رگبارهای سیل آسا، رطوبت زیاد  و مه صبحگاهی پدیده های قابل توجه است. این استان تابستان های گرم و طولانی و زمستان های کوتاه دارد. از آنجا که حداقل دما ندرتا به صفر درجه سانتیگراد می رسد، رویش گیاه در اراضی آبی تقریبا در تمام طول سال ادامه دارد. عمده بارندگی در زمستان صورت می گیرد. این ناحیه دو فصل متمایز زمستان با درجه حرارت معتدل و خنک در ماه های آذر، دی و بهمن و تابستان گرم در بقیه ماه های سال دارد. در تمام شهرهای استان حداکثر دمای سالانه، بالای چهل درجه سانتیگراد گزارش شده است. میانگین حداقل دمای سردترین ماه سال بین حدود دوازده تا سیزده درجه سانتیگراد متغیر است. سردترین شهر استان، زاهدان و گرمترین شهر آن ایرانشهر است. در نواحی ساحلی دریای عمان بنا به تحقیق آنوبانینی، به علت رطوبت ناشی از مجاورت با دریا، آب و هوای گرم با رطوبت بیشتری همراه است.
بارندگی در استان عمدتاً در ماه های زمستان صورت میگیرد و میزان متوسط سالیانه آن حدود هفتاد میلیمتر و بسیار نامنظم است. بیشترین نزولات جوی، در شهرستان های
خاش و زاهدان و کمترین مقدار در شهرستان زابل روی می دهد. میزان متوسط رطوبت نسبی در سواحل دریای عمان، حدود هفتاد تا هشتاد درصد در دی ماه است؛ که در تابستان کاهش می یابد.
سیستان و بلوچستان یادآور سرزمین پهلوانان اسطوره ای ایران (رستم، سهراب، زال و...) است و این سرزمین یل پرور مهد بسیاری از اسطوره های ایرانی بوده و کمتر دیرین نامه ایست که نامی از این سرزمین نبرده باشد. نام این سرزمین بارها در شاهنامه
فردوسی آمده است:

بیاراسته سیستان چون بهشت
                                              گلش مشک سارا بُد و زر خشت (شاهنامه
فردوسی)

سیستان و بلوچستان در تمام دوره‎های تاریخی از اهمیت ویژه‎ای برخوردار بوده است. تشکیل اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام، توسط یعقوب لیث صفاری در 248 ه. ق. تسخیر سیستان توسط مغول ها در سال 662 ه. ق. حمله وحشیانه تیمور لنگ به سیستان و قتل عام مردم آن در سال 785 ه. ق. از مهمترین اتفاقاتی است که تاریخ پر فراز و نشیب این استان در دوره اسلامی به خود دیده است. به نظر آنوبانینی در میان این حوادث تشکیل حکومت صفاریان توسط یعقوب لیث در تاریخ ایران دارای بیشترین اهمیت است. صفاریان همانگونه که ادوارد براون ذکر می کند: "مایه ی تجدید حیات ملی ایران بودند و حقی که این دودمان از این رهگذر بر گردن ایران دارند کم نبوده است." یعقوب لیث دارای اعتقادات شدید شیعی بوده است و شاید یکی از عوامل گسترش مذهب شیعه در منطقه سیستان نیز وجود همین حکومت باشد.

ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدید
                                                   یعقوب لیث شیر بیابان سیستان (ملک الشعرای بهار)

صفاریان که بسیار میهن دوست بوده اند و به زبان فارسی علاقه ای تام داشته اند، بر فرهنگ و ادبیات ایران بسیار تاثیر گذار بوده اند؛ به نحوی که اولین شاعران ایرانی که اشعاری از آنان در دست است؛ همچون محمد وصیف سگزی، بسام کورد سیستانی و محمد مخلد سیستانی؛ از میان سیستانیان و دربار صفاری بوده اند. از میان شعرای بزرگ ایران نیز می توان از فرخی سیستانی؛ صاحب قصیده مشهور "کاروان حله"؛ نام برد که یکی از مفاخر شعر پارسی به شمار می آید.

من قیاس از سیستان آرم که آن شهر من است
                                                                    وز پی خویشان ز شهر خویشتن دارم خبر (فرخی)

منطقه سیستان و بلوچستان در طول تاریخ، معبر و گذرگاهی میان شرق و غرب بوده و به همین دلیل ترکیب قومی آن نیز همواره در معرض تغییر، تحول و دگرگونی بوده است. مهم ترین محصول منطقه سیستان و بلوچستان؛ گندم است که درصد قابل توجهی از زمین‎های زیر کشت را به خود اختصاص داده و صنایع آن نیز در اطراف شهرهای بزرگی چون
زاهدان قرار گرفته است. شیوه های مختلف معیشت و زندگی، موسیقی سنتی و زیبا، صنایع دستی هنرمندانه و جذاب، آثار تاریخی و معماری کم نظیر، شهرهای باستانی چون شهرسوخته که با قدمت بیش از 3000 سال قبل ازمیلاد؛ بیگمان روزگارانی دراز یکی از مهمترین مراکز شهرنشینی آسیا در عصر مفرغ بوده، به همراه جلوه های طبیعی هچون ساحل دریای مکران (عمان)، منطقه آزاد چابهار، دریاچه مشهور و مذهبی-اسطوره ای هامون، سیستان و بلوچستان را به یکی از استان های جذاب ایران در زمینه گردشگری تبدیل کرده است.

روی هامون سبز، چون گردون ناپیدا کران
                                                           روی صحرا ساده، چون دریای ناپیدا کنار (فرخی)

پوشش گیاهی این استان بسیار پراکنده و "لک های" است و به علت کمی بارندگی، فرسایش خاک، سیلاب و مصرف بیرویه اغلب پراکنده اند. مراتع استان نیز به دلیل کمی بارش و محدود بودن خاک وضع مطلوب ندارند. از گونه های گیاهی مناطق شمال استان: بادام کوهی، بنه، تاغ و گز و گونه های گیاهی مناطق جنوبی کهور ایرانی، کلیر، چگرد، چش و کنار را می توان نام برد.
ویژگی های جمعیتی استان عمدتا از نوع قومی و طایفه ی است و مردم علاوه بر زبان فارسی از دو گویش سیستانی (زابلی) و بلوچی استفاده می کنند. بر اساس آخرین تقسیمات کشوری
استان سیستان و بلوچستان دارای هفت شهرستان است که عبارتند از: ایرانشهر، چابهار، خاش، زابل، زاهدان، سراوان و نیک شهر است و آنوبانینی مهمترین آثار باستانی و مناطق گردشگری آنرا: آثار باقیمانده از شهر سوخته، ارگ کوه خواجه، سواحل بندر آزاد چابهار، کوه گل افشان بندر تنگ، قلعه های ایرانشهر، قلعه سه کوهه، انجیر معابد نیک شهر و مساجد و قلعه های باستانی دیگر می داند.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:35 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
استان سیستان و بلوچستان    

چنین آراسته جایی تو را هر لحظه ای گویان
  کجا شد رخشت ای رستم، بیا تا سیستان بینی (قوامی رازی)

استان سیستان و بلوچستان با وسعتی حدود 187502 کیلومتر مربع، در جنوب شرقی ایران واقع شده است. این استان پهناور در سمت شرق با کشور پاکستان 900 کیلومتر و با کشور افغانستان 300 کیلومتر مرز مشترک و در جنوب با دریای عمان به طول تقریبی 270 کیلومتر مرز آبی دارد. این استان از شمال و شمال غرب با خراسان جنوبی و از غرب با استان کرمان و هرمزگان همجوار است. استان سیستان و بلوچستان به لحاظ وسعت از بزرگ ترین استان های کشور به حساب می آید. این استان از دو ناحیه تشکیل یافته که از لحاظ طبیعی با یکدیگر کاملاً متفاوتند.


نقشه تقسیمات استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور
نقشه تقسیمات
استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


ناحیه سیستان با 8117 کیلومتر مربع وسعت، در قسمت شمالی این استان قرار داشته و حوزه مسطح و مسدودی است که از آبرفت های دلتای قدیمی و فعلی رود هیرمند تشکیل شده است. ناحیه بلوچستان به مساحت 179385 کیلومتر مربع، منطقه وسیع کوهستانی است که حد شمالی آن کویر لوت و حد جنوبی آن دریای عمان است. مرزهای طولانی آبی و خشکی استان با کشورهای افغانستان، پاکستان و کشورهای حوزه خلیج فارس، موقعیت ویژه ای را به آن بخشیده و سبب ایجاد شرایطی خاص شده است. چندگانگی و تنوع مذهبی، گویشهای مختلف و نمود تعلقات قومی و قبیلهای و استقامت و سخت کوشی مردم از دیگر ویژگیهای اجتماعی این استان است.

سیستان خانه مردان جهان است و بدوست
                                                              شرف خانه ی مردان جهان تا محشر (فرخی)

بنا به به سر شماری سال 1375 جمعیت استان بیش از یک ملیون و هفتصد هزار نفر بوده که با توجه به وسعت استان از لحاظ جمعیتی این استان بعد از
سمنان کم تراکم ترین استان کشور است. از لحاظ شهر نشینی نیز این استان با متوسط کشور تفاوت هایی دارد و بیشتر جمعیت استان (54%) در روستاها زندگی می کنند.
در مطالعات زمین شناسی، منطقه شرق ایران را معمولا به عنوان یک واحد مستقل بررسی میکنند. این منطقه در اواخر دوران سوم زمینشناسی در اثر جنبش های کوه زایی از دریا جدا شده است. قسمت جنوبی استان (مکران) یکی از مناطق در حال فرونشستن تدریجی است بر همین اساس پوسته اقیانوس هند با شیب بسیار تندی در زیر این منطقه به داخل زمین فرو میرود که یکی از علت های بوجود آمدن گِل افشانها و چشمه های آب معدنی فراوان در این منطقه است. ارتفاعات
استان سیستان و بلوچستان به دوران دوم و سوم زمین شناسی تعلق دارد و سنگ های آن اغلب آهکی و گچی است.
منطقه
سیستان و بلوچستان با توجه به موقعیت جغرافیایی، از یک طرف تحت تأثیر جریان های جوی متعدد مانند "جریان بادی شبه قاره هند" و به تبع آن باران های موسمی اقیانوس هند است و از طرف دیگر تحت تأثیر فشار زیاد عرض های متوسط قرار دارد که گرمای شدید مهم ترین پدیده مشهود اقلیمی آن است. در وضعیت هواشناسی این منطقه بادهای شدید موسمی، طوفان شن، رگبارهای سیل آسا، رطوبت زیاد  و مه صبحگاهی پدیده های قابل توجه است. این استان تابستان های گرم و طولانی و زمستان های کوتاه دارد. از آنجا که حداقل دما ندرتا به صفر درجه سانتیگراد می رسد، رویش گیاه در اراضی آبی تقریبا در تمام طول سال ادامه دارد. عمده بارندگی در زمستان صورت می گیرد. این ناحیه دو فصل متمایز زمستان با درجه حرارت معتدل و خنک در ماه های آذر، دی و بهمن و تابستان گرم در بقیه ماه های سال دارد. در تمام شهرهای استان حداکثر دمای سالانه، بالای چهل درجه سانتیگراد گزارش شده است. میانگین حداقل دمای سردترین ماه سال بین حدود دوازده تا سیزده درجه سانتیگراد متغیر است. سردترین شهر استان، زاهدان و گرمترین شهر آن ایرانشهر است. در نواحی ساحلی دریای عمان بنا به تحقیق آنوبانینی، به علت رطوبت ناشی از مجاورت با دریا، آب و هوای گرم با رطوبت بیشتری همراه است.
بارندگی در استان عمدتاً در ماه های زمستان صورت میگیرد و میزان متوسط سالیانه آن حدود هفتاد میلیمتر و بسیار نامنظم است. بیشترین نزولات جوی، در شهرستان های
خاش و زاهدان و کمترین مقدار در شهرستان زابل روی می دهد. میزان متوسط رطوبت نسبی در سواحل دریای عمان، حدود هفتاد تا هشتاد درصد در دی ماه است؛ که در تابستان کاهش می یابد.
سیستان و بلوچستان یادآور سرزمین پهلوانان اسطوره ای ایران (رستم، سهراب، زال و...) است و این سرزمین یل پرور مهد بسیاری از اسطوره های ایرانی بوده و کمتر دیرین نامه ایست که نامی از این سرزمین نبرده باشد. نام این سرزمین بارها در شاهنامه
فردوسی آمده است:

بیاراسته سیستان چون بهشت
                                              گلش مشک سارا بُد و زر خشت (شاهنامه
فردوسی)

سیستان و بلوچستان در تمام دوره‎های تاریخی از اهمیت ویژه‎ای برخوردار بوده است. تشکیل اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام، توسط یعقوب لیث صفاری در 248 ه. ق. تسخیر سیستان توسط مغول ها در سال 662 ه. ق. حمله وحشیانه تیمور لنگ به سیستان و قتل عام مردم آن در سال 785 ه. ق. از مهمترین اتفاقاتی است که تاریخ پر فراز و نشیب این استان در دوره اسلامی به خود دیده است. به نظر آنوبانینی در میان این حوادث تشکیل حکومت صفاریان توسط یعقوب لیث در تاریخ ایران دارای بیشترین اهمیت است. صفاریان همانگونه که ادوارد براون ذکر می کند: "مایه ی تجدید حیات ملی ایران بودند و حقی که این دودمان از این رهگذر بر گردن ایران دارند کم نبوده است." یعقوب لیث دارای اعتقادات شدید شیعی بوده است و شاید یکی از عوامل گسترش مذهب شیعه در منطقه سیستان نیز وجود همین حکومت باشد.

ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدید
                                                   یعقوب لیث شیر بیابان سیستان (ملک الشعرای بهار)

صفاریان که بسیار میهن دوست بوده اند و به زبان فارسی علاقه ای تام داشته اند، بر فرهنگ و ادبیات ایران بسیار تاثیر گذار بوده اند؛ به نحوی که اولین شاعران ایرانی که اشعاری از آنان در دست است؛ همچون محمد وصیف سگزی، بسام کورد سیستانی و محمد مخلد سیستانی؛ از میان سیستانیان و دربار صفاری بوده اند. از میان شعرای بزرگ ایران نیز می توان از فرخی سیستانی؛ صاحب قصیده مشهور "کاروان حله"؛ نام برد که یکی از مفاخر شعر پارسی به شمار می آید.

من قیاس از سیستان آرم که آن شهر من است
                                                                    وز پی خویشان ز شهر خویشتن دارم خبر (فرخی)

منطقه سیستان و بلوچستان در طول تاریخ، معبر و گذرگاهی میان شرق و غرب بوده و به همین دلیل ترکیب قومی آن نیز همواره در معرض تغییر، تحول و دگرگونی بوده است. مهم ترین محصول منطقه سیستان و بلوچستان؛ گندم است که درصد قابل توجهی از زمین‎های زیر کشت را به خود اختصاص داده و صنایع آن نیز در اطراف شهرهای بزرگی چون
زاهدان قرار گرفته است. شیوه های مختلف معیشت و زندگی، موسیقی سنتی و زیبا، صنایع دستی هنرمندانه و جذاب، آثار تاریخی و معماری کم نظیر، شهرهای باستانی چون شهرسوخته که با قدمت بیش از 3000 سال قبل ازمیلاد؛ بیگمان روزگارانی دراز یکی از مهمترین مراکز شهرنشینی آسیا در عصر مفرغ بوده، به همراه جلوه های طبیعی هچون ساحل دریای مکران (عمان)، منطقه آزاد چابهار، دریاچه مشهور و مذهبی-اسطوره ای هامون، سیستان و بلوچستان را به یکی از استان های جذاب ایران در زمینه گردشگری تبدیل کرده است.

روی هامون سبز، چون گردون ناپیدا کران
                                                           روی صحرا ساده، چون دریای ناپیدا کنار (فرخی)

پوشش گیاهی این استان بسیار پراکنده و "لک های" است و به علت کمی بارندگی، فرسایش خاک، سیلاب و مصرف بیرویه اغلب پراکنده اند. مراتع استان نیز به دلیل کمی بارش و محدود بودن خاک وضع مطلوب ندارند. از گونه های گیاهی مناطق شمال استان: بادام کوهی، بنه، تاغ و گز و گونه های گیاهی مناطق جنوبی کهور ایرانی، کلیر، چگرد، چش و کنار را می توان نام برد.
ویژگی های جمعیتی استان عمدتا از نوع قومی و طایفه ی است و مردم علاوه بر زبان فارسی از دو گویش سیستانی (زابلی) و بلوچی استفاده می کنند. بر اساس آخرین تقسیمات کشوری
استان سیستان و بلوچستان دارای هفت شهرستان است که عبارتند از: ایرانشهر، چابهار، خاش، زابل، زاهدان، سراوان و نیک شهر است و آنوبانینی مهمترین آثار باستانی و مناطق گردشگری آنرا: آثار باقیمانده از شهر سوخته، ارگ کوه خواجه، سواحل بندر آزاد چابهار، کوه گل افشان بندر تنگ، قلعه های ایرانشهر، قلعه سه کوهه، انجیر معابد نیک شهر و مساجد و قلعه های باستانی دیگر می داند.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:35 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
استان سیستان و بلوچستان    

چنین آراسته جایی تو را هر لحظه ای گویان
                                     کجا شد رخشت ای رستم، بیا تا سیستان بینی (قوامی رازی)

استان سیستان و بلوچستان با وسعتی حدود 187502 کیلومتر مربع، در جنوب شرقی ایران واقع شده است. این استان پهناور در سمت شرق با کشور پاکستان 900 کیلومتر و با کشور افغانستان 300 کیلومتر مرز مشترک و در جنوب با دریای عمان به طول تقریبی 270 کیلومتر مرز آبی دارد. این استان از شمال و شمال غرب با خراسان جنوبی و از غرب با استان کرمان و هرمزگان همجوار است. استان سیستان و بلوچستان به لحاظ وسعت از بزرگ ترین استان های کشور به حساب می آید. این استان از دو ناحیه تشکیل یافته که از لحاظ طبیعی با یکدیگر کاملاً متفاوتند.


نقشه تقسیمات استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور
نقشه تقسیمات
استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


ناحیه سیستان با 8117 کیلومتر مربع وسعت، در قسمت شمالی این استان قرار داشته و حوزه مسطح و مسدودی است که از آبرفت های دلتای قدیمی و فعلی رود هیرمند تشکیل شده است. ناحیه بلوچستان به مساحت 179385 کیلومتر مربع، منطقه وسیع کوهستانی است که حد شمالی آن کویر لوت و حد جنوبی آن دریای عمان است. مرزهای طولانی آبی و خشکی استان با کشورهای افغانستان، پاکستان و کشورهای حوزه خلیج فارس، موقعیت ویژه ای را به آن بخشیده و سبب ایجاد شرایطی خاص شده است. چندگانگی و تنوع مذهبی، گویشهای مختلف و نمود تعلقات قومی و قبیلهای و استقامت و سخت کوشی مردم از دیگر ویژگیهای اجتماعی این استان است.

سیستان خانه مردان جهان است و بدوست
                                                              شرف خانه ی مردان جهان تا محشر (فرخی)

بنا به به سر شماری سال 1375 جمعیت استان بیش از یک ملیون و هفتصد هزار نفر بوده که با توجه به وسعت استان از لحاظ جمعیتی این استان بعد از
سمنان کم تراکم ترین استان کشور است. از لحاظ شهر نشینی نیز این استان با متوسط کشور تفاوت هایی دارد و بیشتر جمعیت استان (54%) در روستاها زندگی می کنند.
در مطالعات زمین شناسی، منطقه شرق ایران را معمولا به عنوان یک واحد مستقل بررسی میکنند. این منطقه در اواخر دوران سوم زمینشناسی در اثر جنبش های کوه زایی از دریا جدا شده است. قسمت جنوبی استان (مکران) یکی از مناطق در حال فرونشستن تدریجی است بر همین اساس پوسته اقیانوس هند با شیب بسیار تندی در زیر این منطقه به داخل زمین فرو میرود که یکی از علت های بوجود آمدن گِل افشانها و چشمه های آب معدنی فراوان در این منطقه است. ارتفاعات
استان سیستان و بلوچستان به دوران دوم و سوم زمین شناسی تعلق دارد و سنگ های آن اغلب آهکی و گچی است.
منطقه
سیستان و بلوچستان با توجه به موقعیت جغرافیایی، از یک طرف تحت تأثیر جریان های جوی متعدد مانند "جریان بادی شبه قاره هند" و به تبع آن باران های موسمی اقیانوس هند است و از طرف دیگر تحت تأثیر فشار زیاد عرض های متوسط قرار دارد که گرمای شدید مهم ترین پدیده مشهود اقلیمی آن است. در وضعیت هواشناسی این منطقه بادهای شدید موسمی، طوفان شن، رگبارهای سیل آسا، رطوبت زیاد  و مه صبحگاهی پدیده های قابل توجه است. این استان تابستان های گرم و طولانی و زمستان های کوتاه دارد. از آنجا که حداقل دما ندرتا به صفر درجه سانتیگراد می رسد، رویش گیاه در اراضی آبی تقریبا در تمام طول سال ادامه دارد. عمده بارندگی در زمستان صورت می گیرد. این ناحیه دو فصل متمایز زمستان با درجه حرارت معتدل و خنک در ماه های آذر، دی و بهمن و تابستان گرم در بقیه ماه های سال دارد. در تمام شهرهای استان حداکثر دمای سالانه، بالای چهل درجه سانتیگراد گزارش شده است. میانگین حداقل دمای سردترین ماه سال بین حدود دوازده تا سیزده درجه سانتیگراد متغیر است. سردترین شهر استان، زاهدان و گرمترین شهر آن ایرانشهر است. در نواحی ساحلی دریای عمان بنا به تحقیق آنوبانینی، به علت رطوبت ناشی از مجاورت با دریا، آب و هوای گرم با رطوبت بیشتری همراه است.
بارندگی در استان عمدتاً در ماه های زمستان صورت میگیرد و میزان متوسط سالیانه آن حدود هفتاد میلیمتر و بسیار نامنظم است. بیشترین نزولات جوی، در شهرستان های
خاش و زاهدان و کمترین مقدار در شهرستان زابل روی می دهد. میزان متوسط رطوبت نسبی در سواحل دریای عمان، حدود هفتاد تا هشتاد درصد در دی ماه است؛ که در تابستان کاهش می یابد.
سیستان و بلوچستان یادآور سرزمین پهلوانان اسطوره ای ایران (رستم، سهراب، زال و...) است و این سرزمین یل پرور مهد بسیاری از اسطوره های ایرانی بوده و کمتر دیرین نامه ایست که نامی از این سرزمین نبرده باشد. نام این سرزمین بارها در شاهنامه
فردوسی آمده است:

بیاراسته سیستان چون بهشت
                                              گلش مشک سارا بُد و زر خشت (شاهنامه
فردوسی)

سیستان و بلوچستان در تمام دوره‎های تاریخی از اهمیت ویژه‎ای برخوردار بوده است. تشکیل اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام، توسط یعقوب لیث صفاری در 248 ه. ق. تسخیر سیستان توسط مغول ها در سال 662 ه. ق. حمله وحشیانه تیمور لنگ به سیستان و قتل عام مردم آن در سال 785 ه. ق. از مهمترین اتفاقاتی است که تاریخ پر فراز و نشیب این استان در دوره اسلامی به خود دیده است. به نظر آنوبانینی در میان این حوادث تشکیل حکومت صفاریان توسط یعقوب لیث در تاریخ ایران دارای بیشترین اهمیت است. صفاریان همانگونه که ادوارد براون ذکر می کند: "مایه ی تجدید حیات ملی ایران بودند و حقی که این دودمان از این رهگذر بر گردن ایران دارند کم نبوده است." یعقوب لیث دارای اعتقادات شدید شیعی بوده است و شاید یکی از عوامل گسترش مذهب شیعه در منطقه سیستان نیز وجود همین حکومت باشد.

ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدید
                                                   یعقوب لیث شیر بیابان سیستان (ملک الشعرای بهار)

صفاریان که بسیار میهن دوست بوده اند و به زبان فارسی علاقه ای تام داشته اند، بر فرهنگ و ادبیات ایران بسیار تاثیر گذار بوده اند؛ به نحوی که اولین شاعران ایرانی که اشعاری از آنان در دست است؛ همچون محمد وصیف سگزی، بسام کورد سیستانی و محمد مخلد سیستانی؛ از میان سیستانیان و دربار صفاری بوده اند. از میان شعرای بزرگ ایران نیز می توان از فرخی سیستانی؛ صاحب قصیده مشهور "کاروان حله"؛ نام برد که یکی از مفاخر شعر پارسی به شمار می آید.

من قیاس از سیستان آرم که آن شهر من است
                                                                    وز پی خویشان ز شهر خویشتن دارم خبر (فرخی)

منطقه سیستان و بلوچستان در طول تاریخ، معبر و گذرگاهی میان شرق و غرب بوده و به همین دلیل ترکیب قومی آن نیز همواره در معرض تغییر، تحول و دگرگونی بوده است. مهم ترین محصول منطقه سیستان و بلوچستان؛ گندم است که درصد قابل توجهی از زمین‎های زیر کشت را به خود اختصاص داده و صنایع آن نیز در اطراف شهرهای بزرگی چون
زاهدان قرار گرفته است. شیوه های مختلف معیشت و زندگی، موسیقی سنتی و زیبا، صنایع دستی هنرمندانه و جذاب، آثار تاریخی و معماری کم نظیر، شهرهای باستانی چون شهرسوخته که با قدمت بیش از 3000 سال قبل ازمیلاد؛ بیگمان روزگارانی دراز یکی از مهمترین مراکز شهرنشینی آسیا در عصر مفرغ بوده، به همراه جلوه های طبیعی هچون ساحل دریای مکران (عمان)، منطقه آزاد چابهار، دریاچه مشهور و مذهبی-اسطوره ای هامون، سیستان و بلوچستان را به یکی از استان های جذاب ایران در زمینه گردشگری تبدیل کرده است.

روی هامون سبز، چون گردون ناپیدا کران
                                                           روی صحرا ساده، چون دریای ناپیدا کنار (فرخی)

پوشش گیاهی این استان بسیار پراکنده و "لک های" است و به علت کمی بارندگی، فرسایش خاک، سیلاب و مصرف بیرویه اغلب پراکنده اند. مراتع استان نیز به دلیل کمی بارش و محدود بودن خاک وضع مطلوب ندارند. از گونه های گیاهی مناطق شمال استان: بادام کوهی، بنه، تاغ و گز و گونه های گیاهی مناطق جنوبی کهور ایرانی، کلیر، چگرد، چش و کنار را می توان نام برد.
ویژگی های جمعیتی استان عمدتا از نوع قومی و طایفه ی است و مردم علاوه بر زبان فارسی از دو گویش سیستانی (زابلی) و بلوچی استفاده می کنند. بر اساس آخرین تقسیمات کشوری
استان سیستان و بلوچستان دارای هفت شهرستان است که عبارتند از: ایرانشهر، چابهار، خاش، زابل، زاهدان، سراوان و نیک شهر است و آنوبانینی مهمترین آثار باستانی و مناطق گردشگری آنرا: آثار باقیمانده از شهر سوخته، ارگ کوه خواجه، سواحل بندر آزاد چابهار، کوه گل افشان بندر تنگ، قلعه های ایرانشهر، قلعه سه کوهه، انجیر معابد نیک شهر و مساجد و قلعه های باستانی دیگر می داند.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:34 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
استان سیستان و بلوچستان    

چنین آراسته جایی تو را هر لحظه ای گویان
                                     کجا شد رخشت ای رستم، بیا تا سیستان بینی (قوامی رازی)

استان سیستان و بلوچستان با وسعتی حدود 187502 کیلومتر مربع، در جنوب شرقی ایران واقع شده است. این استان پهناور در سمت شرق با کشور پاکستان 900 کیلومتر و با کشور افغانستان 300 کیلومتر مرز مشترک و در جنوب با دریای عمان به طول تقریبی 270 کیلومتر مرز آبی دارد. این استان از شمال و شمال غرب با خراسان جنوبی و از غرب با استان کرمان و هرمزگان همجوار است. استان سیستان و بلوچستان به لحاظ وسعت از بزرگ ترین استان های کشور به حساب می آید. این استان از دو ناحیه تشکیل یافته که از لحاظ طبیعی با یکدیگر کاملاً متفاوتند.


نقشه تقسیمات استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور
نقشه تقسیمات
استان سیستان و بلوچستان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


ناحیه سیستان با 8117 کیلومتر مربع وسعت، در قسمت شمالی این استان قرار داشته و حوزه مسطح و مسدودی است که از آبرفت های دلتای قدیمی و فعلی رود هیرمند تشکیل شده است. ناحیه بلوچستان به مساحت 179385 کیلومتر مربع، منطقه وسیع کوهستانی است که حد شمالی آن کویر لوت و حد جنوبی آن دریای عمان است. مرزهای طولانی آبی و خشکی استان با کشورهای افغانستان، پاکستان و کشورهای حوزه خلیج فارس، موقعیت ویژه ای را به آن بخشیده و سبب ایجاد شرایطی خاص شده است. چندگانگی و تنوع مذهبی، گویشهای مختلف و نمود تعلقات قومی و قبیلهای و استقامت و سخت کوشی مردم از دیگر ویژگیهای اجتماعی این استان است.

سیستان خانه مردان جهان است و بدوست
                                                              شرف خانه ی مردان جهان تا محشر (فرخی)

بنا به به سر شماری سال 1375 جمعیت استان بیش از یک ملیون و هفتصد هزار نفر بوده که با توجه به وسعت استان از لحاظ جمعیتی این استان بعد از
سمنان کم تراکم ترین استان کشور است. از لحاظ شهر نشینی نیز این استان با متوسط کشور تفاوت هایی دارد و بیشتر جمعیت استان (54%) در روستاها زندگی می کنند.
در مطالعات زمین شناسی، منطقه شرق ایران را معمولا به عنوان یک واحد مستقل بررسی میکنند. این منطقه در اواخر دوران سوم زمینشناسی در اثر جنبش های کوه زایی از دریا جدا شده است. قسمت جنوبی استان (مکران) یکی از مناطق در حال فرونشستن تدریجی است بر همین اساس پوسته اقیانوس هند با شیب بسیار تندی در زیر این منطقه به داخل زمین فرو میرود که یکی از علت های بوجود آمدن گِل افشانها و چشمه های آب معدنی فراوان در این منطقه است. ارتفاعات
استان سیستان و بلوچستان به دوران دوم و سوم زمین شناسی تعلق دارد و سنگ های آن اغلب آهکی و گچی است.
منطقه
سیستان و بلوچستان با توجه به موقعیت جغرافیایی، از یک طرف تحت تأثیر جریان های جوی متعدد مانند "جریان بادی شبه قاره هند" و به تبع آن باران های موسمی اقیانوس هند است و از طرف دیگر تحت تأثیر فشار زیاد عرض های متوسط قرار دارد که گرمای شدید مهم ترین پدیده مشهود اقلیمی آن است. در وضعیت هواشناسی این منطقه بادهای شدید موسمی، طوفان شن، رگبارهای سیل آسا، رطوبت زیاد  و مه صبحگاهی پدیده های قابل توجه است. این استان تابستان های گرم و طولانی و زمستان های کوتاه دارد. از آنجا که حداقل دما ندرتا به صفر درجه سانتیگراد می رسد، رویش گیاه در اراضی آبی تقریبا در تمام طول سال ادامه دارد. عمده بارندگی در زمستان صورت می گیرد. این ناحیه دو فصل متمایز زمستان با درجه حرارت معتدل و خنک در ماه های آذر، دی و بهمن و تابستان گرم در بقیه ماه های سال دارد. در تمام شهرهای استان حداکثر دمای سالانه، بالای چهل درجه سانتیگراد گزارش شده است. میانگین حداقل دمای سردترین ماه سال بین حدود دوازده تا سیزده درجه سانتیگراد متغیر است. سردترین شهر استان، زاهدان و گرمترین شهر آن ایرانشهر است. در نواحی ساحلی دریای عمان بنا به تحقیق آنوبانینی، به علت رطوبت ناشی از مجاورت با دریا، آب و هوای گرم با رطوبت بیشتری همراه است.
بارندگی در استان عمدتاً در ماه های زمستان صورت میگیرد و میزان متوسط سالیانه آن حدود هفتاد میلیمتر و بسیار نامنظم است. بیشترین نزولات جوی، در شهرستان های
خاش و زاهدان و کمترین مقدار در شهرستان زابل روی می دهد. میزان متوسط رطوبت نسبی در سواحل دریای عمان، حدود هفتاد تا هشتاد درصد در دی ماه است؛ که در تابستان کاهش می یابد.
سیستان و بلوچستان یادآور سرزمین پهلوانان اسطوره ای ایران (رستم، سهراب، زال و...) است و این سرزمین یل پرور مهد بسیاری از اسطوره های ایرانی بوده و کمتر دیرین نامه ایست که نامی از این سرزمین نبرده باشد. نام این سرزمین بارها در شاهنامه
فردوسی آمده است:

بیاراسته سیستان چون بهشت
                                              گلش مشک سارا بُد و زر خشت (شاهنامه
فردوسی)

سیستان و بلوچستان در تمام دوره‎های تاریخی از اهمیت ویژه‎ای برخوردار بوده است. تشکیل اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام، توسط یعقوب لیث صفاری در 248 ه. ق. تسخیر سیستان توسط مغول ها در سال 662 ه. ق. حمله وحشیانه تیمور لنگ به سیستان و قتل عام مردم آن در سال 785 ه. ق. از مهمترین اتفاقاتی است که تاریخ پر فراز و نشیب این استان در دوره اسلامی به خود دیده است. به نظر آنوبانینی در میان این حوادث تشکیل حکومت صفاریان توسط یعقوب لیث در تاریخ ایران دارای بیشترین اهمیت است. صفاریان همانگونه که ادوارد براون ذکر می کند: "مایه ی تجدید حیات ملی ایران بودند و حقی که این دودمان از این رهگذر بر گردن ایران دارند کم نبوده است." یعقوب لیث دارای اعتقادات شدید شیعی بوده است و شاید یکی از عوامل گسترش مذهب شیعه در منطقه سیستان نیز وجود همین حکومت باشد.

ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدید
                                                   یعقوب لیث شیر بیابان سیستان (ملک الشعرای بهار)

صفاریان که بسیار میهن دوست بوده اند و به زبان فارسی علاقه ای تام داشته اند، بر فرهنگ و ادبیات ایران بسیار تاثیر گذار بوده اند؛ به نحوی که اولین شاعران ایرانی که اشعاری از آنان در دست است؛ همچون محمد وصیف سگزی، بسام کورد سیستانی و محمد مخلد سیستانی؛ از میان سیستانیان و دربار صفاری بوده اند. از میان شعرای بزرگ ایران نیز می توان از فرخی سیستانی؛ صاحب قصیده مشهور "کاروان حله"؛ نام برد که یکی از مفاخر شعر پارسی به شمار می آید.

من قیاس از سیستان آرم که آن شهر من است
                                                                    وز پی خویشان ز شهر خویشتن دارم خبر (فرخی)

منطقه سیستان و بلوچستان در طول تاریخ، معبر و گذرگاهی میان شرق و غرب بوده و به همین دلیل ترکیب قومی آن نیز همواره در معرض تغییر، تحول و دگرگونی بوده است. مهم ترین محصول منطقه سیستان و بلوچستان؛ گندم است که درصد قابل توجهی از زمین‎های زیر کشت را به خود اختصاص داده و صنایع آن نیز در اطراف شهرهای بزرگی چون
زاهدان قرار گرفته است. شیوه های مختلف معیشت و زندگی، موسیقی سنتی و زیبا، صنایع دستی هنرمندانه و جذاب، آثار تاریخی و معماری کم نظیر، شهرهای باستانی چون شهرسوخته که با قدمت بیش از 3000 سال قبل ازمیلاد؛ بیگمان روزگارانی دراز یکی از مهمترین مراکز شهرنشینی آسیا در عصر مفرغ بوده، به همراه جلوه های طبیعی هچون ساحل دریای مکران (عمان)، منطقه آزاد چابهار، دریاچه مشهور و مذهبی-اسطوره ای هامون، سیستان و بلوچستان را به یکی از استان های جذاب ایران در زمینه گردشگری تبدیل کرده است.

روی هامون سبز، چون گردون ناپیدا کران
                                                           روی صحرا ساده، چون دریای ناپیدا کنار (فرخی)

پوشش گیاهی این استان بسیار پراکنده و "لک های" است و به علت کمی بارندگی، فرسایش خاک، سیلاب و مصرف بیرویه اغلب پراکنده اند. مراتع استان نیز به دلیل کمی بارش و محدود بودن خاک وضع مطلوب ندارند. از گونه های گیاهی مناطق شمال استان: بادام کوهی، بنه، تاغ و گز و گونه های گیاهی مناطق جنوبی کهور ایرانی، کلیر، چگرد، چش و کنار را می توان نام برد.
ویژگی های جمعیتی استان عمدتا از نوع قومی و طایفه ی است و مردم علاوه بر زبان فارسی از دو گویش سیستانی (زابلی) و بلوچی استفاده می کنند. بر اساس آخرین تقسیمات کشوری
استان سیستان و بلوچستان دارای هفت شهرستان است که عبارتند از: ایرانشهر، چابهار، خاش، زابل، زاهدان، سراوان و نیک شهر است و آنوبانینی مهمترین آثار باستانی و مناطق گردشگری آنرا: آثار باقیمانده از شهر سوخته، ارگ کوه خواجه، سواحل بندر آزاد چابهار، کوه گل افشان بندر تنگ، قلعه های ایرانشهر، قلعه سه کوهه، انجیر معابد نیک شهر و مساجد و قلعه های باستانی دیگر می داند.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:34 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

 استان هرمزگان  

استان هرمزگان با وسعت حدود 71193 کیلومتر مربع؛ معادل 3/4 درصد مساحت کشور را به خود اختصاص داده است. این استان در جنوب کشور قرار گرفته و از شمال به استان کرمان، از جنوب به آبهای نیلگون خلیج فارس، از شرق به استان سیستان و بلوچستان و از غرب به استانهای فارس و بوشهر محدود شده است. استان هرمزگان دارای 11 شهرستان، 21 مرکز، 29 بخش، 76 دهستان و 1908 آبادی دارای سکنه است.


نقشه تقسیمات استان هرمزگان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


نقشه تقسیمات
استان هرمزگان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


در تقسیمات کشوری بیشترین گستره استان هرمزگان تا سال 1345 در محدوده استان کرمان قرار داشت. در سال 1346 این این بخش، از استان کرمان جدا شد و به استان ساحلی و سرانجام در سال 1355 به استان هرمزگان تغییر نام پیدا کرد.
تاریخ این منطقه و زندگی مردمان ساکن در آن در واقع بخشی از تاریخ خلیج فارس بوده و با آن پیوندی ناگسستنی یافته است.
بنا بر تحقیق آنوبانینی پیش رفتگی اقیانوس هند که امواج آن بر کناره
استان های سیستان و بلوچستان، هرمزگان، بوشهر و خوزستان بوسه می زند از زمان هخامنشیان به نام خلیج فارس خوانده می شده است. نزدیکی خلیج فارس به پایتخت دولت هخامنشی باعث توجه آنها به این محدوده نیلگون شده و تسلط بر آنرا در جهت حراست از کیان خود ضروری می دانستند. از اینرو برخی از مورخان بر این باورند که بندرعباس در دوره هخامنشی وجود داشته و دارای اهمیت بوده است. این عنایت تا سلسله های بعدی نیز استمرار یافته به طوریکه طبق اسناد موجود تاریخی در دوران داریوش هخامنشی و انوشیروان ساسانی، کشتی های تجاری از خلیج فارس و بنادر آن استفاده کرده و تا مرزهای سیلان و حتی چین را در می نوردیدند.
بندرلنگه نیز در دوره هخامنشی از بنادر مهم تجاری خلیج فارس بوده که به دلایل تاریخی دستخوش سیر قهقرایی می گردد تا مجددا در قرون اخیر این بندر همراه با بندر کنگ (با ضم کاف) که در 5 کیلومتری آن قرار دارد دارای اهمیت تجاری شود. این بنادر در دوران سلسله های زندیه و قاجاریه، مرکز تجارت مروارید بوده و از رونق اقتصادی شایان توجهی برخوردار می شوند؛ به نحوی که بندر کنگ در دوره قاجار به عروس بنادر اشتهار می یابد. جهانگردان عرب و اروپایی در سفرنامه های خود از رونق تجارت بازارهای بزرگ و نظافت کوی و برزن این شهرها سخن گفته اند. بر طبق این سفرنامه ها در هرمز قدیم کوچه ها را با حصیر و حتی در بعضی نقاط با قالی فرش می کرده و برای جلوگیری از گرمای آفتاب پرده های کتانی زیبا بر پنجره ها می آویختند. صدور انواع کالاهای تجارتی مانند نیشکر، نیل، مروارید و فرآورده های کشاورزی و دامی از هرمز به هند و اروپا خود نشان از آبادانی این شهر می دهد. گفته شده که برای تیمور لنگ گورکانی بهترین انواع لولو و مروارید را از هرمز به ارمغان می آوردند. بعضی از آثار تاریخی به جا مانده در استان که هر کدام مربوط به دوره ای از تاریخ دیرپا و پرفراز و نشیب این خطه است منعکس کننده قدمت، دیرنگی و شکوفایی تمدن آن است. هر چند بیشتر آثار باستانی استان مربوط به دوران صفویه و بعد از آن است و اکثر بناهای قدیمی دستخوش تطاول طبیعت شده و یا با هجوم و تاراج اقوام تجاوزگر از میان رفته، ولی بعضی از این آثار به جا مانده مانند قلعه فین که تاریخ بنای آنرا زمان اردشیر بابکان می دانند و یا خرابه های شهر باستانی خریس در قشم که مربوط به دوره مادها است؛ این حقیقت را که منطقه هرمزگان نیز از گذشته کانون و پذیرای تمدنی کهن بوده، به اثبات می رساند.
پس از رخداد رنسانس و به ویژه انقلاب صنعتی که نتیجه تبعی آن رشد کشورهای اروپایی و گسترش استعمار و تجاوزگری در جهان بود؛ اقیانوس هند، آنچنان که آنوبانینی دریافته است؛ خلیج فارس و بنادر و جزایر واقع در آن مورد هجوم غرب قرار گرفت. پرتغالی ها نخستین اروپائیانی بودند که اولین کشتی های خود را به فرماندهی واسکودوگاما در سال 1498 میلادی و ناوگان بعدی را به فرماندهی البوکرک در سال 1507 میلادی به خلیج فارس اعزام داشتند. در سال 914 هجری شمسی که حکومت مرکزی ایران ضعیف و دستخوش تفرقه و بی سیاستی بود،
جزیره هرمز به تصرف ارتش متجاوز پرتغال درآمده و سیف الدین، حاکم جزیره در نبردی نابرابر شکست خورد و متواری شد. پرتغالی ها بیش از یک قرن بر هرمز، کیش و بندرعباس مسلط بوده و مقدرات مردم آنرا در دست خود گرفتند. سایر دول استعمارگر اروپا نیز مانند انگلیس و هلند و حتی فرانسه در کسب منافع تجاری از همتای پرتغالی خود عقب نمانده و هر یک به نوبه خود سهمی از این خوان گسترده می خواستند تا اینکه سرانجام در سال 1031 هجری قمری، شاه عباس صفوی با استفاده از رقابت موجود بین دول فوق و توسط سردار خود امام قلی خان با اقدام نظامی به سلطه 117 ساله پرتغالیها خاتمه داد. به پاس این پیروزی؛ بندر گمبرون به نام بندرعباس خوانده شد و رونق خود را از آن زمان آغاز کرد.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:33 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

 استان هرمزگان  

استان هرمزگان با وسعت حدود 71193 کیلومتر مربع؛ معادل 3/4 درصد مساحت کشور را به خود اختصاص داده است. این استان در جنوب کشور قرار گرفته و از شمال به استان کرمان، از جنوب به آبهای نیلگون خلیج فارس، از شرق به استان سیستان و بلوچستان و از غرب به استانهای فارس و بوشهر محدود شده است. استان هرمزگان دارای 11 شهرستان، 21 مرکز، 29 بخش، 76 دهستان و 1908 آبادی دارای سکنه است.


نقشه تقسیمات استان هرمزگان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


نقشه تقسیمات
استان هرمزگان؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور


در تقسیمات کشوری بیشترین گستره استان هرمزگان تا سال 1345 در محدوده استان کرمان قرار داشت. در سال 1346 این این بخش، از استان کرمان جدا شد و به استان ساحلی و سرانجام در سال 1355 به استان هرمزگان تغییر نام پیدا کرد.
تاریخ این منطقه و زندگی مردمان ساکن در آن در واقع بخشی از تاریخ خلیج فارس بوده و با آن پیوندی ناگسستنی یافته است.
بنا بر تحقیق آنوبانینی پیش رفتگی اقیانوس هند که امواج آن بر کناره
استان های سیستان و بلوچستان، هرمزگان، بوشهر و خوزستان بوسه می زند از زمان هخامنشیان به نام خلیج فارس خوانده می شده است. نزدیکی خلیج فارس به پایتخت دولت هخامنشی باعث توجه آنها به این محدوده نیلگون شده و تسلط بر آنرا در جهت حراست از کیان خود ضروری می دانستند. از اینرو برخی از مورخان بر این باورند که بندرعباس در دوره هخامنشی وجود داشته و دارای اهمیت بوده است. این عنایت تا سلسله های بعدی نیز استمرار یافته به طوریکه طبق اسناد موجود تاریخی در دوران داریوش هخامنشی و انوشیروان ساسانی، کشتی های تجاری از خلیج فارس و بنادر آن استفاده کرده و تا مرزهای سیلان و حتی چین را در می نوردیدند.
بندرلنگه نیز در دوره هخامنشی از بنادر مهم تجاری خلیج فارس بوده که به دلایل تاریخی دستخوش سیر قهقرایی می گردد تا مجددا در قرون اخیر این بندر همراه با بندر کنگ (با ضم کاف) که در 5 کیلومتری آن قرار دارد دارای اهمیت تجاری شود. این بنادر در دوران سلسله های زندیه و قاجاریه، مرکز تجارت مروارید بوده و از رونق اقتصادی شایان توجهی برخوردار می شوند؛ به نحوی که بندر کنگ در دوره قاجار به عروس بنادر اشتهار می یابد. جهانگردان عرب و اروپایی در سفرنامه های خود از رونق تجارت بازارهای بزرگ و نظافت کوی و برزن این شهرها سخن گفته اند. بر طبق این سفرنامه ها در هرمز قدیم کوچه ها را با حصیر و حتی در بعضی نقاط با قالی فرش می کرده و برای جلوگیری از گرمای آفتاب پرده های کتانی زیبا بر پنجره ها می آویختند. صدور انواع کالاهای تجارتی مانند نیشکر، نیل، مروارید و فرآورده های کشاورزی و دامی از هرمز به هند و اروپا خود نشان از آبادانی این شهر می دهد. گفته شده که برای تیمور لنگ گورکانی بهترین انواع لولو و مروارید را از هرمز به ارمغان می آوردند. بعضی از آثار تاریخی به جا مانده در استان که هر کدام مربوط به دوره ای از تاریخ دیرپا و پرفراز و نشیب این خطه است منعکس کننده قدمت، دیرنگی و شکوفایی تمدن آن است. هر چند بیشتر آثار باستانی استان مربوط به دوران صفویه و بعد از آن است و اکثر بناهای قدیمی دستخوش تطاول طبیعت شده و یا با هجوم و تاراج اقوام تجاوزگر از میان رفته، ولی بعضی از این آثار به جا مانده مانند قلعه فین که تاریخ بنای آنرا زمان اردشیر بابکان می دانند و یا خرابه های شهر باستانی خریس در قشم که مربوط به دوره مادها است؛ این حقیقت را که منطقه هرمزگان نیز از گذشته کانون و پذیرای تمدنی کهن بوده، به اثبات می رساند.
پس از رخداد رنسانس و به ویژه انقلاب صنعتی که نتیجه تبعی آن رشد کشورهای اروپایی و گسترش استعمار و تجاوزگری در جهان بود؛ اقیانوس هند، آنچنان که آنوبانینی دریافته است؛ خلیج فارس و بنادر و جزایر واقع در آن مورد هجوم غرب قرار گرفت. پرتغالی ها نخستین اروپائیانی بودند که اولین کشتی های خود را به فرماندهی واسکودوگاما در سال 1498 میلادی و ناوگان بعدی را به فرماندهی البوکرک در سال 1507 میلادی به خلیج فارس اعزام داشتند. در سال 914 هجری شمسی که حکومت مرکزی ایران ضعیف و دستخوش تفرقه و بی سیاستی بود،
جزیره هرمز به تصرف ارتش متجاوز پرتغال درآمده و سیف الدین، حاکم جزیره در نبردی نابرابر شکست خورد و متواری شد. پرتغالی ها بیش از یک قرن بر هرمز، کیش و بندرعباس مسلط بوده و مقدرات مردم آنرا در دست خود گرفتند. سایر دول استعمارگر اروپا نیز مانند انگلیس و هلند و حتی فرانسه در کسب منافع تجاری از همتای پرتغالی خود عقب نمانده و هر یک به نوبه خود سهمی از این خوان گسترده می خواستند تا اینکه سرانجام در سال 1031 هجری قمری، شاه عباس صفوی با استفاده از رقابت موجود بین دول فوق و توسط سردار خود امام قلی خان با اقدام نظامی به سلطه 117 ساله پرتغالیها خاتمه داد. به پاس این پیروزی؛ بندر گمبرون به نام بندرعباس خوانده شد و رونق خود را از آن زمان آغاز کرد.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:32 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

فهرستی از نام‌های برگرفته از فارسی و دیگر زبان‌های ایرانی و یا نام دانشمندان و بزرگان ایرانی که بر روی عوارض جغرافیایی کرات و سیارات گذاشته شده‌است:

 کره ماه

کوه‌ها:

·                     کوه اردشیر، به نام اردشیر پادشاه ایران

دهانه‌های برخوردی:

·                     بیرونی، از نام ابوریحان بیرونی

·                     ابن هیثم، دانشمند ایرانی

·                     خوارزمی، دانشمند ایرانی

·                     ابوالوفا، ابوالوفای بوزجانی، اخترشناس ایرانی

·                     عبدالرحمن صوفی، اخترشناس ایرانی

·                     نصیرالدین، از نام خواجه نصیرالدین توسی

·                     عمر خیام

·                     الغ‌بیگ

·                     فیروز

·                     ثریا (نامیده به نام زنان ایرانی)،‌در دهانه آلفونسوس

·                     شهناز

سیاره ناهید

حفره‌های برخوردی سطح ناهید:

·                     اندامی، به نام آذر اندامی، پزشک ایرانی

·                     انوش

·                     استر

·                     فیروزه

·                     گلناره

·                     یاسمن

·                     کوتوره (از افغانی)

·                     مامه‌جان (به کار رفته در ترکمنی)

·                     پریشان

·                     پروینه (از تاجیکی)

·                     پاشا

·                     رکسانا

·                     سایلی‌گل (از تاجیک)

·                     شاه‌صنم

·                     تایرا (از زبان آسی)

·                     وشتی

·                     زرینه

·                     وارد (ارمنی از ورد فارسی به معنی گل)

تاج‌وارهای (coronae) ناهید:

·                     ارمائیتی

·                     میترا

·                     زمین

کوه‌ها:

·                     آتسیرخوس (دختر خورشید،‌ از آسی)

·                     آپی (ایزد سکایی)

·                     اوزا (Ozza) ایزدبانوی ایرانی

·                     اسپندازمذ، مادرخدای ایرانی

بهرام

کره مریخ:

حفره‌ها:

·                     لار

·                     زرند

·                     گَرم (به نام شهر گرم تاجیکستان)

دره‌وارها:

·                     دره بهرام

·                     دره هیپانیس،‌ واژه رود در زبان سکایی

کانال‌ها:

·                     ارس

·                     باختر (Bactrus)

·                     خواسپس، نام قدیم رود کرخه

·                     گیندس (Gyndes) (نام قدیم رود دیاله کردستان عراق)

·                     وخش (Oxus)،‌ نام کهن آمودریا

·                     سیتاک (Sitacus)،‌رودی در پارس

اورانوس

بر روی قمر اومبریل

·                     پری

نپتون

قمر تریتون:

·                     اشکفت: ماه

·                     حفره پیچیده: کاسو (دریاچه کاسو در اساطیر زرتشتی)

مشتری

قمر ایو:

·                     کوه زال

·                     رشته‌دهانه: اهورا مزدا

·                     دهانه‌های کم‌ژرفا

·                     اشا

·                     آتر

·                     مزدا

·                     کاوه

·                     مهر

·                     میترا

·                     کوردالاگون (آسی)

·                     منطقه: باختر Bactria

(منطقه: ماد

کیوان

قمر دایونی:

·                     دهانه برخوردی: مغ 

قمر انسلادوس:

·                     شیاروار (Sulcus) بغداد

·                     شیاروار سمرقند

·                     خندق‌وار (Fossa) بصره (از بسراه فارسی)

·                     خندق‌وار اسبانیر

·                     خندق‌وار خراسان

·                     خندق‌وار انبار

·                     خندق‌وار دریابار

·                     دهانه بهرام

·                     دهانه خسرو

·                     دهانه دنیازاد

·                     دهانه شهرزاد

·                     دهانه شهریار

·                     دهانه پری‌بانو

·                     دهانه شیرین

·                     دهانه جهانشاه

·                     دهانه سندباد

·                     دهانه علی‌بابا

سیاره تیر

دهانه‌های برخوردی:

·                     ابونواس (شاعر ایرانی‌تبار زبان عرب)

·                     بدیع‌الزمان همدانی

·                     نظامی، از نام نظامی گنجوی

·                     رودکی

·                     سعدی

·                     استاد عیسی، ‌معمار ایرانی تاج محل

سیارک‌ها

·                     اروس ۴۳۳

·                     شاه‌جهان

·                     ممتازمحل، زن ایرانی‌تبار جهانگیر (شاه هند)



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:31 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

فهرستی از نام‌های برگرفته از فارسی و دیگر زبان‌های ایرانی و یا نام دانشمندان و بزرگان ایرانی که بر روی عوارض جغرافیایی کرات و سیارات گذاشته شده‌است:

 کره ماه

کوه‌ها:

·                     کوه اردشیر، به نام اردشیر پادشاه ایران

دهانه‌های برخوردی:

·                     بیرونی، از نام ابوریحان بیرونی

·                     ابن هیثم، دانشمند ایرانی

·                     خوارزمی، دانشمند ایرانی

·                     ابوالوفا، ابوالوفای بوزجانی، اخترشناس ایرانی

·                     عبدالرحمن صوفی، اخترشناس ایرانی

·                     نصیرالدین، از نام خواجه نصیرالدین توسی

·                     عمر خیام

·                     الغ‌بیگ

·                     فیروز

·                     ثریا (نامیده به نام زنان ایرانی)،‌در دهانه آلفونسوس

·                     شهناز

سیاره ناهید

حفره‌های برخوردی سطح ناهید:

·                     اندامی، به نام آذر اندامی، پزشک ایرانی

·                     انوش

·                     استر

·                     فیروزه

·                     گلناره

·                     یاسمن

·                     کوتوره (از افغانی)

·                     مامه‌جان (به کار رفته در ترکمنی)

·                     پریشان

·                     پروینه (از تاجیکی)

·                     پاشا

·                     رکسانا

·                     سایلی‌گل (از تاجیک)

·                     شاه‌صنم

·                     تایرا (از زبان آسی)

·                     وشتی

·                     زرینه

·                     وارد (ارمنی از ورد فارسی به معنی گل)

تاج‌وارهای (coronae) ناهید:

·                     ارمائیتی

·                     میترا

·                     زمین

کوه‌ها:

·                     آتسیرخوس (دختر خورشید،‌ از آسی)

·                     آپی (ایزد سکایی)

·                     اوزا (Ozza) ایزدبانوی ایرانی

·                     اسپندازمذ، مادرخدای ایرانی

بهرام

کره مریخ:

حفره‌ها:

·                     لار

·                     زرند

·                     گَرم (به نام شهر گرم تاجیکستان)

دره‌وارها:

·                     دره بهرام

·                     دره هیپانیس،‌ واژه رود در زبان سکایی

کانال‌ها:

·                     ارس

·                     باختر (Bactrus)

·                     خواسپس، نام قدیم رود کرخه

·                     گیندس (Gyndes) (نام قدیم رود دیاله کردستان عراق)

·                     وخش (Oxus)،‌ نام کهن آمودریا

·                     سیتاک (Sitacus)،‌رودی در پارس

اورانوس

بر روی قمر اومبریل

·                     پری

نپتون

قمر تریتون:

·                     اشکفت: ماه

·                     حفره پیچیده: کاسو (دریاچه کاسو در اساطیر زرتشتی)

مشتری

قمر ایو:

·                     کوه زال

·                     رشته‌دهانه: اهورا مزدا

·                     دهانه‌های کم‌ژرفا

·                     اشا

·                     آتر

·                     مزدا

·                     کاوه

·                     مهر

·                     میترا

·                     کوردالاگون (آسی)

·                     منطقه: باختر Bactria

(منطقه: ماد

کیوان

قمر دایونی:

·                     دهانه برخوردی: مغ 

قمر انسلادوس:

·                     شیاروار (Sulcus) بغداد

·                     شیاروار سمرقند

·                     خندق‌وار (Fossa) بصره (از بسراه فارسی)

·                     خندق‌وار اسبانیر

·                     خندق‌وار خراسان

·                     خندق‌وار انبار

·                     خندق‌وار دریابار

·                     دهانه بهرام

·                     دهانه خسرو

·                     دهانه دنیازاد

·                     دهانه شهرزاد

·                     دهانه شهریار

·                     دهانه پری‌بانو

·                     دهانه شیرین

·                     دهانه جهانشاه

·                     دهانه سندباد

·                     دهانه علی‌بابا

سیاره تیر

دهانه‌های برخوردی:

·                     ابونواس (شاعر ایرانی‌تبار زبان عرب)

·                     بدیع‌الزمان همدانی

·                     نظامی، از نام نظامی گنجوی

·                     رودکی

·                     سعدی

·                     استاد عیسی، ‌معمار ایرانی تاج محل

سیارک‌ها

·                     اروس ۴۳۳

·                     شاه‌جهان

·                     ممتازمحل، زن ایرانی‌تبار جهانگیر (شاه هند)



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:31 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

نقشه‌های توپوگرافی نقشه‌هایی با مقیاس‌های بزرگ و کوچک هستند که برای نشان دادن خصوصیات فیزیکی سطح زمین بکار می‌روند. این نقشه‌ها برای مطالعات زمین شناسی بخاطر اطلاعات مفید آن از جمله قابلیت اندازه گیری فواصل افقی و یا ارتفاع عمودی نقاط مختلف یک وسیله اساسی به شمار می‌روند.

منحنی‌های میزان

منحنی‌های میزان خطوط فرضی هستند که تمام نقاط واقع در آنها دارای ارتفاع یکسان نسبت به سطح دریا و یا یک مبدا مشخص هستند. منحنی‌های میزان علاوه بر مشخص نمودن وضعیت پستی و بلندی ناحیه ارتفاع و شیب واقعی محل را نیز مشخص می‌نمایند.
فواصل منحنی‌های میزان بیانگر مسافت عمودی بین دو منحنی هستند. این فاصله معمولا برای تمام منحنی‌های متوالی ثابت نگهداشته می‌شود. مگر در مواقعی که ارتفاع منطقه معینی مانند
قله و غیره را نشان دهند.

تصویر


قوانین مربوط به منحنی‌های میزان

  • خطوط تراز به طرف بالادست رودها یا به طرف بالادست دره خم می‌شوند. در محل دره‌ها این منحنی‌ها ، شکل V بوجود می‌آورند که نوک آن به طرف بالادست رود است و بطرف بالادست رود منحنی میزان پی‌درپی ارتفاعات بالاتری را نشان می‌دهند.
  • خطوط تراز در قسمت‌های فوقانی تپه‌ها منحنی‌های بسته‌ای را بوجود می‌آورند. قله تپه بالاتر از بالاترین منحنی میزان بسته قرار دارد.
  • گودال‌های (فرورفتگی‌های) فاقد راه خروجی را با منحنی‌ها بسته هاشوردار نشان می‌دهند. هاشورها طوری زده می‌شوند که نوک خط‌های هاشور طرف داخل گودی را نشان دهند.
  • فاصله خطوط تراز در دامنه‌های کم‌شیب بیشتر می‌شود.
  • فاصله خطوط تراز در دامنه‌های پرشیب کم می‌شود.
  • خطوط تراز دارای فواصل یکسان نشانگر دامنه‌های دارای شیب یکنواخت است.
  • خطوط تراز در موارد استثنایی همچون صخره‌های آویزان ، از روی یکدیگر عبور نکرده و همدیگر را قطع نمی‌کنند.
  • تمام خطوط تراز ، در نهایت یا در روی خود نقشه یا در حاشیه نقشه بسته می‌شوند.
  • یک خط تراز بالا هیچ وقت بین دو خط تراز پایین‌تر از خود قرار نمی‌گیرد و بالعکس ، به عبارت دیگر تغییر در جهت شیب زمین همیشه با تکرار خطوط تراز هم ارتفاع به صورت دو خط تراز جداگانه هم ارتفاع و یا برروی یک خط ترازی که دور می‌زند همراه است.
  • ارتفاع نقاط مرتفع بین خطوط تراز در بسیاری از جاها همچون تقاطع جاده‌ها ، قله کوهها و سطح دریاچه داده می‌شود.

پستی و بلندی

پستی و بلندی (رلیف) نشانگر اختلاف ارتفاع بین دو نقطه است. رلیف حداکثر ، حاکی از اختلاف ارتفاع بین بلندترین و کوتاهترین نقاط مورد نظر است. رلیف ، فاصله عمودی بین خطوط تراز متوالی به کار رفته در نقشه است را تعیین می‌کند. وقتی برجستگی کم باشد از فواصل عمودی کمی چون 10 یا 20 پا استفاده می‌نمایند. در نواحی مسطح مثل یک دره رودخانه‌ای پهن یا جلگه‌های مسطح از فاصله عمودی 5 پا استاده می‌کنند. در کوههای ناهموار جایی که برجستگی صدها پا باشد از فواصل عمودی 50 یا 100 پا استفاده می‌کنند.

مقیاس نقشه

مقیاس (Scale) نقشه ارتباط بین مسافت یا سطح را روی نقشه نسبت به مسافت یا سطح در روی زمین را نشان می‌دهد. این مقدار را عموما به صورت نسبی همچون یا 1:24000 نشان می‌دهند. صورت معمولا 1 است و نشانگر فاصله روی نقشه است و مخرج یک عدد بزرگ است که نشانگر فاصله در روی زمین است. بدین ترتیب 1:24000 به معنی آن است که یک واحد روی نقشه معادل 24000 برابر همان واحد روی زمین است.

این امر بستگی به اندازه واحد ندارد. اغلب ، یک مقیاس ترسیمی ، یا پاره خطی ، مفیدتر از مقیاس کسری است، زیرا اندازه گیری فاصله با آن آسانتر است. مقیاس پار‌خطی ، شامل پاره‌خطی است که به فواصل مساوی تقسیم شده که نمایانگر فواصل مساوی روی نقشه است. برای اندازه گیری دقیق کسری از واحد ، معمولا یک قسمت در طرف چپ ، به واحدهای کوچکتری تقسیم شده است.

رنگ‌ها و علائم

هر رنگ و علامتی که در نقشه توپوگرافی سازمان زمین شناسی آمریکا بکار رفته دارای معنی خاصی است. معنی هر رنگ به قرار زیر است:


  • آبی - برای آب
  • سیاه - سازه‌های دست انسان مثل خانه ، مدرسه ، کلیسا ، جاده و غیره
  • قهوه‌ای - خطوط میزان
تصویر


  • قرمز - نواحی شهری ، جاده‌های مهم ، خطوط تقسیم زمین‌های عمومی

تهیه مقاطع توپوگرافی

برای پی بردن به حالت طبیعی پستی و بلندی سطح زمین در هر مسیری می‌توان مقاطع توپوگرافی را تهیه نمود. در تهیه مقاطع معمولا فاصله عمودی به خاطر بزرگی کوچکتر از مقیاس افقی نشان داده می‌شود. جهت رسم یک مقطع ، ابتدا باید یک صفحه کاغذ را که دارای خطوط افقی و موازی هم می‌باشد در موازات مسیر مورد نظر برای تهیه مقطع قرار داده و سپس از محل‌های برخورد مسیر با خطوط میزان عمودی بر خطوط موازی کاغذ خارج نمود.

خطوط موازی که هر کدام بیانگر یک ارتفاع عمودی معلوم هستند با ارتفاع خطوط میزان مورد نظر مطابقت داده شده و علامت گذاشته می‌شود. این عمل باید برای تمام نقاط تقاطع مسیر مقطع و در محل‌های برخورد با خطوط میزان انجام گیرد. که از اتصال این نقاط به هم مسیر مورد نظر حاصل خواهد گردید.

محاسبه شیب زمین از خطوط میزان

برای پیدا کردن شیب کلی زمین در یک مسیر محدود و معینی اول فاصله افقی ابتدا تا انتهای مسیر مورد نظر را اندازه گرفته و سپس اختلاف ارتفاع مبدا تا انتهای مسیر را از خط میزان اول و آخر قرایت کرده و سپس فاصله عمودی را بر افقی تقسیم می‌نمایند. عدد حاصل زاویه شیب مسیر را نشان خواهد داد.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:30 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
زمین ، حلقه ای‌ گمشده برای بیماری‌ها
 با توجه به حجم فراوان توانمندی‌‌های معدنی در سطح ایران و به تبع آن، توسعه فعالیت‌های صنعتی و معدنی، پیچیدگی زمین‌شناسی و از طرف دیگر، گسترش شهرسازی و وجود بیماری‌هایی با علل نامعلوم، بررسی‌های زمین‌شناسی پزشکی در ایران ضروری به نظر می‌رسد. به این منظور، پایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین کشور پس از انجام بررسی‌ها در سطح ملی و بین‌المللی تدوین بانک اطلاعات زمین‌شناسی پزشکی را در دستور کار خود قرار داده است. این بانک در واقع با هدف ارائه اطلاعات پایه، شناسایی عوامل و فرآیندهای زمین‌شناسی موثر بر سلامت، جلوگیری یا کاهش مخاطرات زیست محیطی و ایجاد ظرفیت‌های پژوهشی برای علاقه‌مندان و متخصصان ایجاد شده است. تدوین بانک اطلاعات زمین‌شناسی پزشکی، فصل آغازین ایجاد ظرفیت مطالعات این رشته در ایران خواهد بود.

شرایط زمین‌شناسی مناسب، لازمه وجود حیات در هر منطقه‌ای از کره زمین است. آنچه به صورت اولیه اهمیت دارد اکسیژن، آب و محیطی است که جانداران بتوانند در آن زندگی کنند. این موارد از ابتدای زندگی بشر برای انسان مشخص بوده و به همین دلیل، جوامع انسانی در مناطقی که این شرایط وجود داشت، گسترش یافته است.

اما با گذشت زمان و احتیاج به منابع طبیعی، بشر بیشتر در معرض عوامل محیطی خاص قرار گرفت.به همین علت هم در مراجع تاریخی بسیاری از تمدن‌‌ها، به رابطه محیط و سلامت انسان توجه شده است. در بسیاری از این مراجع، مشکلات سلامت ذکر شده با محیط‌های شغلی ارتباط داده شده است، ولی در برخی موارد ارتباط با محیط طبیعی نیز به عنوان یک منشا برای مشکلات سلامت آورده شده است؛ به عنوان مثال در یک کتاب پزشکی چینی که به 3 قرن پیش از میلاد مسیح برمی‌گردد به رابطه محیط زیست و سلامت اشاره و وجود بیماری‌های تنفسی مرتبط با خرد کردن سنگ‌ها، سمیت سرب در مشاغل و همچنین خاصیت سمی‌نقره، مس، آنتیموان و جیوه اثبات شده است.


در حال حاضر هم با گسترش علوم جدید و انجام تحقیقات گسترده در ارتباط با تاثیرات محیطی بر سلامت انسان، وجود رابطه بین شرایط زمین‌شناسی و سلامت به طرز شگفت‌آوری به اثبات رسیده است. در نتیجه با توجه به اثبات علمی‌ ارتباط بسیاری از بیماری‌ها با زمین‌شناسی، شاخه جدیدی از علم به نام زمین‌شناسی پزشکی بنیان نهاده شده است. این علم جدید در واقع به بررسی ارتباط میان عوامل زمین‌شناسی با سلامت انسان‌ها و جانوران و تأثیر عوامل زیست محیطی بر پراکندگی جغرافیایی بیماری‌های مرتبط می‌پردازد؛ بنابراین زمین‌شناسی پزشکی موضوعی گسترده و پیچیده است که برای شناسایی، کاهش یا حل مشکلات موجود نیاز به ارتباط با رشته‌های مختلف علمی‌دارد.

هم اکنون در سراسر دنیا، فعالیت‌های زیادی در این ارتباط در حال انجام است که از مهم‌ترین آنها می‌توان به طرح اطلس ژئوشیمی‌ اروپا که با مشارکت 26 کشور اروپایی در حال انجام است، اشاره کرد.  در همین خصوص با توجه به تنوع شرایط و فاکتورهای زمین‌شناسی در ایران، از مدت‌ها پیش ضرورت تشکیل پایگاه داد‌ه‌های زمین‌شناسی پزشکی ایران ضروری به نظر می‌رسید. به همین منظور، تاکنون فعالیت‌های بسیار زیادی طی 3 سال گذشته در پایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین ایران انجام گرفته است.

فعالیت پایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین را می‌توان در قالب جمع‌آوری اطلاعات مربوط به بیماری‌های مرتبط با زمین‌شناسی، تهیه ساختار بانک اطلاعاتی و فرم‌های گردآوری اطلاعات، جمع‌آوری اطلاعات موارد اثبات شده و شناسایی مناطق پرخطر در ایران اشاره کرد. در مجموع می‌توان نتایج تهیه بانک اطلاعات زمین‌شناسی پزشکی را در کمک به آمایش سرزمین، ایجاد ظرفیت ملی برای شناسایی مناطق پرخطر، بهبود وضعیت سلامت ساکنان مناطق پرخطر و کاهش هزینه‌های درمانی، تهیه گزارش‌های هدفمند زمین‌شناسی پزشکی، ارتقای شفافیت گزارش‌دهی بیماری‌ها و تهیه نقشه‌های پراکندگی بیماری‌ها دانست، درضمن پایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین کشور در تلاش است با تهیه بانک داد‌ه‌های زمین‌شناسی پزشکی و همچنین مشارکت فعال نهادهای ذی‌ربط در این خصوص، گام جدیدی در بهبود سلامت هموطنان بردارد.   رابطه زمین و سلامت جدی است‌
عناصر سمی ‌موجود در خاک و سنگ، حاصل فعالیت ژئو شیمیایی طبیعی یا فعالیت‌های انسانی هستند و معمولا از طریق آشامیدن و نوشیدن وارد بدن می‌شوند و بر سلامت انسان اثر می‌گذارند. از آنجا که آب آشامیدنی معمولا به طور طبیعی تامین می‌شود و عمدتا متاثر از شرایط محلی است، ورود بیش از اندازه برخی ترکیبات غیر آلی به بدن از طریق آب آشامیدنی باعث بروز مشکلاتی در برخی کشورها شده است.

از بیماری‌های جهانی مربوط به زمین‌شناسی پزشکی می‌توان به گواتر (کمبود ید) و بیماری مربوط به فزونی یا کمبود عناصر خاص مانند فلورین و سلنین اشاره کرد. بیماری‌های قلبی و عروقی مرتبط با سختی آب (متاثر از محیط جغرافیایی) نیز یکی از موضوعات زمین‌شناسی پزشکی است؛ همچنین درباره ارتباط زمین‌شناسی پزشکی و بلایای طبیعی بایدگفت تکان های شدید زمین موجب انتشار بعضی هاگ‌ها و عناصر در هوا و شیوع بیماری می‌شود.به عنوان مثال در زلزله 1994 امریکا اشاره کرد که بر اثر تکان‌های زمین نوعی هاگ به نام کوکسای در فضا پخش شده است و متعاقب آن بیماری عفونی کوکسای در میان مردم شایع شد.

در همین ارتباط به گفته مریم ناوی، مسوول بانک زمین‌شناسی پزشکی، با توجه به تنوع شرایط و فاکتورهای زمین‌شناسی در ایران، محدود بودن مطالعات زمین‌شناسی پزشکی و دسترسی نداشتن به اطلاعات موجود، تشکیل پایگاه داد‌ه‌های زمین‌شناسی پزشکی ایران ضروری به نظر می‌رسید. جمع‌آوری اطلاعات مربوط به بیماری‌های مرتبط با زمین‌شناسی، تهیه ساختار بانک اطلاعات و فرم‌های گردآوری اطلاعات، جمع‌آوری اطلاعات موارد اثبات شده و شناسایی مناطق پرخطر در ایران از جمله اقدامات این شاخه از علم هستند.

در این میان هرچند نقشه‌ای در مورد شیوع بیماری‌های ناشی از تاثیر عناصر در کشور نداریم، ولی در بانک داد‌ه‌های زمین‌شناسی پزشکی ایران، نقشه‌های پراکندگی مرگ و میرهای ناشی از بیماریها طی سال‌های 80 تا 82 تهیه شده است که از طریق سایت پایگاه داد‌ه‌های علوم زمین قابل دسترسی است. تهیه گزارش‌ها و نقشه‌های عناصر با نگرش ویژه بر زمین‌شناسی پزشکی از دیگر اطلاعات این بانک است.   نگرشی جدید بر منشا بیماری ها
اولین بانک اطلاعات زمین‌شناسی پزشکی به وسیله محققان پایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین کشور ایجاد شد که در این بانک نقشه‌های عناصر با نگرش ویژه بر زمین‌شناسی پزشکی تهیه می‌شود تا گامی‌ در جهت بهبود و ارتقای کیفیت سلامت جامعه برداشته شود.

ناوی، ارائه اطلاعات پایه و شناسایی فرآیندهای زمین‌شناسی موثر بر سلامت، ایجاد ظرفیت‌های پزشکی برای متخصصان علوم زمین و پزشکی، ارتقای آگاهی‌های عمومی، ارائه نقشه‌های پراکندگی بیماری‌ها و عناصر را از جمله اهداف این بانک ذکر کرد.

به طور کلی زمین‌شناسی پزشکی، علمی‌است که به بررسی ارتباط میان عوامل زمین‌شناسی و سلامت انسان‌ها و جانوران و تاثیر عوامل زیست محیطی بر پراکندگی جغرافیایی بیماری‌های مرتبط می‌پردازد. با توجه به اثبات علمی‌ارتباط بسیاری از بیماری‌ها با زمین‌شناسی، شاخه جدیدی از علم به نام زمین‌شناسی پزشکی بنیان نهاده شد.

این علم جدید، موضوعات میان رشته‌ای پزشکی و زمین‌شناسی را مورد بررسی قرار می‌دهد. ناوی، تشکیل گروه کاری بین‌المللی زمین‌شناسی پزشکی توسط انجمن بین‌المللی زمین‌شناسی در سال 1996 را اولین اقدام رسمی‌در این زمینه ذکر کرد و افزود: در ادامه این فعالیت‌ها در سال 2000 یونسکو اقدام به تعریف طرحی در ارتباط با زمین‌شناسی پزشکی کرد که پس از انجام فعالیت‌های مقدماتی، انجمن بین‌المللی زمین‌شناسی پزشکی در سال 2004 با حضور 150 متخصص از 71 کشور دنیا تاسیس شد و در سال 2006 به طور رسمی‌آغاز به کار کرد.

اولین عنصری که درپایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین کشور مورد مطالعه قرار گرفت، آرسنیک بود.در این مطالعه ابتدا تمام بیماری‌هایی که عنصر آرسنیک در بروز آنها موثر بوده، شناسایی و نقشه پراکندگی این بیماری‌ها در ایران تهیه شد. ضمن آنکه نقشه‌های مربوط به تمامی‌ منابع آرسنیک از جمله ژئوشیمی‌آرسنیک، ذخایر معدنی، کانی‌های همراه و غیره نیز تهیه شده است.

ناوی تاکید کرد: این نقشه می‌تواند برای بررسی عنصر آرسنیک به عنوان یکی از عوامل موثر بر بیماری در مناطقی با شیوع بالا مورد استفاده متخصصان قرار گیرد. وی از تهیه نقشه تمامی‌عناصر و بیماری‌های مرتبط با آن در این بانک خبر داد و گفت: تهیه این نقشه از برنامه‌های آینده بانک زمین‌شناسی پزشکی است که امیدواریم گامی‌در جهت بهبود و ارتقای کیفیت سلامت جامعه باشد.

به گفته او، با توجه به حجم فراوان توانمندی‌‌های معدنی در سطح ایران و به تبع آن توسعه فعالیت‌های صنعتی و معدنی، پیچیدگی زمین‌شناسی و از طرف دیگر گسترش شهرسازی و وجود بیماری‌هایی با علل نامعلوم، بررسی‌های زمین‌شناسی پزشکی در ایران ضروری به نظر می‌رسید و به این منظور پایگاه ملی داد‌ه‌های علوم زمین کشور پس از انجام بررسی‌ها در سطح ملی و بین‌المللی تدوین بانک اطلاعات زمین‌شناسی پزشکی را در دستور کار خود قرار داده است. مطمئنا تدوین بانک اطلاعات زمین‌شناسی پزشکی فصل آغازین ایجاد ظرفیت مطالعات این رشته در ایران است


تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 11:25 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

آبشار مارگون
استان فارس

  آبشار مارگون یکی از بزرگ ترین و با شکوه ترین آبشارهای ایران است که که از نظر زیبائی و بزرگی و حجم آب خروجی با آبشار شوی رقابت می کند. این آبشار در استان فارس و در کنار روستای مارگون قرار دارد. این روستا از توابع روستای کمهر (Komehr) از شهرستان سپیدان (اردکان سابق) است. سپیدان و مناطق اطراف آن به دلیل کوهستانی بودن و داشتن ارتفاعی بالای ۲۲۰۰ متر آب و هوائی سرد دارد و به گفته شاهدان عینی در مواقعی از زمستان در این آبشار قندیل هائی از یخ تشکیل می شود.
  در منطقه باغهای سیب زرد و سرخ فراوان دیده می شود. در بین درختان جنگلی آنجا هم زالزالک و نوعی زرشک دیده می شود.
  ساکنان منطقه را «لر» ها و کوچندگان «قشقائی» که بعضی از آنها ساکن شده اند، تشکیل می دهند. یکی از رسوم زیبای روستای مارگون این است که در هنگام جشن ازدواج، عروس و داماد و شرکت کنندگان در جشن با لباسهای زیبای محلی ساعتی را در کنار آبشار به شادمانی می گذرانند که عکسهائی از این مراسم را در زیر نشان داده ام.
  برای دیدن این آبشار از شهر های یاسوج و شیراز می شود به آنجا رفت که از یاسوج دو راه و از شیراز یک راه وجود داردکه همه آسفالته هستند:
    ۱- یاسوج - کاکان - مارگون  به طول ۶۵ کیلومتر.
    ۲- یاسوج - سپیدان - مارگون به طول ۱۲۵ کیلومتر.
    ۳- شیراز - سپیدان - مارگون به طول ۱۳۰ کیلومتر.
  راه ماشین رو تا جائی که حدود ۸۰۰ متری آبشار است. ادامه دارد و بقیه راه را باید پیاده رفت که این راه سنگفرش و در نزدیکی آبشار دارای پله های سیمانی است.
  در محوطه ورودی آبشار پارکینگی ساخته شده که عکس آن را در گزارش می توانید ببینید.
  در اطراف پارکینگ سرویس بهداشتی و محوطه های مسطحی ساخته شده که برای اقامت و برپا کردن چادر مناسب است.
  در اطراف پارکینگ و در طول راه رسیدن به آبشار سطل زباله نصب شده ولی متاسفانه بعضی از گردشگران زباله های بسیاری را در محیط پراکنده اند.


   
مسیر های دسترسی از شیراز و یاسوج به آبشار مارگون          پارکینگ محوطه آبشار 
   

   

   

   
عکسهائی از برگزاری مراسم عروسی در کنار آبشار که توسط ساکنان روستای مارگون انجام می شود



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 10:9 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
جغرافیای طبیعی و اقلیمی استان هرمزگان بخش عمده‌ای از مساحت استان هرمزگان را مناطق کوهستانی در برگرفته‌اند و کوههای این منطقه ادامه رشته کوههای زاگرس اند که به تدریج از شمال شرقی به جنوب شرقی امتداد می‌یابند . ادامه این رشته همراه با کاهش ارتفاع ،به تپه ماهورهای آهکی ، گچی و شنی منتهی شده و به زمینهای پست ساحلی خلیج فارس و دریای عمان متصل می‌گردد . این ناحیه پست ساحلی ،در اطراف تنگه هرمز وسعت بیشتری یافته ،و شرایط مساعدی برای کشاورزی و صیفی به وجود آورده‌است . با توجه به مشخصات اقلیمی و استقرار استان هرمزگان در منطقه فوق حاره‌ای ،گرمی هوا مهم‌ترین پدیده مشهود اقلیمی آن است . استان هرمزگان از مناطق گرم و خشک ایران است و اقلیم آن تحت تأثیر آب و هوای نیمه بیابانی و بیابانی قرار دارد . هوای نوار ساحلی در تابستانها بسیار گرم و مرطوب است و گاهی نیز دمای آن از ۵۲ درجه سانتیگراد تجاوز می‌کند . دمای متوسط سالانه این منطقه در حدود ۲۷ درجه سانتیگراد است . از ویژیگیهای آب و هوایی استان هرمزگان ،یک فصل طولانی گرم و یک فصل کوتاه خنک است . فصل گرم همراه با هوای شرجی ۹ ماه به درازا می‌کشد . فصل تابستان از اوایل اسفند ماه شروع می‌شود ، هوا رفته رفته رو به گرمی می‌رود تااینکه گرما در ماه‌های تیر و مرداد به اوج خود می‌رسد . فصل خنک آن همراه با خشکی نسبی هوا در حدود سه ماه طول می‌کشد . این فصل از اوایل آذرماه شروع می‌شود و تحت تأثیر توده‌های هوای خنک غربی قرار می‌گیرد . دمای هوای این استان در سردترین شبهای سال به ندرت به صفر درجه می‌رسد و در روزهای زمستانی دمای آن معمولاً از ده درجه سانتی گراد بالای صفر پایین تر نمی‌آید. اصولاً آب و هوای این استان همانند آب وهوای نواحی بیابانی است و میزان بارشهای جوی آن نیز فوق العاده اندک می‌باشد . در این منطقه ، در حدود نه ماه از سال بارندگی مهمی صورت نمی‌گیرد و قسمت عمده بارندگی آن نیز در یک یا دو نوبت بوقوع می‌پیوندد . در همان موارد اندک هم بارندگی آن اغلب مانند بارانهای بهاری سیل آسا است وخسارات فراوانی به بار می‌آورد . میزان رطوبت نسبی در سواحل خلیج فارس عمدتاً بالا است و بین ۲۰ تا ۱۰۰ درصد نوسان دارد .

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 10:5 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
جنگل(Forest) منطقه وسیعی پوشیده از درختان، درختچه‌ها و گونه‌های علفی است که همراه با جانوران وحشی نوعی اشتراک حیاتی گیاهی و جانوری را تشکیل داده و تحت تأثیر عوامل اقلیمی و خاکی قادر است تعادل طبیعی خود را حفظ کند. به عبارتي ديگر، زميني (اعم از خشكي و آبي) است كه عمدتاً از درخت و درختچه همراه با ساير رستني‌هاي خشبي و علفي خودرو پوشيده شده باشد مشروط به آن كه مساحت آن كمتر از نيم هكتار و تاج پوشش درختي آن به طور طبيعي كمتر از پنج درصد نباشد. برخی از فوايد درختان عبارتند از: توليد اكسيژن، جذب گرد و غبار، گاز كربنيك و ديگر گازهای شيميايی موجود در هوا، جلوگيری از نفوذ سر و صدا و تشديد آلودگی‌های صوتی در شهرها. جنگلداري(Forestry) هنر يا علم مربوط به مديريت جنگل‌ها كه شامل ايجاد جنگل از طريق كشت درختان و مراقبت از آنها، حفظ و نگهداري جنگل‌هاي موجود، كاربرد روش‌هاي فني در اصلاح يا احياي جنگل‌هاي مخروبه، بهره‌برداري صحيح از درختان موجود، حفاظت از حيوانات جنگلي،مهندسي جنگل و اقتصاد جنگل مي‌شود.
جنگل‌هاي ايران كه نزديك به 9 درصد از مساحت كشور را تشكيل مي‌دهند، از نظر مديريتي به دو گروه جنگل‌هاي شمال و جنگل‌هاي خارج از شمال تقسيم مي‌شوند. جنگل‌هاي شمال به تمام ناحيه رويشي هيركاني و خزري اطلاق مي‌شود؛ و جنگل‌هاي خارج از شمال نيز در 4 ناحيه رويشي ديگر قرار دارند.



تاريخ : چهارشنبه 1389/03/12 | 10:2 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

روستای شوراب در غرب دهستان طاغنکوه شمالی از بخش طاغنکوه شهرستان تخت جلگه ( فیروزه) و در 36 درجه و 20 دقیقه عرض شمالی ( فاصله از خط استوا) و 58 درجه و 15 دقیقه طول شرقی ( فاصله از نصف النهار مبنا)  و در ارتفاع 1330 متری از  سطح دریای آزاد واقع گردیده است.

جاده قدیم نیشابور - سبزوار (فیروزه به سلطان آباد) از 2 کیلومتری شمال روستا می گذرد . در شمال شرقی آن روستای کوچک میانتو قرار دارد که در این قسمت راه آهن مشهد – تهران نیز عبور می کند و ایستگاه راه آهن فردوس نیز قرار دارد .از جنوب به کوههای طاغنکوه جنوبی ( رشته کوه جغتای ) و از شرق به روستای قره باغ  و از غرب با روستای تپه جیک همسایه است.

جمعیت

شوراب در سال 1345 حدود 673 نفر جمعیت داشته است.این میزان در سال 1355 به 1011 نفر رسیده است.پس از انقلاب و با وقوع پدیده انفجار جمعیت ( رشد سریع جمعیت) تعداد ساکنان این روستا در سال 1365 به 1254 نفر رسید.

با توجه وقوع پدیده مهاجرت از روستا به شهر ، در سال های بعد جمعیت شوراب روبه کاهش گذاشت و در سال 1375 به 1196 نفر رسید و بر اساس آخرین سرشمار رسمی کشور در سال 1385 جمعیت روستا با 177 نفر کاهش نسبت به سال 1375 به  1019 نفر رسیده است . یعنی در دهه اخیر حدود 15 درصد کاهش جمعیت داشته است.

جمعیت سال 85 روستا شامل 249 خانواربوده اند که 513 نفر آنان مرد و 506 نفرشان زن بوده اند. حدود 711 نفر از جمعیت بالای 7 سال باسواد  و 207 نفر بیسواد بوده اند.

حدود 30% اهالی زیر 15 سال و حدود 64 % بین 15 تا 65 سال بوده و 6% هم بالای 65 سال سن داشته اند.

کشاورزی

طبق امار موجود در سال 1383 روستای  شوراب دارای 2284 هکتار زمین کشاورزی است که حدود 1600هکتار آن کشت آبی و حدود 684 هکتار کشت دیم می باشد.

مهمترین محصولات تولیدی روستا عبارتند از : گندم ، جو ، نخود دیم ، زیره و انگور دیم ، انگور آبی،گوجه فرنگی و ... .

در زمینه دامداری ، روستاییان شورابی ، هیچ گونه واحد مستقل دامداری مدرن یا سنتی ندارند و دامداری در خانه ها و در کنار سایر فعالیت ها صورت می گیرد و از نوع رمه گردانی برای گوسفند ( حدود 2000 رأس ) و ثابت برای گاو ( حدود 200رأس) می باشد.

علت نام گذاری روستا ( وجه تسمیه)

از سابقه تاریخی روستا هیچ گونه تاریخ مدونی در دست نمی باشد ، اما به گفته بزرگان روستا چشمه آب شوری بوده که در نزدیکی روستا قرار داشته سبب نام گذاری آن به شوراب بوده است.

منابع آب

آب آشامیدنی روستا از منابع آب زیرزمینی تأمین می شود.منبع آب در 6 کیلومتری شرق روستا و در کنار روستای نصرآباد واقع شده و با یک لوله 11 اینچی آب به روستا می رسد . روستا دارای هفت حلقه چاه عمیق و 13 رشته قنات کوچک و بزرگ است.مشخصات قنات های روستا به نقل از بانک اطلاعات قنات های ایران در جدول زیر آمده است. آب کشاورزی روستا به طور ساعتی بین کشاورزان تقسیم شده است و مدار چرخشی آب هر 12 روز است.

کال ( مسیل ) روستا نیز با جهت جنوبی – شمالی از کوه های جنوب روستا سرچشمه می گیرد و با عبور از داخل روستا به سمت دشت طاغنکوه حرکت می کند که تنها در فصل های زمستان و  بهار  کمی آب له خود می بیند.

نام قنات

طول قنات

عمق مادر چاه

تعداد میله چاه

فاصله مظهر تا محل

دبی

لیتر بر ثانیه

 انجر پائين

800

20

15

600

8

 انجربالا

500

15

20

600

6

 اصغرآباد

1500

20

45

1000

8

 اصغرآباد

1500

20

25

1000

10

 اكبرآباد

1200

22

60

1000

10

 اكبرآباد

1700

22

45

800

10

 حسين لنگ

800

20

20

500

10

 سوگودلي

1000

18

30

800

12

 شوراب

3000

22

120

1500

20

 سليمان جيك

2000

25

70

1500

15

 سليمان جيك

2000

25

70

1000

20

 كلاته باغ ني

800

12

20

600

15

 كلاته حاج قدرت

1000

18

15

1200

15



تاريخ : شنبه 1389/03/08 | 13:23 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

این روستا در 75 کیلومتری شمال غربی شهر نیشابور( مرکز شهرستان نیشابور) و در دامنه های جنوبی رشته کوه بینالود در استان خراسان رضوی قرار دارد. این روستا در 36 درجه و 34 دقیقه عرض شمالی (فاصله از خط استوا) و 58 درجه و 42 دقیقه طول شرقی (فاصله از خط نصف النهار مبدأ) و در ارتفاع 1490 متری از سطح دریای آزاد واقع شده است.

روستای بقیع در شمال و روستای بجنو در جنوب غربی و در مسیر رودخانه بقیع همسایگان اصلی روستا ی قرونه هستند.در جنوب روستا با فاصله دورتر و با عبور از یک مجموعه کوهستانی با شهر« بار » همسایه است.

رودخانه بقیع که از کوه های بینالود سرچشمه می گیرد پس از عبور از روستای بقیع به روستای قرونه می رسد و با آبیاری باغات و زمین های کشاورزی آن وارد روستا های پایین دست یعنی بجنو ، تنگه و کران شد ه و به رودخانه فصلی ماروسک می ریزد.این رود در زمان سیلابی بودن (اوایل بهار) به کال شور نیشابور می پیوندد.در سال های اخیر با کاهش شدید بارش و وقوع خشکسالی آب رود خانه کم شده ودر مهاجرت اهالی نقش مهمی داشته است. میزان آبدهی دراواخر تابستان به حداقل خود می رسد.

آب مورد نیاز اهالی از چشمه روستا تأمین می شود.

در سال های اخیر با استفاده مردم از سوخت های فسیلی در منازل ، تخریب پوشش گیاهی و مراتع به کمترین میزان خود رسیده و تنها دامداری و دامداران هستند که از مراتع استفاده می کنند. آویشن ، گل پر ، اسفاج ، آنغوزه ، گل گاو زبان ،پیاز کوهی و ... از مهمترین گیاهان مرتعی روستاست که اغلب استفاده دارویی دارند.

کوه سفید از جمله جاذبه های گردشگری روستای قرونه است که در وسط روستا قرار دارد و در آن تعداد زیادی درخت اُرس (سرو کوهی) قرار دارند.یک غار کوچک هم در این کوه واقع شده که گویا در گذشته دارای گنجینه های بسیار زیادی بوده که توسط مردم روستا و مردم سایر مناطق غارت شده و به تاراج رفته است.

مهمترین محصولات کشاورزی روستا عبارتند از :سیب هلو ، گردو ، زردآلو ،گیلاس ، گندم دیم و آبی و ... می باشد که بیشتر میوه آن به شهرهای اطراف فروخته می شود.

در سال های جنگ تحمیلی از روستای قرونه سه شهید تقدیم انقلاب اسلامی شده است.

روستای قرونه در سال 1385  و در سرشماری عمومی نفوس ومسکن مرکز آمار ایران شامل 51 خانوار و 234 نفر جمعیت بوده است . که از این تعداد 140 نفر زن و 94 نفر مرد بوده اند. بالا بودن تعداد زنان در روستا نشانگر مهاجرت مردان به شهر ها و روستا های دیگر برای کار است.از 227 نفر جمعیت بالای 7 سال ساکن روستا در سال 85 تعداد 165 نفر باسواد و 62 نفر بیسواد بوده اند.  این روستا در سال 1375 حدود 402 نفر جمعیت داشته است که در طی 10 سال به تقربیا نصف کاهش یافته است . آمار به خوبی بالا بودن میزان مهاجرت را نشان می دهد.

مردم با زبان فارسی و لهجه محلی نیشابوری و سر ولایتی صحبت می کنند.

در آمد اصلی مردم کشاورزی ( باغداری و زراعت ) و دامداری است . صنایع دستی و به ویژه قالی بافی هم در بین اهالی رواج دارد.

با توجه به اینکه روستا در دامنه کوه های بینالود قرار دارد ، شکل آن پلکانی می باشد. جنس خانه های روستا اغلب از سنگ و چوب و گل می باشد . دیوار منازل بسیار پهن و با معماری بسیار ساده محلی ساخته شده است.

این روستا تاسال 1382 جزیی ازدهستان بینالود بخش سرولایت شهرستان نیشابور محسوب می شد ، در این سال با تغبیراتی در تقسیمات کشوری دهستان بینالود به بخش تخت جلگه نیشابور الحاق شد و الحاق دهستان بینالود به تخت جلگه زمینه را برای ارتقای این بخش به شهرستان فراهم کرد.  در سال 1387 با ارتقای بخش تخت جلگه به شهرستان ، دهستان بینالود به بخش مرکزی شهرستان نیشابور ملحق شد. البته هنوز تغییرات تقسیمات کشوری به ثبات لازم نرسیده و ممکن است در آینده نزدیک باز تقسیمات سیاسی برای دهستان بینالود و روستاهای تابعه آن از جمله قرونه تصمیمات دیگری بگیرد.شاید الحاق دوباره به بخش سرولایت شاید ماندن در بخش مرکزی نیشابور و شاید هم ارتقای به بخش مستقل؟ در حال حاضر اگر چه از نظر تقسیمات سیاسی زیر نظر بخش مرکزی نیشابور است اما آموزش و پرورش آن زیر نظر آموزش و پرورش تخت جلگه می باشد.

این روستا دارای مدرسه ابتدایی ، حمام عمومی ، کلاس نهضت سواد آموزی، دو مسجد و مرکز مخابرات است.



تاريخ : شنبه 1389/03/08 | 13:16 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

روستاي زاونگ پايين در شمال شهرستان فيروزه و در نيمه شمالي استان خراسان رضوي قرار گرفته است. اين روستا كه جزو دهستان فيروزه از بخش مركزي شهرستان فيروزه محسوب شده و از شهر فيروزه مركز شهرستان حدود 20 كيلومتر فاصله دارد.

زاونگ پايين در 36 درجه و 24 دقيقه عرض شمالي (فاصله از خط استوا) و در 58 درجه و 29 دقيقه طول شرقي(فاصله از نصف النهار مبنا) و در ارتفاع 1386 متري از سطح درياي آزاد واقع شده است.

همسايگان :روستاي وزيريه و گزار در شرق ، زاونگ بالا در شمال ، رباطي بلوچ ها در غرب و روستاي سليماني با فاصله دورتر و در آن سوي كوه هاي جنوبي ، همسايه هاي اصلي زاونگ هستند.

نام روستا در لهجه محلی زونگ(zvang )گفته ميشود.

عكس ماهواره ايي روستاي زاونگ پايين از سايت گوگل ارث به تاريخ ۳ مهر ۱۳۸۶

 

اين روستا در سال 1375  حدود 481 نفر جمعيت داشته كه با توجه به پديده مهاجرت از روستا به شهر پس از ده سال با وجود رشد طبيعي( زاد و ولد زياد و مرگ و مير كم) در سال 1385 با حدود 5 درصد كاهش (24 نفر) به حدود 457 نفر رسيده است.

جمعيت 457 نفري سال 1385 درقالب 113 خانوار در روستا ساكن هستند.226 نفر از اين تعداد را مردان و تعداد 231 نفر را زنان تشكيل مي داده اند.بالاتر بودن تعداد زنان  نسبت به مردان نشانگر مهاجرت بيشتر مردان براي كار به شهر ها و روستا هاي اطراف است.

در سال 1385 از جمعيت 381 نفري بالاي 6 سال روستا تعداد 256 نفر باسواد بوده و 125 نفر هم بيسواد بوده اند.

به گفته بزرگان روستا، در زمان هاي قديم ساكنان اين روستا عرب بوده اند ولي با ورود مهاجران بلوچ به خراسان رضوي عده اي از آنان در اطراف نيشابور و فيروزه و به وي‍ژه در روستاي زاونگ ساكن شدند.مردم اين روستا اكنون بلوچ هستند كه زبان آنها فارسي با لهجه خاص و شيرين بلوچي است.روستاهاي كلاته زينل ،رباطي بلوچ ها ، قلعه حسن و رباطي امامزاده ، بتو ، زروند از جمله روستا هاي ديگر منطقه هستند كه ساكنان آنها بلوچي است.

روستا داراي مدارس ابتدايي و  راهنمايي به صورت مختلط است.

شغل بيشتر مردم كشاورزي و دامداري است.يونجه ، گندم و جو ، لوبياسبز مهمترين محصولات كشاورزي و گردو ، توت و ... از مهمترين ميوه هاي توليدي روستاست.

زمين هاي كشاورزي از چشمه هايي آبياري مي شوند كه در پايين روستا قرار دارند.يك مزرعه نزديك روستاست كه به كلاته حيدر معروف است و در آن حدود سه تا چهار هكتار زمين قابل كشت وجود دارد. بخشي ديگر از  زمين هاي كشاورزي روستا در دو كيلومتري شرق روستا قرار دارد كه از رودخانه فصلي محل آبياري مي شود. در اين زمين ها گندم و جو و هندوانه كشت مي شود.

زمين هاي ديم نيز در اطراف روستا و بر روي دامنه هاي كوه هاي كم ارتفاع بسيار ديده مي شود. گندم ديم ، نخود و هندوانه و درختان بادام از محصولات ديم روستا ست.

دامداري به صورت سنتي و در كنار كار كشاورزي در روستا رواج دارد و اهالي همه داراي گوسفند مي باشند. روستا داراي 1500گوسفند است. پرورش گوسفند در روستا به شكل گله داري شباني صورت مي گيرد و در حال حاضر سه گله در مراتع اطراف به چرا مشغول هستند.گله ها 6 ماه اول سال به صورت شبانه روزي و 6 ماهدوم سال فقط روزه در مراتع هستند و شب ها در منازل نگهداري و تغذيه مي شوند.وضعيت مراتع و به تبع ان وضهيت دامداري و اقتصاد محلي روستا به طور كامل به بارش سالانه بستگي دارد.

گاو داري نيز در روستا كم و بيش به صورت سنتي و نگهداري در اصطبل هاي كوچك وجود دارد.

روستا از سه محله تشكيل شده :محله سايه درخت ها ، زير كمر  و قُلقُلي

از جا هاي ديدني روستاي زاونگ مي توان به چشمه لوشي ، چشمه بختياري و كوه هاي زيباي شمال و جنوب روستا كه از دامنه هاي بينالود هستند ، اشاره كرد. معروف ترين قله نزديك روستا كه در جنوب آن قرار دارد ، قله خانمسر مي باشد كه از سطح دريا حدود 1900 متر ارتفاع دارد.اين كوه در فصل بهار گياهاني مانند گلپر و بزگورك و گياهان دارويي ديگر دارد و عده ي زيادي از اهالي و مسافران و كوهنوردان براي چيدن آنها به قله خانمسر مي روند. درياچه سي سر در شمال زاونگ و با فاصله 6 كيلومتري از جاذبه هاي گردشگري مهم منطقه و شهرستان محسوب مي شود.

 تهيه كننده:عارفخاني دانش اموز سال دوم رياضي و فيزيك از دبيرستان شبانه روزي مرحوم راسخي شهر همت ابادطاغنكوه



تاريخ : شنبه 1389/03/08 | 13:11 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

قاره آفریقا یکی از پنج قاره جهان و از حیث بزرگی دومین قاره پس از آسیا می باشد . مساحت آن 30335000 کیلومتر مربع است که به این مقدار 20% خشکی های جهان را داراست . آفرقا به واسطه تنگه سوئز و صحرای سینا به آسیا اتصال داشته و هم اکنون توسط کانال سوئز از آن جدا شده است.

 در شمال آفریقا دریای مدیترانه، در غرب آن، اقیانوس اطلس و در شرق آن نیز اقیانوس هند و دریای سرخ و خلیج عدن قرار دارد.

 قسمتهای شمالی و مرکزی این قاره پوشیده از صحرایی بی آب و علف است و بزرگترین صحرای جهان به نام صحرای بزرگ آفریقا با 8400000 کیلومتر مربع مساحت، در آن قرار دارد.

 اما دو منطقه شمال آن در مجاورت دریای مدیترانه و جنوب این قاره معتدل و حاصلخیزی می باشند.

 خط استوا این قاره را به دو بخش تقریبا مساوی تقسیم می کند به همبن دلیل بیشتر مساحت آفریقا در منطقه مدارین ( مدار راس السرطان و مدار راس الجدی ) قرار گرفته که گرمای زیاد آنرا توجیه می کند.

 آب و هوای مناطق مجاور با آبهای اقیانوس، گرم و مرطوب ( شرجی ) است، باران های سیل آسا فرو می ریزد و لذا این نواحی پوشیده از جنگلهای استوایی می باشند. 

بزرگترین رود جهان که رود نیل نام دارد از رشته کوههایی در مرکز این قاره سرچشمه گرفته و پس از طی مسافتی در حدود 6671 کیلومتر به دریای مدیترانه می ریزد.

یکی از قدیمی ترین تمدن های جهان، یعنی تمدیان مصر باستان نیز در کنار همین رود شکل گرفت. قدمت این تمدن به چهار الی پنج هزار سال پیش می رسد. اهرام ثلاثه و معابد دیگر از جمله آثار این دوره می باشد. در قستهای مرکزی آفریقا رشته کوههایی قرار گرفته و بلندترین قله این قاره کلیمانجارو نام دارد. این قله با 5895 متر ارتفاع بیست و یکمین قله جهان محسوب می گردد.

 همچنین سومین دریاچه جهان از حیث بزرگی با 68800 کیلومتر مربع مساحت، به نام دریاچه ویکتوریا در شمال کشور تانزانیا جای گرفته است.

قاره آفریقا از حیث منابع زیرزمینی یکی از غنی ترین قاره های جهان است. تقریبا تمام الماس جهان و بیش از یک سوم طلاهای کشف شده متعلق به این قاره می باشد. لازم به ذکر است که بعضی از سرشارترین منابع مس جهان در غرب دریاچه های داخلی قرار دارد.

 این قاره از حیث تنوع جانوری نیز در مکان بالایی ایستاده است و جانداران مختلفی در آن زندگی می کنند.

 !تمدن و تاریخ آفریقا:

 همانطور که گفته شد قاره آفریقا محل پذیرش یکی از قدیمیترین تمدنهای جهان در دره نیل می باشد و تمدن مصری با چهار هزار سال سابقه در ردیف کهنترین تمدن ها یعنی تمدن بین النهرین جای دارد.

 داخل این قاره تا قرن 15 میلادی ناشناخته و نفوذ به آن به دلیل موانع بی شمار طبیعی غیرممکن می نمود و البته هنوز هم شناسایی کامل آن میسر نگشته است. در ایام باستانی کوششهایی برای نفوذ به عمق این قاره انجام شد.

 هرودوت در قرن پنم قبل از میلاد و هیئت اعزامی نرون ( امپراطور روم ) در قرن اول بعد از میلاد، هر دو برآمدند تا یکی از معماهای قدیم یعنی کشف منبع نیل را حل کنند، ولی ناکام ماندند.

 در سال 146 قبل از میلاد، دولت کارتاژ که در شمال آفریقا، حکومت بسیار نیرومندی تشکیل داده بود از رومی ها شکست خورد و به این ترتیب شمال آفریقا برای مدت زیادی تحت استعمار رومیان درآمد.

 در قرن هفتم میلادی مطابق با قرن اول هجری پای مسلمانان به آفریقا باز شد و در مدت چند قرن پس از آن سراسر شمال آفریقا تحت سلطه آنان قرار گرفت. مسلمانان حتی از طریق شمال آفریقا و تنگه جبل الطارق به اسپانیا حمله کردند و سالها در آن به حکومت پرداختند.

 آخرین حکومتهای مسلمانان مربوط به دوران عثمانی در قرون 17 و 18 و 19 می باشد.

 اما در قرن 15 اروپا شروع به جستجوی سواحل آفریقا کردند. در همین ایام توانستند قاره آفریقا را از قسمت جنوبی آن دور بزنند. ( دماغه امید نیک)

 در قرون 16 و 17 میلادی به تدریج پای سوداگران پرتغال، هلند|هلندی، فرانسه و انگلستان|بریتانیایی به این قاره باز شد و سرانجام جستجوی « سپیک » در سال 1876 و دیگران سرچشمه رود نیل را مکشوف ساخت.

 کشف ثروت سرشار در داخل این قاره، باعث استعمار پر دامنه آن از سوی اروپائیان شد، به طوریکه در سال 1912 این قاره بین دول اروپائی تقسیم شد و تنها مصر و حبشه و لیبی تا حدودی استقلال داشتند.

 پس از جنگ جهانی اول، مستعمرات آلمان بین فرانسه و انگلستان تقسیم گردید.

 در دومین سال جنگ جهانی دوم، یعنی در سال 1941 آلمان به کمک متحد خود یعنی ایتالیا به شمال آفریقا شتافت و توانست تا نزدیکی های کانال سوئز نیز پیشروی کند. در این منطقه جنگ های بسیار مهمی بین متحدین و متفقین به وقوع پیوست و نقطه عطف جنگ جهانی دوم نیز در این منطقه رقم خورد.

 اما با تلاشهای گسترده بریتانیا که در مصر مستقر بود و با کمک های آمریکا، متحدین در این ناحیه شکست خوردند و سرانجام بقایای سپاه آلمان در سال 1943 از این قاره خارج گشتند.

 پس از جنگ جهانی دوم، به تدریج تمامی کشورهای این قاره زیر نظر سازمان ملل متحد به استقلال رسیدند



تاريخ : شنبه 1389/03/08 | 3:19 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
زبان تخصصی
منبع پیشنهادی
1) زبان برای دانشجویان جغرافیای طبیعی ، تالیف دکتر شاپور گودرزی نژاد و مینو عسجدی ، انتشارات سمت
2) متون جغرافیای انسانی به زبان انگلیسی ، تالیف مینو عسجدی ، انتشارات دانشگاه پیام نور
 
جغرافیای شهری
1) دیدگاه نو در جغرافیای شهری ، حسین شکوهی ، انتشارات سمت
2) جغرافیا و شهر شناسی ، تالیف یدالله فرید ، انتشارات دانشگاه تبریز
3) جغرافیای شهری ایران ، علی اصغر نظریان ، انتشارات دانشگاه پیام نور
 
برنامه ریزی شهری
1) مقدمه ای بر مبانی برنامه ریزی شهری ، تالیف اسماعیل شیعه ، انتشارات دانشکاه علم و صنعت ایران
2) برنامه ریزی شهرهای جدید ، تالیف کرامت الله زیاری ، انتشارات سمت
3) برنامه ریزی شهری در ایران ، تالیف غلامحسین مجتهدزاده ، انتشارات پیام نور
 
مبانی جغرافیای طبیعی
1) ژئومورفولوژی ساختمانی ، تالیف فرج الله محمودی ، انتشارات پیام نور
2) ژئومورفولوژی دینامیک ، تالیف فرج الله محمودی ، انتشارات پیام نور
3) ژئومورفولوژی ایران ، تالیف جمشید جداری عیوضی ، انتشارات پیام نور
4) مبانی آب و هوا شناسی ، تالیف محمد رضا کاویانی و بهلول علیجانی، انتشارات سمت
5) آب و هوای ایران ، تالیف بهلول علیجانی ، انتشارات پیام نور
 
فلسفه جغرافیا
1) فلسفه جغرافیا ، تالیف حسین شکوهی ، انتشارات گیتا شناسی
2) اندیشه های نو در فلسفه جغرافیا(جلد اول و دوم) ، تالیف حسین شکوهی ، انتشارات گیتا شناسی
 
جغرافیای روستایی
1) مبانی جغرافیای روستایی ، تالیف عباس سعیدی ، انتشارات سمت
2) جغرافیای کوچ نشینی ، تالیف سید رحیم مشیری ، انتشارات سمت
3) مقدمه ای بر جغرافیای روستایی ایران ، تالیف مسعود مهدوی ، انتشارات سمت
 
برنامه ریزی روستایی و ناحیه ای
1) مقدمه ای بر برنامه ریزی توسعه روستایی در ایران ، انتشارات سمت
2) برنامه ریزی روستایی با تاکید بر ایران ، تالیف محمد حسن مطیعی ، انتشارات قومس
3) برنامه ریزی ناحیه ای ، تالیف کریم حسین زاده دلیر ، انتشارات سمت
4) اصول و روشهای برنامه ریزی منطقه ای ، تالیف کرامت الله زیادی ، انتشارات دانشگاه یزد

ژئومورفولوژی
1) ژئومورفولوژی ساختمانی ، تالیف فرج الله محمودی ، انتشارات پیام نور
2) ژئومورفولوژی دینامیک ، تالیف فرج الله محمودی ، انتشارات پیام نور
3) ژئومورفولوژی ایران ، تالیف جمشید جداری عیوضی ، انتشارات پیام نور
4) ژئومورفولوژی ایران ، تایف محمود علایی طالقانی ، انتشارات قومس
 
آب و هوا شناسی
1) مبانی آب و هوا شناسی ، تالیف محمد رضا کاویانی و بهلول علیجانی ، انتشارات سمت
2) آب و هوای ایران ، تالیف بهلول علیجانی ، انتشارات پیام نور
 
منابع آب و خاک
1) منابع و مسائل آب در ایران (جلد1) ، تالیف پرویز کردوانی ، انتشارات دانشگاه تهران
2) منابع و مسائل آب در ایران(آب های شور) (جلد2) ، پرویز کردوانی ، انتشارات قومس
3) جغرافیای خاک ها ، تالیف پرویز کردوانی ، انتشارات دانشگاه تهران
 
منابع جغرافیای انسانی
1) مبانی جغرافیای روستایی ، تالیف عباس سعیدی ، انتشارات سمت
2) دیدگاه های نو در جغرافیای شهری ، تالیف حسین شکوهی ، انتشارات سمت
3) جغرافیای کوچ نشینی ، تالیف سید رحیم مشیری ، انتشارات سمت
4) مقدمه ای بر جغرافیای روستایی در ایران ، تالیف مسعود مهدوی ، انتشارات سمت
5) جغرافیای شهری ایران ، تالیف علی اصغر نظریان ، انتشارات پیام نور
 
جغرافیای سیاسی
1) مبانی جغرافیای سیاسی ، تالیف دره میر حیدر ، انتشارات سمت
2) جغرافیای سیاسی و سیاست جغرافیایی ، تالیف پیروز مجتهد زاده ، انتشارات سمت
3) جغرافیای سیاسی ایران ، تالیف محمد رضا حافظ نیا ، انتشارات سمت
 
جغرافیای جمعیت
1) مبانی جغرافیای جمعیت ، ترجمه مسعود مهدوی ، انتشارات قومس
2) جغرافیای جمعیت ایران ، تالیف علی اصغر نظری ، انتشارات گیتا شناسی
3) جغرافیای جمعیت ایران ، تالیف جعفر جوان ، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد


تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:33 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

اصطلاح ژئو پلتیک یا جغرافیای سیاسی برای نخستین بار توسط جغرافیدان سوئدی «رودلف کلین» به کار گرفته شد. در این رشته نقش عوامل جغرافیایی و اقلیمی در تعیین سیاستهای حکومتها مورد بررسی قرار می‌‌گیرد.

در تحلیلهای جغرافیای سیاسی، سعی بر آن است که میان کانونهای قدرت منطقه‌ای و بین المللی با موقعیت جغرافیایی منطقه مورد نظر رابطه‌ای برقرار شود. از نظر ژئو پولتیکی ساختار جغرافیایی سرزمینی که قلمرو حکومتی را شامل می‌شود از اهمیت بسیاری برخوردار است. برای مشخص شدن مطلب صاحبنظران مثال «صفحه شطرنج» را بیان می‌کنند که در آن علاوه بر تعداد و نوع مهره‌های موجود محل قرار گرفتن آنها نسبت به مهره‌های رقیب نیز اهمیت زیادی دارد.

با توجه به این مثال می‌توان گفت که موقعیت جغرافیایی هر منطقه می‌تواند در میزان رقابت ابرقدرتها برای دست‌یابی به آن تأثیر بگذارد و از لحاظ جغرافیای سیاسی آن را مهم جلوه دهد.

اهمیت یک منطقه از دیدگاه جغرافیای سیاسی به خودی خود یک عامل مثبت یا منفی محسوب نمی‌شود بلکه میزان اهمیت منطقه با توجه به خواسته‌های ساکنان آن و اتحاد و همفکری آنان یا برعکس، تفرقه و درگیری آنان با یکدیگر تفاوت می‌کند. در نتیجه گاهی ممکن است عوامل جغرافیایی سیاسی، موجب قدرت و پیشرفت یک منطقه و گاهی هم موجب ضعف و عقب ماندگی آن گردد.

هدف این مقاله بررسی جایگاه قدس با در نظر گرفتن تمامی ویژگیهای جغرافیای سیاسی آن است خصوصاً آنکه موقعیت ویژه این سرزمین در خاورمیانه بر نقش استراتژیک آن افزوده است.

تاریخ بیت المقدس:

سرزمین فلسطین که در گذشته به آن «کنعان» می‌گفتند، با مساحت 25000 کیلومتر مربع در ساحل شرقی دریای مدیترانه و در همسایگی کشورهای مصر، سوریه، اردن و لبنان قرار دارد. فلسطین سرزمین حاصلخیزی است و از آب و هوای معتدلی برخوردار است و محل ظهور پیامبران بزرگ الهی همچون حضرت عیسی(ع) و موسی(ع) و محل عبور و سکونت حضرت

ابراهیم(ع) بوده و از لحاظ جغرافیای سیاسی اهمیت ویژه‌ای دارد و بیت المقدس نیز که یکی از مناطق مهم فلسطین است در دامنه کوههای «زیتون» واقع شده است.

1ـ ویژگیهای جغرافیای سیاسی قدس:

در بررسی جغرافیای سیاسی هر منطقه از جهان آنچه که مورد توجه قرار می‌گیرد عبارت است از مراحل شکل‌گیری آن منطقه در طول تاریخ و حکومتهای موجود در آن که قبلاً در مقاله‌ای تحت عنوان «تاریخ قدس» مورد بررسی قرار گرفت، اما در بررسی جغرافیایی ـ سیاسی هر منطقه باید همه عوامل مؤثر بر اینده آن به همراه وضع موجود را در نظر بگیریم. به عبارت دیگر جغرافیای سیاسی هر منطقه ماحصل مجموعه پیچیده‌ای از نیروهای مخالف موجود در منطقه است که در برابر یکدیگر قرار دارند.

از مهمترین ویژگیهای جغرافیای سیاسی قدس رابطه متقابل میان ادیان الهی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام در آن است که طبعاً موجب ایجاد فرهنگهای متفاوتی می‌شود و این مسأله باعث به وجود آمدن وضعیت جغرافیایی سیاسی خاصی می‌گردد.

با بررسی تحولات و درگیریهای ایجاد شده در منطقه خاورمیانه در طور تاریخ، در می‌یابیم که یکی از علل مهم تحولات این منطقه تاریخی یعنی سرزمین فلسطین، وجود بیت المقدس در آن بوده و از این‌رو، مراحلی از تاریخ گذشته سرزمین فلسطین عرصه نزاع و کشمکشهایی بر سر دستیابی به حاکمیت بر بیت المقدس بوده است.

در دوران معاصر نیز با پیدایش استعمار و حضور استعمارگران در خاورمیانه و اشغال سرزمین‌های اسلامی با هدف تشکیل رژیم صهیونیستی این منطقه به صحنه جدیدی از درگیریهای منطقه خاورمیانه تبدیل شد.

آنچه که بحث درباره جغرافیای سیاسی فلسطین را مهم جلوه می‌دهد مواردی است که عبارتند از:

الف) موقعیت جغرافیایی ـ سیاسی بیت المقدس همواره نظر توجه پژوهشگران و صاحبنظران را به خود جلب کرده است. اما با این حال به دلیل گستردگی و ابعاد بحث همواره نظریات مطرح شده با کاستی‌هایی همراه بوده و از این رو مقاله حاضر تلاش می‌کند تا باب جدیدی از بحث و تبادل نظر پیرامون این موضوع و ابعاد مختلف آن را بروی استادان و پژوهشگران محترم بگشاید تا زمینه‌ای برای استفاده از نظریات و افکار دیگران فراهم شود.

ب) بیت المقدس، به سبب وجود مسجد الاقصی و قبة الصخره و مکانهای مقدس که در نزد پیروان ادیان سه گانه یعنی اسلام مسیحیت و یهودیت اهمیت دارند جایگاه ویژه‌ی یافته است. بنابراین تلاش برای در دست گرفتن حاکمیت بر این منطقه همواره در طول تاریخ موجب بروز بحرانها و

مشکلاتی در خاورمیانه بوده و جنگهای بزرگی در این منطقه اتفاق افتاده است.

ج) خارج شدن بیت المقدس از حاکمیت مسلمانان که در واقع ضربه‌ای بر پیکره مسلمانان محسوب می‌شود، عاملی برای اتحاد ملتهای اسلامی و نقطه تلاقی اندیشه‌های مبارزاتی برای مقابله با تهدیدات خارجی بوده و دولتهای اسلامی را در یک موضع مشترک و جبهه‌ای واحد در برابر اشغالگران قرار داده است.

د) بیت المقدس، جزئی از اراضی تحت اشغال مسلمانان است که از سوی دشمنان غصب شده و بیشتر مکانهای مقدس آن، به مسلمانان تعلق دارد. این منطقه در بیشتر دورانهای تاریخی تحت حاکمیت مسلمانان قرار داشته و بیشترین ساکنان آن در طول تاریخ عرب و مسلمانان بوده‌اند.

درباره نامگذاری بیت المقدس، که خود از ابعاد مهم تاریخی آن است باید گفت که بر اساس مدارک تاریخی موجود در پایان هزاره چهارم پیش از میلاد نخستین مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند، کنعانیان بودند. آنان شهری بنا کردند و از آنجا که پادشاه آنان موسوم به «ملک صادق»، دوستدار صلح و آرامش بود، به احترام الهه صلح و آرامش یعنی «شالیم» آن شهر را «اورشلیم» به معنی «شهر صلح و آرامش» نام نهاد.

بنابر روایت دیگری، از دو هزار سال پیش

از میلاد، این شهر «اورسلم» نام داشت و پیش از نبردی که حضرت داوود(ع) انجام داد آن را «یبوس» می‌نامیدند، اما در زمان حکومت حضرت داوود(ع) این شهر را «اورشالم» و «یورشالائیم» و «اورشلیم» (به معنی شهر صلح) نامیدند.

2ـ اسلام و سرزمین قدس:

پس از ظهور اسلام و در مدت سیزده سال نخست پس از بعثت پیامبر اکرم(ص)، مسجد الاقصی قبله مسلمانان بود. در این سال (سال سیزدهم بعثت)، در حالیکه پیامبر(ص) در مسجد بنی سلمة مشغول اقامه نماز بودند فرمان الهی مبنی بر تغییر قبله به سوی مسجد الحرام نازل شد و به همین سبب مسجدالاقصی را قبله اول و سومین حرم شریف الهی پس از مسجد الحرام و مسجد النبی(ص) می‌نامند.

پس از آنکه مسلمانان بیت المقدس را فتح کردند بنابر عهدنامه‌ای که در سال پانزدهم هجری قمری منعقد شد قدس رسماً تحت حاکمیت مسلمانان قرار گرفت و نام آن را از «ایلیا» به بیت المقدس تغییر یافت.

عبدالملک مروان، از خلفای اموی، در سال 690 میلادی (حدود 80 هجری) تصمیم به ساختن «قبة الصخره» و مسجد الاقصی در بیت المقدس گرفت و برای تأمین مخارج و هزینه ساخت آن دستور داد به مدت هفت سال مالیات و خراج سرزمین مصر به این کار اختصاص یابد.

در دوران حکومت بنی عباس نیز بیت المقدس به دست مسلمانان اداره می‌شد و خلفای عباسی برای تکریم و حفظ حرمت و قداست آن تلاش زیادی به خرج می‌دادند. زمانی که بخشی از بنای مسجدالاقصی بر اثر زلزله تخریب شد، منصور عباسی دستور داد طلای به کار رفته در ساخت درهای مسجد را برداشته و با آن سکه ضرب کنند تا هزینه‌های بازسازی بخشهای تخریب شده، تأمین گردد.

به طور کلی علاوه بر موقعیت جغرافیایی و اهمیت استراتژیک منطقه بیت‌المقدس آنچه که موجب توجه و اهمیت دادن مسلمانان به این منطقه مقدس گشته در دو عامل اصلی خلاصه می‌شود: نخست آنکه بیت‌المقدس یکی از شهرهای مسلمان‌نشین فلسطین است که از سوی دشمن صهیونیستی اشغال شده و بر اساس قوانین شرع اسلام مسلمانان نمی‌توانند در برابر مسأله ساکت بمانند، زیرا سرزمین اسلامی و جامعه اسلامی نباید تحت امر وحکومت غیر مسلمانان قرار گیرد.

دوم آنکه این شهر از لحاظ روحی و معنوی از جایگاه ویژه‌ای در نزد مسلمانان برخوردار است چرا که نخستین قبله مسلمین در این شهر قرار دارد و نیز مسجدالاقصی و مسجد الصخره در منطقه وسیعی از این شهر که حرم شریف نام دارد قرار گرفته‌اند. پس

بیت‌المقدس یکی از سه حرم شریف و مقدس مسلمین است.

از حضرت امام صادق(ع) نقل شده که مسجدالاقصی یکی از مهمترین مساجد اسلام است و عبادت در آن فضیلت بسیار دارد.

علاوه بر این، این مسجد از جهت دیگری هم برای مسلمانان حائز اهمیت است و آن، قداست و اهمیت معراج پیامبر اکرم(ص) است که از این مسجد آغاز شده و خداوند متعال در ابتدای سوره اسراء در این باره می‌فرماید:

«پاک منزه است پروردگاری که شبانگاه، بنده خود را از مسجد الحرام به مسجد پر برکت اقصی برد تا ایات و نشانه‌های خویش را به او بنمایاند...».

در شهر بیت المقدس علاوه بر مسجد الاقصی، 36 مسجد دیگر وجود دارد که 29 مسجد در داخل شهر و 7 مسجد نیز در خارج از بافت قدیمی و حومه شهر قرار دارد. علاوه بر آن مقبره‌ها و زیارتگاههای بسیاری از رهبران بزرگ اسلام و اصحاب پیامبر اکرم(ص) در این شهر واقع است که یکی از آنان «عبادة بن صامت انصاری» است که در این شهر زندگی می‌کرد و در «باب الرحمة» مدفون است.

بنابر همه مطالب مذکور، هر نوع حرکت شکنی و تعدی به اماکن مقدس این شهر و اذیت و آزار ساکنان مسلمانان از سوی

صهیونیستها، مورد خشم و نفرت تمامی مسلمانان خواهد بود.

3ـ سیاست انقلاب اسلامی ایران درقبال فلسطین و قدس شریف:

از آنجا که انقلاب اسلامی ایران با تکیه بر مفهومی جدید و برگرفته از افکار مبارزاتی امام خمینی(ره) به پیروزی رسید و در واقع نیروی محرک آن از حرکت و انسجام ملت بر مبنای باورها و تعالیم دینی نشأت گرفته بود طبیعی است که سیاستهای چنین انقلابی در همه ابعاد، بخصوص در برابر مهمترین مسأله جهان اسلام یعنی آزادی فلسطین از لوث وجود صهیونیسم، بی‌تفاوت نباشد و این مطلب را در همه موضع‌گیریهای انقلاب مشاهده می‌کنیم. پس می‌توان گفت سیاست انقلاب اسلامی در قبال مسأله فلسطین و قدس در واقع همان سیاست امام خمینی در برابر مسأله است.

پیروزی انقلاب اسلامی ایران تاثیر بسزایی در تقویت جبهه مبارزه مسلمانان با صهیونیسم داشت و تحولی در این مسیر ایجاد کرد چرا که شاه یکی از همپیمانان مهم غرب و اسرائیل در منطقه مهم خاورمیانه محسوب می‌شد. ایران در زمان شاه، یکی از بازارهای مصرف کالاها و تولیدات اسراییل بود و در حقیقت اقتصاد رژیم اشغالگر قدس را تقویت می‌کرد. از سوی دیگر شاه با صدور نفت به این کشور، رژیم صهیونیستی

را یاری می‌داد و نفت ایران به ساختاری اقتصادی و صنعتی تبدیل می‌شد و اسلحه‌ای در دست اسرائیل بود که سینه فلسطینیها را هدف قرار می‌داد. بدین ترتیب ایران به پایگاهی تبدیل شده بود که عملیات جاسوسی اسرائیل بر ضد کشورهای عربی از طریق آن انجام می‌شد.

یکی از انگیزه‌ها و ابزار پیشبرد انقلاب امام خمینی افشای روابط پنهان و آشکار شاه و اسرائیل و کمکهایی بود که شاه به دشمن مشترک مسلمانان انجام می‌داد. امام در این باره می‌فرمایند:

«یکی از عوامل مبارزه ما با شاه کمکهای او به اسرائیل است. من همیشه گفته‌ام که شاه از ابتدای تشکیل اسرائیل با او همکاری می‌کرده است و زمانی که جنگ اسرائیل با مسلمانان را به تاراج می‌برد و به اسرائیل می‌داد. همین امر یکی از دلایل مخالفت من با شاه بود...». 1

امام خمینی از همه انسانهای پایبند به ارزشها و اصول انسانی می‌خواست که از راه راست و از مسیر اسلام منحرف نشوند. حال باید دید از نظر امام راه راست چیست؟ راه راست عبارت است از مسیر مبارزه با استکبار جهانی در این مسیر مفهوم انسان و مبارزه آگاهانه و فراگیر انسان موجب می‌شود که سرنوشت انسانها و ملتها در دست یک نفر قرار نگیرد حتی اگر آن یک نفر خود امام باشد.

امام، از ابتدای مبارزه طولانی خویش برای ایجاد رابطه‌ای محکم با فلسطین تلاش می‌کردند، زیرا به خوبی دریافته بودند که مبارزه در راه‌ رهایی فلسطین، تنها مبارزه برای یک منطقه جغرافیایی محدود نیست بلکه مبارزه در راه گذشته، حال و اینده اسلام است، زیرا فلسطین یک سمبل مقدس دینی تاریخی و سیاسی است.

امام خمینی، فلسطین را از حوزه محدود ملی و منطقه‌ای خارج کرده و آن را در سطح جهانی و به عنوان یک مفهوم انسانی جدید مطرح نمودند.

در اندیشه امام خمینی فلسطین از حدود مرزهای آن فراتر رفته و به مسأله‌ای مورد توجه همه خداپرستان تبدیل گردید. ایشان در این باره می‌فرمایند:

«مسأله فلسطین، یک مسأله شخصی و مربوط به یک حکومت معین نیست. حتی این مسأله، تنها به مسلمانان هم مربوط نمی‌شود بلکه همه خداپرستان جهان باید به این مسأله اهمیت بدهند...».

امام پس از ترسیم مبانی انسانی قضیه فلسطین، به مبانی اسلامی آن توجه کرده و نقش مهم امت اسلام را در راه رهایی فلسطین مورد تأکید قرار دادند و آن را مسئولیت بزرگی دانستند که امت بر دوش دارد. ایشان می‌فرمایند: «قدس متعلق به مسلمانان است و باید به آنان بازگردد.»

حضرت امام، قضیه فلسطین را محور اصلی نهضت جهانی اسلام قرار داده و روز قدس را روز احیای اسلام نامیدند. و آن روز تعیین سرنوشت ملتهای مستضعف خواندند و از ملتها خواستند که برای تحقق این هدف به طور جدی اقدام کنند.

ایشان می‌فرمایند: تکلیف و وظیفه همه ما، نابود کردن اسراییل است... سردمداران کشورها باید بدانند که مذاکرات سیاسی با جنایتکاران تاریخ، نمی‌تواند قدس و فلسطین را نجات دهد.

به نقل از روزنامه السبیل



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:27 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

اصطلاح ژئو پلتیک یا جغرافیای سیاسی برای نخستین بار توسط جغرافیدان سوئدی «رودلف کلین» به کار گرفته شد. در این رشته نقش عوامل جغرافیایی و اقلیمی در تعیین سیاستهای حکومتها مورد بررسی قرار می‌‌گیرد.

در تحلیلهای جغرافیای سیاسی، سعی بر آن است که میان کانونهای قدرت منطقه‌ای و بین المللی با موقعیت جغرافیایی منطقه مورد نظر رابطه‌ای برقرار شود. از نظر ژئو پولتیکی ساختار جغرافیایی سرزمینی که قلمرو حکومتی را شامل می‌شود از اهمیت بسیاری برخوردار است. برای مشخص شدن مطلب صاحبنظران مثال «صفحه شطرنج» را بیان می‌کنند که در آن علاوه بر تعداد و نوع مهره‌های موجود محل قرار گرفتن آنها نسبت به مهره‌های رقیب نیز اهمیت زیادی دارد.

با توجه به این مثال می‌توان گفت که موقعیت جغرافیایی هر منطقه می‌تواند در میزان رقابت ابرقدرتها برای دست‌یابی به آن تأثیر بگذارد و از لحاظ جغرافیای سیاسی آن را مهم جلوه دهد.

اهمیت یک منطقه از دیدگاه جغرافیای سیاسی به خودی خود یک عامل مثبت یا منفی محسوب نمی‌شود بلکه میزان اهمیت منطقه با توجه به خواسته‌های ساکنان آن و اتحاد و همفکری آنان یا برعکس، تفرقه و درگیری آنان با یکدیگر تفاوت می‌کند. در نتیجه گاهی ممکن است عوامل جغرافیایی سیاسی، موجب قدرت و پیشرفت یک منطقه و گاهی هم موجب ضعف و عقب ماندگی آن گردد.

هدف این مقاله بررسی جایگاه قدس با در نظر گرفتن تمامی ویژگیهای جغرافیای سیاسی آن است خصوصاً آنکه موقعیت ویژه این سرزمین در خاورمیانه بر نقش استراتژیک آن افزوده است.

تاریخ بیت المقدس:

سرزمین فلسطین که در گذشته به آن «کنعان» می‌گفتند، با مساحت 25000 کیلومتر مربع در ساحل شرقی دریای مدیترانه و در همسایگی کشورهای مصر، سوریه، اردن و لبنان قرار دارد. فلسطین سرزمین حاصلخیزی است و از آب و هوای معتدلی برخوردار است و محل ظهور پیامبران بزرگ الهی همچون حضرت عیسی(ع) و موسی(ع) و محل عبور و سکونت حضرت

ابراهیم(ع) بوده و از لحاظ جغرافیای سیاسی اهمیت ویژه‌ای دارد و بیت المقدس نیز که یکی از مناطق مهم فلسطین است در دامنه کوههای «زیتون» واقع شده است.

1ـ ویژگیهای جغرافیای سیاسی قدس:

در بررسی جغرافیای سیاسی هر منطقه از جهان آنچه که مورد توجه قرار می‌گیرد عبارت است از مراحل شکل‌گیری آن منطقه در طول تاریخ و حکومتهای موجود در آن که قبلاً در مقاله‌ای تحت عنوان «تاریخ قدس» مورد بررسی قرار گرفت، اما در بررسی جغرافیایی ـ سیاسی هر منطقه باید همه عوامل مؤثر بر اینده آن به همراه وضع موجود را در نظر بگیریم. به عبارت دیگر جغرافیای سیاسی هر منطقه ماحصل مجموعه پیچیده‌ای از نیروهای مخالف موجود در منطقه است که در برابر یکدیگر قرار دارند.

از مهمترین ویژگیهای جغرافیای سیاسی قدس رابطه متقابل میان ادیان الهی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام در آن است که طبعاً موجب ایجاد فرهنگهای متفاوتی می‌شود و این مسأله باعث به وجود آمدن وضعیت جغرافیایی سیاسی خاصی می‌گردد.

با بررسی تحولات و درگیریهای ایجاد شده در منطقه خاورمیانه در طور تاریخ، در می‌یابیم که یکی از علل مهم تحولات این منطقه تاریخی یعنی سرزمین فلسطین، وجود بیت المقدس در آن بوده و از این‌رو، مراحلی از تاریخ گذشته سرزمین فلسطین عرصه نزاع و کشمکشهایی بر سر دستیابی به حاکمیت بر بیت المقدس بوده است.

در دوران معاصر نیز با پیدایش استعمار و حضور استعمارگران در خاورمیانه و اشغال سرزمین‌های اسلامی با هدف تشکیل رژیم صهیونیستی این منطقه به صحنه جدیدی از درگیریهای منطقه خاورمیانه تبدیل شد.

آنچه که بحث درباره جغرافیای سیاسی فلسطین را مهم جلوه می‌دهد مواردی است که عبارتند از:

الف) موقعیت جغرافیایی ـ سیاسی بیت المقدس همواره نظر توجه پژوهشگران و صاحبنظران را به خود جلب کرده است. اما با این حال به دلیل گستردگی و ابعاد بحث همواره نظریات مطرح شده با کاستی‌هایی همراه بوده و از این رو مقاله حاضر تلاش می‌کند تا باب جدیدی از بحث و تبادل نظر پیرامون این موضوع و ابعاد مختلف آن را بروی استادان و پژوهشگران محترم بگشاید تا زمینه‌ای برای استفاده از نظریات و افکار دیگران فراهم شود.

ب) بیت المقدس، به سبب وجود مسجد الاقصی و قبة الصخره و مکانهای مقدس که در نزد پیروان ادیان سه گانه یعنی اسلام مسیحیت و یهودیت اهمیت دارند جایگاه ویژه‌ی یافته است. بنابراین تلاش برای در دست گرفتن حاکمیت بر این منطقه همواره در طول تاریخ موجب بروز بحرانها و

مشکلاتی در خاورمیانه بوده و جنگهای بزرگی در این منطقه اتفاق افتاده است.

ج) خارج شدن بیت المقدس از حاکمیت مسلمانان که در واقع ضربه‌ای بر پیکره مسلمانان محسوب می‌شود، عاملی برای اتحاد ملتهای اسلامی و نقطه تلاقی اندیشه‌های مبارزاتی برای مقابله با تهدیدات خارجی بوده و دولتهای اسلامی را در یک موضع مشترک و جبهه‌ای واحد در برابر اشغالگران قرار داده است.

د) بیت المقدس، جزئی از اراضی تحت اشغال مسلمانان است که از سوی دشمنان غصب شده و بیشتر مکانهای مقدس آن، به مسلمانان تعلق دارد. این منطقه در بیشتر دورانهای تاریخی تحت حاکمیت مسلمانان قرار داشته و بیشترین ساکنان آن در طول تاریخ عرب و مسلمانان بوده‌اند.

درباره نامگذاری بیت المقدس، که خود از ابعاد مهم تاریخی آن است باید گفت که بر اساس مدارک تاریخی موجود در پایان هزاره چهارم پیش از میلاد نخستین مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند، کنعانیان بودند. آنان شهری بنا کردند و از آنجا که پادشاه آنان موسوم به «ملک صادق»، دوستدار صلح و آرامش بود، به احترام الهه صلح و آرامش یعنی «شالیم» آن شهر را «اورشلیم» به معنی «شهر صلح و آرامش» نام نهاد.

بنابر روایت دیگری، از دو هزار سال پیش

از میلاد، این شهر «اورسلم» نام داشت و پیش از نبردی که حضرت داوود(ع) انجام داد آن را «یبوس» می‌نامیدند، اما در زمان حکومت حضرت داوود(ع) این شهر را «اورشالم» و «یورشالائیم» و «اورشلیم» (به معنی شهر صلح) نامیدند.

2ـ اسلام و سرزمین قدس:

پس از ظهور اسلام و در مدت سیزده سال نخست پس از بعثت پیامبر اکرم(ص)، مسجد الاقصی قبله مسلمانان بود. در این سال (سال سیزدهم بعثت)، در حالیکه پیامبر(ص) در مسجد بنی سلمة مشغول اقامه نماز بودند فرمان الهی مبنی بر تغییر قبله به سوی مسجد الحرام نازل شد و به همین سبب مسجدالاقصی را قبله اول و سومین حرم شریف الهی پس از مسجد الحرام و مسجد النبی(ص) می‌نامند.

پس از آنکه مسلمانان بیت المقدس را فتح کردند بنابر عهدنامه‌ای که در سال پانزدهم هجری قمری منعقد شد قدس رسماً تحت حاکمیت مسلمانان قرار گرفت و نام آن را از «ایلیا» به بیت المقدس تغییر یافت.

عبدالملک مروان، از خلفای اموی، در سال 690 میلادی (حدود 80 هجری) تصمیم به ساختن «قبة الصخره» و مسجد الاقصی در بیت المقدس گرفت و برای تأمین مخارج و هزینه ساخت آن دستور داد به مدت هفت سال مالیات و خراج سرزمین مصر به این کار اختصاص یابد.

در دوران حکومت بنی عباس نیز بیت المقدس به دست مسلمانان اداره می‌شد و خلفای عباسی برای تکریم و حفظ حرمت و قداست آن تلاش زیادی به خرج می‌دادند. زمانی که بخشی از بنای مسجدالاقصی بر اثر زلزله تخریب شد، منصور عباسی دستور داد طلای به کار رفته در ساخت درهای مسجد را برداشته و با آن سکه ضرب کنند تا هزینه‌های بازسازی بخشهای تخریب شده، تأمین گردد.

به طور کلی علاوه بر موقعیت جغرافیایی و اهمیت استراتژیک منطقه بیت‌المقدس آنچه که موجب توجه و اهمیت دادن مسلمانان به این منطقه مقدس گشته در دو عامل اصلی خلاصه می‌شود: نخست آنکه بیت‌المقدس یکی از شهرهای مسلمان‌نشین فلسطین است که از سوی دشمن صهیونیستی اشغال شده و بر اساس قوانین شرع اسلام مسلمانان نمی‌توانند در برابر مسأله ساکت بمانند، زیرا سرزمین اسلامی و جامعه اسلامی نباید تحت امر وحکومت غیر مسلمانان قرار گیرد.

دوم آنکه این شهر از لحاظ روحی و معنوی از جایگاه ویژه‌ای در نزد مسلمانان برخوردار است چرا که نخستین قبله مسلمین در این شهر قرار دارد و نیز مسجدالاقصی و مسجد الصخره در منطقه وسیعی از این شهر که حرم شریف نام دارد قرار گرفته‌اند. پس

بیت‌المقدس یکی از سه حرم شریف و مقدس مسلمین است.

از حضرت امام صادق(ع) نقل شده که مسجدالاقصی یکی از مهمترین مساجد اسلام است و عبادت در آن فضیلت بسیار دارد.

علاوه بر این، این مسجد از جهت دیگری هم برای مسلمانان حائز اهمیت است و آن، قداست و اهمیت معراج پیامبر اکرم(ص) است که از این مسجد آغاز شده و خداوند متعال در ابتدای سوره اسراء در این باره می‌فرماید:

«پاک منزه است پروردگاری که شبانگاه، بنده خود را از مسجد الحرام به مسجد پر برکت اقصی برد تا ایات و نشانه‌های خویش را به او بنمایاند...».

در شهر بیت المقدس علاوه بر مسجد الاقصی، 36 مسجد دیگر وجود دارد که 29 مسجد در داخل شهر و 7 مسجد نیز در خارج از بافت قدیمی و حومه شهر قرار دارد. علاوه بر آن مقبره‌ها و زیارتگاههای بسیاری از رهبران بزرگ اسلام و اصحاب پیامبر اکرم(ص) در این شهر واقع است که یکی از آنان «عبادة بن صامت انصاری» است که در این شهر زندگی می‌کرد و در «باب الرحمة» مدفون است.

بنابر همه مطالب مذکور، هر نوع حرکت شکنی و تعدی به اماکن مقدس این شهر و اذیت و آزار ساکنان مسلمانان از سوی

صهیونیستها، مورد خشم و نفرت تمامی مسلمانان خواهد بود.

3ـ سیاست انقلاب اسلامی ایران درقبال فلسطین و قدس شریف:

از آنجا که انقلاب اسلامی ایران با تکیه بر مفهومی جدید و برگرفته از افکار مبارزاتی امام خمینی(ره) به پیروزی رسید و در واقع نیروی محرک آن از حرکت و انسجام ملت بر مبنای باورها و تعالیم دینی نشأت گرفته بود طبیعی است که سیاستهای چنین انقلابی در همه ابعاد، بخصوص در برابر مهمترین مسأله جهان اسلام یعنی آزادی فلسطین از لوث وجود صهیونیسم، بی‌تفاوت نباشد و این مطلب را در همه موضع‌گیریهای انقلاب مشاهده می‌کنیم. پس می‌توان گفت سیاست انقلاب اسلامی در قبال مسأله فلسطین و قدس در واقع همان سیاست امام خمینی در برابر مسأله است.

پیروزی انقلاب اسلامی ایران تاثیر بسزایی در تقویت جبهه مبارزه مسلمانان با صهیونیسم داشت و تحولی در این مسیر ایجاد کرد چرا که شاه یکی از همپیمانان مهم غرب و اسرائیل در منطقه مهم خاورمیانه محسوب می‌شد. ایران در زمان شاه، یکی از بازارهای مصرف کالاها و تولیدات اسراییل بود و در حقیقت اقتصاد رژیم اشغالگر قدس را تقویت می‌کرد. از سوی دیگر شاه با صدور نفت به این کشور، رژیم صهیونیستی

را یاری می‌داد و نفت ایران به ساختاری اقتصادی و صنعتی تبدیل می‌شد و اسلحه‌ای در دست اسرائیل بود که سینه فلسطینیها را هدف قرار می‌داد. بدین ترتیب ایران به پایگاهی تبدیل شده بود که عملیات جاسوسی اسرائیل بر ضد کشورهای عربی از طریق آن انجام می‌شد.

یکی از انگیزه‌ها و ابزار پیشبرد انقلاب امام خمینی افشای روابط پنهان و آشکار شاه و اسرائیل و کمکهایی بود که شاه به دشمن مشترک مسلمانان انجام می‌داد. امام در این باره می‌فرمایند:

«یکی از عوامل مبارزه ما با شاه کمکهای او به اسرائیل است. من همیشه گفته‌ام که شاه از ابتدای تشکیل اسرائیل با او همکاری می‌کرده است و زمانی که جنگ اسرائیل با مسلمانان را به تاراج می‌برد و به اسرائیل می‌داد. همین امر یکی از دلایل مخالفت من با شاه بود...». 1

امام خمینی از همه انسانهای پایبند به ارزشها و اصول انسانی می‌خواست که از راه راست و از مسیر اسلام منحرف نشوند. حال باید دید از نظر امام راه راست چیست؟ راه راست عبارت است از مسیر مبارزه با استکبار جهانی در این مسیر مفهوم انسان و مبارزه آگاهانه و فراگیر انسان موجب می‌شود که سرنوشت انسانها و ملتها در دست یک نفر قرار نگیرد حتی اگر آن یک نفر خود امام باشد.

امام، از ابتدای مبارزه طولانی خویش برای ایجاد رابطه‌ای محکم با فلسطین تلاش می‌کردند، زیرا به خوبی دریافته بودند که مبارزه در راه‌ رهایی فلسطین، تنها مبارزه برای یک منطقه جغرافیایی محدود نیست بلکه مبارزه در راه گذشته، حال و اینده اسلام است، زیرا فلسطین یک سمبل مقدس دینی تاریخی و سیاسی است.

امام خمینی، فلسطین را از حوزه محدود ملی و منطقه‌ای خارج کرده و آن را در سطح جهانی و به عنوان یک مفهوم انسانی جدید مطرح نمودند.

در اندیشه امام خمینی فلسطین از حدود مرزهای آن فراتر رفته و به مسأله‌ای مورد توجه همه خداپرستان تبدیل گردید. ایشان در این باره می‌فرمایند:

«مسأله فلسطین، یک مسأله شخصی و مربوط به یک حکومت معین نیست. حتی این مسأله، تنها به مسلمانان هم مربوط نمی‌شود بلکه همه خداپرستان جهان باید به این مسأله اهمیت بدهند...».

امام پس از ترسیم مبانی انسانی قضیه فلسطین، به مبانی اسلامی آن توجه کرده و نقش مهم امت اسلام را در راه رهایی فلسطین مورد تأکید قرار دادند و آن را مسئولیت بزرگی دانستند که امت بر دوش دارد. ایشان می‌فرمایند: «قدس متعلق به مسلمانان است و باید به آنان بازگردد.»

حضرت امام، قضیه فلسطین را محور اصلی نهضت جهانی اسلام قرار داده و روز قدس را روز احیای اسلام نامیدند. و آن روز تعیین سرنوشت ملتهای مستضعف خواندند و از ملتها خواستند که برای تحقق این هدف به طور جدی اقدام کنند.

ایشان می‌فرمایند: تکلیف و وظیفه همه ما، نابود کردن اسراییل است... سردمداران کشورها باید بدانند که مذاکرات سیاسی با جنایتکاران تاریخ، نمی‌تواند قدس و فلسطین را نجات دهد.

به نقل از روزنامه السبیل



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:27 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

 همواره مهمترين عاملي كه مي تواند راه دستيابي به قدرت را آسان نمايد، ايجاد درگيري و بحران سرزميني بويژه در سرزمين هاي مشترك مي باشد. ايران وعراق نيز دو سرزميني هستند كه به دليل داشتن شرايط ويژه و برخورداري از مرزهاي مشترك، دين و مذهب مشترك و استفاده مشترك از آب اروندرود، مورد توجه قدرتمندان جهاني قرار گرفته اند و همواره آماج حملات و حربه هاي آنان گرديده اند. آمريكا با ايجاد اغتشاش و بحران در منطقه سعي در تيره گشتن روابط فيمابين دو دولت ايران وعراق داشته ودر اين راستا از موقعيت ژئوپليتيكي نيز بهره جسته اند. مقاله حاضر با توجه به اين مهم در پي بررسي رابطه موقعيت ژئوپليتيكي و قوميت نژادي و اقليت هاي قومي در ايجاد درگيري داخلي و خارجي مي باشد. و در پي شناسايي عوامل تاثيرگذار بر بحران هاي سرزميني مي باشد.
     مسئله قدرت سياسي و توانايي نظامي كشورها و دولت ها از گذشته هاي دور مورد توجه صاحبات قدرت و سلطه شاهان و حتي انديشمندان و فلاسفه بوده است. همه آنان تلاش مي كردند تا عوامل موثر در شكل دهي و ايجاد و يا افزايش دهنده قدرت و توانايي كشورها را شناسايي نموده و سپس به نحو احسن و مطلوب از آن بهره برداري نمايند. در گذشته اكثر جوامع قدرت و توان كشور و يا دولتي را با وسعت و جمعيت آن ارزيابي مي كردند و لذا تلاش مي نمودند تا سرزمين هاي بيشتر و وسيع تري و نتيجا جمعيت بيشتري را تحت سلطه و حاكميت خود درآورند تا از اين طريق نيروي نظامي و چنگي بسياري را گردآوري نموده و انها را مسلح سازند.
    نيروي انساني در ارتش ها و سياست نظامي همچون گذشته نقش چندان پراهميتي ندارندو مسئله اين است كه آيا وسعت(خاك) و جمعيت مي تواند در افزايش توان نظامي ارزشمند باشد. آيا موقعيت جغرافيايي يك كشور از وسعت و جمعيت ان از نظر قدرت و امنيت سياسي در يك منطقه برتري دارد و آيا ممكن است موقعيت جغرافيايي باعث اختلاف و درگيري داخلي شود؟ موقعيت ژئوپليتيكي چه نقشي در برتري كشورها دارد؟ آيا موقعيت ژئوپليتيكي عراق در حمله اين كشور به ايران موثر بوده است؟ آيا بين موقعيت ژئوپلتيكيي و قوميت نژادي و اقليت هاي قومي در ايجاد درگيري داخلي و خارجي رابطه وجود دارد؟
    و بررسي اين مسئله اهدافي را به شرح زير دنبال مي كند: 1 .تبيين ژئوپليتيكي خاورميانه.
    2.تبيين ژئوپليتيكي ايران و عراق و نقش هر يك در خاورميانه.
    3 .تبيين راهكارهاي بهره گيري از موقعيت ژئوپليتيكي ايران و عراق.
    4 .شناسايي عوامل بحران زا در حوزه ژئوپليتيكي ايران وعراق.
    5 .يافتن راه حلهاي كاربردي در خروج از بحرانهاي ژئوپليتيكي.
    6 .شناسايي عوامل موثر در تثبيت موقعيت هاي سياسي ايران و عراق.
    7. بررسي نقش سياست خارجي ايران و عراق در روند تحولات سياسي جهان و خاورميانه در راستاي حفظ ثبات سياسي دو كشور.
    چگونگي شكل گيري جغرافياي سياسي
     از ديدگاه علمي جغرافياي سياسي دانشي نسبتا پوياست. زيرا اين علم بعد از انتشار كتاب سياسي فردريك راتزل در سال 1898 ميلادي به عنوان شاخه اي مستقل از علم جغرافيا شناخته شد. ارسطو و استرابو از پيشگامان علم جغرافياي سياسي مي باشند كه معتقد بودند بين قدرت و ضعف حكومت و عوامل از قبيل توازن جمعيت و وسعت كشور رابطه اي مستقيم وجود دارد. ابن خلدون(1405 تا 1342 هجري) نيز از فلاسفه مسلمان بود كه در سير اين علم پيشرفت هاي زيادي نمود و به اكتشافات جغرافيايي و بررسي روابط انسان و محيط پرداخت و تشخيص داد كه زندگي شهر و زندگي قبيله اي با هم در ارتباط هستند و مكمل يكديگرند و با رشد اقتصادي و سرمايه داري اين رابطه كامل تر و مستحكم تر شده است.
    تعريف ژئوپليتيك
     ژئوپليتيك عبارت است از مطالعه روابط همكاري يا رقابت ميان قدرتها بر اساس امكاناتي كه محيط جغرافيايي در اختيار مي گذارد، يا امكاناتي كه در اين راستا مي توان از محيط جغرافيايي گرفت. مسلما هدف يك قدرت از اين روابط، ايجاد موازنه هاي رقابتي با قدرتهاي ديگر براي تامين امنيت در راستاي حفظ منافع ملي وگستردن آن، با توجه به چگونگي بهره گرفتن از نقش امكانات جغرافيايي است. از اين ديدگاه ويژه، ژئوپليتيك را مي توان هنر ايجاد موازنه قدرتي با رقيبان در سطوح منطقه اي و جهاني در راستاي تامين امنيت، جهت حفظ و گسترش منافع ملي در سطوح منطقه اي و جهاني دانست. (مجتهدزاده 21 :1381.)
    تفاوت جغرافياي سياسي با ژئوپليتيك
     جغرافياي سياسي عبارت است از مطالعه اثر تصميمات سياسي برمحيط جغرافيايي، ژئوپليتيك عبارت است از مطالعه روابط قدرتها بر اساس امكاناتي كه محيط جغرافيايي در اختيار مي گذارد و يا امكاناتي كه مي توان از محيط جغرافيايي گرفت. مسلما هدف يك قدرت(به عنوان يك پديده جغرافياي سياسي) از اين روابط ايجاد موازنه با قدرتهاي ديگر براي تامين امنيت در راستاي حفظ منافع ملي و گسترش آن با توجه به نقش امكانات جغرافيايي است. به اين ترتيب ژئوپليتيك عبارت است از: هنر ايجاد موازنه قدرت با رقيبها در سطح منطقه اي و جهاني در راستاي تامين امنيت جهت حفظ و گسترش منافع ملي. با اين تعريف ژئوپليتيك بيشتر حالت نظامي فراملتي دارد. حال آنكه جغرافياي سياسي به نفش آفريني درون كشوري تكيه دارد(عزتي، 1380 :22.)
    مناطق ژئوپليتيكي ايران شامل، خليج فارس، حوزه درياي خزر، مناطق مرزي با عراق، مرزهاي افغانستان مي باشد.
    عوامل موثر بر ژئوپليتيك ايران
     در مطالعه روابط بين كشورها و سياست خارجي دولت ها، پيش گرفتن يك راه و روش خاص، به موقعيت جغرافيايي بستگي دارد. درك موقعيت مساعد براي دولت ها در صحنه سياست بين الملل بسيار ضروري است زيرا مشكلات ژئوپليتيكي را به همراه خواهد داشت. مهمترين نمونه عدم درك موقعيت را بايستي در قلمرو جغرافيايي هلال خصيب جستجو كرد. هلال خصيب يا كمربند سبز به سرزمين هايي اطلاق مي شود كه از شرق مديترانه شروع شده و در يك سمت ارتفاعات جزيره عربستان را در ساحل بحر احمر كشيده است، در اختيار دارد و در جناح ديگر ارتفاعات زاگرس ايران و آرارات تركيه، در نتيجه يك دهليز بوجود آمده است و كشورهاي واقع در اين دالان بيش از 2000 سال است مركز بحران بوده اند. در ارزيابي قدرت هر دولت همواره عامل دوري يا نزديكي با دريا مورد نظر بوده و بر اساس همين عامل نظريه هاي مهم ژئوپليتيكي هارتلند(مكيندر) و تفوق دريايي (ماهان) ارائه شده است(عزتي، 1380 :78.)
    موقعيت بري يا مركزي
     سرزمين هايي كه بين خشكي هستند ونمي توانند به آبهاي آزاد راه بيابند، چنين موقعيتي دارند. چنين كشوري اگر مكمل ژئو استراتژي همسايگانش باشد هيچ گاه ثبات سياسي و امنيت واقعي نخواهد داشت و بر عكس مكمل همسايگانش نباشد از يك امنيت نسبي برخوردار خواهد بود. نكته جالب توجه اين است وقتي كشوري داراي موقعيت بري يا مركزي شد، اين موقعيت جغرافيايي بالاجبار به وي يك وضعيت پدافندي مي بخشد و از طرفي ديگر رعايت ژئواستراتژيك نشان مي دهد هر كشوري داراي آيين جنگي پدافندي باشد به ناچار از صحنه جغرافيايي سياسي جهان حذف خواهد شد. بنابراين به نظر مي رسد كه ويژگي موقعيت مركزي اين گونه كشورها را مجاز مي سازد كه با تمام قوا بر مكمل هاي خود فشار وارد مي آورند. يكي از دلايلي كه ايران در دروه هاي گذشته از طرف ابر قدرت شمال كه ابر قدرت بري بوده اشغال مي شد و يا بعضي از سرزمين هاي ايران را جزء قلمرو خود كرده بود،همين وضعيت پدافندي و محصور بودن در خشكي اين كشور بود كه براي دسترسي به سواحل جنوب ايران و تسلط بر اقيانوس هند و خارج شدن از يك تنگناي جغرافيايي اين كشوررا وادار مي كرد كه مرتب نسبت به همسايگان خود بويژه ايران حمله كند و هيچ مدركي دال بر اينكه منطقه حامي را به عنوان سرحد قلمرو سرزميني خود درنظر گرفته باشد، وجود ندارد.
    يكي از موقعيت هايي كه مي توان در پيدايش بحران براي ايران نقش بسزا داشته باشد، موقعيت گذرگاهي آن است و حالتي است كه يك كشور در كنار تنگه هاي مهم قرار داشته باشد. اين تنگه ها هم از حيث نظامي و هم از نظر اقتصادي داراي اهميت فراوان هستند. ايران داراي سه موقعيت است.
    1. متصل به موقعيت براي اروآسياست.
    2. به سبب دارا بودن سواحل طولاني درخليج فارس و درياي عمان از موقعيت بحري برخوردار است.
    3. به لحاظ در اختيار داشتن تنگه استراتژيك هرمز داراي موقعيت گذرگاهي است.
    جغرافياي عراق
     عراق در همسايگي غرب ايران با 433970 كيلومتر مربع مساحت(به استثناي سهم عراق از نيمي از منطقه بي طرف 3250 كيلومتر مربع مشترك با عربستان سعودي) در آسياي جنوب غربي واقع شده و پايتخت آن بغداد است. جمعيت عراق تا سال 2000 ميلادي 25/4 ميليون نفر برآورد شده است.1
    ژئوپليتيك عراق
     در تحليل ژئوپليتيكي عراق مسئله را در عوامل متغير ژئوپليتيكي و درراس آن تركيب جمعيت اين كشورها بايد جستجو كرد كه وجود انسانهاي مختلف و در عين حال بحران زا در اين كشور است. در عراق يكي كردها كه در مناطق مرتفع و نفتخيز عراق متمركزند و دسته دوم، ساكنين جلگه هاي جنوبي عراق است كه از لحاظ مذهبي با ايران وجه مشتركي دارند. اين دو گروه هم د راستراتژي هاي جهاني در رابطه با خاورميانه و هم در استراتزي هاي منطقه اي و محلي حائز اهميت مي باشند كه به جهت وضعيت توپوگرافي حاكم بر مرز ايران و عراق در 100 سال اخير پيوندهاي كرد ايران و عراق د رايجاد بحران هاي منطقه اي و محلي به اندازه اي موثر بوده است.
    تعريف، مفهوم و ويژگيهاي عمومي بحران
    ريشه واژه ”crisis” از كلمه يوناني ”Krinein” به معني نقطه عطف )Turning point( بخصوص در مورد بيماري است و همچنين به معني بروز زمان خطر در مورد مسائل سياسي- اقتصادي است. در عين حال، بحران به عنوان “نقطه حساس” )critical point( تلقي مي شود كه در نهايت ممكن است ناشي از يك تحول مناسب يا نامناسب باشد، مانند مرگ و زندگي- دشمني و دوستي- تعادل و يا ناپايداري در روابط بين كشورها و غيره.
    از نظر برداشت عمومي بحران عبارت است از به وجود آمدن شرايطي غيرمعمول يا غير متعارف در روند حركت يك سيستم. به بيان ديگر، “بحران” وضعيتي است ناپايدار كه در آن تغييري ناگهاني در يك يا چند قسمت از عناصر متغير نظم موجود ايجاد مي گردد.
     از ديدگاه سيستمي، هر ضربه شديد به نظام بين المللي كه آن را از حالت تعادل خارج سازد بحران ناميده مي شود. در واقع زماني كه دسته اي از عناصر يك نظام مشخص بين المللي بر اثر دخالت يا اثرگذاري پاره اي از عوامل دچار ناسازگاري يا عدم تعادل شود، دفعتا نظم موجود برهم مي خورد و كل سيستم دچار اختلال مي گردد.
     معمولابحران را مترادف “درگيري” نيز به كار مي برند. به اعتقاد “گار” (-1980urr G ) “پديده درگيري” عبارت از كنش و واكنشهاي آشكار و قهري گروه هاي رقيب مي باشد. اين تعريف هر گونه آشوب سياسي، شورش، انقلاب و جنگ را دربرمي گيرد ولي مفهوم “بحران بين المللي” در آن كمتر به چشم مي خورد. اما به هر حال يك بحران بين المللي را مي توان به عنوان تغيير وضعيتي تعريف كرد كه با دو شرط اساسي همراه است:
     دگرگوني در نوع و شدت كنشها و واكنشها ميان دو يا چند رقيب، همراه با احتمال درگيري نظامي، و نيز ستيز با ساختار موجود يك نظام بين المللي اعم از سيستم هاي جهاني، منطقه اي يا فرعي كه از طريق كنشها و واكنشهاي بالاتر از حد معمول نشان داده مي شود.
    علل همگرايي كردها نسبت به يكديگر
     عوامل همگرايي زيادي در جهت واگرايي اكراد نسبت به حكومتهاي مركزي كمك كرده است، از جمله: زبان، فرهنگ، اقتصاد، فراهم نبودن زمينه مناسب جهت مشاركت كردها در اداره كشور و سرنوشت سياسي آن، عدم وجود شبكه هاي ارتباطي، وضعيت بد معشيتي و اقتصادي به دليل عدم سرمايه گذاري حكومتهاي وقت در بخش هاي مختلف و بالاخره ريشه هاي تاريخي.
     سه حادثه مهم در سالهاي 1980 تا 1987 در منطقه باعث گرديد كه جاه طلبي هاي رهبران عراق براي رسيدن به يك قدرت منطقه اي بيشتر تحريك شود و زمينه مناسبي براي رسيدن به اين هدف فراهم گردد.
     - قرارداد كمپ ديويد بين مصر و اسرائيل كه منجر به منزوي شدن مصر در جهان عرب و اسلام گرديد و چون مصر مهمترين كشور جهان عرب به طور موقت نفوذ خود را از دست داد، لذا فضاي بهتري براي مانورهاي سياسي عراق فراهم گرديد.
     - اشغال نظامي افغانستان از سوي شوروي سابق كه مخالفت نسبي عراق با اين تهاجم و اشغال را در پي داشت. اعتماد كشورهاي غربي را بيشتر نسبت به اين رژيم جلب كرد.
     - وقوع انقلاب اسلامي ايران كه مهمترين حادثه براي بهم خوردن موازنه قدرت در منطقه و بويژه ايران و عراق بود.و عراق سعي كرد از آن سوءاستفاده كرده و با حمله به ايران، اعمال حاكميت در شط العرب و خوزستان نمايد.
     منشا جغرافيايي بحرانها
     از ديدگاه جغرافيا كليه بحرانهاي سياسي داراي منشاء سرزميني بوده و از علل تاريخي و جغرافيايي خاصي سرچشمه مي گيرد. علي رغم اينكه هدف دولتهاي درگير همواره مبتني بر گسترش قلمرو نفوذ و فراهم ساختن زمينه اعمال قدرت سياسي مستقيم و يا غيرمستقيم بر يك سرزمين مشخص مي باشد و تفكيك اهداف آنها معمولابه دليل چندمنظوره بودن به دشواري صورت مي گيرد، اما با توجه به دلايلي كه هر يك براي شروع بحران عنوان مي كند، مي توان آنها را به چند دسته تقسيم كرد:
     - بحرانهايي كه منشاء امنيتي داشته و مربوط به تامين مرزهاي سياسي يكي از دولتهاي درگير مي باشد. انگيزه بروز اين گونه بحرانها يا ناشي از تهديد شدن امنيت يك كشور توسط ديگري است، يا ناشي از لزوم دستيابي يكي از آنها به موقعيتي ممتاز و برتر براي تامين امنيت آينده قلمرو خود كه طبعا موجب به خطر افتادن امنيت طرف مقابل مي گردد. اين گونه بحرانها كه بازتاب آن به سرعت انعكاس مي يابد، از خطرناكترين و حادترين بحرانهاست كه چنانچه به سرعت حل و فصل نشود درگيري نظامي اجتناب ناپذير مي نمايد. بحرانهايي از اين نوع بسته به وسعت صحنه عمليات و كشورهاي درگير، اشكال گوناگوني به خود مي گيرد كه از اشغال جنوب لبنان و بلنديهاي جولان توسط اسرائيل تا استقرار موشكهاي اتمي شوروي در كوبا متفاوت است.
     - برخي از بحرانها نيز ناشي از اختلاف دو يا چند كشور بر سر منابع اوليه و مواد خام موجود در يك سرزمين حايل يا متعلق به يكي از آنهاست، مانند اختلافات عراق و كويت بر سر ذخاير نفتي “روميله” كه منجر به اشغال خاك كويت توسط ارتش عراق و سپس بحران خليج فارس شد.
    گاهي نيز كشوري مشخصا با هدف وسعت بخشيدن به قلمرو جغرافيايي خود و اشغال بخشي با تمامي سرزمين كشور ديگر با استناد به شواهد و مدارك تاريخي و قومي اقدام به ايجاد تنش و بحران مي كند(كاظمي، :1366 ص114.)



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:26 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

شيعه شناسي ( فرقه های شیعی)

مقدمه
جغرافیاى سیاسى (Political Geography) و ژئوپولیتیک (Geopolitics) ، دو گرایش از یک موضوع هستند که به تعاملات میان قدرت سیاسى و محیط جغرافیایى مى‏پردازند; پیوند سیاست و جغرافیا در درون مرزهاى یک کشور، موضوع جغرافیاى سیاسى است، در حالى که ژئوپولیتیک، نگاهى فراملیتى و جهانى است.
ژئوپولیتیک عبارت است از مطالعه روابط قدرت‏ها در سطح جهان، براساس امکاناتى که محیط جغرافیایى در اختیار مى‏گذارد و یا امکاناتى که مى‏توان از محیط جغرافیایى گرفت. (2) مفاهیمى مانند کشور، حکومت، مرز و بوم، شهر و روستا، ملت، هویت و ناسیونالیزم، از مفاهیم محورى و مطرح در جغرافیاى سیاسى هستند.
ژئوپولیتیک، نظام جهانى، نظام نوین جهانى، گروه‏بندى منطقه‏اى، همگرایى منطقه‏اى، نقاط استراتژیک و مناطق استراتژیک، از محورها و موضوعات سیاست جغرافیایى هستند. (3) در این کتاب «مذهب شیعه‏» ، به عنوان موضوعى ژئوپولیتیکى در نظر گرفته شده است; با این استدلال که نقطه ثقل جغرافیایى شیعیان، مناطقى است که بر روابط قدرت در سطح جهان تاثیرگذار است; براى مثال، از نظر نویسنده، شیعیان مستقر در کرانه‏هاى خلیج فارس، از برد ژئوپولیتیکى جهانى برخوردار هستند، چون هفتاد درصد ذخایر نفت جهان که براى ادامه حیات و رشد اقتصاد جهان حیاتى است، در این منطقه واقع شده است و هر گونه تحول و نا آرامى سیاسى در این منطقه، مى‏تواند پیامدهاى اقتصادى و سیاسى جهانى گسترده‏اى را به همراه داشته باشد. (ص 7)
نویسنده، پراکندگى جغرافیایى شیعیان و نقاط استقرار آنها و نیز نوع عقاید ایشان را از این دیدگاه مورد توجه قرار داده است و میزان خطرسازى آنها براى جهان سرمایه‏دارى غرب را مورد ارزیابى قرار داده است و سعى کرده است تا هشدارهاى لازم در جهت پیشگیرى از خطرات احتمالى را به دولت‏هاى غربى ارائه نماید.
نویسنده جوامع شیعى را به سه دسته تقسیم کرده است; ابتدا آنها که تاثیر جهانى ندارند; همچون شیعیان اسماعیلى، سپس آنها که تاثیرات محدود دارند; همچون شیعیان عراق و پاکستان در نهایت آنها که تاثیرات جهانى وسیعى دارند; همچون شیعیان ایران، خلیج فارس و لبنان.
چنانکه ملاحظه مى‏نمایید، تقسیم بندى مذکور، براساس میزان خطرى است که شیعیان مذکور براى جهان غرب ایجاد کرده‏اند. خطر شیعه به این دلیل قابل توجه است که اولا شیعیان در انتظار بازگشت امام غایب خویش هستند، ثانیا براى برقرارى دالت‏بر روى زمین مبارزه مى‏کنند و ثالثا ادعاى حکومت جهانى دارند ; این همان چیزى است که جهان سرمایه‏دارى غرب هم آن را دنبال مى‏کند; به طور کلى برنامه این مذهب در جلوه ظاهرى این گونه است; زندگى در انتظار بازگشت امام، همراه با مبارزه براى دستیابى به عدالت‏بر روى زمین، هر کس در مى‏یابد که تشیع، با چنین طرح و نقشه اعتقادى و ایدئولوژیکى‏اى، مى‏تواند به صورت اهرم نیرومندى، در جهت‏بر هم زدن ثبات جهان ظاهر شود. تشیع هر چند از نظر جغرافیایى در یک منطقه پراکنده، اما بسیار محدود قرار گرفته، ولى مبارزه‏اى را دنبال مى‏کند که ادعاى جهانى دارد. رسالت‏شیعه تا اندازه‏اى با رسالت و پیام کمونیسم قابل مقایسه است ; اقلیت‏شیعه براى رهایى جهان مبارزه مى‏کند، همان‏طور که در تفکر مارکسیست، طبقه کارگر براى آزادى همه بشریت مبارزه مى‏کرد. (ص 14 و 15)
مورد فوق، علیرغم تطویل، از این رو بیان گردید که انگیزه و هدف مؤلف از تدوین و تالیف اثر روشن شود. نویسنده کتاب سعى دارد، خط شیعه را به «مسئولین سیاسى‏» ، «ناظرین‏» و «خبرگان‏» غربى گوشزد کند و آنها را به چاره‏جویى دعوت نماید; تشبیه خطر شیعه به کمونیسم، در این راستا است که: نه تنها بر ناظرین و خبرگان، بلکه بر مسئولین سیاسى است که این واقعیت را به خوبى درک کنند; صلح در خاورمیانه و حتى در جهان، به طور اساسى، به اداره این نیروى جدید بین‏المللى، یعنى جوامع شیعى وابسته است; اخبار روز نشان مى‏دهد که شیعه، على‏رغم خشونت‏ها، شکنجه‏ها یا جنگ‏ها، نه ضعیف و نه مضمحل شده است. (ص 15)
بنابراین، تلاش نویسنده در این جهت است که با آگاهى بخشى به مسئولان سیاسى، به آنها در جهت کنترل شیعه یارى برساند; عبارت نویسنده مبنى بر اینکه «صلح در خاورمیانه‏» معلول کنترل نیروى شیعه است، به این شکل نیز قابل ارائه است که تسلط بر خاورمیانه معلول تسلط بر شیعیان است.
با توجه به آنچه آمد، در ادامه ما دو بحث را دنبال خواهیم کرد: ابتدا مرورى بر محتواى کتاب و سپس ارائه برخى ملاحظات.

مضامین اصلى
این کتاب از دو قسمت تشکیل شده است ; قسمت اول در صدد نشان دادن ویژگى‏هاى شیعیان ایران است; سیاست‏خارجى جمهورى اسلامى و جایگاه شیعیان و مسلمانان در این سیاست، از مسائلى است که نویسنده سعى کرده است، تاملات زیادى پیرامون آن داشته باشد. در بخش دوم به وضعیت‏شیعیان غیر ایرانى، از جمله شیعیان عرب زبان پرداخته شده است; یافته‏هاى نویسنده در هر دو قسمت‏به اختصار ارایه مى‏شود:
1. از نگاه ژئوپولیتیکى، درک پدیده شیعه، شامل بازشناسى دو ویژگى است: اولین ویژگى به شکل‏گیرى شیعه مربوط مى‏شود که پس از رحلت پیامبر اسلام (ص)، به عنوان اعتراض سیاسى نسبت‏به جانشین پیامبر ظاهر شد. دومین ویژگى به تعدد و تقسیم‏بندى‏هاى فرق شیعه مربوط مى‏شود که معلول اختلاف نظرهاى تفسیرى در مورد آخرین امام بر حق است ; تشیع زیدى، اسماعیلى و دوازده امامى، فرقه‏هاى اصلى شیعه هستند. ویژگى عمده تاریخ اسلام در زمینه ژئوپولیتیک، از هزار سال پیش به این طرف، سرکوب شیعه توسط اهل سنت است، به استثناى یک دوره فترت که آن هم فتح ایران توسط مذهب تشیع در عصر جدید است. از طرف دیگر، شیعیان دوازده امامى به دو گروه تقسیم مى‏شوند; آنان که داراى روحانیتى سازمان یافته و شکل گرفته هستند و گروهى که روحانیت در میان آنان نقش چندانى ندارد.
2. آیا پیش از سال 1979 میلادى (1357 ش). ، یعنى پیش از پیروزى انقلاب اسلامى، شیعه مخالف قدرت حاکم در ایران بود؟ فصل سوم این کتاب در پاسخ به این پرسش ارائه شده است; در این فصل نقش صفویان و علما در گسترش تشیع در ایران مورد بررسى قرار گرفته است. هم‏چنین نویسنده معتقد است که از عصر قاجاریه، روحانیت از فاز مذهبى به فاز سیاسى منتقل شدند و با دخالت‏هایى که در جهت‏حفظ استقلال ایران در مقابل بیگانگان داشتند، به خصوص مخالفت‏با امتیازاتى که به بیگانگان داده شد، مانند امتیاز رویتر و تنباکو، محبوبیت‏بیشترى کسب کردند.
حضور علما در نهضت مشروطه و نهضت ملى نفت و سایر قیام‏ها، روز به روز بر جنبه سیاسى آنها قوت بخشید و بیش از پیش آنها را در مقابل سلطنت قرار داد.
3. سیاست‏خارجى جمهورى اسلامى ایران سیاستى دو سویه است، از یک سو به دنبال تامین امنیت داخلى و ثبات مرزها است; مرزهایى که ساکنان آنها اقلیت‏هاى غیر شیعى با گرایش‏هاى کم و بیش جدایى طلبانه هستند و مى‏توانند مناطق نفوذ احتمالى براى دشمنان بالقوه باشد و از سوى دیگر به دنبال رهبرى جهان اسلام است. چالش موجود بر سر راه دیپلماسى ایران، جمع میان تشیع و تسنن است; چنانکه میان منافع ایران و تشیع نیز مى‏تواند چالش برقرار شود.
4. 75 درصد از مردم جمهورى آذربایجان را شیعیان تشکیل مى‏دهند; آذربایجان در سال 1828، با عهدنامه ترکمانچاى از ایران منفک شد و به روسیه ملحق گردید. کشف نفت در آغاز قرن بیستم چهره این جامعه را تغییر داد. سرانجام در سال 1990 آذربایجان به یک کشور مستقل تبدیل شد. اکنون پرسش این است که آینده آذربایجان با اکثریت‏شیعه ساکن در آن چیست؟ آذربایجان آن قدر شیعه است که طرفدار کامل ترکیه نشود و به اندازه کافى شیعه نیست تا کاملا طرفدار ایران باشد ; اما به اندازه کافى عناصر شیعى را در اختیار دارد تا اینکه به صورت کشور اقمارى روسیه جدید در نیاید.
5. در افغانستان با قومیت‏هاى مختلف، سلطه قبایل پشتون به ضرر هزاره‏هاى شیعه انجامیده است; وحدت مبارزه نظامى و بیدارى مذهبى، در هزاره‏ها آگاهى سیاسى جدیدى ایجاد کرده است; آگاهى‏اى که عنصر اصلى تغییر و تحول در بینش نژادى و ملى این مردم است. نزدیکى ایران با شیعیان هزاره موجب شد که امریکا از طریق پاکستان، متحدین جدیدى براى خود انتخاب کند. این متحدین دانشجویان بنیادگراى پشتون، یعنى طالبان بودند; به این ترتیب، بار دیگر اختلاف میان شیعیان و سنى‏ها شعله‏ور شد.
6. تقریبا یک چهارم از جمعیت ترکیه شیعه هستند; این شیعیان که علویان نامیده مى‏شوند، پیش از این قزلباش نام داشتند; این شیعیان متفاوت از شیعیان ایرانى و به صورت سازمان نیافته به شکل اخروى باقى مانده‏اند.
همچنین با توجه به اینکه این دسته در طول حکومت عثمانیان مورد طرد و تحقیر بودند، به حامیان جدى مصطفى کمال آتاترک تبدیل شدند. علاوه بر علویان، شیعیان دیگرى هم در ترکیه حضور دارند که بکتاشى نامیده مى‏شوند. امروزه با به قدرت رسیدن احزاب اسلام‏گرا در ترکیه، علویان احساس مى‏کنند که به عنوان شیعه، مورد تهدید بنیادگرایان سنى هستند. تشیع ترکیه هم نسبت‏به سنى‏ها و هم نسبت‏به تشیع دوازده امامى حاشیه‏اى است.
اگر چه به قدرت رسیدن پدیده علوى نمى‏تواند بر ژئوپولیتیک خارجى تاثیر مستقیم داشته باشد، زیرا هیچ‏گونه ارتباطى میان جامعه علوى و انقلاب اسلامى ایران وجود ندارد، با این حال نباید نسبت‏به آن مسامحه به خرج داد. مذهب علوى یکى از کلیدهاى آینده ترکیه است (چنین به نظر مى‏رسد که نویسنده آنقدر خطر شیعه را زیاد مى‏داند که شیعیان لائیک را نیز براى منافع غرب خطرناک مى‏داند).
7. تاثیر ایران بر سلسله مغول حاکم بر هندوستان، خود را با نوعى گسترش تشیع دوازده امامى نشان داد; در کنار این شیعیان دوازده امامى، دسته دیگرى از شیعیان هم در هند وجود دارند; شیعیان اسماعیلى خود به دو گروه تقسیم مى‏شوند:
مستعلى‏ها که از خاندان خلافت فاطمى هستند و «بوهارا» نامیده مى‏شوند و حاکمیت آقاخان را به رسمیت نمى‏شناسند و گروه «نزارى‏ها» که رهبرى آنها را آقاخان برعهده دارد.
شیعیان هند که جمعیتى حدود بیست و پنج میلیون نفر هستند، و شیعیان پاکستان که جمعیتى حدود سى و پنج میلیون نفر برآورد شده‏اند، از دو سو در فشار هستند; ابتدا از سوى هندوهاى افراطى و سپس از سوى سنى مذهبان افراطى.
8. حضور تشیع در آسیاى مرکزى پدیده‏اى ژئوپولیتیک نیست; این حضور کم رنگ و کوچک و در عین حال در خور توجه است.
9. پارادوکس عراق; هرچند عراق مهد تشیع و اماکن مقدس شیعى به شمار مى‏آید و اکثریت جمعیت آن (هفتاد درصد) شیعه، اما از نظر سیاسى همواره تشیع در اقلیت‏سیاسى این کشور قرار داشته است; این تناقض از کجا ناشى مى‏شود؟
براى درک این پدیده باید به چگونگى شکل‏گیرى عراق پس از جنگ جهانى اول توجه کنیم; شکل‏گیرى سرزمین کنونى عراق، محصول اقدامات انگلستان است. لندن با تصویب موافقتنامه «سایکس - پیکو» ، توانست‏به سه ولایت‏بصره، بغداد و موصل، کشورى بنا کند که در راس آن سلسله هاشمى را قرار داشت; سلسله‏اى که ابتدا توسط سعودى‏ها از حجاز رانده شده و بعدها نیز به وسیله فرانسویان از سوریه طرد شده بود.
این کشور جدید امکان ایجاد ارتباط میان خلیج فارس، امارات (که خود بریتانیا آن را اداره مى‏کرد)، دریاى سرخ، دریاى مدیترانه و مصر را با امپراتورى بریتانیا فراهم مى‏ساخت. عراق جاده زمینى هندى‏ها را تکمیل مى‏کرد. این جاده مکمل راه دریایى محسوب مى‏شد. «اتحاد مثلث‏سنى - هاشمى - انگلیسى تا زمان استقلال این کشور در سال 1930 ادامه یافت‏». با شروع جنگ سرد، تحولات دیگرى در این کشور به وقوع پیوست.
در سال‏هاى پایانى دهه پنجاه میلادى، برخى محافل شیعى به فکر ایجاد یک حزب سیاسى افتادند. این حزب نام «دعوة الاسلامیه‏» را به خود گرفت، ترس از یک انقلاب شیعى در عراق، عربستان سعودى و بقیه کشورها را وادار کرد تا در جنگ علیه ایران به عراق کمک کنند; به هر تقدیر، على‏رغم اینکه تاکنون قیام‏هاى شیعى سرکوب شده است و این اکثریت جمعیتى در قلیت‏سیاسى نگه داشته شده‏اند، اما آینده عراق در گرو مسئله شیعه است.
10. خلیج فارس شیعى; اگر از مجموع جمعیت‏ساکن در کرانه خلیج فارس آمار گرفته شود، بیش از هفتاد درصد آنها به مذهب شیعه اعتقاد دارند. حضور این جمعیت‏شیعى که از نظر سیاسى در اقلیت نگه داشته شده‏اند، در کرانه عربى خلیج [فارس]، براى تمام کشورهاى همجوار، دو مسئله ژئوپولیتیکى داخلى و خارجى را به وجود مى‏آورد.
هفتاد درصد کارکنان شاغل در میدان‏هاى نفتى عربستان شیعه هستند، یک چهارم شهروندان کویت‏شیعه هستند، بیست درصد از جمعیت قطر شیعه هستند، شصت و پنج درصد مردم بحرین شیعه هستند و در عین حال از قدرت دور نگاه داشته شده‏اند.
نویسنده کتاب سعى کرده است تا براى چندمین بار، توجه قدرت‏هاى بزرگ را به خطرى به نام «خطر شیعه‏» جلب کند:
«از این زمان به بعد، قدرت‏هاى بزرگ، کشورهاى مصرف کننده و شرکت‏هاى بزرگ نفتى، باید به پدیده شیعه با تمام ابعاد و اشکالش توجه کنند; همچنین کشورهاى درگیر دیگر نمى‏توانند به سیاست‏سرکوب اقلیت مظنون به صورت دراز مدت ادامه دهند. آینده تهران هرچه باشد، این اقلیت‏هاى شیعى چونان نیزه‏هایى هستند که در کالبد فسیل عظیم الجثه نفت قرار گرفته است‏». (ص 103)
11. یمن شیعى; یمن پایگاه تشیع زیدى است. این کشور تا سال 1962 تحت‏حاکمیت زیدیه بود. تحولات مختلف موجب شد تا زیدى‏ها از صحنه سیاست‏یمن منزوى شوند، اما آینده یمن با مسئله شیعه زیدى گره خورده است.
12. علویان سوریه; علویان سوریه که قرن‏ها توسط عثمانى‏ها تحقیر شده بودند، اکنون حکومت این کشور را در اختیار دارند، اما در اختیار داشتن حزب بعث، ارتش و قدرت سیاسى توسط علویان موجب نشده است که آنها مذهب خود را مذهب رسمى کشور اعلام کنند; آینده خاور نزدیک، تا اندازه زیادى به تحول روابط میان علویان و بقیه جامعه سوریه وابسته است.
13. شیعیان لبنان; تجدید حیات تشیع لبنانى از سال 1960 میلادى، با ورود «امام موسى صدر» به لبنان آغاز شده. بازگشت‏به تشیع در لبنان، به معنى تحکیم روابط میان شیعیان لبنانى و ایرانى بود. على‏رغم اینکه شیعیان لبنان داراى اکثریت هستند، ولى هنوز از جایگاه سیاسى شایسته جمعیت‏خود برخوردار نیستند.
با توجه به آنچه آمد، به این نتیجه مى‏رسیم که اکثر شیعیان در کانون و مراکز حساس ژئوپولیتیکى جهان ساکن هستند. این مسئله قدرتى به آنها بخشیده است که مى‏توانند جهان را با چالش روبرو کنند.
تشیع با امیدهایى که ایجاد مى‏کند و با انتظار جمعى براى اعاده حقیقت قرآنى و عمل به آن، مذهبى است که در مورد امور سیاسى، همچون اداره، سازمان و تحول جامعه داراى برنامه است.
آنچه قدرت تشیع را به چالش مى‏کشد، ابتدا وجود شکاف میان تشیع و تسنن است و سپس شکاف میان خود شیعیان است که موجب شده است، اتحاد شیعى و یا به عبارت دیگر بین‏الملل تشیع وجود نداشته باشد.
نویسنده اظهار داشته است که «باید با قاطعیت اذعان کرد که تعارضات ملى و مذهبى میان شاخه‏هاى تشیع، این مذهب را به ناتوانى محکوم خواهد کرد». (ص 141) و به این ترتیب ارائه رهنمود کرده است. وى در عین حال، دو صفحه بعد، نگرانى خود را از تشیع موجود ابراز کرده است: «انفجار تشیع تنها به مواضع ژئوپولیتیکش در خاورمیانه باز نمى‏گردد، بلکه در محتوا و پیام سیاسى آن نهفته است‏». (ص 143) اراده شیعى مى‏تواند زمانى داراى قدرتى انفجارآمیز و سهمگین باشد; به خصوص که شیعیان دستاوردهاى تکنولوژیکى مدرنیته را طرد نمى‏کنند.
«اگر امروز مسئله مدرنیته را از شیعیان بپرسید، جواب آنها ساده خواهد بود; از نگاه آنها هیچ چیز در مدرنیته و تکنولوژى مخالف حقایق شیعه نیست، بلکه به عکس است; پیشرفت‏هاى علمى و تکنیکى تسریع کننده آزادسازى انسان و به عنوان مرحله‏اى تکمیلى در زمینه‏سازى بازگشت امام غایب تلقى مى‏شوند». (ص 143) در مدرنیته، آنچه در نظر شیعیان محکوم است، همان چیزى است که در غرب، انقلاب فردیت و تقدم وجدان بر وحى نامیده مى‏شود. شیعه در مدرنیته حل نمى‏شود، زیرا مذهبى اخروى است، مذهب معتقد به روزهاى پایانى براى این جهان است، و از این جهت، هیچ‏کدام از مراحل تاریخ او را نمى‏ترساند. تشیع به طور ملموس، از درون متحول خواهد شد، همان طورى که از بدو پیدایش خود، دائما متحول و متناسب با زمان و مکان حرکت کرده است، اما این تحول موجب نمى‏شود شیعه هویت‏خود را از دست‏بدهد. (4)

ملاحظات
کتاب حاضر از دو جنبه شایسته توجه است: از منظر علمى و از منظر سیاسى.
از نظر علمى کارى که در این کتاب انجام شده است، در نوع خود قابل توجه و شاید بتوان گفت کم نظیر است، تا آنجا که نگارنده مى‏داند که از منظر ژئوپولیتیکى، اولین نگاه روشمند به وضعیت پراکندگى شیعه در جهان اثر حاضر است.
مطالعه کتاب حاضر براى شیعیان هم مفید است; چنانکه براى مخالفان شیعه نیز مفید است و چنانکه در ادامه خواهیم گفت، اساسا کتاب براى مخالفان شیعیان نگاشته شده، تا آنها را از خطر شیعه آگاه کند و حتى بزرگ نمایى‏هایى نیز در این جهت صورت گرفته است.
کتاب حاضر به شیعیان مى‏گوید که از چه نقاط قوت و ضعفى برخوردار هستند; مهم‏ترین نقاط قوت شیعیان عبارت است از عقاید و افکار عدالتخواهانه، رهایى بخش، امید به آینده و ترسیم فرجام روشن براى آینده جهان و تاریخ و نیز داشتن امکانات مادى و حضور در نقاط و مناطق حساس و پراهمیت جهان.
نقاط ضعیف شیعیان و جهان اسلام عبارت است از: عدم اتحاد و اختلافات درونى که موجب شده است تا تاثیرات ژئوپولیتیکى آنها کاهش بیابد. همچنین اختلاف و کشمکش با اهل سنت، در برخى از دوره‏هاى تاریخى موجب ضعف مسلمانان و در نتیجه ضعف شیعیان شده است.
بنابراین، لازم است که شیعیان در جهت کاهش شکاف میان خود و نیز میان شیعیان و اهل سنت گام بردارند. خوشبختانه پس از پیروزى انقلاب اسلامى گام‏هاى مهمى در این جهت‏برداشته شده است که لازم است تقویت‏شود. همچنین سازمان کنفرانس اسلامى، دارالتقریب و مجمع جهانى اهل بیت مى‏توانند در جهت کاهش شکاف میان کشورهاى اسلامى، مذاهب اسلامى و شیعیان تلاش‏هاى مؤثرترى انجام دهند.
در واقع قدرت شیعیان و جهان اسلام، تابع متغیرهاى فراوانى است که از جمله آن عبارت است از: میزان سازمان یافتگى و انسجام سیاسى، اجتماعى و دینى، رهبرى دینى و سیاسى، میزان آگاهى‏هاى سیاسى، اجتماعى و دینى و از همه مهم‏تر ماهیت اعتقادات و تفاسیر دینى و مذهبى و نیز تهاجمات بیگانگان.
به لحاظ سیاسى اثر حاضر را مى‏توانیم در ردیف آثارى ارزیابى کنیم که عهده‏دار حفظ و گسترش شکوت و صولت غرب بر جهان هستند. نویسنده در مقدمه کتاب این منظور را به روشنى بیان کرده است. به نظر نویسنده خط شیعه براى جهان غرب از این جهت است که این مذهب ادعاى حکومت‏بر سراسر جهان را دارد و این عقیده‏اى است که از اعتقادات به امام غایب نشات مى‏گیرد. این عقیده و مدعاى شیعه همان چیزى است که غرب نیز به دنبال آن است; بنابراین شیعیان خطر اصلى پیش‏روى جهان غرب هستند. در حالى که اعتقاد به مهدویت و منجى موعود به شیعه اختصاص ندارد، بلکه تمامى مسلمانان به آن اعتقاد دارند و حتى همه ادیان به آن باور دارند. البته در این جهت، شیعه با سایر مذاهب و ادیان متفاوت است که منجى را به نام و رسم معرفى کرده و معتقد است که این منجى هم اکنون زنده است.
علاوه بر این، نویسنده به عمد سعى کرده است تا بر اهداف استعمارگرانه غربى‏ها سرپوش بگذارد و جهان‏گشایى غربى‏ها را به عنوان پى‏گیرى منافع ملى توجیه نماید. بر همین اساس، خود آگاهى سیاسى شیعیان را معلول تحقیر آنان از سوى اهل سنت داشته است، در حالى که مى‏دانیم خود آگاهى سیاسى شیعیان، بلکه تمام مسلمانان، اعم از شیعه و سنى، معلول بازگشت‏به اسلام و نیز مواجهه با استعمار غرب بوده است.
در واقع تهاجم گسترده غرب به جهان اسلام بود که موجب فروپاشى امپراتورى عثمانى، تجزیه جهان اسلام و تقسیم بخشى از جهان اسلام میان قدرت‏هاى اروپایى شد.
همچنین پس از جنگ جهانى دوم، ورود امریکا به جهان اسلام را شاهد هستیم که تاکنون نیز ادامه یافته و امروز موج وسیعى از نفرت مسلمانان (اعم از شیعه و سنى) از امریکا را مشاهده مى‏کنیم.
انگیزه‏هاى سیاسى موجب شده است تا نویسنده اختلافات و شکاف‏هاى دینى و مذهبى را بیش از حد بزرگ جلوه دهد; این مسئله ما را به دو نکته هدایت مى‏کند: نکته اول این است که از برنامه‏هاى سیاسى غربى‏ها در ضربه زدن به وحدت جهان اسلام و تضعیف آن، دامن زدن به اختلافات دینى، مذهبى، قومى و هر نوع اختلاف و خصومتى است که پاره پاره شدن امت اسلامى را تسریع مى‏کند. نکته دوم این است که وجود اختلافات مشابه در جهان غرب، نظیر اختلافات مذهبى در میان مسیحیان و یا اختلافات سیاسى در میان گروه‏هاى سیاسى، به عنوان پلورالیسم و تکثرگرایى، علامت و نقطه قوت به حساب مى‏آید. این مسئله ناشى از اغراض سیاسى خاصى است. در واقع اگر اختلافات مذهبى و سیاسى موجب خصومت مى‏شود، این مسئله ممکن است در جهان غرب هم اتفاق بیفتد.
ملاحظه پایانى تنبه و توجه به این نکته مهم است که اگر دانشمندان و مراکز علمى جهان اسلام، در مورد شناخت‏خود بى‏توجه باشند، تاریخ و هویت آنها توسط دیگران، به گونه‏اى که آنان مى‏خواهند، تدوین خواهد شد.
شایسته است مراکز پژوهشى جهان اسلام و فرهیختگان مسلمان، نه تنها به انجام تحقیقات میدانى در جهت‏شناسایى و معرفى جهان اسلام بپردازند، بلکه باید وضعیت‏سایر ساکنان کره زمین را نیز شناسایى کنند و از مقدورات و امکانات هرکدام مطلع شوند، تا بتوانند به نحو آگاهانه‏اى روابط خود را با آنان طراحى و اجرا نمایند.



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:25 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

شهرستان آمل

موقعيت جغرافيايي -

آمل يكي از شهرستانهاي مركزي استان مازندران است كه از شمال به محمود آباد،از شرق به شهرستان بابل،از مغرب به شهرستان نور و از جنوب به استان تهران محدود مي شود.

جمعيت -

 برابر آمار سال1375،جمعيت شهرستان آمل 298هزار نفر بوده،كه حدود54درصد جمعيت در شهرها زندگي مي كرده اند.پراكندگي جمعيت اين شهرستان،در درجه اول،ناشي از ميزان حاصلخيزي خاك مي باشد.

تقسيمات سياسي -

 طبق آخرين تقسيمات كشوري،اين شهرستان از دو بخش(مركزي و لاريجان) و8 دهستان تشكيل شده است.از نقاط شهري آن،شهر آمل و رينه را مي توان نام برد.

سابقه تاريخي و جاذبه هاي جهان گردي -

 به موجب پژوهشهاي خاور شناسان،طايفه يا قوم آمارد كه پيش از تاپوريها به سرزمين تپورستاني(طبرستان) مهاجرت كرده بودند.در منطقه آمل كه مستعد وآباد تر از ساير نقاط طبرستان بود سكونت اختيار كردند.

آمل مخفف همان آمارد يا آماردان بوده كه بر اثر كثرت استعمال به تدريج تغيير شكل داده و به صورت آمل در آمده است.حمدالله مستوفي بناي شهر آمل را به طهمورث،پادشاه پيشدادي،نسبت مي دهد.از مهمترين بناهاي تاريخي و نقاط ديدني اين شهرستان مي توان مشهد مير بزرگ(مقبره مير قوام الدين مرعشي)،مقبره مير حيدر آملي،امامزاده ابراهيم،امامزاده عبد الله،بقعه شمس آل رسول،پل دوازده پله،قله شاهان دشت،پارك جنگلي آمل(ميرزا كوچك خان) و آبهاي معدني لاريجان(آمولو)،اسك و استراباكو را نام برد

 

 

* * *

شهرستان بابل

موقعيت جغرافيايي

 بابل يكي از شهرستانهاي مركزي استان مازندران است كه از شمال به شهرستان بابلسر،از مشرق به شهرستانهاي قائم شهر و سوادكوه،از مغرب به شهرستان آمل،و از جنوب به كوهپايه ها و دامنه هاي شمالي رشته كوههاي البرز محدود مي شود.

جمعيت طبق سر شماري سال 1375،جمعيت شهرستان بابل،حدود421هزار نفر بوده است.بيش از 43درصد جمعيت آن شهر نشين و بقيه روستا نشين هستند.تراكم جمعيت در قسمت جلگه اي بيشتر از مناطق كوهپايه اي است.

تقسيمات سياسي

شهرستان بابل،شامل پنج بخش مركزي،بند پي شرقي،بند پي غربي،بابل كنار و لاله آباد،11 دهستان و 2 شهر(بابل و امير كلا)مي باشد

سابقه تاريخي

نام اين شهر در قديم مامطير بوده و در قرن هشتم به بار فروش ده معروف شد.از زمان صفويه اين شهر را بارفروش مي ناميدند.در سال 1311 به بابل تغيير نام داد،زيرا رود بابل در غرب آن جريان دارد.شهر بابل با توجه به موقعيت جغرافيايي،نزديكي به دريا،و شرايط طبيعي مناسب،در سالهاي اخير به سرعت توسعه يافته است

اماكن مذهبي،آثار باستاني و جاذبه هاي جهانگردي

شهرستان بابل داراي امامزاده هاي متعددي است.آرامگاه قاسم بن موسي كاظم و برادرش حمزه(آستانه)،مقبره سلطان محمد طاهر و پل محمد حسن خان بر روي رود بابل،از آثار تاريخي مهم اين شهرستان به شمار مي آيد.شهرستان بابل با توجه به موقعيت ارتباطي،آب وهواي معتدل و مناظر طبيعي بسيار زيبا،كوهپايه هاي پوشيده از جنگلهاي انبوه و رودخانه بابل،از مناطق مهم جذب جهانگرد در استان است

 * * *

شهرستان بابلسر

موقعيت جغرافيايي

شهرستان بابلسر در قسمت مركزي استان مازندران و در ساحل جنوبي درياي مازندران قرار دارد.اين شهرستان،از شمال به درياي مازندران،از جنوب به شهرستان بابل،از شرق به شهرستان قائمشهر و جويبار،و از مغرب به شهرستان محمودآباد محدود مي گردد

جمعيت

طبق سرشماري سال 1375،شهرستان بابلسر،حدود155 هزار نفر جمعيت داشته است.حدود40 درصد مردم در شهرها زندگي مي كنند.تراكم جمعيت در شهرهاي بابلسر،فريدون كنار و روستاهاي اطراف فريدون كنار بيشتر از ساير مناطق شهرستان مي باشد

تقسيمات سياسي

اين شهرستان،قبلاً بخشي از شهرستان بابل بود،ولي در سال 1369 به شهرستان تبديل گرديد.بابلسر به چهار بخش(مركزي،فريدونكنار،بخش رود بست و بهنمير) و هشت دهستان تقسيم مي شود

آثار تاريخي و جاذبه هاي جهانگردي

از آثار تاريخي مهم شهرستان بابلسر،بقعه امامزاده ابراهيم(برادر حضرت امام رضا(ع))است به علت وجود همين آرامگاه در گذشته بابلسر به نام مشهدسر شهرت يافته بود.از جاذبه هاي شهرستان بابلسر،وجود ساحل زيباي درياي مازندران و رود بابل و امكانات دانشگاهي و پزشكي را مي توان نام برد.هر ساله مسافران زيادي از ديگر استانهاي ايران براي استراحت واستفاده از آب درياي مازندران به اين شهرستان مي آيند                     

* * *

شهرستان بهشهر

موقعيت جغرافيايي

شهرستان بهشهر از شمال به درياي مازندران(خليج گرگان)،از غرب به شهرستان ساري،از جنوب به شهرستان نكا و استان سمنان،واز مشرق به شهرستانهاي كرد كوي وبنرگز در استان گلستان محدود است

جمعيت

طبق سرشماري سال 1375 جمعيت اين شهرستان حدود 177هزار نفر بوده است كه حدود 56 درصد در شهرها و بقيه در روستاها زندگي مي كنند.پراكندگي جمعيت در شهرستان بهشهر،به نسبت حاصلخيزي خاك و وجود مراكز صنعتي است،به طوري كه در ارتفاعات جنوبي و سواحل شمالي به علت پيشروي آبهاي شور،جمعيت كمتري سكونت دارند

تقسيمات سياسي

طبق آخرين تقسيمات سياسي،اين شهرستان به سه بخش مركزي، گلوگاه و يانه سر، و هفت دهستان تقسيم شده است.بهشهر از شهرهاي پر جمعيت اين شهرستان است

سابقه تاريخي و جاذبه هاي جهانگردي

آثار به دست آمده از غارهاي(هوتو،كمربند و كلت) حاكي از آن است كه سابقه سكونت در بهشهر به دوره ميان سنگي مي رسد.به علت وجود شرايط مساعد در دامنه كوههاي جهان موراي(البرز شرقي)،بهشهر امروزي به عنوان يكي از روستاهاي پيش از تاريخ شكل گرفته است و در طول تاريخ،نامهاي مختلفي نظير تميشه،ناميه،خرگوران،پنجهزاره و آسيا بستر داشته است.در زمان شاه عباس،اشرف البلاد(اشرف شهرها)،و در دوره رضاخان بهشهر نام گرفت.اين شهر بنا به دلايلي مورد توجه شاه عباس صفوي قرار مي گيرد و بدين جهت دگرگونيهاي عمده اي در بافت و سيماي شهر پديد مي آيد.از جمله عمارتهاي دلگشا،خيابانهاي عريض،حمام هاي مختلف،حوضچه هاي زيبا و آب انبار ها ايجاد مي شود و لوله كشي انجام مي گيرد.اين ابنيه اكنون از عوامل اصلي جذب جهانگردان به اين شهر هستند.از آثار باستاني اين شهرستان،مي توان كاخ صفي آباد،باغ و عمارت چهلستون(كاخ شهرداري فعلي و قصر سلطنتي شاه عباس)،سر چشمه عمارت(در حال ويراني) استخر يا درياچه عباس آباد و غارهاي متعدد را نام برد

                       

* * *

شهرستان تنكابن

موقعيت جغرافيايي-

اين شهرستان،از شمال به درياي مازندران،از جنوب به رشته كوه البرز مركزي (استان قزوين)،از شرق به شهرستان چالوس و از غرب به شهرستان رامسر محدود مي شود.

جمعيت-

بي گمان پيش از ورود و استقرار آرياييها در اين سرزمين،اقوام بومي در مناطق مختلف تنكابن مي زيسته اند.

استخوانهايي كه در مناطق كوهستاني پيدا شده،حاكي از آن است كه اقوامي از آماردها(آمردها)در اين ديار سكونت داشه اند.

ساكنان كنوني تنكابن را مي توان از نوع مختلط دانست.جمعيت اين شهرستان در سر شماري سال 1375 به174هزار نفر رسيده است.

تقسيمات سياسي-

شهرستان تنكابن طبق آخرين تقسيمات كشوري از دو بخش و شش شهر وهفت دهستان تشكيل شده است.اين شهرستان گاهي بخشي از گيلان وگاه بخشي از مازندران به شمار مي رفته است.تا اينكه در زمان قاجاريه به مازندران پيوست و تا امروز يكي از شهرستان هاي مازندران به شمار مي آيد.

در مورد نام تنكابن سياح معروف فرانسوي، ژاك دومورگان،اعتقاد دارد كه تنكا نام دژي بوده است كه در حمله تيموريان از بين رفته است و تنكابن يعني دژ يا قلعه پايين تنكاست كه مركزآن خرم آباد بود ولي بعداً تمام تشكيلات اداري، سياسي و اقتصادي به تنكابن فعلي منتقل شد.

آثار باستاني-

با توجه به اينكه شهرستان تنكابن پيشينه تاريخي ديرينه اي دارد،آثار باستاني و تاريخي بسياري در آن وجود دارد،از جمله،قبرهاي زرتشتيان در نقاطي مانند دو هراز و سه هراز،اماكن متبركه منطقه امامزاده سّيد قوام الدين در كبود كُلايه خرم آباد،بقعه سّيد علي كيا در پايين بلده(قلعه گردن)،امامزاده قاسم كه نسبتش به علي بن ابيطالب(ع) مي رسد در محل جزما در دو هزار.

جاذبه هاي جهانگردي-

اين شهرستان با داشتن موقعيت جغرافيايي بسيار خوب و واقع شدن در كنار درياي مازندران و برخورداري از هواي خوب و ملايم،سبب جذب مسافر و جهانگرد از سراسر ايران و جهان به اين محل مي شود.خاصه در تعطيلات عيد نوروز و تابستان ،بسياري از خانواده هاي ايراني روانه اين شهرستان مي شوند كه به طور مستقيم وغير مستقيم در اقتصاد تنكابن اثر مثبت دارد.

* * *

شهرستان چالوس

موقعیت جغرافیایی-

این شهرستان از شمال به دریای مازندران، از جنوب به رشته کوههای البرز، از شرق به شهرستان نوشهر و از غرب به شهرستان تنکابن محدود می شود مساحت آن 1800 کیلومتر مربع است

جمعیت-

برابر آمار سال 1375 جمعیت شهرستان چالوس 111000نفر بوده است که 54 درصد شهرنشین و46 درصد روستا نشین بوده اند رشد سالانه جمعیت این شهرستان 7/1 درصد است

تقسیمات سیاسی-

شهرستان چالوس از دو بخش مرکزی و کلاردشت تشکیل شده است

تاریخ شهرستان-

در کتابهای جغرافیایی و تاریخی دوره اسلامی واژه ی شالوس مکرر آمده است به طوری که یاقوت حموی در کتاب خود می نویسد:شالوس شهری است در جَبَل در سر حد تبرستان. درباره وجه تسمیه این شهرستان می گویند چون بخش جلگه ای نسبت به ارتفاعات پست تر دیده می شود بدین سبب آن را «چاله است» یا «چاله اس» می نامیدند که به مرور زمان به چالِش و چالوس تغییر نام یافت

چالوس به دلیل اعتدال هوا و مناظر زیبای طبیعی، جنگل، دریا و رودخانه از اهمیت جهانگردی خاصی بر خوردار است.مراکز تفریحی این شهرستان عبارتند از:پارک جنگلی فین همراه با مجتمع ایرانگردی و جهانگردی، تله کابین نمک آبرود، دره رود بارک، عَلَم کوه، دریاچه ولشت یا سما

 

* * *

شهرستان رامسر

موقعيت جغرا فيايي-

رامسر در منتهي اليه غرب استان مازندران قرار دارد واز شمال با درياي مازندران،از جنوب با ارتفاعات البرز مياني(استان قزوين)،از غرب با شهرستان رودسر(گيلان)،و از شرق با شهرستان تنكابن همسايه است.ارتفاع شهر رامسر از سطح درياي آزاد20-متر است.

جمعيت-

تعداد جمعيت شهرستان رامسر در سال 1375حدود64هزار نفر بوده است.

تقسيمات سياسي-

شهرستان رامسر طبق آخرين تقسيمات كشوري از يك بخش مركزي و4دهستان و دو شهر تشكيل شده است.

سابقه تاريخي-

آنچه مشخص است اين منطقه بيش از ده قرن آباد بوده است و خاندانهاي بزرگي در آن زيسته اند كه بيشتر آنها از سادات بزرگ مي باشند قديميترين اسمي كه در اين مورد در تاريخ رويان و مازندران ذكر شده است همان سخت سر ميي باشد.در جواهر ده رامسر،مسجد آدينه با بيش از 700سال قدمت ساخته شده است و بقعه متبركه آقا سيد ابوالحسن در اين شهرستان قرار دارد.

جاذبه جهانگردي-

رامسر با داشتن مناظر طبيعي بسيار زيبا،از جمله مجاورت با دريا،كوه هاي پوشيده از جنگلهاي انبوه،آب وهواي معتدل،آب هاي معدني،باغهاي مركبات و فرودگاه،نقش مهمي در جذب جهانگرد دارد و از اين طريق در آمد سرشاري عايد مردم و ساكنان اين منطقه ميشود

 

* * *

شهرستان ساري

موقعيت جغرافيايي

شهرستان ساري از شمال و شمل شرقي به درياي مازندران و شهرستان بهشهر،از جنوب و جنوب شرقي به رشته كوههاي البرز و استان سمنان،از مشرق به شهرستان بهشهر و نكا و از مغرب به شهرستانهاي قائم شهر،سواد كوه و جويبار محدود است

جمعيت

بر اساس سرشماري سال 1375،شهرستان ساري حدود424هزار نفر بوده كه تقريباً47 درصد آن شهر نشين و بقيه روستا نشين بوده اند

تقسيمات سياسي

برابر آخرين تقسيمات سياسي كشور،شهرستان ساري از چهار بخش،شامل(مركزي،چهار دانگه،ميانرود و دودانگه) و چهار دهستان تشكيل شده است.شهر ساري مركز استان مازندران،از نظر اداري و بازرگاني نقش مهمي در سطح استان دارد

سابقه تاريخي و جاذبه هاي جهانگردي

شهر ساري را در قرن اول هجري سپهبد فرخان حاكم تبرستان،به نام پسر خود سارويه،بنا كرد و پس از آن يزدبن مهلب سردار اموي اين شهر را ويران كرد.منصور،خليفه عباسي،شهر ساري را فتح كرد و مسجدي در آن بنا نمود.از آن پس،ساري مركز سادات زنديه و مرعشي گرديد.در سال 260 هجري قمري،يعقوب ليس صفاري اين شهر را تصرف كرد.سپس شهر به دست اسماعيل ساماني افتاد و زماني هم آل زيار و آل بويه به ساري دست يافتند در 424 هجري قمري محمود غزنوي وارد ساري شد.سپس مرعشيان بر ساري مسلط شدند ودر سال795تيمور لنگ مردم مازندران و از جمله مردم ساري را قتل عام نمود و بعد ها در زمان صفويه،بناهايي در شهر ساري ساخته شد.مهمترين آثار تاريخي و اماكن مذهبي اين شهرستان،مقبره ملا المجد الدين،امامزاده يحيي،امامزاده عباس،مسجد جامع و بناهاي خزر آباد(مربوط به دوره صفويه) و قلعه مازيار در چهار دانگه است

جاذبه هاي شهرستان ساري،بيشتر به خاطر مركز استان بودن،سواحل درياي مازندران،دشت ناز ساري و جنگلهاي سرسبز است

   

* * *

شهرستان سواد کوه

موقعیت جغرافیایی-

شهرستان سواد کوه منطقه ای کوهستانی است که از شمال به شهرستان قائم شهر،از مغرب به شهرستان بابل،از مشرق به دودانگه ساری و از جنوب از طریق خط الرأس کوههای البرز، به استان تهران و سمنان محدود است

جمعیت-

بر اساس سر شماری سال 1375، جمعیت شهرستان سواد کوه،69هزار نفر بوده است.44 در صد جمعیت آن روستانشین  و بقیه شهر نشین هستند.از نظر پراکندگی جمعیت،هر چه از سمت جنوب به شمال پیش می رویم،به تراکم جمعیت افزوده می شود

تقسیمات سیاسی-

شهرستان سواد کوه برابر آخرین تقسیمات کشوری،شامل دو بخش مرکزی و شیرگاه، شش دهستان  و چهار شهر (پل سفید، زیرآب،شیرگاه آلاشت) می باشد.این شهرستان تا سال 1359یکی از بخشهای شهرستان قائم شهر به شمار می رفت، ولی با توجه به موقعیت ارتباطی، و استخراج معادن، به صورت شهرستان مستقل در آمده است

اماکن مذهبی،آثار تاریخی،جاذبه های جهانگردی-

از اماکن مذهبی شهرستان سواد کوه،به بقعه امامزاده عبد الحق می توان اشاره کرد که در زیرآب قرار دارد.همچنین آرامگاه امامزاده زکریا،امامزاده یحیی،و امامزاده صالح در این شهرستان قرار دارند.از آثار تاریخی مهم شهرستان سواد کوه،برج لاجیم است. پل ورسک، تونل گدوک، سه خط راه آهن ورسک معروف به سه خط طلا، و غارهای مختلف پل شاپور نزدیک شیرگاه،از دیدنیها و آثار تاریخی شهرستان سواد کوه می باشد.به طور کلی، شهرستان سواد کوه با در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی، کوهستانها، مناظر زیبای طبیعی، اعتدال آب و هوا در تابستان، پوشش گیاهی انبوه ،رود خانه ها و چشمه سارهای متعدد، یکی از مناطق دیدنی استان مازندران به شمار می رود و می تواند جهانگردان زیادی را جذب نماید

 

* * *

شهرستان قائم شهر

موقعیت جغرافیایی-

شهرستان قائم شهردر جلگه ساحلی دریای مازندران و در دامنه شمالی رشته کوههای البرز شرقی قرار دارد و از مشرق به شهرستان ساری، از مغرب به شهرستان بابل، از جنوب به شهرستان سواد کوه و دامنه شمالی رشته کوههای البرز،از شمال به جویبار محدود می شود

جمعیت-

جمعیت شهرستان قائم شهر در سر شماری سال 1375حدود 328 هزار نفر بوده است.جمعیت شهری بیش از 48در صد می باشد.از لحاظ پراکندگی جمعیت،هر چه از جنوب به سمت شمال پیش می رویم،با توجه به هموار بودن زمین، حاصلخیزی خاک و سایر عوامل طبیعی مناسب، به تراکم جمعیت افزوده می شود

تقسیمات سیاسی-

طبق آخرین تقسیمات کشوری،شهرستان قائم شهر دارای دو بخش مرکزی و کیاکلا و شش دهستان و دو شهر (قائم شهر و کیاکلا)است

سابقه تاریخی-

شهرستان قائم شهر در گذشته محل زندگی اقوامی به نام تپوری بوده که ساکنان اصلی مازندران را تشکیل می دادند.شهر قائم شهر حدود 60 سال قبل روستایی به نام علی آباد بود که از توابع ساری به شمار می رفت و جمعیت آن چند صد نفر بود و روزهای چهار شنبه در آن بازار هفتگی برگزار می شد از سال 1308 به تدریج کارخانه های صنعتی در این شهر احداث شد. و این عوامل و نیز احداث راه آهن سراسری موجبات توسعه آن را فراهم آورد.در سال 1314 علی آباد به شاهی تغییر نام یافت.در سال 1357 در جریان انقلاب اسلامی قائم شهر نامیده شد

آثار باستانی و جاذبه های جهانگردی-

از آثار تاریخی و اماکن مذهبی شهر قتئم شهر، می توان چندین امامزاده از جمله امامزاده محمد در جاده کیاکلا، آرامگاه شیخ طبرسی  در دهستان بالا تجن و تپه های باستانی به ویژه تپه باستانی گرد کوه در جمنان را نام برد که همراه با پوشش جنگلی جنوب رودخانه ها و سواحل دریا،جاذبه های چشمگیری ایجاد کرده اند

* * *

شهرستان نور

موقعيت جغرافيايي -

 شهرستان نور از شمال به درياي مازندران،از جنوب (از طريق كندوان و قله دماوند)به استان تهران،از شرق به شهرستان آمل و از غرب به شهرستان نوشهر محدود است.

جمعيت -

 طبق سر شماري سال1375،جمعيت شهرستان نور، حدود 95هزار نفر بوده است.

تقسيمات سياسي -

شهرستان نور داراي سه بخش(مركزي،چمستان،بلده) و نه دهستان مي باشد.نقاط شهري آن،شامل شهرهاي نور و رويان است.

سابقه تاريخي و جاذبه جهانگردي -

 نور قبل از صفويه به رستم دار معروف بوده و يكي از قديمي ترين شهرهاي مازندران غربي است.تا چند سال قبل آن را سولاره مي ناميدند.در مورد وجه تسميه اين شهر،نظرات گوناگوني وجود دارد.مي گويند اين اسم از صافي و روشنايي رود نور كه نور آفتاب را منعكس مي نمايد،گرفته شده است.

آثار تاريخي -

از آثار تاريخي و باستاني اين شهرستان،مي توان روستاي ناتل،دليران سرا و قلعه هاي تاريخي متعدد،از جمله قلعه نور در بلده را نام برد.كاخ تميشان،سواحل دريا و پارك جنگلي نور،از مناظر دلپذير و آب و هواي معتدل و ملايم از جاذبه هاي اين شهرستان به شمار مي روند.

* * *

شهرستان نوشهر

موقعيت جغرافيايي-

اين شهرستان از شمال به درياي مازندران.از جنوب وجنوب غربي به رسته كوههاي البرزغربي و مذكزي (قزوين)،از شرق به شهرستان نور واز غرب به شهرستان چالوس محدود مي شود.ارتفاع شهر نوشهر20-متر از سطح درياي آزاد است.

جمعيت-

برابر آمار سال 1375جمعيت شهرستان نوشهر215هزار نفر بوده است.

تقسيمات سیاسی-

اين شهرستان از دو بخش(مركزي و كجور)وپنج دهستان تشكيل شده است.نقاط شهري آن نوشهر است.

سابقه تاريخي وجاذبه جهانگردي-

نوشهر در گذشته دهكده اي به نام(خاچك)بود كه به علت واقع شدن در كنار دريا و رفت وآمد كشتيهاي تجاري،مورد توجه حبيب الله خان خلعتبري،پدر محمد ولي خان تنكابني قرار گرفت و به نام حبيب آباد معروف شد.در سال 1305 به نام دهنو خوانده شد از آن پس،با احداث ساختمان هاي تازه و خيابانهاي جديد توسعه شهر آغاز شد.سر انجام در سال 1311(شمسي)يك شركت هلندي تاسيسات متعدد بندري در اين محل احداث كرد در سال 1318عمليات بندر سازي به پايان رسيد و نام محل از دهنو به نوشهرتبديل شد.در سال 1327،نوشهر به صورت شهرستان درآمد. امامزاده يحيي و بقعه سّيد محمد بنامام جعفر صادق(ع)از اماكن متبركه شهرستان مي باشد.

نوشهر با برخورداري از شرايط خاص جغرافيايي و داشتن سواحل مناسب،هر ساله شمار زيادي از مسافران داخلي و خارجي را جلب مي نمايد.وجود بندر نيز بر اهميت اين شهر افزوده است



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:24 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

مرزهای جغرافیایی و سیاسی ایران

فلات ایران :

واحد جغرافیایی ویژه‌ای از قاره آسیاست که کشور ایران نیز در آن واقع شده است. موقعیت عمومی و جغرافیایی فلات ایران که در جنوب غربی آسیا به صورت پلی میان سه قاره­ی آسیا، آفریقا و اروپا واقع شده است، به نحو بارزی در اوضاع سیاسی و نوسانات مرزهای آن موثر بوده است و اغلب در معرض تجاوز اقوام مختلف قرار گرفته و گاهی هم بیگانگان مدتی بر آن تسلط یافته‌اند. مرز طبیعی فلات ایران در شمال جلگه­ی ماوراءالنهر و دریای مازندران و جلگه­ی کورا، در مغرب جلگه­ی بین‌النهرین، در جنوب شرقی و مشرق رود سند و در جنوب خلیج فارس و دریای عمان و جزایر آن است. حدود 90درسد از خاک ایران در محدوده­ی فلات ایران واقع شده است.

مرزهای سیاسی کنونی ایران

کشور ایران بیش از 6000 کیلومتر با کشورهای پاکستان، افغانستان، ترکمنستان، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، ترکیه و عراق مرز خشکی مشترک دارد. اگر کناره‌های خلیج فارس و دریای عمان و مازندران را به آن بیفزاییم، طول مرزهای ایران به حدود 8700 کیلومتر می‌رسد. طول مرزهای کشور ایران و عراق در مقایسه با مرزهای ایران با دیگر کشورهای همسایه در مقام اول است. کوتاه­ترین مرزهای ایران درمیان کشورهای مجاور، مرز ایران و ارمنستان است. مرزهای سیاسی کنونی ایران به مرزهای شمالی، مرزهای شرقی، مرزهای غربی و مرزهای جنوبی تقسیم می‌شود.

1ـ مرزهای شمالی : ایران از سوی شمال با کشورهای ترکمنستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان هم‌مرزاست و خط مرزی ایران و جمهوری­های شوروی سابق که قسمتی از آن را مرز آبی دریای مازندران و مرزهای رودخانه‌ای تشکیل می‌دهد، جمعا در حدود 2643 کیلومتر است.

2ـ مرزهای شرقی : کشور ایران از سمت شرق با کشورهای افغانستان و پاکستان هم‌مرز است. ایران با افغانستان در طول خطی از دهانه­ی ذوالفقار (نقطه مرزی مشترک بین ایران و افغانستان و ترکمنستان) در شمال تا کوه ملک سیاه در جنوب (نقطه مرزی با پاکستان) حد مشترک دارد. طول این خط مرزی در حدود 945 کیلومتر است.
مرزایران و پاکستان، زمانی که پاکستان ضمیمه­ی هند و از متصرفات انگلستان محسوب می‌شد، به دست مأموران انگلیسی تحدید و به موجب پروتکل­های 1288ق. پس از گذشتن از رودخانه ماشکید در کنار دریای عمان درجنوب تا کوه ملک سیاه (نقطه مرزی ایران و افغانستان و بلوچستان) در شمال تعیین گردید. طول خطوط مرزی ایران و پاکستان در حدود 987 کیلومتر است.

3ـ مرزهای غربی : با تشکیل دولت جدید ترکیه پس از جنگ جهانی اول، ایران در غرب با کشور مذکور همسایه و هم‌مرزشد. طول خطوط مرزی ایران و ترکیه در حدود 486 کیلومتر است.

مرز ایران و عراق : خط مرزی ایران و عراق در واقع همان مرز قدیمی ایران و عثمانی است که در جنوب از تقسیم‌گاه آب اروند رود آغاز می‌شود، سپس به سوی شمال از بیابان عبور می‌کند و از داخل هورالعظیم می‌گذرد و پس از پشت سر گذاشتن عارضه‌های متعدد جغرافیایی، به جنوب دهلران می‌رسد. در این ناحیه تا قصرشیرین خط مرزی ایران و عراق از پای آخرین ارتفاعات ایلام می‌گذرد، پس از قصرشیرین از بخش کم‌ارتفاعی گذشته، به کوه دالامپیر نقطه­ی مرزی ایران و عراق و ترکیه می‌رسد. طول این مرز در حدود 1609 کیلومتر است.

4ـ مرزهای آبی جنوب : موقعیت خلیج فارس و دریای عمان درجنوب بهترین و مطمئن‌ترین موقع سیاسی را برای مرزهای جنوبی ایران فراهم ساخته است. خط ساحلی جنوب به طول 1880 کیلومتر شامل کرانه‌های شمالی دریای عمان و تمام کرانه‌های شمالی خلیج فارس و بخشی از اروند رود که از مصب آن تا دهانه­ی نهرخین و نیز تقسیم‌گاه آب شط (تالوگ)، مرز ایران و عراق است.



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:21 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

«در آن‌جا كه من گفت‌وگويي با زرتشت داشتم، كه بعد از گفت‌وگو به يك نقطه‌ي روشن و به وفاق با هم نرسيديم.»
زرتشت خطاب به فيثاغورث جمله‌اي را بر زبان مي‌آورد كه مي‌‌تواند نشان دهنده‌ي دوگانگي شرق و غرب از دوران قديم به حساب آيد. وي مي‌گويد:«تو به آموزش باختر مشغول باش، من تعليم خاور را قبول دارم، ما را آيندگان محاكمه خواهند كرد»

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:16 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

مقاله حاضر، پس از بيان روند شكل‏گيرى و فراز و نشيب‏هاى تاريخ جغرافياى سياسى در دنيا به وضعيت جغرافياى سياسى در ايران پرداخته است.
سرآغاز طرح مباحث جغرافيايى بويژه در حوزه جغرافياى نظامى در ايران را مى‏توان سال 1310 و كتاب جغرافياى مفصل ايران نوشته مسعود كيهان دانست. اما پايه‏گذار جغرافياى سياسى و ژئوپلينيك به عنوان يك رشته علمى در ايران دكتر ميرحيدر با كتاب اصول و مبانى جغرافياى سياسى در سال 1347 است. نقطه عطف در تكوين رشته جغرافياى سياسى در ايران اقدام دانشگاه تربيت مدرس براى پذيرش دانشجو در دو ره دكتراى جغرافياى سياسى در سال 1366 است كه زمينه‏ساز ارائه اين رشته در مقاطع ديگر و در دانشگاه‏هاى مختلف گرديد. دهه 70 و اوايل دهه 80 نقطه اوج طرح و توجه به جغرافياى سياسى و ژئوپليتيك در ايران است.
اين مقاله در ادامه با اشاره به وضعيت گروه‏هاى جغرافي اى سياسى در دانشگاه‏هاى ايران به چشم انداز آينده و قابليت‏ها و تنگناهاى جغرافياى سياسى پرداخته است.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:15 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

در پاسخ به طرح هایی چون «خاورمیانه بزرگ» و «خاورمیانه جدید»، طرح «خاورمیانه اسلامی» از سوی جمهوری اسلامی نشانگر تداوم مقابله استراتژیک ایران و ایالات متحده آمریکا در راستای شکل دادن به حوزه نفوذ و معنا بخشیدن به یک قلمرو جغرافیایی بود. طرح خاورمیانه اسلامی که از سوی مقام معظم رهبری در دیدار با شماری از سران جنبش های اسلامی فلسطین بیان شد، در بدو امر و پیش از آنکه از سوی افراد ناشی تفسیر و ترجمه شود، دارای ویژگی های ژئواستراتژیک و حتی ژئوپولیتیکی نبود؛ بدین معنا که انتظار نمی رفت که طی آن، رقابت های سیاسی و نظامی «خاورمیانه اسلامی»، در مقیاس جغرافیایی ساماندهی شود و در نهایت با برتری کشورهای اسلامی، جغرافیای سیاسی را به زیان قدرت های «غیراسلامی» بازترسیم کند.

در شرایطی که مواضع رهبری در آن دیدار واکنش طبیعی یک مقام دینی و سیاسی در برابر رهبران یک جنبش اعتراضی و اسلامی بود و اگرچه مقام معظم رهبری هیچ توضیحی در خصوص کیفیت خاورمیانه اسلامی ندادند و چه بسا می توانست مقصود ایشان تشکیل حوزه سیاسی بر پایه ارزش های اسلامی و نه تعیین حوزه ژئوپولیتیکی جدید باشد؛ اما تفاسیر و حاشیه هایی که بعدها توسط دیگران انجام گرفت، آشکارا بر حذف اسرائیل و از آن رهگذر، اتحاد کشورهای اسلامی تاکید داشت تا امنیت خاورمیانه و به تبع آن امنیت ایران را فراهم کند.

مفسران طرح خاورمیانه اسلامی ظاهرا فرصتی یافتند تا در اوج بی اطلاعی نسبت به الگوهای تاریخی دوستی و دشمنی و عبارت خاورمیانه که مفهومی اساساً غربی و البته منسوخ و بی اعتبار است، جای شعارهای سیاسی و واقعیت های عملی در سیاست خارجی را اشتباه بگیرند.

اینان متوجه این تناقض آشکار نشدند که اگر مقصود از خاورمیانه اسلامی، خاورمیانه ای متشکل از کشورهای مسلمان باشد، چنین منطقه ای هم اکنون نیز وجود دارد و اتفاقا غالب کشمکش های سیاسی و نظامی نیز از همین عامل سرچشمه می گیرد و اگر منظور از آن، تشکیل خاورمیانه مشتمل بر حکومت های اسلامی باشد، لازم به یادآوری است که آنجا که حکومت های اسلامی مانند عربستان سعودی وجود دارند، قرائت های گوناگون اسلام این امکان را فراهم ساخته تا دولت هایی با مارک اسلام، بانی تنش هایی درون کشورهای اسلامی گردند. بنابراین افزایش چنین کشورهایی نه تنها کمکی به آرامش و ثبات منطقه نمی کند بلکه خود موجب تنش آفرینی میان همسایگان نیز می شود. ثانیاً آنجا که حکومت اسلامی مستقر وجود ندارد نیز استقرار آن در کشورهای سکولار( مانند اردن) با همان مشکل پیشین مواجه است چراکه معلوم نیست با تغییر رژیم این کشورها، حکومت اسلامی مطلوب جانشین آن شود و جبهه بندی های تازه درون جهان اسلام را در پی نیاورد. با توجه به غلبه مذهب تسنن در این جوامع روشن است که این رویارویی اجتناب ناپذیر خواهد بود.

آنها توجه ندارند که اسرائیل تنها سرمنشا بی ثباتی های خاورمیانه نیست بلکه از آن مهمتر اختلافات درونی جوامع اسلامی است که بر کشاکش های سیاسی و نظامی دامن می زند. این اسرائیل نبود که عراق بعثی را به تجاوز علیه ایران و کویت وادار کرد. اسرائیل اتحادیه عرب را به صدور بیانیه هایی علیه حاکمیت مطلق ایران بر جزایر فرانمی خواند. اسرائیل، کشورهای سوریه، ترکیه و اردن را به زد و خوردهایی نکشاند که در یک نوبت نزدیک بود با انحراف آب های دجله و فرات به منظور تامین آب یک جنگ منطقه ای را به بار آورد.

از طرفی، هیچ کس توضیح نمی دهد که اگر تهدید اسرائیل از کشورهایی چون سوریه، عربستان، عراق، لیبی و مصر برچیده شود، آیا خصومت این کشورها متوجه ایران شیعی که تافته جدابافته در حوزه سنی نشین خاورمیانه است، نخواهد شد؟ آیا آیا تاریخ به اثبات نرسانده است که اعراب در راستای کسب هویت سرزمینی با ایران و ایرانیان آنچنان سر ستیز دارند که حاضرند بواسطه اتحاد آشکار و پنهان با اسرائیل، ایران را در انزوا فروبرند؟ این گفته بدان معنا نیست که باید اسرائیل را لطفی برای امنیت استراتژیک ایران بدانیم؛ بلکه بدان معناست که خصومت های منطقه ای علیه ایران را نیز می توان بدون در نظر داشتن اسرائیل تشخیص داد. به این ترتیب الگوهای دوستی و دشمنی تا آنجا که جنبه هویتی دارد، حتی اگر اسرائیل نابود شود نیز پایدار خواهد ماند.

از اختلافات قومی و مذهبی گرفته تا ساختار ناهمگون اجتماعی این جوامع و ناکارامدی حکومت های حاکم بر آنان، کاتالیزور درگیری ها، ناامنی ها و بی ثباتی های منطقه ای است که با تغییر رژیم های سیاسی و یا نابودی اسرائیل حل و فصل نخواهد شد. استدلال هایی از این دست، ما را به بازبینی عناصر تغییر پذیر و سست «پروژه خاورمیانه» فرامی خوانند. تا جایی که به ایده خاورمیانه اسلامی مربوط می شود، روشن شدن پایه های لرزان خاورمیانه در ادامه بحث، نشان خواهد داد که خاورمیانه اسلامی علاوه بر اشکالات سیاسی که در بالا مورد بحث قرار گرفت، از منظر جغرافیایی نیز تاب تحقق ندارد.


تعارضات جغرافیایی خاورمیانه

اصطلاح خاورمیانه را نخستین بار آلفرد تایر ماهان ژئواستراتژیست آمریکایی در توصیف یک ناحیه وسیع جغرافیایی بکار برد که در آن زمان شامل تمامی سرزمین های تحت تسلط امپراتوری عثمانی در شمال آفریقا، کناره های خلیج فارس و قسمتی از اروپای خاوری بود و بطور طبیعی یک واحد سیاسی- جغرافیایی محسوب می شد. او در مقاله ای با عنوان «خلیج فارس و روابط بین الملل » در 1902 که در نشریه «نشنال ریویو» منتشر شد، «پیشنهاد» داد که ایالات متحده در ادامه سروری جویی دریایی خویش و استقرار هژمونی مطلوب خود ناحیه ای از زمین را که او خاورمیانه می نامید،منطقه واحدی ببیند و سیاست یگانه ای را در قبال آن طرح بریزد. معیار آلفرد ماهان در «خاور» و «میانه» نامیدن جغرافیایی که اکنون آن را از شمال آفریقا تا شبه قاره هند وسعت داده اند، دوری و نزدیکی منطقه خیالی خویش به آمریکا و اروپا بود.

چنانچه؛ تا پیش از تولد اسرائیل و جنجال سرزمینی اعراب و اسرائیل نیز اوکراین و بلاروس و کشورهای بالتیک را خاور نزدیک می نامیده اند. با فروپاشی عثمانی نه تنها نیروی گریز از مرکز موجودیت کشورهای متعددی را از دل امپراتوری سبب شد بلکه مناطق تازه ای نیز با تغییر جغرافیای سیاسی پدید آورد که هر یک مقتضیات ویژه ای داشتند. در حالی که لیبی و مصر در ترتیبات منطقه ای شمال آفریقا درگیر شدند، سوریه و لبنان گرفتار برتری جویی های اسرائیل شدند و عربستان و سایر کشورهای حاشیه خلیج فارس با ظهور ایران دست و پنجه نرم می کنند و ترکیه نیز بیش از مسائل خلیج فارس و شمال آفریقا، اتحادیه اروپا را حوزه استراتژیک خود تصور می کند.

واقعیت عینی خاورمیانه بی شک با دگرگونی های جغرافیای سیاسی خاصه در بال شرقی مدیترانه و شکل گیری اسرائیل آغاز شد.شاید به زبان دقیق تر از آن هنگام که «سر هربرت سیموئل» نخستین کمیسر عالی بریتانیا در امور فلسطین اندیشه فلسطین یهودی را مطرح کرد و به طور کامل تر «لرد پیل» در 1929 تقسیم فلسطین به دو کشور را پیشنهاد داد.

از آن هنگام تاکنون بسیاری خاورمیانه را سرزمین مادری خویش پنداشته اند و امنیت سرزمینی خود را پیوسته با امنیت فلسطین و سرزمین های مجاور اسلامی آن نگریسته اند. مقصود از خاورمیانه همواره متغییر بوده است.عده ای آن را در توصیف جغرافیایی پهناور از شبه قاره هند تا شمال آفریقا به کار برده اند و جمعی خاورمیانه را در توصیف مناقشه عربی- اسرائیلی بکار می برند و عده ای دیگر خلیج فارس و شبه جزیره عرب را بدان متصف می کنند. بنیادهای مطالعات خاورمیانه، معاونت های وزارت امور خارجه و حتی روزنامه الشرق الاوسط که ترجمه نعل به نعل خاورمیانه است، موید این واژه ساختگی و جغرافیای خیالی بوده اند. در سیاره کروی که خاور و باختر تنها به یمن قرارداد انسان ها برقرار شده است،در سیاره ای که از هر سو بدان بنگریم خاور و باخترش یکی است،اینچنین بازار خاورمیانه بر اساس خود محوری غرب و تصور آغاز جهان از آمریکا و اروپا گرما گرفته است. خاورمیانه چنان تنوع و گستردگی مفهومی داشته که اکنون پیش از آغاز هر سخنی باید بگوییم که خاورمیانه چیست؟

خاورمیانه منطقه مکانی متشکل، شامل قریب به 16 الی 21 کشور به مثابه منطقه ای جغرافیایی قلمداد شده است که اعضای آن دارای اشتراکات مرسوم در تعاریف شایع از منطقه هستند. در حالی که منطقه اصطلاحی جغرافیایی با مشخصات اساساً فیزیکی و روانی ملموس و جداکننده با دیگر مناطق هویت بخش است، خاورمیانه منطقه ای جغرافیایی نیست. چنانکه در بهره گیری از این واژه «منطقه» دقت بسیار باید داشت که نه عوامل جغرافیایی و فیزیکی و نه عوامل روانی و ذهنی همانند زبان و فرهنگ و نژاد به تنهایی منطقه را واقعیت نمی بخشد، بلکه مجموعه ای از عوامل مادی و روحانی است که یک منطقه جغرافیایی را شکل می دهد. منطقه جغرافیایی البته منطق سیاسی هم دارد و بدون ملاحظه بایسته های سیاسی نمی توان به درک آن رسید. اما از جانب دیگر منطقه نوعی هویت کلان سیاسی را بازتاب می دهد که کشورهای درون آن خود را به لحاظ سیاسی و اقتصادی و گاه فرهنگی متعلق به یک مکان مشخص می دانند و آن مکان را از آن خود تصور می کنند و آن را سرفصل جدایی خود از دیگری می شمارند و بدین ترتیب فضا را سازمان دهی می کنند. تعلق به یک منطقه جغرافیایی چنانکه عضویت در یک واحد شهری، استانی یا کشوری به فرد یا افراد با ویژگی های مشترک و مشابه هویت و تشخص این جهانی عطا می کند،یک قوم،طایفه یا ملت را از پا درهوایی و بی سامانی فضایی رها می سازد.

یک منطقه جغرافیایی همواره در قیاس با دیگر مناطق شناخته می شود همانطور که یک ملت در قیاس با ملل دیگر معنا می یابد و این خود نشان می دهد که منطقه در وهله اول شکلی روانی - مادی از هویت و هستی جغرافیایی است. در ادبیات سیاسی فراوان با این مسئله برمی خوریم که جمعی از کشورها خویشتن را متعلق به منطقه ای می دانند و انتظار دارند تا دیگر کشورهای خارج از منطقه از دخالت در امورات آنها اجتناب کنند و یا مجموعه ای از کشورها می کوشند در چارچوب مناطق به تفاهم سیاسی و اقتصادی نائل شوند و بانی همگرایی های منطقه ای باشند تا بدین واسطه بر گسل های هویتی میان خود فائق آیند و بر نقاط اشتراک هویتی خود با دیگران صحه بگذارند. این چنین است که اتحادیه های منطقه ای همچون اتحادیه اروپا، سازمان های منطقه ای مانند اتحادیه آفریقا و یا اتحادیه پان آمریکن، به ترتیب گویای هویت اروپایی و آفریقایی و آمریکایی است.

در شکل گیری مناطق جغرافیایی برخورداربودن از مشخصات همگون کننده زبانی ، فرهنگی و نژادی و مذهبی البته تسهیل کننده است اما تعیین کننده نیست. چه بسا در این صورت باید بریتانیا، کانادا و استرالیا که در سه قاره مختلف اما با زبان و نژاد و دین و فرهنگ مشابه می زیند را اعضای یک منطقه واحد بنامیم یا آلمان و فرانسه را به رغم همسایگی و افتراقات زبانی و نژادی و فرهنگی به دو منطقه متفاوت متعلق بدانیم. به طور کلی شکل گیری یک منطقه جغرافیایی همانند کارائیب، حوزه مدیترانه، شمال آفریقا و ... متاثر از قرابت جغرافیایی و محاط شدن به واسطه ویژگی های طبیعی مانند قرار گرفتن در اطراف یک دره، کوه، رودخانه، دریاچه و یا دیگر خصیصه های جغرافیایی همچنین اضافه شدن مشترکات فرهنگی و ... است که می تواند کیان یک منطقه جغرافیایی و متعاقباً فهم همسان از سیاست های اقتصادی و نظامی مشترک را قوام بخشد. ویژگی های جغرافیایی از این رو مهم شمرده می شوند که معمولاً مزید بر ایجاد تهدیدات و فرصت های پیوند دهنده، سرعت بخش روابط فرهنگی وسیاسی میان اقوام و طوایف و ملت های دو سوی این خطوط طبیعی هم محسوب می شود.

چنانکه قرارگرفتن حول یک دریا همانند کشورهای حوزه بالتیک ، دریای سیاه یا دریای مانش میان بریتانیا،فرانسه و بلژیک سبب افزایش گریزناپذیر مراودات تجاری و دادو ستد فرهنگی و به الطبع موضوعات امنیتی مشترک در امتداد تاریخ مدرن شده است.کافی است به تاریخ جنگ های بین المللی در سده های ماضی توجه کنیم تا معلوم شود کانون نبردهای نظامی با صورت بندی های جغرافیایی انطباق داشته اند.

به این ترتیب مقصود از خاورمیانه نمی تواند به لحاظ منطقی منطقه یکپارچه با منافع همگون، مشابهت ها سیاسی و جغرافیایی را دربر بگیرد. از این روست که طرح خاورمیانه بزرگ نیز به رغم جنجال های تبلیغاتی نئوکان ها فاقد زمینه های طبیعی جهت تبدیل شدنش به منطقه ای با تجانس ارزشی بود و در نتیجه هرگز به ثمر نرسید. این نقشه آمریکایی فراموش کرده بود که از زمان ماهان تا کنون جغرافیایی سیاسی خاورمیانه چنان دگرگونی پذیرفته است که نمی توان آن را منطقه ژئواستراتژیک نامید. همانگونه که سوئل کوهن ژئوپولیتیسین آمریکایی خاطرنشان می کند: «تنوع خاورمیانه به عنوان یک حوزه ژئوپولیتیکی و ساختار متفاوت قدرت منطقه ای آن، مانع از ایجاد واحدهای ژئوپولیتیکی با ثبات منطقه ای یا زیرمنطقه ای در آنجا می شود. فقدان چنین واحدهایی نیز بهره گیری کارامدتر از منابع انسانی و مادی از طریق مکانیسم های تقسیم و انتقال را محدود می سازد. خاورمیانه به جای یک کلیت منطقه ای که بخش های گوناگون یکدیگر را تکمیل کنند، مجموعه ای از کشورهای رقیب و گروه های ذینفوذ می باشد».

از همین روست که نه تنها تلاش پان عربیسم در راستای یکپارچه ساختن خاورمیانه به شکست انجامید بلکه رقابت های قدرتی به چنان درجه ای رسید که مصر و عربستان سعودی به عنوان مهمترین رهبران جنبش پان عربیسم کوشیدند، مناطق جداگانه ای را در به دست گرفتن کنترل اوضاع ایجاد کنند. در این راه مصر در دهه 1990 باب مناسبات خود را با سودان و لیبی گشود تا راه را برای شکل گیری آفریقای مدیترانه ای که مدخل اروپای ساحلی به حوزه اقتصادی خاورمیانه است، آماده کند و عربستان سعودی در همان دوران سعی کرد با حل اختلافات مرزی اش با یمن و قطر مقبولیت عمومی برای رهبری کشورهای خلیج فارس را کسب کند. کوهن با در نظر گرفتن نیروهای گریز از مرکز در حوزه خاورمیانه به درستی پیش بینی می کند که اگر مناقشه عربی- اسرائیلی حل و فصل گردد و اگر ترکیه به عضویت اتحادیه اروپا پذیرفته شود، نیمه غربی خاورمیانه به بخشی از بسط اروپایی- مدیترانه ای «اروپای ساحلی و مغرب» تبدیل شود.

نگارنده در مقاله ای که سال گذشته منتشر شد، متذکر شدم که «ورود کشورهایی که اکنون در مجادلات خاورمیانه عربی بر مدار کشمکش های سرزمینی فلسطین دور می زنند، به درون باشگاه نوین مدیترانه، علائق امنیتی گوناگونی را پدید می آورد؛ به گونه ای که عربستان و دار و دسته خاندان سعودی در خلیج فارس که سخت به خودنمایی در معادلات عربی- اسرائیلی شایق هستند، یک‌سره از موضوعات مورد علاقه کشورهایی چون لیبی و اردن با مرکزیت اتحادیه اروپا، به دور می ماند و سرانجام به همین نحو خاورمیانه به منزله یک مجموعه امنیتی واحد که از زمان تاسیس اسرائیل موجودیت یافت، درهم می پاشد». در مواجهه با این وضعیت، در نظر گرفتن خاورمیانه اسلامی به مثابه دنباله ایدئولوژی اسلام خواهانه ایران و به عبارتی ترسیم نظام ارزشی خاورمیانه بر اساس ارزش های ناب اسلامی مانند عدالت و صلح دوستی بسیار مناسب و شایسته تر از در نظر گرفتن آن به صورت میدان ژئواستراتژیک جمهوری اسلامی است. چراکه با توجه به تعریف منطقه که پیشتر گفته شد، میدان واقعی ژئواستراتژیک ایران نمی تواند بیش از قوس بزرگی که از خلیج فارس تا آسیای جنوبی، مرکزی و حوزه قفقاز و خزر امتداد دارد، وسعت بیابد و هرگونه تلاش ایران فراتر از این قلمرو به نقش آفرینی های جنبی فرامنطقه ای محدود می شود.



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:14 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
در فرهنگ عاميانه فارسى دو مفهوم ”ناسيوناليزم - nationalism“ و ”ميهن‌خواهى - patriotism“ به‌گونه درهم و به‌هم آميخته مورد استفاده قرار دارد و اين دو اغلب يکى فرض مى‌شود. بسيار پيش مى‌آيد که فردى ميهن‌دوست يا سخنى ميهن‌خواهانه، فردى ناسيوناليست و سخنى ناسيوناليستى تعريف مى‌شود. اين دو مفهوم را بايد از هم جدا دانست، چراکه يکى حاوى فلسفه‌اى سياسى است و آن ديگرى نماينده احساسى طبيعى يا انگيزه‌‌اى غريزى.

 

برخلاف ميهن‌دوستى که مفهومى است غريزى و کاملاً غيرسياسي، ناسيوناليزم يا ”ملى‌گرائي“، مفهومى کاملاً سياسى است؛ انديشه‌‌اى سياسى است؛ فلسفه‌‌اى سياسى است؛ انديشه يا فلسفه‌اى که در هر ملتى ريشه در هويت ملى و ميهن‌دوستى آن ملت دارد. در همان‌حال، در قياس ”ميهن‌دوستي“ و دلبستگى به ”هويت ميهني“ که مفاهيمى غريزى و کهن هستند، ناسيوناليزم پديده‌اى فلسفى و کاملاً نوين است که از سوى اروپاى بعد از انقلاب صنعتى به جهان بشرى معرفى شد. در اين راستا، شايان توجه است، در حالى‌که جنگ جهانى اول و جنگ‌هاى بزرگ پيش از آن بيشتر از انگيزه‌هاى ميهن‌دوستى ناشى شد، جنگ جهانى دوم حاصل برخوردار انديشه‌هاى ناسيوناليستى بود.

 

اگرچه ناسيوناليزم فلسفه‌اى سياسى است، از آن روى بحث جغرافياى سياسى مورد توجه قرار مى‌گيرد که زمينه‌اى جغرافيائى دارد. ناسيوناليزم از آن جهت زمينه‌اى جغرافيائى دارد که ايدئولوژى حکومت شمرده مى‌شود و حکومت پديده‌اى جغرافيائى - سياسى است. ديويد نايت در اين‌باره گفته است:

 

ناسيوناليزم، جغرافيائى‌ترين جنبش از جنبش‌هاى سياسى است.

 

جغرافياى سياسى سنتي، در مجموع، بر گرد مطالعه روابط متقابل مفاهيم سه‌گانه سرزمين، ملت، و حکومت رشد کرده است. بدين ترتيب، ناسيوناليزم فلسفه‌اى سياسى است که در گستره مطالعات جغرافياى سياسي، يا به‌دليل آميخته بودن آن با مفهوم ”سرزمين“ مورد توجه قرار دارد، يا به‌دليل درهم آميزى آن با مفهوم ”حکومت - حکومت ملتي“ جلب‌توجه مى‌کند. جي. اندرسن (۱۹۸۶) مى‌گويد:

 

ملت‌ها همانند ديگر سازمان‌ها و مؤسسات اجتماعى تنها به‌گونه‌ مجرد در محيط فيزيکى قرار نگرفته‌اند، بلکه مدعى داشتن روابطى ويژه با يک پهنه جغرافيائى ويژه‌ هستند. آنان با حکومت حاکمان، به مفهوم نوين واژه، در اين پديده شريک است و اين سرزمين‌گرائى مشترک ميان آنان در مفهوم ”حکومت ملتي“ خودنمائى مى‌‌کند.

 

از نظر واژه، ناسيوناليزم ريشه ”ناسى - nasci“ آمده است. اين واژه لاتين ”متولد شدن“ معنى مى‌دهد. اين ريشه‌يابي، نظريه تکاملى ايده ”ناسيوناليزم“ را تائيد مى‌کند. بر اساس اين نظريه، هر انسانى به ملتى تعلق دارد، چنانکه هر يک از افراد انسانى در ميان ملت ويژه‌اى متولد مى‌شود و هيچ انسانى مليت ويژه‌اى را براى خود انتخاب نمى‌کند. افرادى که به‌دلايل گوناگون، تغيير مليت مى‌دهند، دست به اقدامى مى‌زنند که با مصلحت انديشى‌هاى سياسى - اقتصادى - اجتماعى ويژه آن افراد سر و کار دارد، حال آنکه پيوندهاى مدنى و فرهنگى و هويت ملى آنان با مليت نخستين آنان گسستنى نيست. در اين برخورد مى‌توان ”ملت‌هاي“ امروزين را وارثان ”جوامع“ باستانى دانست و به همين روال، ”قبايل“ روزگاران کهن‌تر را مى‌توان ريشه‌هاى نخستين ملت‌هاى امروزين فرض کرد. از اين ديد ويژه مفهوم ”تبار“ واحد و ”زبان“ واحد به‌گونه مهم‌ترين شاخص‌هاى تشکيل‌دهنده ”ملت“ و ”مليت“ در مى‌آيند.
جهت‌گيرى‌هاى نوين در ناسيوناليزم
در گذران دگرگونى‌هائى چشمگير ژئوپوليتيک دهه واپسين قرن بيستم و ابتداى دههٔ آغازين قرن بيست و يکم، دگرگونى‌هائى اساسى در جهت‌گيرى‌هاى ناسيوناليستى ديده شد. در اين جهت‌گيرى نوين، به‌ويژه در کشورهاى اروپائى خاورى و در ايران، ناسيوناليزم ايدئولوژى حکومت نيست؛ روالى نيست که از سوى حکومت براى دربر گرفتن طبقات گوناگون جامعه، جريان داشته باشد. جهت‌گيرى‌هاى نوين ناسيوناليستى که سبب استقلال شمار زيادى از کشورهاى نوين در اروپاى خاوري، آسياى مرکزى و قفقاز و همچنين سبب آزادى شمار ديگرى از ملت‌ها در اروپاى مرکزى در دهه ۱۹۹۰ شد، روالى نيست که از بالا (حکومت) به پائين در جريان باشد. اين دگرگونى شاهد روند تازه‌اى از ناسيوناليزم است که از سوى مردم، يعنى از ريشه گياه به‌سوى بالا (به‌سوى حاکميت) در جريان است و نهادها و نمادهاى آن با نهادها و نمادهاى روال کلاسيک ناسيوناليزم تفاوتى ژرف دارد. اين روال نوين ناسيوناليزم پديده فلسفى - سياسى - جغرافيائى کاملاً تازه و نيازمند مطالعاتى کاملاً جديد است.

 

جهت‌گيرى‌هاى ناسيوناليزم نوين در ايران کنونى از آميخته‌اى از انگيزه‌هاى ”ديني“، ”ميهن‌خواهي“ و گرايش به‌سوى ارزش‌هاى مدرن همچون مردم‌سالارى ريشه مى‌گيرد و از سوى طبقات گوناگون مردم عادى کشور قابل تشخيص است، بى‌آنکه ساختار سياسى ناسيوناليستى ويژه‌اى بر آن حاکم باشد و راهبرى آن را بر‌عهده گيرد. به‌نظر مى‌رسد هدف اين جهت‌گيري، در مراحل اوليه حفظ يکپارچه ملى و سرزميني، در قبال تهديدهاى خارجى و زياده‌روى‌هاى داخلى باشد ”جهت‌گيرى‌هائ۰لى تهديدآميز ايالات متحده عليه ايران در سال‌هاى پس از انقلاب اسلامي، به‌ويژه عليه منافع ملى ايران در خليج فارس و درياى خزر، از عوامل تحريک‌کننده جهت‌گيرى‌هاى نوين ناسيوناليستى اخير ايران شمرده مى‌شود“.

 

اين جهت‌گيرى‌هاى تازه در کشورهاى انقلابى مانند ايران و در کشورهاى تازه استقلال يافته اروپاى مرکزى و خاورى و تا حدودى در برخى از کشورهاى آسياى مرکزى و قفقاز، براى اعتلاء جايگاه ملت در برابر حاکميت است، حال آنکه حاکميت، به‌ويژه در ايران، هر روز بيشتر از روز پيش، خود را در اين جهت‌گيرى شريک و سهيم مى‌سازد.

 

بدين ترتيب، ناسيوناليزم در ايران از سه دوران مشخص گذشته است:

 

- دوران نخست، از آغاز قرن بيستم تا ميانه اين قرن (اواخر دوران قاجاريه و سراسر عصر پهلوى اول)
- دوران دوم، از دهه ۱۹۴۰ تا انقلاب اسلامى
- دوران سوم، از انقلاب اسلامى (۱۹۷۹) تاکنون.
ناسيوناليزم پايه
ناسيوناليزم پايه ”oroto - nationalism“ شامل انديشه‌هاى هسته‌اى و زير بنائى مى‌شود و بيشتر جنبه پاترياتيزم يا ”ميهن‌خواهي“ دارد که در اطراف سازمان حکومت مرکزى اوليه ايجاد مى‌شود و گسترش مى‌يابد. اصل و ريشه اين‌گونه ويژه از ناسيوناليزم مورد بحث فراوان است؛ براى مثال ژان گاتمن، پيشينهٔ اين فلسفه را در ايده پروپاتريومونى ”pro - oatriamoni“ يا ”فدا کردن جان براى ميهن“ که در قرن سيزدهم ميلادى در اوج قرار داشت، جستجو مى‌کند. بر اساس چنين فلسفه يا احساسى بود که جون آو آرک ”Joan of Arc“ در سال ۱۴۳۰ ميلادى توانست رزمندگان فرانسوى را عليه استعمارگران انگليسى به هيجان و حرکت درآورد. با همه اين احوال، اين‌گونه ناسيوناليزم تا قرن نوزدهم نتوانست از حالت پاترياتيزم يا ”ميهن‌خواهي“ خارج شود و نمادى فلسفى پيدا کند. از هنگام تبديل شدن حکومت‌هاى گوناگون به نظام ”حکومت ملتي“ در قرن ياد شده، اين انگيزه گام به ميدان مباحث فلسفى و انديشه‌هاى سياسى نهاد.
ناسيوناليزم، نيروى يکپارچه‌کننده
ناسيوناليزم، در مقام يک انديشه سياسى با ارائه تعاريف تحريک‌کننده‌‌اى از ”مليت“ و ”هويت ملي“ در گروه انسانى ويژه و نيز با بهره‌گرفتن از کشش احساسى زيربنائى خود که در ميهن‌خواهى ريشه دارد، گروه انسانى ياد شده را به‌گونه‌ يک ”ملت“ در مى‌آورد و يا ملت‌هاى از هم گسيخته و از هم جدا افتاده را يکپارچه مى‌سازد. بهترين نمونه از ملت‌هائى که زير تأثير نيروى ناسيوناليزم يکپارچه شدند، کشورهاى اروپاى مرکزى در قرن نوزدهم هستند؛ کشورهائى مانند آلمان و ايتاليا در اروپاى باختري، که در گذشته به‌گونه موزائيکى سياسى از حکومت‌هاى قومى و شهرى چندگانه از هم جدا افتاده زندگى مى‌کردند و پس از به هم پيوستن و يکپارچه شدن، دو ملت ياد شده را در اروپاى باخترى به‌وجود آوردند. در نيمه دوم قرن بيستم نيز يکپارچه شدن دو ويتنام، دو آلمان و دو يمن نمونه‌هاى بارزى از نقش‌آفرينى ناسيوناليزم در مقام ”نيروى يکپارچه‌کننده - unification nationalism“ در قرن گذشته است، حال آنکه تلاش دو کره، در دهه آغازين قرن بيست و يکم، براى يکپارچه شدن، نشان‌دهنده دوام نقش‌آفرينى اين نيرو در يکپارچه کردن ملت‌هاى از هم گسيخته در قرن حاضر است. اين نقش‌آفرينى در چهارچوب تئوى آيکونوگرافى ژان گاتمن قابل بررسى است.


تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:14 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
بشر متمدن از هنگام پيدايش امپراتورى‌هاى جهانگرا با نظام‌هاى ژئوپوليتيک جهانى سر و کار داشته است؛ نظامى که مانند ديگر پديده‌هاى محيط انساني، پيوسته در حال دگرگون شدن و تکامل يافتن بوده و است. از ديدگاه تاريخي، ترديدى نيست که گرايش‌هاى ژئوپوليتيک از هنگامى آغاز گرديد که قدرت‌هاى بزرگ با گرايش‌هاى جهانى پديدار آمد.

 

واژه يا اصطلاح ”ژئوپوليتيک“ يا ”سياست جغرافيائي“ اگرچه حتى در نوشته‌هاى دوران تاريخي، از ارسطو گرفته تا قرن بيستم، مورد اشاره قرار داشته است، به‌عنوان يک مبحث دانشگاهي، پيشينه‌اى کوتاه دارد. شايد چندان دور از واقعيت نباشد اگر گفته شود که ژئوپوليتيک به‌عنوان بخشى که به مطالعه جغرافيا از ديد سياست و چگونگى بهره‌بردارى ”حکومت‌ها“ از جغرافيا در پيشبرد اهداف سياى مربوط به منافع ملى کشورها و به ‌نظور ايجاد موازنه مفيد در بازى‌هاى قدرتى مى‌پردازد، از هنگامى آغاز شد که آلکسى دو تکويل ”Alexis de Tucqueville“ فرانسوى در اواخر قرن نوزدهم در نوشته‌هائي، تقسيم جهان سياسى قرن بيستم را ميان دو ”قدرت“ روسى نوزدهم در نوشته‌هائي، تقسيم جهانى سياسى قرن بيستم را ميان دو ”قدرت“ روسى و آمريکائي، به‌‌عنوان دو قطب سياسى جهانى پيش‌بينى کرد. اين نوشته‌ها که هنوز هم در دنياى فرانسه و انگليسى زبان شهرت زيادى دارد، در پيدايش مباحث جغرافياى سياسى و ژئوپوليتيک اثر ويژه‌اى داشت.

 

پيشگامان مباحث ژئوپوليتيک، همانند رودلف کيلن ”Rudolf Kjellen“ سوئدي، آلفرد ماهان ”Alfred Mahan“ و نيکلاس اسپايکمن ”Karl Haushofer“ آمريکائى تحت تأثير اين پيش‌بينى‌ها، انديشيدن در چگونگى شکل‌گيرى يا شکل دادن جهان سياسى را آغاز کردند. اين پيشگامان هدف از ”ژئوپوليتيک“ را مطالعه ارتباط ژئوپوليتيکى سياست و شرح آمال، رفتار و امکانات محيطى که در اختيار ”حکومت“ قرار مى‌گيرد مى‌دانستند. همچنين اين تفاهم که ارتباط اين‌گونه مطالعه سياسى با جغرافيا، هم جنبه‌اى محيطى دارد و هم فرهنگى حاصل بود. در همان‌حال، ايده‌هائى که اين پيشگامان طرح و پيگيرى کردند، سياست عملى دولتمردان وقت را سخت تحت تأثير قرار دارد و ديرى نپائيد که ژئوپوليتيسين‌ها يا ”دست‌اندرکاران و انديشمندان ژئوپوليتيک“ تکيه اصلى مباحث ژئوپوليتيک را بر توسعه‌طلبي، رقابت‌هاى قدرتى و مسابقات تسليحاتى گذارده و اين‌گونه توجه سران رژيم‌هاى سياسى را به‌ويژه در اروپا، به ”ژئوپوليتيک توسعه قدرت“ جلب کردند.

 

حتى سياستمدارى چون ژنرال شارل دوگل در ميانه قرن بيستم، تحت تأثير نوشته آلکسى دو تکويل و توضيحاتى که ژان گاتمن درباره ديدگاه‌هاى وى داد، تصميم گرفت با دست زدن به يک سلسله بلوک‌‌بندى‌هاى تازه در نظام جهاني، از بروز ژئوپوليتيک جهانى دو قطبى که دو تکويل وعده داده بود، جلوگيرى کند و جهان را در شمار بيشترى از اردوگاه‌هاى سياسى تقسيم نمايد.

 

اگرچه دانشمند علوم سياسى و سياستمدار محافظه کار سوئدي، رودلف کيلن، نخستين کسى بود که در چارچوب يک بحث علمى جغرافيائى - سياسى اصطلاح ”ژئوپوليتيک“ را در سال ۱۸۹۹ مورد استفاده قرار داد، ولى کسى که بنيانگذار جغرافياى سياسى و مطالعات دانشگاهى سياست‌هاى جغرافيائى (ژئوپوليتيک) شمرده مى‌شود، فردريک راتزل آلمانى است. وى در کتاب جغرافياى سياسى خود که در انتهاء قرن نوزدهم (۱۸۹۷) منتشر شد، نخستين‌بار ”حکومت“ را از ديد جغرافيا مورد مطالعه قرار داد و کوشيد روابط عمومى ميان جغرافيا، حکومت و سياست‌‌هاى قدرتى جهانى را تشريح نمايد.(منبع:Dougherty, James E. & Robert L. Pfaltzgraff Jr. (1971); "Contending Theories of International Relations", The Lippincott Series in International Politics; p. 55)

 

 

نظريه راتزل به اجمال بر اساس نقش‌آفرينى واحد جغرافيائى - سياسى به‌عنوان ”ارگانيزم نموکننده - aggregate organism“ که در تکاپوى اهداف اخلاقى و روحانى است، شکل گرفت و او تئورى اورگانيزميک بودن حکومت ”the organismic theory of state“ را ارائه کرد. جانشينان راتزل تعبيرهاى گوناگونى را از اين تئورى عرضه داشتند و در دوره‌اى نسبتاً طولاني، انديشه مطالعه‌کنندگان جغرافيائى پديده‌هاى سياسى و مطالعات عمومى ژئوپوليتيک به اين محدود شد که محيط چگونه بر نقش‌آفرينى سياسى انسان چيره مى‌شود و در انديشه سياسى انسان اثر مى‌گذارد. کارل هاوس هوفر آلمانى در اين شيوه انديشيدن تا آنجا پيش رفت که داروينيزم فرهنگى ”cultural Darwinism“ را پايه مطالعات خود در زمينه اورگانيک (دارنده اندام زنده) بودن حکومت يا کشور قرار داد. آشکار است که اين شيوه مطالعه نقش‌آفرينى سياسى ”کشور“ يا ”حکومت“ در محيط جغرافيائى مورد استقبال طرفداران ”ايدئولوژى قدرت“ قرار مى‌گرفت، چنانکه آلمان نازى از انديشه‌هاى کارل هاوس هوفر در توجيه ژئوپوليتيک ويژه خود بهره فراوانى گرفت. استفاده آلمان نازى از ايده راتزل و هاوس هوفر در زمينه lebensraum به معنى ”فضاى زيستي“ که مفهومى از ”حق حيات زورمندانه سياسى در محيط جغرافيائى بر اساس جبر طبيعي“ را مى‌رساند، حتى شرايطى را پيش مى‌آورد که هاوس هوفر به خدمت در رابطه با خواست‌هاى آلمان نازى براى رسيدن به سرورى بر جهان متهم شد.



تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 22:12 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

در باره اما گلدمن

اما گلدمن» در 27 ژوئن 1869 در ليتوانيا که آنزمان بخشي از روسيه بود به دنيا آمد . او در سنين جواني وارد آمريکا شد؛ در شيکاگو که عمدتاً از نفوذ بينش آنارشيسم بهره مي‌گرفت و اما گلدمن نوجوان از آن لحظه به دفاع از جنبش آنارشي برخاست . او در مقاله‌اي به نام " درسهاي اوليه آنارشيسم " مي‌نويسد: طرفداران استبداد و حکومتگري آگاهانه آنارشي را به عنوان هرج و مرج طلب و بي بند و بار لقب مي‌دهند ، در حاليکه واژه آنارشي ريشه‌اش از يونان قديم به مفهوم ايستادگي و تسليم‌ناپذيري در مقابل سلطه قدرت مي‌باشد. از مقاله عشق و ازدواج اما گلدمن نزديک به يک قرن مي‌گذرد و نسل هاي بسياري از زن و مرد در جهت انديشه هاي او تا کنون گام برداشته‌اند . زني که بر حقايق تلخ زندگاني زنان در اين جوامع مردسالار واقف بود و چون پرنده‌اي سبکبال درياي آزادي را درنورديد تا آنرا به آيندگان مژدگاني دهد.

 از اينرو زناني که بر انديشه مبارزاتي اما گلدمن آشنا شدند همگي بر اين باور بودند که او آنگونه زني بود که چندين قرن از نسل خويش فراتر مي‌زيست، آنگونه که شايد ما فروغ فرخزاد را داشته‌ايم؛ اما هر کدام به سبکي متفاوت براي آزادي زن و رهايي انسان از بند هاي کليشه‌اي تعبد و از خود بيگانگي کوشيدند .
البته خواننده توجه کند که اين روند مالکيت کالايي در عرصه کنترل بر هويت زنان و زندگي زيستي ما جدا از تاريخ سلطه ايدئولوژِي مدرنيسم و ليبراليسم غربي نبوده جايي که اما گلدمن در برجسته کردن مناسبات عاشقانه آنرا بخوبي به نقد ميکشد . مناسبات بيمارگونه کنترل و سلطه گري اساساً ريشه در بينش و عملکرد اصولگرايان دولت ساختار دارد که در جهت کنترل بر توليد زندگي زيستي ( اقتصادي ، فرهنگي ، جنسي ، نژادي و غيره ) مردمان و طبيعت ما برآمده اند . اين انحصار طلبي قدرت حزبي و فرقه اي مدرن که در چهار چوب اخلاق گرايي قانون ، حکومت و دولت، آشکارا به تخريب و آلوده کردن تمام هستي زندگي زيستي و مناسبات همسايگي اکوزيستي عاشقانه بر آمده ، طبعاً مقاومت رو به رشد جنبش هاي ميليوني جهاني را در برابر اين تخريب گرايي بي عاطفه اش روز بروز وسيع تر و جدي تر ميکند . از اين جهت اما گلدمن عليه کليت اين نظام کنترل حکومتي يعني استبداد ، استثمار و استعمار سر به شورش گذاشت . آوازه مبارزاتش آنچنان گستردگي اي داشت که حتي حاکمان حزب بلشويک روسيه با وجود اعمال سيستم ترس و کنترل بر انقلاب شوراها و آنارشيستها و منتقدين آنروز، هنوز جرأت نميکردند به اما گلدمن و دلداده مبارزش آلکساندر برکمن صدمه اي وارد آورند . گرچه لنين و ديگر شرکاي ارباب حکومتي اش با زيرکي تمام به آن دو پيشنهاد بالاترين مقام هاي نخبگي کشوري را دادند اما اين دو آزاديخواه عاشقتر از آن بودند که فريب عنوان هاي پوشالي و مريضگونه را بخورند و سرکوب خشک کمونيسم دولتي را عليه شوراهاي کارگري و دهقاني و کمونهاي مردمي و آزاد انديشان بپذيرند، آنگونه که حتي در زير چکمه هاي آهنين قدرت طلبي و اقتدارگرايي حزب بلشويک و حکومت قانون اصول گرايي اش ،آندو بدفاع از شوراها و کمون هاي خودگردان برآمدند .

حزب در اکتبر 1917 تحت عنوان نظارت بر امپرياليست هاي شکست خورده ، در واقع قلب شوراهاي انقلابي خودگردان روسيه را نشانه رفت و ديکتاتوري سرخ را آفريد تا آنجا که اوايل سال 1921 آخرين تپش جنبش شورايي که در حماسه کرونشتات شکل گرفت را با رياست ژنرال تراتسکي معروف به "لرد تراتسکي" و زينوويف، علي رغم اعتراضات حتي يک سوم از اعضاي خود حزب بلشويک که خطر سازمان مخفي چکا را هم بالاي سر خود حس کرده بودند ، کاملاً به خون کشاند و سرمايه داري بور کراتيک دولتي را جايگزين شوراهاي خودزيستي کمون ها کرد و اين دقيقاً همان چيزي بود که باکونين در سال هاي دوران مارکس و بعدها اما گلدمن درباره  ديکتاتوري سرخ ( پرولتاريا ) پيش بيني کرده بودند .

ديکتاتوري اي که در امتداد قدرت گيري اش توسط همان ساختار اقتدارگرايي لنيني تقريباً تمامي اعضاء اصلي يعني "خودي" حزب را با نظارت استالين تار و مار کرد . مثل معروف اما گلدمن در واکنش به ديکتاتوري حزب اينگونه بود "انقلابي که من نتوانم در آن برقصم آن انقلاب من نيست!". از اين نظر بازنگري اين رويداد در تاريخ اردوگاه بردگي جهاني کمونيسم دولتي حائز اهميت است . اما گلدمن حتي اين شانس را يافت که در جنبش جنگ داخلي اسپانيا عليه فرانکو ديکتاتور شرکت داشته باشد و توطئه ها و سياست هاي احزاب استاليني اسپانيا را به نقد کشد.

اما گلدمن در واقع اسطوره و سمبلي از حماسه آفريني بود چنانکه مبارزات خستگي ناپذير او در ايالات متحده آمريکا زبانزد همگان بود . او جنگ هاي امپرياليستي را که ستمي مضاعف بر زندگي زنان و کودکان و رنجي بيشتر بر زندگي زحمتکشان بود، شديداً محکوم کرد و براي آزادي زنان حتي در انتخاب حق بارداري، زبان و نوشتاري توانمند و طوفان خيز داشت ، آوازه او آنگونه بود که ميليون ها نفر به او عشق مي ورزيدند و ميليون ها نفر از او مي ترسيدند .

براستي نميتوان انکار کرد که ما امروزه در آغاز قرن 21 با چنان نسلي از زنان در جنبش آزاديخواهي جهاني روبرو هستيم که توانمندانه اهميت حضور عاشقانه زيستن را بر بسياري از ما مردان متجلي ساخته اند و اين شکوفايي دامنه اش گسترده تر از آن است که بتوان بر آن چشم پوشيد و خوشا به آنان که در گلزارش بذر افشاني مي کنند.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:39 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

در حالي که تعامل آنارشيسم با انقلاب ادبي و تقابل آن با محافظه کاري مسجل است ، با واکاوي لايه هاي پنهان تر اين ارتباط، مي توان نشان داد که آنارشيسم چگونه بر خلاف تصور معمول با محافظه کاري ادبي تعامل دارد ؛ تعاملي که بيشتر يک رابطه ناديدني و مخفي است.
ريشه زندگي ادبيات در حد فاصل جريان هاي متقابل و متعامل رشد مي کند ؛ فاصله اي که عزيمتگاه جريان هاي ادبي و مسبب پويايي آنهاست.

آنارشيست ها برخلاف آنچه معروف است ، آشوبخواه يا هرج و مرج طلب نيستند و جامعه بي سامان نمي خواهند، بلکه به نظامي مي انديشند که بر اثر همکاري آزادانه پديد آمده باشد. آنارشيسم[1]انسان را به ذات اجتماعي مي داند و از اين رو صبغه اي سياسي دارد. سابقه يوناني اين اصطلاح anarkia (بي سروري) نشان دهنده مخالفت هواداران آن با دولت يا هر نهاد بالاسري است.

اليزه رکله مي گويد: «هدف ما زيستن بدون دولت و قانون است.» آنارشيست ها، به عقل قويا اعتماد دارند و تصور مي کنند در صورت آزادگذاري فرد ، جامعه به طور طبيعي بهترين شکل خود را مي گيرد و متعالي مي گردد.

صورت واقعي آنارشيسم ادبي در اثري نقاب مي افکند که از يک سو به مولفه هاي برجسته - که در دوران وي شايع است - پشت کند و از ديگر سو بر صنعت با رويه اي ويژه تاکيد نورزد. به ديگر زبان ، وقتي به روش نوشتن اجازه بدهيم تعادلي در انتخاب رويه ها ايجاد کند ، به آنارشيسم نزديک شده ايم.
سودجستن از تمام امکانات ادبي باتوجه به اثري که دست اندرکار خلق آن هستيم ، غايت آنارشيسم است. به اين ترتيب ، تعداد اين گونه آثار را بايد بسيار ناچيز دانست و يافتن دسته اي از آنها بسيار دشوار مي نمايد ، خاصه آن که نسبي بودن اصطلاح ، منظور ما را در قيدهاي زماني و مکاني مي پيچيد.
ممکن است اثري ادبي که در دوره خود آنارشيستي به نظر مي آيد ، در دوران پسين ، محافظه کار يا افراطي تلقي شود. اگرچه اين نوشته قصد ندارد در نمونه ها تحقيق کند و فقط مي خواهد به شکلي نظري تعمقي در اين باره داشته باشد، اما مي توان به صورت گذرا يادآورد که مسلما حفظ وزن و قافيه در تفکر نيما ، آرکائيزم شاملويي ، تصويرپردازي مفرط نادرپور و حتي موسيقي برگزيده براهني نافي آنارشيسم هستند.

اگر جريان هاي ادبي را به 3 دسته محافظه کارها، ميانه روها و انقلابي ها تقسيم کنيم ، يک آنارشيست در دسته دوم قرار خواهد گرفت تعجب نکنيد ؛ زيرا سکوت و ريسک ناپذيري محافظه کاران او را آزار مي دهد و همپالگي انقلاب هاي ادبي با راديکاليزم ادبي باعث آشفتگي آن مي شود.


ضديت با انقلاب

در مباحث ادبي نبايد آنارشيسم را با اولترائيسم[2] يا افراط گرايي خلط کرد ، چه اولترائيسم ناظر بر مکتبهايي افراطي و مشخصي از قبيل اکسپرسيونيسم ، سوررئاليسم و مانند آنهاست.اين گونه مکاتب و اساساً مکاتب افراطي ادبي براي نفي اشکال پيشين از راه تفوق بخشيدن به جنبه و رويه اي خاص در يک اثر ادبي وارد مي شوند. به همين دليل بزودي دچار نامگذاري مي شوند. نام پذيري ، شعاع فعاليت مولف را مرزگذاري مي کند و وسعت عمل او را محدود مي سازد و اين با روحيه آنارشي ناسازگار است. جنبش هاي آنارشيستي چه در جهان سياست که از بحث ما بر کنار است و چه در دنياي ادبيات بازي موثر را در برهه هاي انقلابي نشان مي دهند. آنها هميشه آماده اند تا در کنار ديگر جريانات به سرنگوني قدرت مرکزي ياري رسانند، به طوري که مي توان گفت يکي از وجوه مشترک انقلاب ها ياوري و حضور آنهاست و همه انقلابيون مي توانند از اين بابت آسوده خاطر باشند.هرگاه بخواهيد يکي از اين گروه ها را ببينيد ، کافي است که انقلابي را در گوشه اي تماشا کنيد. به همين خاطر ، به نظر مي رسد رابطه اي صميمي ميان دو پديده ياد شده وجود دارد ، در حالي که لزوما اين گونه نيست و علت آن رابطه مخفي انقلاب و محافظه کاري است.

انقلاب به آنارشي که دوشادوش او ايستاده لبخند مي زند ، در حالي که در ذهنش طناب دار او را آماده کرده است.هر چه باشد ، محافظه کاري چيزي است که در طول و دقيقا پس از انقلاب قرار مي يابد. بنابراين اولترائيسم که به منظور پياده کردن رويه اي ويژه شکل گرفته است در نهايت نمي تواند آنارشيسم را تاب بياورد ، چرا که آگاه است ، آنارشيسم بزودي عليه او نيز خواهد شوريد.

شاعران و نويسندگان زيادي را مي شناسيم که در طول عمر خود به مکتب هاي گونه گوني سر سرپرده اند. شايد مهمترين دليل جا به جايي موضع دست نياوردن مراد باشد. مولف مي انديشد که مي بايد از وضعيت تنگ موجود برهد اما به زودي خود را در چارچوب تازه اي مي يابد ، در حالي که انتظار آزادي را مي کشيد.

امروز که انبوه تجربه ها به ما مي آموزانند تا در برابر هيجانات صبور باشيم ، احتمالا زمان آن رسيده که سرکشي عليه سالاري را حفظ کنيم ، اما مراقب سروران تازه نفس باشيم.

تعامل با محافظه کاري

آنچه مساله محافظه کار را مي سازد ، اعتقاد و اصرار بر پايبندي به اصولي است که بيشتر حضور داشته اند.تاکيد او بر چيستي قواعد بازي محبوبش نيست ، بلکه او بر چگونگي حفظ قواعد متمرکز مي شود. علاقه اي که به بحران زدايي نشان مي دهد به سبب مخاطره آميز بودن چالش است. او از هر جهت با آرامش موافقت مي کند، زيرا ميل ندارد در سلسله مراتب خللي ايجاد شود. معمولاً هر نيروي محافظه کار درگير حمايت از سيستمي است ، که در زمان وجود دارد. سيستم هاي موجود، اغلب منظم هستند و مولفه هاي قدرت را به صورت سلسله مراتبي چيده اند. چنانچه عاملي چيدمان را تهديد کند ، اين مولفه ها که هرکدام به نوبه خود و نسبت به مولفه هاي پايين دستي سروري دارند احساس خطر مي کنند بنابراين همواره در حال به زاويه راندن پديده هاي انقلابي هستند. هم از اينجاست که معمولا فرضيه دشمني محافظه کاري با آنارشيسم طبيعي جلوه مي کند. در حالي که ممکن است اين طور نباشد. محافظه کاري در دو بعد نظري و عملي و در هر بعد به نوعي باعث بروز آنارشيسم مي گردد. در بعد نظري ، مي توان گفت ماهيت هر پديده از راه تمايز با ديگر پديده ها مشخص مي شود، به اين معني که هستي آنارشيسم در مبارزه عليه محافظه کاري صورت مي بندد. اگر جريان محافظه کارانه را از جهان حذف کنيم ، هيچ گونه طغياني و از جمله آنارشيسم محل اعراب نمي يابد. در بعد عملي نيز بايد به ويژگي دروني آنارشيسم اشاره کرد. تفکر خودگردانندگي و نظام خود به خودي آنارشيستي باعث تفارق در جريان آنارشي مي گردد، در حالي که نيروهاي دروني همگرا در ضعيف ترين حالت ممکن خود قرار دارند ، اما باز جريان هاي مذکور همچنان ادامه حيات مي دهند ، چرا؟ شايد مهمترين دليل آن فشارهاي بيروني است ، که بر اين بدنه متکثر و ناهمگون وارد مي آيد. محافظه کاران همواره در حالت ستيزش با آنارشيسم به سر مي برند ، اما قانوني است که مي گويد آنچه در حاشيه قرار بگيرد به شکلي زيرزميني در آمده ، متحد مي شود.

در آن حالت حمله به نيروي مرکزي به صورتي آرماني در مي آيد و بنا به مصلحت آرمان صلح و هماهنگي دروني ايجاد مي شود. راست است که مي گويند هميشه در هر استراتژي چيزهايي وجود دارند که عليه استراتژي به کار مي افتند و آن را ضربه پذير يا حتي در مواردي نابود مي کنند. در نتيجه به نظريه اي مي توان مهر تاييد زد که معتقد است محافظه کاري عملا باعث احيا و بروز آنارشيسم است.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:38 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
دولت‌ و حكومت‌ در عصر حاضر ديگر از ضروريات‌ جوامع‌ محسوب‌ مي‌شوند و ديگر تقريبا جامعه‌يي‌ را نمي‌توان‌ بي‌وجود دولت‌ و حكومت‌ يافت‌. در اين‌ ميان‌ از صدها سال‌ گذشته‌ افرادي‌ به‌ حكومت‌ اعتقاد نداشتند و نظريات‌ آنارشيستي‌ مطرح‌ كردند.
آنارشي‌ كه‌ از واژه­ای يوناني‌ به معنی بي‌ سروري‌ گرفته‌ شده‌ است‌ يك‌ گرايش‌ سياسي‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ خواستار آزادي‌ فرد از همه‌ قيود و قيموميت‌ها و حاكميت‌ها است‌ و خواهان‌ حذف‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ حكومت‌ها مي‌باشد.
طرفداران‌ اين‌ نظريه‌ هوادار بر افتادن‌ هرگونه‌ دولت‌ و نشستن‌ انجمن‌هاي‌ آزاد و همياري‌ داوطلبانه‌ افراد و گروه‌ها به‌ جاي‌ هر شكلي‌ از دولت‌ هستند.
آنارشيست‌ها دولت‌ را به‌ عنوان‌ ابزاري‌ در نظر مي‌گيرند كه‌ توسط‌ طبقات‌ دارا جهت‌ سلطه‌ و استثمار مردم‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شود.
تفكر آنارشيستي‌ از فردگرايي‌ تا تكثرگرايي‌، از فاشيسم‌ تا حمايت‌ از انقلاب‌ خشن‌ دامنه‌ پيدا مي‌كند.
با اين‌ حال‌ همه‌ آنارشيست‌ها معتقدند كه‌ دستگاه‌هاي‌ مجبور كننده‌ دولت‌، مسوول‌ مفاسد جامعه‌ و خرد كردن‌ شخصيت‌ افراد ند و در انتظار روزي‌ هستند كه‌ هر شكلي‌ از دولت‌ نابود شود.
بسياري‌ از آنارشيست‌ها ريشه‌ آنارشيسم‌ را در فلسفه‌ يونان‌ بويژه‌ در مكتب‌ كلبيون‌ جست‌وجو مي‌كردند. علاوه‌ بر جست‌وجوي‌ افكار آنارشيستي‌ در يونان‌ باستان‌، همواره‌ ادعا مي‌شود كه‌ نمونه‌هايي‌ از عقايد و مفاهيم‌ اساسي‌ آنارشيسم‌ را مي‌توان‌ در سراسر تاريخ‌ فلسفه‌ سياسي‌ فرهنگ‌هاي‌ غرب‌ و شرق‌ مشاهده‌ كرد اما با تمام‌ اين‌ تفاصيل‌ تاريخ‌ واقعي‌ آنارشيسم‌ از دوران‌ اخير شروع‌ شده‌ است‌.
سن‌ پل‌ مقدس‌ يكي‌ از معروفترين‌ حواريون‌ مسيح‌ در مورد لزوم‌ وجود حكومت‌ و پرهيز از دولت‌ ستيزي‌ در نيمه‌ اول‌ قرن‌ نخست‌ ميلادي‌ چنين‌ گفت‌: اين‌ گناهان‌ مردم‌ است‌ كه‌ خداوند را واداشت‌ تا برايشان‌ حكومت‌ بياورد. حكومت‌ واجب‌ الاطاعت‌ است‌ و تمرد از آن‌، تمرد از دستگاه‌ عدل‌ الهي‌ است‌. اين‌ جمله‌ وقتي‌ معني‌ پيدا مي‌كند كه‌ يادآور شويم‌ در صدر مسيحيت‌ نوعي‌ گرايش‌هاي‌ آنارشيستي‌ پديد آمده‌ بود.
«روسو» فيلسوف‌ فرانسوي‌ در كتاب‌ قرارداد اجتماعي‌ نسبت‌ به‌ جامعه‌، مضامين‌، موازين‌ و مقررات‌ آن‌ اعتراض‌ كرد و گفت‌: انسان‌ ذاتا از نظر اخلاقي‌ خوب‌ و از لحاظ‌ علمي‌ مستعد است‌ و اين‌ جامعه‌ است‌ كه‌ او را به‌ بدي‌ و كژي‌ سوق‌ داده‌ است‌، لذا بازگشت‌ به‌ حيات‌ نخستين‌ هم‌ لازم‌ و شورانگيز است‌.

 

اقليتي‌ از

 

آنارشيست‌ها كه‌ خود را

 

آنارشيست‌هاي‌ صددرصد عملگرا

 

مي‌ناميدند، معتقد بودند تنها راه‌ نيل‌

 

به‌ جامعه‌ مطلوب‌ آنارشيستي‌ تخريب‌

 

فيزيكي‌ جامعه‌ معاصر است‌.

 

 
اينان‌ از اقدامات‌ فردي‌ در جهت‌ تروريسم‌ و آدم‌كشي‌ حمايت‌ مي‌كردند. همه‌ اينها موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ در گذشته‌، در امريكا و ديگر كشورها به‌ هنگام‌ گفت‌وگو از آنارشيست‌ نوعي‌، مردي‌ با ريش‌ انبوه‌ و حامل‌ بمب‌ در نظر مجسم‌ شود. در فعاليت‌هاي‌ آنارشيستي‌ حوادث‌ توام‌ با اعمال‌ زور وجود داشته‌ است‌.
از طرف‌ ديگر همواره‌ قسمت‌ اعظم‌ انديشه‌هاي‌ آنارشيستي‌ در جهت‌ آنارشيسم‌ فلسفي‌ بوده‌ است‌. آنارشيسم‌ فلسفي‌ به‌ رغم‌ اعتقاد برخي‌ از پيروان‌ آن‌ كه‌ انقلاب‌ را در عين‌ ناپسند بودن‌ اجتناب‌ناپذير مي‌دانند، در اصل‌ يك‌ دكترين‌ مسالمت‌آميز است‌ نه‌ قهرآميز.
بنياد آنارشيسم‌ بر دشمني‌ با دولت‌ است‌ ولي‌ در عين‌ حال‌، وجود هرگونه‌ قدرت‌ سازمان‌ يافته‌ اجتماعي‌ و ديني‌ را نيز ناروا مي‌شمرد. آنارشيسم‌ قوانين‌ دولتها را سرچشمه‌ تجاوز و خاستگاه‌ همه‌ بدي‌هاي‌ اجتماعي‌ مي‌داند و به‌ اين‌ دليل‌ خواستار از ميان‌ رفتن‌ همه‌ دولت‌ها است‌.
آنارشيست‌ها، برخلاف‌ آنچه‌ معروف‌ است‌، آشوبخواه‌ يا هرج‌ و مرج‌ طلب‌ نيستند و جامعه‌ بي‌سامان‌ نمي‌خواهند بلكه‌ به‌ نظامي‌ مي‌انديشند كه‌ بر اؤر همكاري‌ آزادانه‌ پديد آمده‌ باشد كه‌ بهترين‌ شكل‌ آن‌، از نظر ايشان‌ ايجاد گروه‌هاي‌ خودگردان‌ است‌. زيرا آنارشيست‌ها انسان‌ را با لذات‌ اجتماعي‌ مي‌انگارند.
از آنجا كه‌ تجارب‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ بشر نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ هرجا و هرموقع‌ حكومتي‌ در كار نبوده‌، هرج‌ و مرج‌ رخ‌ نموده‌ است‌، لذا طالبان‌ حذف‌ حكومت‌ را هرج‌ و مرج‌ طلب‌ نام‌ نهاده‌اند و آنارشيسم‌ را معادل‌ هرج‌ و مرج‌ طلبي‌ خوانده‌اند.
آنارشيستها در حالي‌ كه‌ در گسترش‌ نظريه‌ «بگذار بكنند» برهمه‌ جنبه‌هاي‌ فعاليت‌ بشر هم‌راي‌ هستند ولي‌ در همه‌ چيز با هم‌ يك‌ زبان‌ نيستند و به‌ آنارشيستهاي‌ بهبود خواه‌ و آنارشيستهاي‌ كمونيست‌ و آنارشيستهاي‌ فردباور تقسيم‌ مي‌شوند، كه‌ پيروانشان‌ چند دسته‌اندأ يكي‌ پيروان‌ پرودون‌، آنارشيست‌نامدار فرانسوي‌ كه‌ خواهان‌ تغيير آرام‌ جامعه‌ بود و اصطلاحاص گروه‌ معتدل‌ يا مسالمت‌جو ناميده‌ مي‌شوند.
پرودن‌ در انقلاب‌ سال‌ 1848 پاريس‌، كه‌ منجر به‌ تشكيل‌ جمهوري‌ دوم‌ گرديد فعالانه‌ شركت‌ داشت‌. آنارشيسم‌ جديد با آراي‌ وي‌ آغاز مي‌شود اما ريشه‌ آراي‌ او را بايد در انديشمندان‌ قبل‌ از وي‌ چون‌ ويليام‌ گادوين‌ انگليسي‌ جست‌وجو كرد.
گادوين‌ از برافتادن‌ هر نوع‌ حكومت‌ جانبداري‌ مي‌كرد و پايه‌ آنارشيسم‌ كمونيستي‌ را ريخت‌.
گادوين‌ فرد باور بوده‌ و دولت‌ را، خواه‌ دموكرات‌ باشد يا مستبد و همچنين‌ حقوق‌ و قانون‌ را خلاف‌ عقل‌ مي‌شمرد. اما پرودون‌ كه‌ پدر آنارشيسم‌ لقب‌ گرفت‌، فردباور بوده‌ و با مالكيت‌ مخالفتي‌ نداشت‌ و فقط‌ خواهان‌ بهبود چگونگي‌ كسب‌ و بهره‌برداري‌ از آن‌ بود.
دسته‌ دوم‌، پيروان‌ بلانكي‌، كه‌ خواهان‌ به‌ چنگ‌ آوردن‌ قدرت‌ با زور بودند و به‌ اصطلاح‌ تندرو و افراطي‌ ناميده‌ مي‌شوند. دسته‌ ديگر پيروان‌ باكونين‌ آنارشيست‌ روس‌ و پدر آنارشيست‌ جديد كه‌ راه‌ بلانكي‌ را ادامه‌ داد.
ناكامي‌ پيروان‌ باكونين‌ در رسيدن‌ به‌ هدف‌هاي‌ خود، كار را به‌ صورت‌هاي‌ خشن‌تري‌ از مبارزه‌، مانند ترورهاي‌ فردي‌ كشاند.
كروپاتكين‌ پيشرو آنارشيسم‌ كمونيستي‌ است‌ و با او انديشه‌ آنارشيستي‌ يكسره‌ با كمونيسم‌ آميخته‌ شد. آنارشيستها از نظر روش‌هاي‌ عملي‌ به‌ دو دسته‌ آرامش‌خواه‌ و انقلابي‌ تقسيم‌ مي‌شوند. انقلابي‌ها آشوبگري‌، ترور، اعتصاب‌ همگاني‌ و واژگون‌ كردن‌ ناگهاني‌ دستگاه‌ دولت‌ را پيشنهاد مي‌كنند.
لئوتولستوي‌ نويسنده‌ روس‌، از آنارشيستهاي‌ مذهبي‌ و آشتي‌ جوي‌ بود. وي‌ وجود دولت‌ را با اصول‌ مسيحيت‌ ناسازگار مي‌دانست‌ و معتقد بود كه‌ تنها محبت‌ است‌ كه‌ بايد بر مردم‌ حكومت‌ كند. مردم‌ بايد از خدمت‌ نظام‌، پرداخت‌ ماليات‌ و دادخواهي‌ از دادگاه‌ها خودداري‌ كنند و دستگاه‌هايي‌ كه‌ برآنها فرمان‌ مي‌رانند را بايد از بين‌ برد. نامدارترين‌ آنارشيست‌ اروپا، باكونين‌ روسي‌ است‌ از 1845 تا 1876 رهبر آنارشيسم‌ كمونيستي‌ و انقلابي‌ اروپا بود و در بين‌الملل‌ اول‌ با ماركس‌ همكاري‌ داشت‌ و به‌ علت‌ اختلاف‌ نظري‌ كه‌ با او پيدا كرد، از آن‌ بيرون‌ رانده‌ شد. باكونين‌ در عين‌ حال‌، پرشورترين‌ آنارشيست‌ ضد كليسا و دين‌ بود.
انديشه‌هاي‌ آنارشيستي‌ در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ بيستم‌ توسط‌ متفكريني‌ مانند هربرت‌ ماركوزه‌ و رابرت‌ نوزيك‌ عنوان‌ گرديده‌ است‌. رابرت‌ نوزيك‌ يك‌ فردباور به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ بوده‌ و معتقد است‌ كه‌ هيچ‌ چيز به‌ جز انسان‌ نمي‌تواند داراي‌ حقوق‌ سياسي‌ باشد و در عين‌ حال‌ معتقد به‌ حداقل‌ دخالت‌ دولت‌ در زندگي‌ افراد است‌ و دولت‌ را تا آن‌ اندازه‌ موجه‌ مي‌داند كه‌ حقوق‌ افراد را حفظ‌ و حمايت‌ كند



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:37 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

آنارشيسم جرياني در انديشه‌ي اجتماعي است، که پيروانَ‌ش، خواهانِ الغاي انحصارهاي اقتصادي‌ي جامعه، و همه‌ي نهادهاي قهرآميزِ سياسي و اجتماعي هستند. آنارشيست‌ها، به جاي نظمِ سرمايه‌داري، خواهانِ تشکيلِ اجتماعي از همه‌ي نيروهاي توليدکننده بر اساسِ کارِ تعاوني هستند، که يگانه هدفَ‌ش، رفعِ نيازهاي ضروري‌ي هريک از اعضاي اجتماع خواهد بود. آنان، به جاي ملت‌دولت‌هاي کنوني با تشکيلاتِ سياسي و بروکراتيکِ عاري از زنده‌گي‌ي‌شان، آرزوي فدراسيوني از انجمن‌هاي آزاد در سر دارند، که در تداخلِ خواسته‌هاي اقتصادي و اجتماعي، به يک‌ديگر محدود شوند، و امورِشان را با توافقِ دوجانبه و قراردادِ آزادانه به سامان رسانند.

هرکس تکاملِ اقتصادي و سياسي‌ي سيستم‌هاي اجتماعي را ژرف‌نگرانه مطالعه کند، در خواهد يافت که اين اهداف از انديشه‌هاي اوتوپيايي‌ي معدودي بدعت‌گذارِ خيال‌پرداز بر نيآمده، بل‌که نتيجه‌ي منطقي‌ي بررسي‌ي عميقِ کژي‌هاي موجودِ اچتماعي هستند، که، در هر مرحله‌ي تکاملِ وضعيتِ اجتماعي، خود را آشکارتر و ناگواراتر به نمايش مي‌گذارند. سرمايه‌داري‌ي انحصاري‌ي مدرن و دولت‌هاي تماميت‌خواه، صرفاً آخرين پرده‌هاي نمايشِ تکاملي هستند، که به هيچ پايانِ ديگري نمي‌تواند برسد.

تکاملِ بدفرجامِ سيستمِ اقتصادي‌ي امروزينِ ما، سوق‌يابنده به سوي انباشته‌گي‌ي شديدِ سرمايه‌ي اجتماع در دستانِ اقليت‌هاي خاص، و استثمارِ پاي‌دارِ توده‌هاي انبوهِ مردم، جاي را براي واکنشِ سياسي و اجتماعي باز، و حتي آن را از هر جهت ضروري ساخته. سيستمِ کنوني، منافعِ اکثريتِ جامعه‌ي انساني را، در پاي منافعِ خصوصي‌ي برخي افراد قرباني ساخته، و درنتيجه، به طورِ سيستماتيک، ارتباطِ حقيقي ميانِ انسان‌ها را از ميان برده است. مردم فراموش کرده اند که صنعت، هدفي به صرفِ خود نيست، بل‌که تنها بايد وسيله‌يي باشد، براي تضمينِ گذرانِ مادي‌ي زنده‌گي‌ي آن‌ها، و فراهم‌کردنِ فرصتِ برخورداري از فرهنگي متعالي‌تر. جايي که صنعت همه‌چيز شود، کارگر اهميتِ اخلاقي‌ي خود را از دست دهد، و انسان به هيچ شمرده شود، از اين‌جا است که قلم‌روِ استبدادِ ظالمانه‌ي اقتصادي مي‌آغازيد، و وجودَش، به اندازه‌ي هر استبدادِ سياسي‌ئي فاجعه‌بار خواهد بود. درحقيقت، استبدادِ سياسي و اقتصادي، هردو، به طورِ متقابل يک‌ديگر را تکميل مي‌کنند، و خاست‌گاهِ مشترکي دارند.

سيستمِ اجتماعي‌ي مدرنِ ما، از داخل، ارگانيسمِ اجتماعي‌ي هر کشور را به طبقاتِ متخاصم تقسيم کرده، و در خارج، حلقه‌ي اشتراکاتِ فرهنگي را، به ملت‌هاي رزم‌جو در هم شکسته است؛ هردوي طبقات و ملت‌ها، با خصومتِ بي‌پاياني با يک‌ديگر برخورد مي‌کنند، و جنگِ آشتي‌ناپذيرِشان، زنده‌گي در جامعه‌ي کنوني را پر از تنش مي‌سازد. دو جنگِ جهاني در نيم‌سده و پي‌آمدهاي‌شان، و خطرِ هميشه‌گي‌ي درگرفتنِ جنگ‌هاي جديد، که امروز دلهره را بر زنده‌گي‌ي همه‌گان چيره ساخته، تنها بعضي از دست‌آوردهاي منطقي و طبيعي‌ي چنين وضعيتِ تحمل‌ناپذيري اند، که اگر تغيير نکند، تنها به فاجعه‌يي جهاني منجر خواهد شد. حقيقتِ اجبارِ بيش‌ترِ دولت‌ها به هزينه‌ي قسمتِ بزرگي از درآمدِ سالانه‌ي‌شان در امرِ به‌اصطلاح دفاعِ ملي، و بازپرداختِ وام‌هاي جنگِ پيشين، اثباتي بر دفاع‌ناپذيري‌ي وضعيتِ امروزين است؛ بايد براي هرکسي روشن شود، امنيتي که دولت ادعاي تأمينَ‌ش براي شهروندان را دارد، بسيار هزينه‌برتر از سودِ واقعي‌ي‌ش است.

قدرتِ فزاينده‌ي بوروکراسي‌ي سياسي که از گهواره تا گور به زيستِ مردمان نظارت و رسيده‌گي مي‌کند، هرروز موانعِ بيش‌تري بر سرِ راهِ هم‌کاري‌ي آزادانه و متقابلِ مردمان برپا مي‌کند. سيستمي است که در هر لحظه آسايشِ قسمتِ بزرگي از مردم و ملت‌ها را فداي شهوتِ قدرتُ‌ثروت‌خواهي‌ي اقليتِ کوچکي مي‌سازد، و الزام دارد روابطِ سازنده‌ي اجتماعي را به هم زده، جنگي راه بياَندازد که هرکس را در برابرِ همه‌گان قرار مي‌دهد. اين سيستم تنها براي نخبه‌گان صلحي به ارمغان آورده، که امروزه تجلي‌ي کاملَ‌ش در فاشيسمِ نو و ايده‌ي دولتِ تماميت‌خواه ظاهر مي‌شود. آن‌چه امروز مي‌گذرد بسيار متفاوت از انديشه‌ي قدرتِ سلطنتِ مطلقه در سده‌هاي گذشته است، و گردآوردنِ همه‌ي فعاليت‌هاي انساني به زيرِ نظارت و کنترلِ دولت را پي مي‌گيرد. «همه براي دولت؛ همه از طريقِ دولت؛ و هيچ‌چيز مگر با نظارتِ دولتتکيه‌کلامِ الاهياتِ سياسي‌ي جديدي شده که پيوندِ نزديکي با الاهياتِ کليسايي‌ي گذشته دارد؛ آن‌گاه خدا همه‌چيز بود و انسان هيچ، در کيشِ جديد، دولت همه‌چيز است و شهروند هيچ. و همان‌گونه که عبارتِ «اراده‌ي خدا» براي مشروعيت‌بخشيدن به کاست‌هاي ممتاز به کار مي‌رفت، امروز هم در پسِ پرده‌ي خواستِ دولت، تنها منافعِ خودخواهانه‌ي آناني پنهان شده که خود را در جاي‌گاهِ رسمي‌ي تفسيرِ آن خواست و تحميلَ‌ش به مردم مي‌پندارند.

ما، در آنارشيسمِ مدرن، دو جريانِ بزرگ را به يک‌ديگر پيوند مي‌دهيم که پيش‌تر، و از هنگامِ انقلابِ فرانسه، در خردِ اروپايي تکامل يافته اند: سوسياليسم و ليبراليسم. سوسياليسمِ مدرن وقتي پديد آمد که مشاهده‌گرانِ ژرف‌بينِ زنده‌گي‌ي اجتماعي، با اطمينانِ بيش‌تر و بيش‌تري متوجه شدند که مشروطيت و تغييراتِ داده‌شده در ساختارِ حکومت هيچ‌گاه نمي‌تواند ريشه‌ي مشکلِ بزرگي که پرسشِ اجتماعي مي‌خوانيم را حل کند. انديش‌مندانِ سوسياليست به اين نتيجه رسيدند که تا زمانِ تقسيمِ مردم به طبقه‌ها، بر اساسِ مالکيت يا عدمِ مالکيتِ‌شان بر چيزهايي، صرفِ وجودِ اين طبقات هميشه مانع از پياده‌شدنِ هر سيستمِ ذهني براي جامعه‌ي آرماني خواهد شد. بدين‌ترتيب اجماعي شکل گرفت که تنها با الغاي انحصارهاي اقتصادي و برپايي‌ي مالکيتِ اشتراکي‌ي ابزارهاي توليد است، که عدالتِ اجتماعي برپايي‌پذير مي‌شود؛ آن‌گاه، جامعه، کموني حقيقي خواهد شد، و کارِ انسان‌ها، نه به خاطرِ استثمار، که براي تضمينِ خوش‌بختي‌ي همه‌گان خواهد بود. اما همان‌هنگام که سوسياليسم جمع‌آوري‌ي نيروها را آغازيد و بدل به جنبش شد، ناگهان اختلافاتي در نظرات پديدار شد، که از نايک‌ساني‌ي شرايطِ اجتماعي‌ي کشورهاي مختلف سرچشمه گرفته بود. حقيقت اين است که هر مفهومِ سياسي، از حکومتِ مذهبي تا امپراتوري و ديکتاتوري، بر قسمت‌هاي خاصي از جنبشِ سوسياليسم اثر گذاشته است.

در همين حين، دو جريانِ بزرگِ ديگرِ انديشه‌ي سياسي نيز، اثراتِ قاطعي بر تکاملِ ايده‌هاي سوسياليستي گذاشتند: ليبراليسم، که روشن‌فکرانِ برجسته‌ي کشورهاي آنگلوساکسون، و به طورِ خاص هلند و اسپانيا را، به‌شدت بر اَنگيخته بود؛ و دموکراسي‌خواهي، که روسو در قالبِ قراردادِ اجتماعي بيانَ‌ش کرده بود، و مؤثرترين چهره‌هاي‌ش را در ره‌برانِ ژاکوبين‌گري‌ي فرانسه يافته بود. انديشه‌ي اجتماعي‌ي ليبراليسم از فرد مي‌آغازيد و مي‌خواست فعاليت‌هاي دولت را به کمينه بکاهد، درمقابل، دموکراسي از مفهومِ انتزاعي‌ي جمع، به موضوع مي‌نگريست، که روسو خواستِ همه‌گاني مي‌ناميد و مي‌خواست در دولت-ملت تثبيتَ‌ش کند. ليبراليسم و دموکراسي مفاهيمِ بسيار برجسته‌ي سياسي بودند، ولي از آن‌جا که بيش‌ترِ هواخواهانِ اصلي‌ي‌شان به‌ندرت به مسائلِ اقتصادي‌ي جامعه پرداخته اند، تکاملِ وضعيتِ اقتصادي، عملاً بر خلافِ اصولِ نخستينِ هردوي دموکراسي و ليبراليسم پيش رفت. واقعيت‌هاي اقتصادِ سرمايه‌داري، هردوي دموکراسي و ليبراليسم، که به ترتيب خواهانِ برابر‌ي‌ي همه‌ي مردمانِ در پيش‌گاهِ قانون و حقِ انسان بر زنده‌گي‌ي خود بوده اند را در هم شکسته. از آن‌جا که ميليون‌ها انسان در هر کشوري ناچار اند کارِ خود را به اقليتِ کوچکِ صاحب‌کاران بفروشند، و اگر خريداري نيابند به بدترين فلاکت خواهند افتاد، آن برابري‌ي خواسته‌شده در برابرِ قانون صرفاً يک کلاه‌برداري است، چه قوانين را آناني مي‌نويسند که در جاي‌گاهِ مالکيتِ قسمتِ بزرگِ ثروتِ اجتماعي نيز هستند. اما، در همين حين، نمي‌توان حرفي از حقِ تصميمِ فرد بر سرنوشتِ خود نيز زد، چراکه آن حق، وقتي فرد مجبور باشد به خاطرِ نيازِ اقتصادي خود را تسليمِ ديگري کند، ديگر معنايي نخواهد داشت.

آنارشيسم، شبيهِ ليبراليسم، جانب‌دارِ اين ايده است که شادماني و کام‌يابي‌ي فرد بايد در همه‌ي موضوعاتِ اجتماعي معيار قرار گيرد. هم‌چنين، به‌مانندِ انديش‌مندانِ بزرگِ ليبرال، به کاهشِ هرچه‌بيش‌ترِ وظايف و اختياراتِ حکومت معتقد است. پي‌روانَ‌ش اين انديشه را به کمال رسانده، آرزوي زدودنِ هرگونه نهادِ قدرتِ سياسي از جامعه را در سر مي‌پرورانند. اگر جفرسون [۱] مفهومِ بنيادينِ ليبراليسم را بدين‌شکل بيان مي‌کند که: «به‌ترين حکومت آني است که کم‌ترين حکم‌راني را کند»، تورئو [۲]ي آنارشيست مي‌گويد: «حکومتي به‌ترين است که اصلاً حکم‌راني نکند»

آنارشيست‌ها، شبيهِ بنيان‌گذارانِ سوسياليسم، خواستارِ الغاي انحصارِ اقتصادي در هر شکل هستند، و از مالکيتِ اشتراکي‌ي زمين و همه‌ي ابزارهاي ديگرِ توليد حمايت مي‌کنند، به نحوي که امکانِ استفاده از محصولِ‌شان، بي‌تبعيض، در اختيارِ همه‌گان باشد؛ چراکه آزادي‌ي خصوصي و اجتماعي، تنها بر پايه‌ي شرايطِ برابرِ اقتصادي براي همه‌گان دست‌رسي‌پذير است. داخلِ خودِ جنبشِ سوسياليسم، ديدگاهِ آنارشيست‌ها اين است که مبارزه عليهِ سرمايه‌داري، بايد هم‌زمان مبارزه‌يي بر عليهِ همه‌ي نهادهاي قهري‌ي قدرتِ سياسي نيز باشد، چراکه در طولِ تاريخ، استثمارِ اقتصادي، هميشه دست‌دردستِ ستمِ سياسي و اجتماعي حرکت کرده است. استثمارِ انسان به دستِ انسان، و سلطه‌ي انسان بر انسان، جداناشدني و شرطِ يک‌ديگر هستند.

تاوقتي جامعه به دو گروِهِ متخاصمِ دارا و ندار تقسيم شده باشد، نگه‌داري‌ي دولت براي اقليتِ دارا ضروري خواهد بود، تا بتواند از امتيازاتِ خويش مراقبت کند. هنگامي که اين وضعيتِ نابرابري‌ي اجتماعي جاي خود را به نظمِ برتري براي جامعه دهد، که هيچ حقِ خاصي به رسميت نخواهد شناخت، حکم‌راني بر مردم نيز جاي خود را به مديريتِ امورِ اقتصادي و اجتماعي خواهد داد؛ به زبانِ سنت سيمون [۳] بگوييم« «زماني خواهد رسيد که هنرِ حکم‌راني ناپديد خواهد شد. هنرِ تازه‌يي جاي آن را خواهد گرفت، هنرِ مديريت و پيش‌بردِ امور». با توجه به اين امر، آنارشيسم را مي‌توان نوعي سوسياليسمِ داوطلبانه پنداشت.

تلقي‌ي آنارشيستي، اين نظريه‌ي کارل مارکس و پي‌روانَ‌ش را نيز رد مي‌کند، که دولت، به شکلِ ديکتاتوري‌ي پرولتاريا، مرحله‌ي انتقالي‌ي لازمي براي رسيدن به اجتماعي بي‌طبقه است، و اين دولت، پس از پايانِ مبارزاتِ طبقاتي و زدودنِ خودِ طبقات، خود را الغا کرده و از صحنه‌ي روزگار ناپديد خواهد شد. اين نظريه، درباره‌ي طبيعتِ حقيقي‌ي دولت و اهميتي که عاملِ قدرتِ سياسي در تاريخ بازي کرده، پاک به خطا مي‌رود؛ به بررسي‌ي ماترياليسمِ اقتصادي بسنده کرده، و قدرتِ سياسي و شکلَ‌ش را، تنها حاصلِ منطقي‌ي شيوه‌ي توليدِ هر دوران مي‌پندارد. اين نظريه دولت و ديگر شکل‌هاي نهادهاي جامعه را، «روبناي سياسي و قضايي، بر پايه‌ي زيربناي اقتصادي» به حساب آورده، و مي‌پندارد کليدِ هر فرآيندِ تاريخي را يافته است. درحقيقت هر قسمتي از تاريخ به‌خوبي هزاران مثال ارائه مي‌کند که چه‌گونه حکومت و سياست‌هاي زورمدارانه‌ئَ‌ش پيش‌رفتِ اقتصادي‌ي کشوري را به تأخير انداخته اند.

اسپانيا، پيش از برآمدنِ سلطنتِ مطلقه‌ي کليسايي، پيش‌رفته‌ترين کشورِ اروپا بود و در بيش‌ترِ زمينه‌هاي توليدِ اقتصادي، رتبه‌ي نخست را داشت. اما سده‌يي پس از برپايي‌ي سلطنتِ مطلقه‌ي مسيحي، بيش‌ترِ صنايعَ‌ش ناپديد شده، و آن‌چه باقي بود، بدترين وضعيتِ ممکن را داشت. کارگران، در بيش‌ترِ صنايع، به بدوي‌ترين روش‌هاي توليد باز گشته بودند. کشاورزي فرو پايشده بود، کانال‌ها و راه‌آبه‌ها تخريب مي‌شدند، و مناطقِ پهناوري از خاکِ کشور به بيابان بدل شده بود. شاهنشاهي‌ي مطلقه، در اروپا، با «فرامينِ اقتصادي»ي احمقانه و «قانون‌گذاري‌ي صنعتي»ي‌ش، که کوچک‌ترين انحرافي از شيوه‌هاي ازپيش‌تعريف‌شده‌ي توليد را به‌سختي مجازات مي‌کرد، و اجازه‌ي هيچ ابداع و ابتکاري نمي‌داد، براي سده‌ها جلوي پيش‌رفتِ صنعتي در کشورهاي اروپايي را گرفته بود، و نمي‌گذاشت اقتصاد به شکلِ طبيعي رشد کند. و حتي امروز و پس از تجربه‌ي وحشت‌ناکِ دو جنگِ جهاني، خطِ مشي قدرت‌خواهانه‌ي دولت‌ملت‌هاي بزرگ‌تر، بزرگ‌ترين مانعِ بازسازي‌ي اقتصادِ اروپا است.

در روسيه، که ديکتاتوري‌ي به‌اِصطلاح پرولتاريا به واقعيت بدل شده، قدرت‌طلبي‌ي حزبي خاص جلوي هرگونه تجديدِ سازمانِ سيستمِ اقتصادي را گرفته، و کشور را به سرمايه‌داري‌ي دولتي بدل کرده. ديکتاتوري‌ي پرولتاريا، که هدفِ نهايي‌ي‌ش مي‌بايد اجراي گذاري برگشت‌ناپذير به سوسياليسمِ واقعي باشد، امروز به استبدادي وحشت‌ناک و استعماري جديد بدل شده، که راهِ حکومت‌هاي فاشيست ادامه مي‌دهد. ادعاي نياز به ادامه‌ي وجودِ دولت تا زماني که جامعه هنوز به طبقاتِ متخاصم تقسيم شده، در روشنايي‌ي تجاربِ تاريخي، لطيفه‌يي بي‌مزه بيش نيست.

هر شکلي از قدرتِ سياسي، براي تضمينِ وجودِ خود، نوعِ خاصي از برده‌گي‌ي انسان‌ها را در بر دارد. در خارج، در ارتباط با کشورهاي ديگر، براي توجيهِ وجودَش بايد نوعي خصومتِ مصنوعي ايجاد کرده، ديگران را به شکلِ «دشمن» به نمايش بگذارد؛ هم‌چنين در داخل، تقسيمِ مردم به طبقات، رتبه‌ها و کاست‌ها شرطِ ضروري‌ي بقاي آن است. رشدِ بوروکراسي‌ي بلشويک در روسيه، تحتِ نامِ ديکتاتوري‌ي پرولتاريا (که هيچ‌گاه چيزي نبوده جز ديکتاتوري‌ي محفلي کوچک بر پرولتاريا و همه‌ي مردمِ روسيه) صرفاً مثالِ ديگري از تجربه‌يي تاريخي است که بارها و بارها خود را تکرار کرده. اين طبقه‌ي حاکم، که امروز به‌سرعت به سوي اشرافيت پيش مي‌رود، به همان روشني که طبقات و کاست‌هاي حاکمِ هر کشورِ ديگري از مردم و توده‌ها جدا يند، از مردمِ و کارگرانِ روسيه دور شده است. اين وضعيت هنگامي تحمل‌ناپذيرتر مي‌شود که حکومتي مستبد، حقِ طبقاتِ پايين براي شکايت از اوضاعِ موجود را انکار کند، و هر اعتراض‌کننده‌يي را در خطرِ ازدست‌دادنِ جان قرار دهد.

ولي برابري‌ي اقتصادي، حتي اگر بسيار بيش از آني باشد که در روسيه وجود دارد، نخواهد توانست تضميني بر عليهِ بي‌دادِ سياسي و اجتماعي باشد. برابري‌ي اقتصادي، به‌تنهايي، آزادي‌ي اجتماعي نيست. دقيقاً همين نکته است که هيچ‌يک از سوسياليست‌هاي تمرکزگرا هيچ‌گاه خوب متوجه نشدند. در زندان، در صومعه يا پادگان، برابري‌ي اقتصادي، به طورِ کامل حاکم است، چه به همه‌ي افراد، مسکنِ يک‌سان، غذاي يک‌سان، لباس‌هاي يک‌سان و کارهاي يک‌ساني اختصاص داده شده. دولتِ باستاني‌ي اينکاها در پرو و دولتِ يسوعيون در پاراگوئه نيز امکاناتِ اقتصادي‌ي يک‌ساني براي همه‌ي ساکنين تدارک ديده بودند، ولي با اين وجود، پليدترينِ استبدادها را حاکم، و انسان‌ها را بدل به ماشين‌هايي ساخته بودند که بي‌اَراده، در خدمتِ تصميم‌هاي قدرت‌مندان باشند. بي‌دليل نبود که پرودون «سوسياليسم» بدونِ آزادي را بدتر از برده‌گي مي‌ديد. انگيزه‌ي عدالتِ اجتماعي، تنها هنگامي مي‌تواند به‌درستي شکل گرفته و اثرگذار شود، که حسِ آزادي‌خواهي و مسئوليت‌پذيري در انسان رشدِ کافي يافته باشد. به کلامِ ديگر، سوسياليسم، يا بايد آزادانه و داوطلبانه پذيرفته شود، يا اصلاً وجود نداشته باشد. در بازشناسي‌ي اين حقيقت، به ايده‌ي ژرف و نابِ آنارشيسم مي‌رسيم.

نهادها همان نقشي را در زنده‌ي جامعه ايفا مي‌کنند که اندام‌هاي فيزيکي براي گياهان و جانوران انجام مي‌دهند؛ آن‌ها اندام‌هاي بدنِ جامعه اند. اندام‌ها به دل‌خواهِ خود رشد نمي‌کنند، بل‌که براي برآوردنِ بعضي نيازهاي مشخص در خدمتِ بدن هستند. تغييرِ شرايطِ زنده‌گي، باعثِ ساخته‌شدنِ اندام‌هاي متفاوت مي‌شود. اما يک اندام، هميشه وظيفه‌ي مشخصي که به خاطرَش تکامل يافته، يا وظيفه‌ي مشابهي را به انجام مي‌رساند. و به محضِ آن‌که آن کارکرد ديگر براي ارگانيسم لازم نباشد، از ميان رفته، يا بدل به اندامي زائد و ناکارآمد مي‌شود.

همين براي نهادهاي اجتماعي هم صادق است. آن‌ها هم به دل‌خواه پديد نمي‌آيند، بل‌که براي رفعِ بعضي نيازهاي مشخصِ اجتماع تشکيل مي‌شوند. اين‌طور بود که وقتي تقسيمِ طبقاتي و امتيازاتِ اقتصادي‌ي جديد، بيش‌اَزپيش در چارچوبِ نظامِ اجتماعي‌ي پيشين انگشت‌نما مي‌شدند، دولت‌مدرن شکل گرفت. طبقاتِ تازه‌شکل‌گرفته به ابزارِ قدرتِ سياسي نياز داشتند تا از امتيازاتِ اقتصادي و اجتماعي‌ي خود بر توده‌هاي مردمِ کشور محافظت کنند. بدين‌ترتيب شرايطِ اجتماعي‌ي مناسب براي تکاملِ دولتِ مدرن، به عنوانِ اندامِ قدرتِ سياسي، براي مقهورساختنِ گروه‌هاي مستقلِ مردم و کنترلِ‌شان شکل گرفت: دليلِ ذاتي‌ي وجودِ آن همين است. شکل‌هاي ظاهري‌ي آن در طولِ تکاملِ تاريخي‌ي‌ش ديگرگون شده، ولي کارکردَش هميشه همان مانده است. آنان مدام تابعيتِ فعاليت‌هاي مردمانِ اجتماع از آن را افزاييده، و به حوزه‌هاي جديد نيز گسترشَ‌ش داده اند. و درست همان‌طور که نمي‌توان کارکردِ اندامي زيستي را به‌دل‌خواه تغيير داد، به عنوانِ مثال، هيچ‌کس نمي‌تواند با چشمانَ‌ش بشنود يا با گوش‌هاي‌ش ببيند، همين‌طور هم ممکن نيست کسي بتواند براي خوش‌آيندَش اندامِ ستمِ اجتماعي را به ابزاري براي آزادسازي‌ي ستم‌ديده‌گان بدل سازد.

آنارشيسم به هيچ وجه راهِ حلِ انحصاري‌ي همه‌ي مشکلاتِ بشري نيست، اتوپيايي هم درباره‌ي نظمِ بي‌نقصِ اجتماعي (چنان‌چه گاهي گفته مي‌شود) نيست، چراکه، در اصولِ خود، همه‌ي مفاهيم و برنامه‌هاي مطلق را رد مي‌کند. به هيچ حقيقتِ مطلق يا هدفي نهايي براي پيش‌رفتِ انسان باور ندارد، بل‌که به کمال‌پذيري‌ي بي‌پايانِ الگوهاي اجتماعي و شرايطِ زيستِ انسان معتقد است، که هميشه در کوشش براي به‌ترشدن هستند، و هيچ‌کس نمي‌تواند هيچ پايانه يا هدفِ مشخصي براي‌شان تعريف کند. خطرناک‌‌ترين شکلِ قدرت درست هماني است که بکوشد گوناگوني‌ي شکل‌هاي زنده‌گي‌ي اجتماعي را از ميان برده، با معيارهاي خاصي تطبيق دهد. هرچه هوادارنَ‌ش خود را قوي‌تر بپندارند، هرچه حوزه‌هاي بيش‌تري از اجتماع را تحتِ خدمتِ خود بگيرند، اثرِشان بر عملِ همه‌ي نيروهاي مولدِ فرهنگي فلج‌کننده‌تر خواهد بود، و بر پيش‌رفتِ اجتماعي و فکري‌ي مردم، پيش‌گيرانه‌تر و انحراف‌زاتر. اين غلبه‌ي کاملِ ماشينِ سياسي بر انديشه و بدنِ انسان‌ها، و دل‌خواه‌سازي‌ي افکار، احساسات و رفتارِشان، مطابقِ قوانينِ استقراريافته‌ي حاکمان، درنهايت مرگِ فرهنگ و انديشه را در پي خواهد داشت.

آنارشيسم تنها به درستي‌ي نسبي‌ي ايده‌ها، نهادها و شرايطِ اجتماعي باور دارد. بنابراين سيستمِ اجتماعي‌ي بسته و ثابتي نيست، بل‌که بيش‌تر گرايشي در تاريخِ تکاملِ انسان است، که در تقابل با قيموميتِ فکري‌ي همه‌ي روحانيون و نهادهاي سياسي، براي آزادي‌ي بي‌مانعُ‌محدوديتِ همه‌ي افراد و نيروهاي اجتماعي مي‌کوشد. حتي آزادي هم، يک نسبت است، نه مفهومي مطلق، چه پيوسته مي‌کوشد قلمروِ خود را گسترش داده، شرايطِ بيش‌تري را بپوشاند. براي آنارشيسم، آزادي نه مفهومي انتزاعي و فلسفي، بل‌که چيزي امکان‌پذير است، که به هر انساني فرصت مي‌دهد همه‌ي ظرفيت‌ها و استعدادهايي که طبيعت بدو اهدا کرده را، به منسه‌ي ظهور گذاشته، در اختيارِ جامعه قرار دهد. قيموميتِ سياسي و کليسايي، هرچه کم‌تر در تکاملِ طبيعي‌ي انسان مداخله کنند، شخصيتِ افراد کارآمدتر و موزون‌تر شده، سطحِ فرهنگِ جامعه بالاتر خواهد رفت. به همين خاطر است که همه‌ي دوران‌هاي درخششِ فرهنگي، در طولِ تاريخ، در دوره‌هاي ضعفِ سياسي رخ داده اند، چه سيستم‌هاي سياسي هميشه مي‌خواستند به جاي آن‌که اندامي براي خدمت به جامعه باشند، آن را بدل به ماشيني تحتِ فرمانِ خود سازند. دولت و فرهنگ آشتي‌ناپذير اند. نيچه، که آنارشيست نبود، اين مفهوم را به‌روشني در نوشته‌ئَ‌ش آورده که «درنهايت هيچ‌کس نمي‌تواند بيش از آن‌چه دارد خرج کند. اين براي افراد صادق است، براي ملت‌ها هم صادق است. اگر کسي خود را وقفِ چيزي کند (قدرت، سياست، هم‌سرداري، تجارت، يا امورِ نظامي)، اگر کسي چنان انديشه، اشتياق و اراده‌ي خود را صرفِ چيزي کند که خودِ حقيقي‌ي‌ش، گرداگردِ آن چيز شکل گيرد، ديگر نخواهد توانست به کارِ ديگري بپردازد. فرهنگ و دولت (اجازه ندهيد هيچ‌کس در اين باره ترديد کند) دشمنِ يک‌ديگر اند: دولتِ فرهنگي صرفاً تخيلي مدرن است. کسي که در يکي بزييد، اين را به قيمتِ ديگري به دست آورده. همه‌ي دوران‌هاي درخشانِ فرهنگي، دوره‌هاي زوالِ سياسي هستند. هرچه به مفهومِ فرهنگي مهم باشد، غيرِسياسي است، حتي ضدِسياسي است».

جايي که اثرِ قدرتِ سياسي بر نيروهاي ابداع‌گرِ جامعه به کمينه کاهيده شده باشد، فرهنگ به بيش‌ترين رونق مي‌رسد، چه فرمان‌روايي‌ي سياسي هميشه خواهانِ يک‌نواختي است، و مي‌خواهد هر جنبه‌يي از زنده‌گي‌ي اجتماعي را تحتِ قيموميتِ خويش بگيرد. و، در اين بين، قدرتِ سياسي، در تناقضي گريزناپذير با انگيزه‌هاي آفريننده‌يي قرار مي‌گيرد که بايد فرهنگ را تکامل بخشند، و براي‌شان آزادي‌ي بيان، تکثر، و تغييرِ مدامِ چيزها، درست همان‌قدر ضروري است که ساخت‌هاي صلب و تساهل‌ناپذير، قوانينِ مرده، و توقيفِ شديدِ انديشه‌ي نوگرا، براي حفاظت از قدرتِ سياسي. هر کارِ موفقي، انگيزاننده‌ي تلاش براي تکاملِ بيش‌تر و انديشه‌ي عميق‌تر است؛ هر شکلِ جديدي، منادي‌ي امکاناتِ جديدِ پيش‌رفت است. اما قدرت هميشه مي‌کوشد چيزها را همان‌طور که هستند، لنگراَنداخته، نگاه دارد. اين هميشه دليلِ همه‌ي انقلاب‌ها در طولِ تاريخ بوده است. کارکردِ قدرت هميشه مخرب است، هميشه مي‌خواهد يوغِ قوانينَ‌ش را به گردنِ هر چيزِ زنده‌يي در جامعه بياَندازد. از لحاظِ انديشه، آن‌چه مي‌گويد تعصبِ مرده است، و ظهورِ فيزيکي‌ي‌ش زورمداري‌ي حيوان‌صفت. و اين کندذهني، تمبرِ خود را بر نماينده‌گانَ‌ش نيز مي‌زند، و معمولاً احمق و وحشي نشانِ‌شان مي‌دهد، حتي اگر پيش از ورود به قدرت، داراي به‌ترين استعدادها و مبتکرترينِ قرايح بوده باشند. کسي که تمامِ جهد و کوششَ‌ش، تحميلِ نظمي ماشيني به همه‌چيز باشد، درنهايت خودَش هم به يک ماشين بدل مي‌شود، و همه‌ي احساساتِ انساني را از کف مي‌دهد.

به خاطرِ همين طرزِ فهم بوده که آنارشيسمِ مدرن زاده شده، و نيروي اخلاقي‌ي خود را جمع کرد. تنها آزادي مي‌تواند الهام‌بخشِ انسان براي کارهاي بزرگ باشد و سببِ پيش‌رفت‌هاي فکري و اجتماعي شود. هنرِ حکومت بر مردم هيچ‌گاه شباهتي به هنرِ آموزشِ آنان و انگيختنِ‌شان به شکل‌دهي‌ي به‌ترِ زنده‌گي‌شان نداشته. اجبارِ افسُرَنده‌يي که حکومت تحميل مي‌کند، تنها مشقِ نظامي‌ي عاري از حياتي است، که هرگونه ابتکاري را، همان هنگامِ تولد مي‌کشد، و به جاي انسان‌هاي آزاد، سوژه بار مي‌آورد. آزادي گوهرِ زنده‌گي است، نيروي پيش‌برنده‌ي هر تکاملي در انديشه و اجتماع است، سازنده‌ي هر چشم‌اَندازِ جديدِ پيشِ روي بشر است. آزادسازي‌ي انسان از استثمارِ اقتصادي و ستمِ سياسي، اجتماعي و فکري، که در فلسفه‌ي آنارشيسم به متعالي‌ترين شکلي متجلي است، نخستين پيش‌نيازِ تکامل به فرهنگِ اجتماعي‌ي برتر و انسانيتي جديد است.

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:37 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

اگر هدف شما تامين آزادي است، بايد بياموزيد فارغ از فرمان فرمايي و اجبار رفتار کنيد. (برگمن (

وقتي صحبت از آنارشيسم به ميان مي آيد، مرد ريشويي را تصور مي کنيم که کلاه پت و پهني بر سر دارد و بمب دست سازي در جيب ! اما بعد از خواندن کتاب "هربرت ريد" ، شاعر و فيلسوف هنر، بي گمان اين تصوير در ذهنمان رنگ خواهد باخت؛ تصويري که به گفته ي "ريد"، دست ساخت مطبوعات بورژوايي است !

واژه ي آنارشي معمولا در اذهان ما بي نظمي، خشونت و عدم قطعيت را تداعي مي کند اما هربرت ريد در کتاب خود، "آنارشيسم، سياست شاعرانه"، معتقد است که بشر سال هاست با اين مفاهيم زندگي مي کند. البته نه به سبب زندگي در جوامع آنارشيستي - که هرگز وجود نداشته اند - بلکه درست در دوران سيطره ي دولت- ملت هاي مدرن روزگار ما.

به عقيده وي، تمدن ما يک رسوايي تمام عيار است در هيچ دوره اي از تاريخ بشر، چنين آشوب اجتماعي سابقه نداشته است؛ آشوبي که به صورت زرادخانه هاي سلاح هاي شيميايي و هسته اي، جنگ ها و مناقشات خشونت بار، فقر و گرسنگي، آسايشگاه هاي رواني و... مطرح مي شود و اين همه، حاصل سياست عملي دوران ماست. فيلسوف آنارشيست بايد کار خود را با آشکار ساختن پوچي و بي معنايي  همين سياست عملي - که غالبا با آنارشيسم مقايسه مي شود - آغاز کند و در پي آن بايد خواهان پايان دادن به اين اوضاع و شرايط و آوردن نظمي نوين به اين جهان باشد. اين امر تنها وقتي ممکن مي شود که تمدن ما از نو ساخته شود چون در غير اين صورت، همه ي فعاليت هاي فکري ما بيهوده خواهد بود.

هربرت ريد معتقد است که تنها راه براي ايجاد اين نظم نوين، قيام و انقلاب است اما تاکيد مي کند که موثرترين شکل شورش و انقلاب، درين دنياي خشونت باري که ما در آن زندگش مي کنيم، عدم خشونت است ! روح کلي يک قيام و طغيان، کليت يک تمدن پوچ و مهمل را نشانه مي گيرد و اين ممکن نيست مگر آنکه انقلاب در عادات انديشيدن و عادات اخلاقي انسان ها اتفاق بيفتد. به اعتقاد وي، انقلاب در معناي واقعي اش با خشونت و ضرب و زور به دست نمي آيد بلکه انقلاب بايد در ذهن و کردار آدميان پا بگيرد. انقلاب در مفهوم عام، چيزي را تغيير نمي دهد بلکه فقط دسته اي از سروران و اربابان را جانشين دسته اي ديگر مي کند. اما انقلاب واقعي به معناي استقرار ارزش هاي انساني نو و روابط اجتماعي جديد و نگرش دگرگون شده ي انسان به انسان است. اين انقلاب فوري و بي واسطه، هم اکنون، هر جا که هستيم، بايد اتفاق بيفتد و اين يعني تغيير دادن روابط اقتدارطلبانه بين زنان و مردان، والدين و فرزندان و ...

اين اقدام انقلابي را نمي توان در هم شکست چون در زندگي هرروزه به پا مي شود؛ در سوراخ سمبه هاي ريزي که دستان زورمند اما درشت و زمخت قدرت دولت نمي تواند به آساني به آن برسد چرا که سرشت آدمي را تغيير مي دهد و اين زمينه ي تغيير زندگي اجتماعي آدمي است.

نکته ي ديگري که در نظريات ريد يکسره با تصور ما از آنارشيسم در تضاد است، تعبير او از هنرمند و فرديت آدمي است. وي مي نويسد: " ارزش يک تمدن، تنها با کيفيات و دستاوردهاي نمايندگان آن، يعني فيلسوفان و شاعران و هنرمندانش ارزيابي مي شود و پيشرفت، به معناي استقرار تدريجي تمايزيافتگي هاي کيفي بين افراد جامعه است. هرچقدر جامعه بيشتر پيشرفت کند، فرد با روشني و وضوح بيشتري در برابر گروه قرار مي گيرد. به اين ترتيب واحد و عنصر اصلي آينده، فرد است؛ دنيايي در خويش، خودبسنده و خودآفرين، که آزادانه مي دهد و مي گيرد اما ضرورتا يک روح آزاد است ! ابرمرد راستين کسي است که خويش را دور و مستقل از گروه نگه مي دارد. هنرمند يک فرديت عينيت يافته است. او ضرورتا يک آنارشيست است و با همه ي معناهاي دولت سازمان يافته، مخالف است؛ چه آنچه از گذشته به ارث برده ايم و چه آنچه به نام آينده به مردم تحميل مي شود؛ او آواره ي بي ايمان سرزمين بي صاحب تخيل خويش است و نمي تواند بدون دست کشيدن از وظايف اصلي خويش، در سردابه هاي بي روح يک حزب سياسي آرام بگيرد. " اما در عصر ما هنر به هر ترتيب که شده عقيم مي شود. اين سرنوشت جهاني شاعرانگي است !

تمدن هاي جزم انديش روزگار ما، بنا به ماهيت و ساختار اصول خود، ارزش هايي را از ميان برمي دارند که هنرمند با آن ها و براي آن ها زندگي مي کند. جهل و بي تفاوتي و بيدادگري سرمايه داري، که هنر را تا حد صنعتگري فرو مي کاهد، روي ديگر سکه اي است که خواهان استفاده از هنرمند براي مقاصد سياسي خود است و در دولت هاي توتاليتر به منصه ي ظهور مي رسد.

ريد مي گويد دولت هاي اقتدارطلب، جنگ ها و انقلاب ها، ثمري براي فرهنگ و هنر نداشته اند زيرا هيچ ثمري براي آزادي نداشته اند ! آزادي امري روان شناختي و فردي است و اوضاع و شرايطي است که روح بشر در آن به خودانگيختگي و خلاقيت مي رسد و تا زماني که دولت وجود دارد آزادي ممکن نيستپيشنهاد او براي حذف دولت از زندگي بشر، روي آوردن به سياست محلي و به رسميت شناختن حق خودمختاري محلي مردم است. به اين ترتيب، نمايندگان سياسي، جانشين سياست مداران حرفه اي خواهند شد؛ سياست مداران عجيب الخلقه اي که سودايي جز رسيدن به مقام و قدرت ندارند و انگيزه شان هميشه جاه طلبي شخصي و جنون خودبزرگ بيني است ! همين ها کافي هستند تا هر فردي را دچار فساد ناشي از قدرت کنند.

عقايد هربرت ريد درباره ي عدالت، آزادي، دين و ... نيز با پيش زمينه ي ذهني ما از واژه ي آنارشيسم تفاوت بسيار دارد. شايد اگر وي نام ديگري بر اعتقادات خود مي نهاد، مي توانستيم راحت تر و به دور از پيشداوري، با نوشته ي او ارتباط برقرار کنيم. او خود نيز به اين نکته واقف است اما ظاهرا نامي بهتر از آنارشيسم براي آموزه هاي خود نمي يابد. در هر حال، آنچه ريد به آن معتقد است، هرچند ممکن است به نظر ما آرمان هايي اغراق آميز، دور از واقعيت و کاملا غيرعملي جلوه کند اما شايد بتوانيم در اين اعتقاد با او همراه باشيم که تنها آرمان هاي مهمل و غيرعقلاني و مبتني بر شور و احساس مي توانند بشر را به ادامه ي حيات اميدوار کنند و به او نيروي تحول و حرکت و زندگي را ارزاني دارند !



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:36 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
ین واقعیت که اجتماع، دربند جامعه اسیر است گونه ای نگرش بنیادی به هستی انسان با تعلقات فردی اش است. برمبنای این نگرش،  قدرت[1] جاری در بطئن جامعه ، انسان را از واقعیت اجتماعی اش جدا می کند و توجیه تسری این قدرت را پیرامون گزاره «ترجیح  ما برمن» تبیین می نماید.
این امر مختص یک جامعه با صورتبندی یک نظام خاص نیست بلکه در تمامی جوامع با هر نظام سیاسی صادق است. در این بین  تفاوت گستره و عمق سیطره قدرت  جامعه به نست نظام های سیاسی متفاوت می باشد. در نظام های دموکراتیک با آنکه آزادی های فردی پیرامون « فرد انسان»در جامعه گستره وسیع تری را در برمی گیرد با این وجود بازهم سیطره قدرت جامعه بر فرد وجود داشته که توجیه آن در گزاره « اراده کلی جامعه»  تبلور می یابد.  به عنوان مثال نهاد های آموزشی با استراتژی « آموختن برای جامعه» و توجیه پیرامون هدف مسخره ای چون « مفید بودن برای جامعه »  قدرت جامعه را بر فرد تسری می دهد. این نهاد ها در واقع کارخانه های هستند که انسان مطیع جامعه را تولید می کنند و خلاقیت فردی را تنها در خدمت جامعه مجاز شمرده و تبلیغ می کنند. حکایت سرمایه داری نیز که خود حکایت هستی شناختی جوامع دموکراتیک امروز است.
در این وضعیت بایسته کنشگری سیاسی ، قبول موانع و محدودیت های  است که قدرت برای جامعه ترسیم می کند و می آموزد و انتظار دارد که در چارچوب ترسیم شده (که فراخی آن در رابطه با گستره باورهای دموکراتیک و آزادی های فردی است) کنش سیاسی صورت پذیرد. با این وجود فراتر از ایده و گام نهادن در عرصه عمل ، ارزش های فردی ( فارغ از ایده آلیسم مورد نظر) امروز در جوامع دموکراتیک گستره و عمق بهینه ای را برای فرجام خواهی ایده آل و « رهایی» از بند جامعه فراهم آورده است که نشانه های آن را در شکل گیری خرده جنبش های اجتماعی می توان بازجست.
 با اینکه  نظام های دموکراتیک اینگونه قدرت جامعه را به صورت نامرئی بر فرد و اجتماع تسری می دهند ولی همیشه شکل گیری« فضاهای خودمختار فردی»  را تا سرحد ممکن تحمل می کنند و این فضاها در واقع به مثابه روزنه های تنفسی جامعه تحت سیطره قدرت نامرئی، عمل می کنند و مانع از انقباض اجتماعی می گردند. آنچه در شکل گیری این فضاها اهمیت اساسی دارد « حق زیستن روزمره گی» است که به فرد اجازه می دهد که با این حق در فضاهای خودمختار فردی به خود بپردازد و دلخواه خود را دنبال کند.
حق زیستن روزمره گی چیزی نیست جز حق تنها بودن، به موسیقی مورد علاقه خود گوش کردن، فیلم و یا سریال مورد علاقه خود را دین، لباس دلخواه خود را پوشیدن، غذا و نوشیدنی مورد علاقه خود را خوردن، کتاب مورد علاقه خود را خواندن، جشن خود را گرفتن یا در جشن مورد علاقه خود شرکت کردند، رقصیدن، دوست خود را بوسیدن  و دهها و شاید صدها امرروزمره دیگر که در فضاهای خودمختار فردی شکل می گیرد[2].
شاید برشمردن این موارد به عنوان حق زیستن رومزه گی شبیه به جک باشد چرا که امر بدیهی محسوب می شود و شاید باز هم تاکید می کنم شاید همه به این بدیهات باور داشته باشند. ولی  بیراه نخواهد بود که حتی در جوامع دموکراتیک امروز بخشی از موارد در گذشته تاریخی این جوامع نفی می شده است[3] هرچند امروزه گذشته تاریخی این جوامع ، این مساله را حل نموده که دوام جوامع وابسته به این حق زیستن روزمره گی انسان های آن جامعه است.
با تمام این تفاصیل آنچه مورد نظر بحث است حول این مساله می گردد اگر با اغماض میان امر سیاسی و امر اجتماعی  و امر اقتصادی تمایز قائل شویم ( تاکید می کنم با اغماض) و حق زیستن روزمره گی را در کف امر اجتماعی قرا دهیم ( با مصالحه) ، این چشم انداز را می توان ترسیم کرد که جوامع غیر دموکراتیک را می توان پیرامون رعایت این حق تقسیم بندی نمود و بازنمودی سیطره و عمق قدرت جاری ترسیم نمود که گاه برهنه و آشکارا اعمال می شود .
این باور که هرچه اعمال قدرت بر یک جامعه که بر اجتماع سیطره دارد با گستره و عمق بیشتر صورت پذیرد انقباض اجتماعی حاصل از آن در یک پروسه زمانی ، فرایند سقوط را تسهیل می کند ولی این امر وابسته به  امر دیگر نیز است اول تکاپوی ایدئولوژیکی که بستر مانور و تقابل سازی را با قدرت حاکم فراهم نموده و فراینده چالش و سقوط را شکل می دهد. مثال بارز آن را می توان توانمندی های ایدئولوژیکی مارکسیسم ( که با  درست یا غلط بودن آن نمی پردازیم)  و برساخته های ایدئولوژیکی ناشی از آن دانست که سقوط قدرت های غیر دموکراتیک بسیاری را سبب گردید و متاسفانه خود  به عنوان قدرت غیردموکراتیک دیگری با شعارهای ایدئولوژیک جایگزین شد.
جایگزینی قدرت های غیر دموکراتیک با بنیان های ایدئولوزیکی نه تنها سیطره قدرت توتالیتر و برهنه ای را در عرصه سیاسی سبب گردید بلکه با پشتوانه ایدئولوژیک تحت توجیه « هدایت جامعه به سوی رستگاری» ، فضاهای خودمختار فردی را به شدت سرکوب نمود و حق زیستن روزمره گی را پایمال می کند. این دیگر فرد نیست که به حق زیستن روزمره گی خود می پردازد بلکه قدرت است که تعیین می کند که روزمره گی مورد نظرش چیست که فرد باید به آن پایبند باشد. آنچه باید بپوشد، آنچه باید ببیند، آنچه باید گوش کند، آنچه باید بخواند همه و همه دست چین شده قدرت است و علائق فردی محلی از اعراب ندارد. در این راستا قدرت همه جا حاضر است حتی به اتاق های خواب افراد جامعه با پشتوانه های ایدئولوژیک سیطره می یابد و هر سو که فرد می نگرد قدرت با چشم های بزرگ او را می پاید و تحکیم ایدئولوژیک فرمان باید و نباید صادر می کند.
درست در این نقطه است که کمبود « فضاهای خودمختار فردی» ، اجازه تنفس به انسان اسیر جامعه نمی دهد ، آنارشیسم به عنوان یک اندیشه مناسب می توان این بستر را مهیا کند که  « فضاهای موقتی کنش روزمره گی» شکل بگیرد و قدرت حاضر در همه جارا به چالش بکشد. آنارشیسم در این زمینه با تاکیدی که بر سه اصل « خود یابی، خودمختاری، خلاقیت[4] » می آموزد که با یک « اراده همگانی» که فرد فرد جامعه را مدنظر دارد می توان قدرت را به چالش کشید و بر حق زیستن روزمره گی خود تاکید کند.
از آنجا که آنارشیسم را به روایتی ایدئولوزیک نمی توان مورد خوانش قرار داد زیرا که هر ایدئولوژی خود پرورده باید و نباید های است که فرد و انسان را به بند می کشد و قدرت را تسری می دهد آنارشیسم بر « خودانگیختگی فردی » تاکید دارد و فراسوی جنبش های توده ای ، اولین گام های مبارزه با قدرت را در برساختن « فضاهای خودمختار فردی » و دستیابی به حق زیستن روزمره گی می داند تا با تکیه بر این فضاهای خودمختار و خودانگیختگی فردی ، قدرت را در تمامی ابعاد به چالش بکشد. استراتژی آنارشیسم در رسیدن به آزادی آن گونه که نگارنده باور دارد در اصل « رهایی» تبلور می بابد که در قسمت های بعدی به آن می پردازیم.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:35 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

شمار كثيري از مبارزان تندرو و جوان امروزه، بالاخص آنان كه در كانون نهضتهاي ضد اشتراكي و ضد جهاني سازي قرار دارند خود را آنارشيست مي نامند اما بهتر است ديدگاه فلسفي، عقلاني حاكم بر اين محافل را نوعي حس آشوبگرا توصيف كنيم تا آنكه آن را آشوب گرايي في نفسه بدانيم. بر خلاف تند روان ماركسيستي دهة 60، كه نوشته هاي لنين و مائو را مي بلعيدند، غور و تعمق در آثار بايكونين از سوي مبارزان آنارشيست امروز غير محتمل مي نمايد. براي مبارزان تند رو و جوان معاصر، آنارشيسم به معناي ساختاري نظام يافته و نا متمركز است كه بر اساس گروههاي وابسته كه براي منظور خاص با يكديگر همكاري مي كنند و تصميم گيري بر مبناي اتفاق آرا شكل مي گيرد.

علاوه بر اين آنارشيسم مفاهيم ديگري چون مساوات طلبي، مخالفت با مقامات، سوء ظن نسبت به قدرت به ويژه قدرت حكومتي و اعتقاد به زندگي بر اساس انديشه هاي فردي را نيز در بر مي گيرد. مبارزان جوان و تند رويي كه خود را آنارشيست تلقي مي كنند، احتمالاً نه تنها مخالف با مؤسسات صنفي هستند كه با سرمايه داري نيز در تضادند، بلکه بسياري از آنان خيال جامعه اي را در سر مي پرورانند كه بر اساس اجتماعاتي كوچك و برابر تشكيل مي شود، با اين وجود براي جمعي ديگر مساله جامعه ي فردا هنوز به صورت مساله اي حل نشده باقي است. براي اين افراد آنارشيسم عمدتاً به عنوان ساختاري تشكيلاتي و اعتقاد به مساوات طلبي حائز اهميت مي باشد.در واقع آنارشيسم شكلي از سياست است كه به جاي اينكه بر نوعي استراتژي استوار باشد بر حول محور حقيقت نمايي مي چرخد و سياستي است كه به طور قطع آني مي باشد.

در پيشينه ي آنارشيسم و ماركسيسم ضديتهايي عليه يكديگر به چشم مي خورد. باكونين كه نوشته اش مربوط به اواخر قرن 19 مي باشد، چنين استدلال مي نمود كه طبقه كارگر نمي تواند از قدرت حكومت براي نجات خود استفاده كند پس چاره اي جز پايان بخشيدن به حكومت وجود ندارد. بعدها آشوبگران به ‹‹ تبليغات عمل ›› روي آوردند كه براي بر انگيختن شورش عمومي اغلب به اعمالي نظير قتل عام و آدمكشي دست مي زدند.

در آغاز قرن بيستم، سنديكاليستهاي آشوبگرا بر اين باور بودند كه در نتيجه گسترش منطق جنگ طبقاتي، اتحاديه هاي كارگري مبارز شكل انقلابي به خود خواهند گرفت. ماركس و لنين خاطر نشان كرده بودند كه ايجاد سوسياليسم به تحول بنيادين حكومت نيازمند است. با اين حال آنارشيست ها، ماركسيستها را به دليل گرايششان براي استفاده از حكومت به عنوان ابزاري در جهت رسيدن به ديگر اهداف مورد انتقاد قرار دادند. آنارشيست ها به حكومت به عنوان يك وسيله نگاه نمي كردند بلكه آن را ابزار ظلم مي ديدند. تجربه استالين دليل موجهي بر اين انتقاد بود.


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:35 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
در سال هاي پاياني دهة 70، مبارزاني كه تحت تاثير ديدگاه هاي آنارشيستي، صلح طلبي، نهضت طرفداري از حقوق زنان و نهضت طرفدار محيط زيست قرار گرفته بودند نهضتي را بر عليه انرژي هسته اي آغاز كردند و اميدوار بودند كه در ادامه آن بتواند در جهت پرداختن به ديگر مسائل مفيد واقع شود و در نهايت تبديل به نهضت براي انقلاب غير خشونت آميزگردد. اين مبارزه شيوة ممتازي از سياست را خلق كردند كه در آن از مفهوم گروه هاي وابسته مربوط به تاريخ آنارشيسم اسپانيا، تاكتيك نافرماني مدني گسترده مربوط به نهضت حقوق مدني در آمريكا و جريان تصميم گيري بر مبناي اتفاق آراء كه مربوط به حزب دوستان بود سود جستند.

نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز، مبارزاتي را عليه انرژي و تسحيلات هسته اي هدايت كرد. آنارشيستي كه اين نهضت را تحت نفوذ داشت مستلزم جامعه اي آزادي خواه بود كه از گروه هاي خود مختار و كوچك تشكيل مي شد. تعهداتي كه در اين نهضت نسبت به اعمال خشونت آميز و تصميم گيري بر اساس اتفاق آراء وجود داشت بدان دليل بود كه نهضت را در مقابل مسائلي كه دامنگير نهضت هاي ضد جنگ اواخر دهة 60 شده بود محافظت كند. اعتراضات بزرگ و نماديني كه در بخشهاي مختلف كشور برگزار شد كه در بسيج عقايد عمومي بر عليه صنعت هسته اي در مرحله بعد نقش مهمي ايفا كرد و به علاوه گروه كوچكي از مبارزان نيز در نافرماني مدني غير خشونت آميز به كسب تجربه پرداختند.

تظاهرات عمومي نافرماني مدني مشخصه بارز اين نهضت گشت و عدم خروج از اين تاكتيك به صورت يك الزام در آمد. در هر مبارزه مرحله اي به وجود مي آمد كه در آن ميزان اعتراضات نافرماني عمومي وضعيت ثابتي به خود مي گرفت چرا كه حداكثر افراد مرتبط با اين موضوع دستگير شده بودند. در اين مرحله اين حقيقت آشكار مي گشت كه اين اعتراضات به تنهايي قادر نيست صنعت انرژي هسته اي يا مسابقه تسليحاتي را مورد تهاجم قرار دهد. مشكلات نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز به واسطه پيروي سرسختانه اش از تصميم گري بر مبناي اتفاق آراء تشديد گشت. افول صنعت هسته اي در سال هاي پاياني دهة 70 و كاهش مسابقه تسليحاتي در سال هاي مياني دهة 80 به اين مبارزات پايان داد.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:33 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |
در سال هاي پاياني دهة 70، مبارزاني كه تحت تاثير ديدگاه هاي آنارشيستي، صلح طلبي، نهضت طرفداري از حقوق زنان و نهضت طرفدار محيط زيست قرار گرفته بودند نهضتي را بر عليه انرژي هسته اي آغاز كردند و اميدوار بودند كه در ادامه آن بتواند در جهت پرداختن به ديگر مسائل مفيد واقع شود و در نهايت تبديل به نهضت براي انقلاب غير خشونت آميزگردد. اين مبارزه شيوة ممتازي از سياست را خلق كردند كه در آن از مفهوم گروه هاي وابسته مربوط به تاريخ آنارشيسم اسپانيا، تاكتيك نافرماني مدني گسترده مربوط به نهضت حقوق مدني در آمريكا و جريان تصميم گيري بر مبناي اتفاق آراء كه مربوط به حزب دوستان بود سود جستند.

نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز، مبارزاتي را عليه انرژي و تسحيلات هسته اي هدايت كرد. آنارشيستي كه اين نهضت را تحت نفوذ داشت مستلزم جامعه اي آزادي خواه بود كه از گروه هاي خود مختار و كوچك تشكيل مي شد. تعهداتي كه در اين نهضت نسبت به اعمال خشونت آميز و تصميم گيري بر اساس اتفاق آراء وجود داشت بدان دليل بود كه نهضت را در مقابل مسائلي كه دامنگير نهضت هاي ضد جنگ اواخر دهة 60 شده بود محافظت كند. اعتراضات بزرگ و نماديني كه در بخشهاي مختلف كشور برگزار شد كه در بسيج عقايد عمومي بر عليه صنعت هسته اي در مرحله بعد نقش مهمي ايفا كرد و به علاوه گروه كوچكي از مبارزان نيز در نافرماني مدني غير خشونت آميز به كسب تجربه پرداختند.

تظاهرات عمومي نافرماني مدني مشخصه بارز اين نهضت گشت و عدم خروج از اين تاكتيك به صورت يك الزام در آمد. در هر مبارزه مرحله اي به وجود مي آمد كه در آن ميزان اعتراضات نافرماني عمومي وضعيت ثابتي به خود مي گرفت چرا كه حداكثر افراد مرتبط با اين موضوع دستگير شده بودند. در اين مرحله اين حقيقت آشكار مي گشت كه اين اعتراضات به تنهايي قادر نيست صنعت انرژي هسته اي يا مسابقه تسليحاتي را مورد تهاجم قرار دهد. مشكلات نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز به واسطه پيروي سرسختانه اش از تصميم گري بر مبناي اتفاق آراء تشديد گشت. افول صنعت هسته اي در سال هاي پاياني دهة 70 و كاهش مسابقه تسليحاتي در سال هاي مياني دهة 80 به اين مبارزات پايان داد.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:33 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم  با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند.

ازکمون گاوچرانی تامحفل اینترنتی-، ازتروررئیس جمهورتا به آتش کشیدن زباله دانیها

درسال 1660 نخستین بار یک زن آنارشیست بنام "ماری دایر" بجرم سرپیچی در مقابل قانون در ایالت ماساچوست آمریکا اعدام شد. بعد از استقلال آمریکا در سال 1850 هواداران جنبش آنارشیستی فعالیتی جدی را آغاز نمودند و حدود 100 کمون اتوپیستی تشکیل دادند. بخشی ازآن کمونها زیر عقاید مسیحی بودند که در جستجوی عدالت فعالیت میکردند. درحالیکه مهاجران اروپا آنارشیسم جمعگرا را به آمریکا بردند، آنارشیسم فردگرای آمریکایی را ناشی از شرایط بومی و طبیعی آمریکا میدانند. هدف این دوشاخه آنارشیسم تبلیغ آزادی فردی و اجتماعی بود. امروزه اشاره میشود که آنارشیسم نخستین: انگلیسی و آمریکایی قوی تر از آنارشیسم: آلمانی، فرانسوی و روسی بوده است. توماس جفرسون یکی از متفکران جنبش استقلال طلبانه آمریکا مینویسد: "بهترین حاکمیت، رژیمی است که کمتر حکومت کند". بعدها زیر تاثیر فوریه و آون، کمونهای سوسیالیستی تخیلی تشکیل گردیدند. قرنهاست که آنارشیسم فردگرا یک جنبش خاص جامعه آمریکا مانده است. جنبش آنارشیستی در آمریکاشامل مقاطع مختلف تاریخی بوده است .

ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم  با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند. مبارزی بنام "توکر" گرچه کتاب باکونین باعنوان " خدا و دولت " را در سال 1883 به انگلیسی ترجمه نمود، او ولی باکمک نظرات آنارشیسم فردگرا به مبارزه علیه عقاید آنارشیستی جمعگرا پرداخت. در تاریخ 11 نوامر سال 1887 دولت دست به اعدام 5 رهبر جنبش آنارشیستی آمریکا بنامهای : لینگ، اسپیس، فیشر، انگل، و پارسون زد.  اسپیس درپای چوبه دار گفته بود: " زمانی خواهد رسید که سکوت ما  قوی تر از صداهایی خواهد شد که امروز آنرا وادار به سکوت میکنید " . انترناسیونال دوم به پای قدردانی از این اعدام شدگان، در کنگره دوم خود در سال 1889 در پاریس، اول ماه مه را بیاد آن قربانیان، روز بین الملل کار نام نهاد. تقصیر و یا بی گناهی دو اعدامی دیگر جنبش آنارشیستی بنامهای" ساکوس و وانستیس" بعدها موضوع اشعار، رمانها و فیلمهایی در آمریکا گردید.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:30 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

انديشه‌های «پيش‌مفهومی» در مورد عدالت

پيش از پرداختن به موضوع اصلی، بايد روشن کنيم که منظورمان از انديشه‌ی پيش مفهومی چيست؟ انديشه‌ی پيش مفهومی، يعنی تفکری که هنوز چگالی مفهومی نيافته، در مورد موضوع يا برابرايستايی. چنين انديشه‌ای خود را معمولا" در کاربرد زبانی روزمره متبلور می‌کند، يعنی در آنجا که واژه‌ای به آنچنان ميدان معنايی دست می‌يابد که کاربرد آن در آن ميدان، به عنوان عادی و درست تلقی می‌گردد.

پس اگر آنچه که از واژه‌ای مورد نظر است، در آن ميدان معنايی قرار گيرد که زبان مربوطه آن را از پيش ترسيم کرده است، معمولا" فهميده می‌شود. در کاربرد زبانی، واژگان با تصوراتی معين و اکثرا" تأکيدات ارزشی کم تا بيش مثبت و منفی در پيوند هستند. خود کاربرد عمومی زبان، با اين آگاهی همراه نيست که واژه‌ی مورد نظر چگونه تشکيل شده و در کدامين رابطه با واژگان مورد نظر ديگر قرار دارد. رويکرد روحی کسی که واژه‌ای را مورد استفاده قرار می‌دهد، در وضعيت‌های معمول زبانی تأمل شده نيست و بنابراين انديشه‌ی او در اينسوی آستانه‌ی تفکر مفهومی قرار دارد و به اين معنا «پيش مفهومی» است.

گونه‌ای ديگر از انديشه‌ی پيش مفهومی، خود را در زبانی متبلور می‌سازد که به ميانجی نمادها و تصاوير ارتباط برقرار می‌کند. نمونه‌ی مشخص چنين زبانی، زبان استعاره‌ی شعری است. انديشه‌های مجازی در ارتباطات زبانی روزمره‌ی کنونی نيز وجود دارند، زيرا خاستگاه تفکر مجازی امروزين، تفکر اسطوره‌ای کهن است. در اسطوره شناسی نه تنها بينش‌های دينی پيشين از نوع مابعدالطبيعی و کيهانشناختی، بلکه حتا بينش‌های اخلاقی و حقوقی نيز وجود دارد.

انديشه‌ی پيش مفهومی در باره‌ی عدالت، يکی از مهمترين نقشهای خود را در اسطوره شناسی يونانی و در شخصيت «ديکه» (Dike ) الهه يا زنخدا يا ايزدبانوی عدالت پديدار می‌سازد. توازن در داوری، يکی از صفات اصلی اين الهه است و احکامی صادر می‌کند که هر کس را به آنچيز که مستحق آن است می‌رساند. حتا نام اين الهه مؤيد پيوندی تنگاتنگ با «حق» است، چرا که «ديکه» در زبان يونانی «قاضی»، «محکمه‌ی قضايی» و «حق» نيز معنی می‌دهد. ذات اين الهه و اصلی که نماد آن است، در رابطه‌ی خويشاوندی يا دشمنی با الهه‌های ديگر به بيان در می‌آيد و در اين گفتار نگاهی کوتاه به آن خواهيم افکند. بايد در نظر داشت که اکثر الوهيت‌های يونانی، به مثابه تجسم و تشخص اصل‌های اخلاقی ظاهر می‌شوند. اين اصل‌های اخلاقی، از تبار، صفات شخصيتی و نوع فعاليت آنان قابل درک است.

در بينشهای اسطوره‌ای يونانيان، «ديکه» يا الهه‌ی عدالت، يکی از دختران «زئوس» (Zeus) والاترين خدای جهان است. «زئوس» پس از چيرگی بر رقيبان خود و به قدرت رساندن خدايان المپ، دختر اورانوس (Uranos) را که خدای زيرزمينی يا تايتان (Titan) و نماد گنبد آسمان و مظهر پهنا و بلندای طبيعت است به همسری می‌گيرد. نام دختر اورانوس «تميس» (Themis) است که خود نگهبان نظم پايدار جهان محسوب می‌گردد. اگر چه «تميس» از تبار «تايتان‌ها» بود، اما زئوس وی را به همسری می‌گيرد و در المپ مشاور خود می‌سازد. از اين وصلت، «ديکه» يا الهه‌ی عدالت زايش می‌يابد. خواهران او که نتيجه‌ی همين وصلت‌اند به ترتيب «آيرنه» (Eirene) الهه‌ی صلح، «اوينوميا» (Eunomia) الهه‌ی نظم و حکومت خوب و «تيشه» (Tyche) الهه‌ی سرنوشت پنهان می‌باشند. «ديکه» يا الهه‌ی عدالت، به صورت باکره دختری می‌زايد به نام «هزيشيا» (Hesychia) که الهه‌ی خونسردی و آرامش درونی است.

دشمنان «ديکه» الهه‌ی عدالت، به ترتيب «اريس» (Eris) الهه‌ی ستيز و «هيبريس» (Hybris) الهه‌ی زياده روی و تحريف می‌باشند. از آنان الهه‌های ديگری زايش می‌يابند مانند «ديسنوميا» (Dysnomia) که مظهر بی‌نظمی و حکومت بد، «لته» (Lethe) مظهر فراموشی و پنهانکاری و سرانجام «آمفيلوگيا» (Amphilogia) مظهر واژگان مزورانه و چندپهلو هستند. همه‌ی اين الهه‌ها فاقد پدر هستند و مستقيما" از ذات مادرشان «اريس» زاده شده‌اند که به نوبه‌ی خود تبارش به «نيکس» (Nyx) الهه‌ی ظلمت و تاريکی می‌رسد.

اما «ديکه» الهه‌ی عدالت، افزون بر اين دشمنان، پشتيبانانی هم در ميان خويشاوندان خود در المپ و نيز در ميان خدايان زيرزمينی دارد که پس از پيروزی «زئوس» وی را ياری می‌دهند. مهمترين آنان «استيکس» (Styx) خدای ورطه‌ی فنا، دلمردگی و در عين حال مظهر انتقام گيری از جنايات نابخشودنی نزد يونانيان مانند گواهی دروغ است. پشتيبان ديگر «نمسيس» (Nemesis) الهه‌ی مجازات و استقرار دوباره‌ی حق است. و پشتيبان ديگر خواهر ناتنی «ديکه» است که احکام حقوقی صادر شده از طرف الهه‌ی عدالت را به اجرا در می‌آورد و تبهکاران را مجازات می‌نمايد.

روابط پيچيده‌ی خويشاوندی و دشمنی که در بالا آمد، مؤيد آن است که در بينش‌های اسطوره‌ای يونانيان، «عدالت» از بعدهای گوناگون برخوردار و در همه‌ی جهات قابل گسترش است. عدالت در نزديکی با مديريت، نظم پايدار و خرد جهانی قرار دارد و با صلح، حکومت خوب و آرامش در پيوند تنگاتنگ است. خود عدالت به کسی پاداش نمی‌دهد، اما می‌توان انتظار داشت که پاداش نصيب کسانی شود که از آن پيروی می کنند. در عين حال، مجازات، تلافی و کيفر دادن نيز مستقيما" امور مربوط به عدالت نيستند، اما عدالت به کمک اصل‌های ديگری که پشتيبان آن هستند، انتظارات در اين زمينه را برمی‌آورد. بينش‌های اسطوره‌ای يونانيان در عين حال نشان می‌دهد که عدالت با ستيزه‌جويی، زياده‌روی، تحريف، بی‌نظمی، فراموشکاری، پنهانکاری، رياکاری و چندپهلوگويی سازگاری ندارد.

مطالبات عدالت، هميشه بلاواسطه قابل درک و انکارناکردنی نيست و امکان دژفهمی و ترديد در مورد آنها وجود دارد. در يک دعوای حقوقی، هر طرف باور دارد که حق به جانب اوست. عدالت اگر چه راه را به سوی صلح، نظم، حکومت خوب و نيز آرامش نشان می‌دهد، اما خود ضرورتا" آنها را ايجاد نمی‌کند. چيزهای ديگری نيز برای رسيدن به اين اهداف دخيل هستند.

پيکره‌ی اسطوره‌ای عدالت، زنی را با سيمايی سختگير و شمشيری در يکدست و ترازويی در دست ديگر نمايش می‌دهد. چنين پيکره‌ای حامل اين پيام است که کسانی که می‌خواهند عدالت را اجرا کنند، نمی‌توانند انتظار آسايش داشته باشند، بايد پيکار کنند، بايد به قضاوتی بيطرفانه تمکين کنند، و شايسته و برازنده‌ی آنان است که متعادل و متوازن باشند.

بطور خلاصه می‌توان در مورد گوهر عدالت، آنگونه که در بينش‌های اسطوره‌ای يونانيان طراحی شده است گفت که عدالت اصلی است که تلاش در ايجاد تعادلی اجتماعی، به معنی کنشی با بصيرت، متوازن، خردمندانه، وفادار به حقيقت و غيرجانبدار بر آن حاکم است.

در اسطوره های رومی، الهه يا زنخدای عدالت در نقش «ايوستيتيا» (Iustitia) ظاهر می‌شود. بسياری از واژگان مربوط به حوزه‌ی حقوقی و عدالت در زبان‌هايی با ريشه‌ی لاتين و نيز انگليسی، از نام همين الهه مشتق شده‌اند. پندارها و تصوراتی که در مورد اين الهه وجود دارد، مشابه همان چيزی است که در مورد الهه‌ی يونانی عدالت «ديکه» وجود دارد.

و سرانجام در دريافت عبرانی کهن، عدالت در انطباق آن با حق الهی مطرح است که در اصل از طرف خداوند در کوه سينا به موسی وحی شده است.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:29 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

تحلیلی بر مفهوم عدالت

مفهوم عدالت، از طريق يک تعريف قابل حصول است. اين تعريف، شاخص­هايی را ارائه می­دهد که به مفهوم حاصل شده تعلق دارند و با خصوصياتی منطبق­اند که خصلت­نمای برابرايستای آن مفهوم هستند. در تبيين مفهومی «عدالت»، عموماً پذيرفته می­شود که عدالت چيزی است که می­توان آن را «عادلانه» ­خواند. اما بايد پرسيد که اين «چيز» چيست؟ در زير، صورتی انتزاعی از تبيين مفهوم عدالت ارائه می­گردد که با احساس زبانی ما همخوانی و عموماً با آموزه­های مربوط به اين مفهوم انطباق دارد:

۱ـ عدالت وضعيتی است که صفت «عادلانه» بر آن دلالت می­کند.

چنين تعيينی می­تواند به عنوان تعريف عدالت اعتبار داشته باشد. البته واضح است که شاخص­های مفهومی ارائه شده در اين تعريف، بسيار انتزاعی، نامعين، مختصر و نامنظم هستند. «وضعيت»، مفهومی کاتگوريک و «عادلانه» در اينجا شاخصی نامعين است که مصداق آن می­تواند برای هر کس متفاوت باشد. معنای «عادلانه» در زير با تعريف ديگری معين می­شود. در عين حال بايد پرسيد که صفت «عادلانه» از چه طريقی در مورد «وضعيت» مربوطه دلالت می­کند. اين پرسش را هنگامی می­توان پاسخ داد که از تحليل مفهوم «عادلانه» حاصل گردد که «عادلانه» بازنمود چه نوع صفتی است.

اينک می­توان تعاريف انتزاعی و لازم ديگر را همچنين در مورد مفاهيم «امر عادلانه» و نيز انسان «عادل» ارائه کرد:

۲ـ امر عادلانه، وضعيت امری است که بر صفت «عادلانه» دلالت می­کند.

۳ـ عادل شخصی است که بر صفت «عادلانه» دلالت می­کند.

در تمام تعاريف فوق، هنوز «عادلانه» عنصری ناشناخته است. بنابراين لازم است نخست تعريفی برای «عادلانه» ارائه دهيم که به عنوان بخشی اساسی در تمام تعاريف فوق وجود دارد. بايد اذعان کرد که ارائه­ی تعريفی در مورد «عادلانه» کار آسانی نيست و بايد تلاش کرد تا با توضيحات مقدماتی و آماده کننده بر اين دشواری چيره گشت.

روشن است که «عادلانه» يک صفت است. اما چگونه صفتی؟ در ترمينولوژى هستى‌شناختى، صفات معمولا به دو دسته تقسيم می­شوند: صفاتی که ضرورتا" بر موضوع يا برابرايستايی دلالت می­کنند و صفاتی که محتملا" بر موضوع يا برابرايستايی دلالت می­کنند. نخستين دسته را صفات بنيانگذار و دسته­ی دوم را صفات سهمدار می­نامند. برای نمونه، صفت بنيانگذار «گسترده» ضرورتا" بر هر سطحی دلالت می­کند، اما بر خلاف آن صفت «سپيد» در مورد هر سطحی ضروری نيست و مثلا" سطحی می­تواند آبی يا زرد باشد. يا صفت بنيانگذار «سنگين» در مورد هر ميله­ی آهنی دلالت می­کند، اما «داغ» يا «سرد» جزو صفت­های بنيانگذار و ضروری ميله­ی آهنی نيستند، زيرا يک ميله­ی آهنی می­تواند سرد يا گرم باشد، پس هر دو صفت جزو صفات سهمدار به شمار می­آيند.

در ميان صفت­های سهمدار، صفاتی وجود دارند که مبنای آن­ها کاملا" در ساخت و کيفيت برابرايستای مربوطه قرار دارد. اما در ميان آن­ها صفاتی هم وجود دارند که مبنای آن­ها در رابطه با برابرايستايی قرار دارد که با وضعيت­های ديگری مرتبطند. مثلا" برای کيفيت صفت سهمدار «مضر» تعيين­کننده آن است که تأثيری معين بر يک جاندار می­گذارد. در ترمينولوژی هستی­شناختی، می­توان کليه­ی صفات بنيانگذار را «کيفيت­های نخستين» و کليه­ی صفات سهمدار را «کيفيت­های دومين» ناميد.

نوع ديگری از صفات سهمدار مانند «زيبا» يا «خوب» وجود دارد که برای حل اختلاف نظر در مورد آن­ها، نهاد يا مرجعی عينی وجود ندارد. دلالت آن­ها بر برابرايستايی، وابسته به وصفی است که کسی برای آن­ها قائل می­شود. مبنای قائل شدن چنين وصفی، در ذهن فاعل داوری­کننده قرار دارد و بنابراين چنين صفاتی «ذهنی» هستند. صفات سهمدار از اين گونه را در ترمينولوژی هستی­شناختی، «صفات سومين» يا در يک کلام«کيفيت­های ارزشی» می­نامند. اين ساخت هستی­شناختی کيفيت­های ارزشی، نافی آن نيست که اطلاق کيفيتی توسط فاعل داوری­کننده، از طرف موضوع يا عين تحت تأثير قرار نگرفته باشد. فاکتورهای عينی معينی می­توانند اطلاق کيفيتی ارزشی را به برابرايستايی بمورد يا بی­مورد کنند. برای نمونه، بمورد است که به تصويری صفت «زيبا» را اطلاق کنيم، اما بی­مورد است که چنين صفتی را در مورد يک عدد به کار بريم. يا مثلا" تصميمی می­تواند از نظر اخلاقی «درست» ارزيابی شود، اما اطلاق چنين چيزی به يک سنگ بی­مورد است.

البته گاه صفات مشابه را برای کيفيت­های دومين و سومين به کار می­برند. برای نمونه گفته می­شود که اين چاقو «خوب» است. در اينجا منظور آن است که اين چاقو غايت خود را كه برندگى است خوب برمی­آورد. اين تشابهات را می­توان با تدقيق زبانی برطرف ساخت و مثلا" گفت اين چاقو «تيز» يا «برنده» است. «کيفيت­های ارزشی» لزوما" به معنای کاربرد خودکامانه­ی آن­ها نيست و از طريق معيارهای و سنجيدارهای ارزشی می­توان درجه­ی بالايی از داوری­های درست و عقلانی را در مورد آن­ها جاری ساخت.

با اين مقدمات به مبحث «عدالت» بازمی­گرديم. در کاربرد عمومی زبان و نيز در آموزه­ها «عادلانه» به عنوان يک «کيفيت ارزشی» مورد استفاده قرار می­گيرد. می­توان از آن گامی فراتر گذاشت و گفت که «عادلانه» در زبان روزمره و در آموزه­های گوناگون، به عنوان يک «کيفيت ارزشی مثبت» مورد استفاده قرار می­گيرد. تحت واژه­ی «عدالت» همواره چيزی مثبت به تصور در می­آيد. گاهی در راه دستيابی به هدفی، منازعه­ای ميان ارزش­های گوناگون مثبت درمی­گيرد و يکی فدای ديگری می­شود، مثلا" عادلانه فدای زيبا می­شود، اما حتا در چنين مواردی از بار مثبت ارزشی آن کاسته نمی­شود. در چنين منازعاتی، هر دو صفت، ارزش مثبت خود را حفظ می­کنند.

در اينجا اين پرسش را مطرح می­کنيم که موضوع يا برابرايستايی که مناسب اطلاق «عادلانه» است کدام است؟ ما از نظام عادلانه، قوانين عادلانه، رفتار عادلانه، تصميم عادلانه، قيمت­های عادلانه و انسان عادل سخن می­گوييم. در همه­ی اين کاربردهای واژه­ی عادلانه، مفهوم «رفتار» نيز مستتر است. مثلا" نظامی عادلانه است که رفتار عادلانه را ممکن و تشويق می­کند، قانونی عادلانه است که رفتار عادلانه را مقرر و مجاز می­کند، کنش عادلانه عملی است که رفتار عادلانه را بازمی­نماياند، انسان عادل شخصی است که عادلانه فکر می­کند و مطابق عدالت رفتار می­کند، تصميم عادلانه آن است که رفتار عادلانه را تأييد و تأکيد می­کند و غيره. پس از آنجا که «عادلانه» در درجه­ی نخست به رفتاری اطلاق می­گردد و در واقع به رفتار ارادی انسان، بايد «عادلانه» را به مثابه يک کيفيت ارزشی اخلاقی فهم کرد.

از توضيحات بالا می­توان نتيجه گرفت که: «عادلانه» يک کيفيت ارزشی مثبت اخلاقی است. رفتاری که «عادلانه» مناسب اطلاق به آن است، رفتار ارادی انسانی است که مستقيم يا غيرمستقيم در ارتباط با انسان يا انسان­های ديگر قرار می­گيرد. رفتاری که فقط به شخص خود مربوط می­شود، امروزه ديگر به عنوان موضوع عدالت مورد توجه قرار نمی­گيرد. اين شاخص مفهوم «عادلانه» را می­توان با واژه­ی «اجتماعی» اصطلاح کرد و از آن می­توان نتيجه گرفت که: «عادلانه» يک کيفيت ارزشی مثبت اخلاقی اجتماعی است.

يکی ديگر از شاخص­های مفهوم «عادلانه» را می­توان از درک عمومی در مورد قرابت ميان عدالت و حق، به عنوان دو عنصری که برای يکديگر دارای اهميت گوهرين هستند برگرفت. قطعی است که هنجارهای عدالت، يا خود هنجارهای حقوقی هستند يا اينکه انتظار می­رود به صورت هنجارهای حقوقی متحقق و نيز مطالبه شوند.

بر خلاف هنجارهای محض اخلاقی که معنای آن­ها تحميل وظايف است، هنجارهای عدالت آن دسته هنجارها هستند که پيوندی ميان وظيفه و حق ايجاد می­کنند. بنابراين می­توان گفت که هنجارهای عدالت هنجارهای آن بخش از اخلاق هستند که برای حق بودن و حق شدن مناسب می­باشند. مناسبات عدالت مانند مناسبات حق، مناسبات ارتباط متقابل حقوق ـ وظيفه هستند، زيرا حق هرکس هميشه به معنای وظيفه­ی ديگری يا ديگران می­باشد.بر اساس آنچه که درباره­ی شاخص تفکيک هنجار عدالت از هنجار اخلاقی محض گفته شد، می­توان نتيجه گرفت که: «عادلانه» يک کيفيت ارزشی مثبت اخلاقی اجتماعی است که شامل مناسبات متقابل وظيفه ـ حق می­شود.

تعريف فوق نسبت به تعريف­های پيشين كامل­تر است، اما برای دربرگرفتن کامل مفهوم «عادلانه» هنوز جامع­ترين نيست. برای تدقيق بيشتر، بايد کيفيت ارزشی حقوقی ديگری نيز به آن افزود. برای نمونه آن کيفيت­هايی که امنيت و غايتمندی حقوقی را شامل مى‌شوند. می­توان به «عادلانه» شاخص گوهرين ديگری افزود. اين شاخص همانا «برابری» است که از طرف بسياری از انديشه­سازان به مثابه هسته­ی عدالت درنظر گرفته شده و می­شود.

البته ترديدهای بزرگی نيز برای استفاده از «برابری» به عنوان شاخص گوهرين مفهوم «عادلانه» وجود دارد، از جمله به اين دليل که شاخص «برابری» قالب مفهومی «عادلانه» را بسيار تنگ می­کند. زيرا مواردی وجود دارد (مانند تعيين مجازات يک تبهکار) که اين شاخص بر اساس طرح­های حقوقی و عدالتخواهانه‌ى امروز مصداق ندارد. تاريخ انديشه­ درباره­ی عدالت، به عنوان جايگزين برای مفهوم «برابری»، انديشه­ی «به هرکس آنچه که سزاوار اوست» را ارائه کرده است. اين انديشه می­گويد که در مناسبات مربوط به عدالت، تعيين کننده آن است که به هرکس در مناسبتی که دخيل است، آنچه را که شايسته‌ى اوست داده شود. واژگان «شايسته»، «سزاوار» و «مستحق» بيانگر آنند كه به شخص مربوطه بايست آنچيزى تعلق گيرد كه در يك امر حقوقى واقعى يا ممكن، به مثابه درست، مناسب، برازنده و زيبنده يا خوب تعيين مى‌شود. البته اين واژگان به تنهايى بازنمود دقيقى براى «آنچيز» نيستند. كاركرد عمده‌ى آن‌ها اين است كه به آغازه‌هايى اشاره مى‌كنند كه كه مضمون آن چه را كه در موردى به عنوان عادلانه در نظر گرفته مى‌شود، در اساس تعيين مى‌كنند. اين آغازه‌ها همان «سنجيدارهاى عدالت» هستند كه بخش ديگرى از نظريه‌ى عدالت را مى‌سازند و ما در گفتارهاى ديگر به آن‌ها خواهيم پرداخت.

اينك با ملاحظات فوق مى‌توان تعريف كامل‌ترى از مفهوم «عادلانه» ارائه داد: «عادلانه» يک کيفيت ارزشی مثبت اخلاقی اجتماعی است که شامل مناسبات متقابل وظيفه ـ حق می­شود و به توزيع چيزى مربوط مى‌گردد كه هر كس سزاوار آن است.

در اين گفتار از تعريف ساده‌تر مفهوم «عادلانه» آغازيديم و رفته رفته به تعريف‌هاى پيچيده‌تر و كامل‌تر آن رسيديم. استدلال در مورد هر يك از تعاريف ارائه شده را مى‌توان با دلايل ديگر نيز تحكيم كرد. به موازات آن مى‌توان فرمولبندى‌هاى ديگرى نيز براى اين تعاريف مورد استفاده قرار داد. چرا كه منظور از هيچكدام از تعاريف ارائه شده، ادعاهاى جزمگرايانه نيست و مى‌توان آن‌ها را ابطال كرد. اما واقعيت اين است كه تعاريف فوق، در فرهنگ‌هاى حقوقى مختلف جا افتاده‌اند و دست‌كم شالوده‌ى موقتى براى گفتار و انديشه‌ى عقلانى در مورد عدالت را مى‌سازند.

تعاريف ارائه شده درباره‌ى مفهوم عدالت، اين پرسش را برمى‌انگيزند كه كدامين ذات‌ها در امر عدالت سهيم‌اند و به عبارت ديگر سوبژكت‌هاى عدالت چه كسانى هستند؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه در اين زمينه دوگونه سوبژكت قابل تفكيك‌اند: نخست سوبژكت‌هاى كنشگر يا فعال عدالت، يعنى كسانى كه كارعادلانه مى‌كنند. و دوم سوبژكت‌هاى كنش‌پذير يا غيرفعال، يعنى كسانى كه عدالت در موردشان جارى مى‌شود.

در هر دو مورد ياد شده، موضوع بر سر افراد انسانى است. اما دركنار آنان عموما از ديگر سوبژكت‌هاى عدالت نيز سخن گفته مى‌شود، مانند دولت‌ها و ملت‌ها و ساير واحدهاى سياسى و اجتماعى و يا حتا انسان‌هايى كه در آينده‌ى نزديك يا دور زيست خواهند كرد.

براى دادن پاسخ به اين پرسش كه كدام ذات‌ها به مثابه سوبژكت‌هاى عدالت به حساب مى‌آيند، قرابت ميان مفاهيم عدالت و حق مى‌تواند راهنما باشد. از آنجا كه يك هنجار عدالت، يا يك هنجار حقوقى است و يا اينكه مى‌تواند به يك هنجار حقوقى تبديل شود، بايد پذيرفت كه يك سوبژكت عدالت در عين حال يك سوبژكت حقوقى است و يا مى‌تواند يك سوبژكت حقوقى بشود. مطابق دريافت‌هاى حقوقى امروزين، همه‌ى ذات‌ها مى‌توانند سوبژكت‌هاى حقوقى باشند. پيش‌شرط سوبژكت حقوقى كنشگر و پيش‌شرط سوبژكت عدالت كنش‌پذير، همواره قابليت رفتارى است.

بايد توجه داشت كه سوبژكت حقوقى بودن خود مى‌تواند به موضوع و پرسش عدالت تبديل گردد. بنابراين قائل شدن يا نشدن چنين صفتى در مورد ذاتى، مى‌تواند عادلانه يا ناعادلانه به حساب آيد. در واقع چنين پرسشى، پرسشى مربوط به محتواى عدالت است و آن را تنها مى‌توان با توجه به سنجيدارهاى عدالت پاسخ گفت.

همانطور كه گونه‌هاى مختلفى از مناسبات حقوقى وجود دارد، گونه‌هاى مختلفى از مناسبات عدالت نيز وجود دارد. در آموزه‌هاى معمول و متعارف عدالت، تقسيم آن به عدالت توزيعى و عدالت تنظيمى نقش عمده‌اى بازى مى‌كند. ما در بررسى آراى ارسطو و بسيارى از فيلسوفان ديگر، شاهد اين تقسيم‌بندى بوديم. اين تقسيم‌بندى حتا امروزه نيز در چارچوب معينى كاربرد دارد، اما نمى‌تواند به عنوان يك تقسيم‌بندى بنيادين در مورد عدالت اعتبار داشته باشد. زيرا مبناى تقسيم‌بندى، بر پيش‌شرطى استوار است كه برابرى را «هسته‌ى مركزى عدالت» مى‌داند.

براى تقسيم‌بندى همه‌جانبه‌ى حوزه‌ى عدالت مى‌توان تقسيم‌بندى زير را در نظر گرفت:

الف ـ مناسبات عدالت ميان سوبژكت‌هاى برابر (مثلا افراد در معاملات تجارى يا ميان دولت‌هاى مستقل).

ب ـ مناسبات عدالت ميان سوبژكت‌هاى فرودست و فرادست (مثلا ميان فرد با دولت متبوعش و يا ميان يك دولت با جامعه‌ى جهانى).

البته بايد توجه داشت كه در گروه دوم، دو جنبه وجود دارد، يكى مناسبات فرودست با فرادست و ديگرى برعكس.

اكنون با يادآورى واپسين تعريف خود از مفهوم عادلانه، دو توضيح ديگر نيز بر آن مى‌افزاييم و بخش تبيين مفهومى عدالت را به پايان مي‌رسانيم: «عادلانه» يک کيفيت ارزشی مثبت اخلاقی اجتماعی است که شامل مناسبات متقابل وظيفه ـ حق می­شود و به توزيع چيزى مربوط مى‌گردد كه هر كس سزاوار آن است. ايده‌ى عدالت، تصورى است كه در آن عدالت به مثابه انديشه‌اى از نظر مفهومى طبقه‌بندى و مرتب شده بروز مى‌كند. نظم عدالت، سيستم هنجارى تعيين كننده‌ى رفتار عادلانه است.

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:29 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

  رابرت نوزيك كتاب خود به نام «آنارشي، دولت و اتوپيا» را در سال ۱۹۷۴ و به عنوان بديلي در برابر كتاب نظريه عدالت ۱۹۷۱ اثر جان رالز منتشر كرد و از آن زمان اين دو كتاب در محافل راست همپاي هم پيش آمدند و به عنوان دو نظريه متضاد در مورد نقش و رابطه دولت و فرد مطرح شدند. در شرايطي كه جان رالز از دولت مي خواست كه به نفع فقيران وارد كار شده و اقدامات گسترده اي را در عرصه اجتماع براي تعديل فاصله طبقات انجام دهد، نوزيك بالعكس طرفدار سرمايه داري دولت ستيز بود و از دولت حداقل دفاع مي كرد و اعتقاد داشت كه وظيفه دولت صرفا وظايف حمايت پليسي، اجراي قرارداد ها، دفاع ملي و نه بيشتر است. بنابراين از نظر نوزيك مثلا تعليم و تربيت همگاني، يا حمل و نقل عمومي، جاده ها و پارك ها و يا سيستم بهداشت عمومي و هرآنچه به توزيع دوباره سود از طرف دولت منجر شود، «غيرعادلانه» است. به اين ترتيب ديدگاه نوزيك در اين مورد، موجب شوك ميان علاقه مندان و صاحب نظران اين مباحث شد.اما با اين همه نوزيك بر ديدگاه شبه آنارشيستي خود كه مبتني بر حقوق مطلق فردي بود، تاكيد مي كرد و اعتقاد داشت كه تنها دولت حداقل مي تواند تا حدودي ضامن امنيت حقوق مطلق فردي باشد كه وي آن را نقطه عزيمت تمام استدلال هاي خود در نظر گرفته بود. تاكيد وي بر دولت حداقل به اين صورت بود كه وي دولت حداقل يا كوچك را اتوپيا و تنها آرمانشهر ممكن تلقي مي كرد كه هر فرد در درون آن مي تواند روياهاي تحقق نيافته «فردي» خود را محقق كند، بنابراين به نظر مي رسد كه اسم كتاب نوزيك «آنارشي، دولت، اتوپيا» كم و بيش اسم بامسمايي است كه در آن آنارشيسم فرد گرايانه يا به عبارت ديگر جامعه اتميزه شده كه افراد به مثابه اتم هاي منفرد و مجزا در تقابل با تجاوزات دولت حداكثر از «دولت كوچكي» دفاع مي كنند تا بتوانند اتوپياهاي شخصي خود را در آن آرمانشهر تحقق يافته، در ذيل آموزه كانتي كه «فرد غايت است» به منصه ظهور برسانند.نوزيك با صراحت توضيح مي دهد كه به يك اصل اخلاقي بنيادين وفادار است و آن «وجه امري كانتي» است كه دستورالعمل آن «اين اصل كانتي است كه افراد هدف اند غايت اند و نه ابزار».پس افراد نبايد قرباني شوند و يا بدون رضايت خودشان كاري انجام دهند. در اينجا نيز چيزي مقدس شمرده مي شود و آنچه مقدس است همانا «فرد» است. بنابراين آيا اساسا از نظر نوزيك دولتي مي بايست وجود داشته باشد دولتي كه ذاتا اجبارگر و مجاز به استفاده از زور است جواب نوزيك اين است كه آري، دولتي مي بايست وجود داشته باشد، اما فقط دولت حداقل تا آن نيز در خدمت فرد باشد. در اينجا نوزيك اين آموزه آنارشيست ها را جدي مي گيرد كه دولت ضرورتا حقوق فردي را نقض مي كند و از اين رو هرگاه حقوق فردي، اخلاقي تلقي شود، «دولت ذاتا غيراخلاقي است». علاوه بر اين نوزيك بخش مهمي از ديدگاه هاي فردگرايانه آنارشيستي را جدي و نزديك به ديدگاه خود مي داند، اما وي به نوع خاصي از آنارشي گري نظر دارد به آنارشيسم فردگرايانه يا ديدگاه ديگري موسوم به «آنارشيسم كاپيتاليسم» كه «بازار بدون نظارت دولت» نيز در آن فعال و محل فعاليت بدون مانع بنگاه هاي خصوصي است. مالكيت خصوصي، پزشكي خصوصي، مدارس خصوصي، بهداشت و رفاه خصوصي كه جملگي مجموعه اي از نابرابري اجتماعي و اقتصادي را در ذهن به تصور درمي آورند، بالعكس از نظر نوزيك مصداق «عدالت» و به عنوان پيامد اجتناب ناپذير تحقق عدالت تلقي مي شود. اما بسط ديدگاه هاي آنارشيستي نوزيك منجر به نتايج كم وبيش اتوپيايي نيز مي شود. وي در كتاب خود از «وضع طبيعي» آغاز مي كند اما نه وضع طبيعي كه لاك مطرح مي كند و در واقع ديدگاه لاك در مورد وضع طبيعي را نقد مي كند. لاك بر سويه هاي منفي وضع طبيعي تاكيد مي كند و عدم تضمين صلح و تجاوز به حقوق افراد را از ويژگي هاي منفي و بد وضع طبيعي تلقي مي كند و راه خارج شدن از وضع طبيعي را ايجاد دولت و جامعه مدني تلقي مي كند، اما نوزيك اعتقاد دارد راه بهتري از نظريه لاك وجود دارد و آن «تشكيل انجمن ها و اجتماعات براي حمايت متقابل» است كه در اين رابطه هر فردي براي عضويت در اين انجمن ها و اجتماعات مي تواند پولي بدهد و به ازاي پولي كه مي دهد مورد حمايت آن موسسه قرار بگيرد. البته ممكن است كه در اين ارتباط وضع به آنارشي بكشد اگرچه نوزيك از آنارشي گري بيمي ندارد و وضع طبيعي مجددا تجديد شود، ولي عملا به تسلط يك انجمن بر انجمن هاي ديگر منجر مي شود منظور از تسلط آن است كه انجمن مسلط واجد انحصار كاربرد زور است تا حيطه فعاليت ديگر انجمن ها را محدود گرداند. به اين ترتيب به طور طبيعي و خودبه خود سلسله قوانين حقوقي و دادرسي شكل مي گيرد. در هر صورت كسي كه تمايلي به استفاده از خدمات انجمن مسلط ندارد نيازي ندارد كه پولي بپردازد ولي دولت برآمده از اين مناسبات تنها به كساني سرويس مي دهد كه پول پرداخت كرده باشند.در اينجا پول جاي شركت داوطلبانه افراد را در انجمن هاي مورد نظر آنارشيست هاي اوليه را مي گيرد. آنارشيست هاي اوليه، چه آنارشيست هاي فردگرا مانند پرودن يا گادوين و چه آنارشيست هاي جمع گرا مانند باكونين جملگي جامعه آنارشيستي مورد نظر را بر اساس همكاري داوطلبانه پيش بيني مي كردند كه عمل افراد در آن بدون ترس از تنبيه يا پاداشي صورت مي گيرد و برخلاف نوزيك اراده انجمن مسلط بر كنش افراد تاثير ندارد كه اين مسئله شايد به دليل آن باشد كه آنارشيست هاي مذكور انسان را ذاتا پاك سرشت و جامعه پذير مي دانستند.

نكته ديگر اينكه نوزيك هر گونه انديشه توزيعي را ناقض عدالت تلقي مي كند از جمله عدالت توزيعي كه در نظر وي به هيچ وجه قابل دفاع نيست. البته وي به جاي «عدالت توزيعي» از نظريه استحقاقي عدالت دفاع مي كند. اين نظريه سه اصل اساسي دارد: 1 ـ  اصل عدالت در اكتساب، يعني اينكه چگونه مردم اشيا و كالاها را از روي استحقاق به دست آورند، 2 ـ  عدالت در نقل و انتقال يعني اينكه اشيا و كالاها را به صورت داوطلبانه و غيراجباري به ديگران منتقل كنند و 3 ـ عدالت به معني رفع بي عدالتي ناشي از نقض دو اصل نخست.

 به نظر نوزيك بايد وضع موجود توزيع ثروت و دارايي ها را كه عملا نتيجه فرآيند مبادلات آزاد و داوطلبانه است عين عدالت خواند... دولت نمي تواند به عنوان تامين مصلحت فرد از فعاليت هاي آزاد وي جلوگيري كند. وضع ماليات به منظور تامين خدمات رفاهي براي ديگران، در حكم بيگاري كشيدن است، دولت نمي تواند برخي را وادارد تا به برخي ديگر كمك كنند.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:27 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

جان راولز (John Rawls) فيلسوف آمريکايی، در سال ۱۹۲۱ در بالتيمور زاده شد. وی در آغاز از جمله تحت­تأثير انديشه­های جان استيوارت ميل بود و مواضعی نزديک به ديدگاه‌های «فايده­باوران» (يوتيليتاريست ـ ها) داشت، اما بعدها از آرای آنان فاصله گرفت و به نقد ديدگاه­هايشان پرداخت.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:26 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

مارتین هارت‌لندزبرگ - مترجم: اکرم پدرام نیا

در سال‌های پایانی دهه‌ی ۷٠ میلادی، شماری از کشور‌های پیشرفته‌ی سرمایه‌داری (به رهبری آمریکا) برآن شدند که به شرکت‌های بزرگ‌شان کمک کنند تا بازارهای جهان سوم را به‌طور کامل به چنگ آورند. در کنار برنامه‌های دیگرشان، از دولت‌های کشورهای جهان سوم خواستند که برنامه‌ی Import- Substitution Industrialization یا رشد تولید داخلی و کاهش وابستگی‌شان به غرب را متوقف سازند. در پی اجرای این طرح، در بیش‌تر این کشورها آیین‌نامه‌هایی مبنی بر تجارت و سرمایه‌گذاری بیگانگان تصویب شد.   
    موفقیت آن‌ها در تحمیل برنامه‌ی "بازار آزاد" به کشورهای جهان سوم باعث شد که در ابتدای دهه‌ی٨٠ کشورهای آمریکای لاتین و کشورهای جنوب آفریقا، از پی بدهکاریهای اقتصادی، دچار بحران‌های بزرگ مالی شوند. تا پایان همان دهه، بیش از هفتاد کشور از کشورهای جهان سوم را وادار کردند که برنامه‌های صندوق جهانی پول و بانک جهانی را بپذیرند و به خصوصی‌سازی، حذف نظارت دولت و آزادی تجارت گردن نهند.      
      در تمام این مدت، مهم‌ترین نگرانی بیش‌تر دولت‌های جهان سوم به تعویق افتادن پرداخت بدهی‌های جهانی‌شان بود (و بیش‌تر این بدهی‌ها همان پول‌هایی بودند که برای سرمایه‌گذاری در راه اجرای برنامه‌های ISI وام گرفته بودند و تا پایان دهه به دلیل رشد روزافزون نرخ بهره‌های جهانی سر به فلک کشیده بودند). حال، برای رسیدن به این هدف و پرداخت به موقع باید سیاست‌هایی را دنبال می‌کردند که این شرکت‌ها به سود مازاد تجاری‌شان برسند. گشایش بازارهای اجباری صندوق جهانی پول و بانک جهانی، اعمال فشار شرکت‌های چندملیتی بر دولت‌های کشورهای جهان سوم و افزایش واردات، کارپرداخت این بدهی‌ها را از آن هم سخت‌تر کرد و منجر به ورشکستگی بسیاری از کارخانه‌های داخلی شد. وقتی دولت‌ها وادار شدند که مصرف محصولات داخلی را سرکوب کنند تا سود مازادی را که برای پرداخت بدهی‌های‌شان نیاز داشتند به دست آورند، نتیجه این شد که این دهه "تباه" گشت. سرانجام، بیش‌تر این کشورها به ناچار راه رقابت را پیش گرفتند تا شرکت‌های چندملیتی علاقه‌مند به صادرات را جذب کنند، به این امید که از طریق این سرمایه‌گذاری سود کافی از رشد و صادرات محصول عایدشان شود و بتوانند بدهی‌های‌شان را بپردازند.
    شکست این سیاست‌ها به‌آسانی نمایان است. برای مثال در خلال سال‌های ١٩٨٠ تا ٢٠٠٥ واردات بیش‌تر کشورهای آمریکای لاتین و کشورهای جنوب آفریقا از صادرات‌شان بیش‌تر شد. در نتیجه با کسری رشد تجاری روبرو شدند و دولت‌های "محترم‌شان" وادار شدند که رشد تولید را محدود کنند. اتفاق مهم دیگر این دوره "سقوط رشد اجتماعی بیش‌تر این کشورهای کم‌درآمد و میانه‌حال" بود.
    دستاوردی که در این میانه نصیب نئولیبرالیسم شد این بود که اعتبارش را در بیش‌تر کشورهای آمریکای لاتین و جنوب آفریقا از دست داد و جنبش‌های مردمی در این کشورها خواستار تغییر در سیاست‌های کهنه شدند. با این‌همه، اکثر اعضای این جنبش‌ها بر این باورند که شکست در رشد اقتصادی کشور‌شان حاصل سیاست‌های دولت‌های‌ آن‌ها بوده است نه زیاده‌خواهی سیستم سرمایه‌داری. در واقع آن‌ها در پیاده کردن این نوع تغییر عزم جزم دارند، زیرا بیش‌تر کنشگران و دانشگاهیان به موفقیت در سایه‌ی سرمایه‌داری اعتقاد دارند و رشد آسیای شرق را گواه بر این مدعا می‌دانند. به گفته‌ی آن‌ها با استناد به رشد کشورهای آسیایی می‌توان گفت که اگر فعالیت‌های اقتصادی از زیر سیطره‌ی بازار آزاد رها شود و زیر نظر دولت‌های قوی شکل گیرد و به پیش رود، موفقیت در زیر چتر سرمایه‌داری امکان‌پذیر است.
متاسفانه درک و فهم آن‌ها از تجربه‌ی آسیای شرق بسیار ناقص است. درحالی‌که تاکیدشان بر اهمیت عملکرد دولت درست است، باورشان برای یافتن نمونه‌ای درست از توسعه‌ی سرمایه‌داری آن‌ها را به جایی می‌کشاند که از وضعیت‌های منحصر به فرد تاریخی، که باعث شد در آسیای شرق دولت‌های قوی شکل بگیرند و دولت‌های بزرگ وادار شوند که آن‌ها را (موقتا) تشویق کنند، چشم‌پوشی ‌کنند. هم‌چنین آن‌ها را به نقطه‌ای کشاند که هزینه‌های سنگین و روزافزون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی‌ای را که برای حمایت از رشد اقتصادی آسیای شرق پرداخت می‌شود، نادیده بگیرند. و در پایان، باعث ‌شد که این عدم ‌تعادل آشکار کنونی و تضادهایی را که به‌خاطر استراتژی رشد اقتصادی وابسته به صادرات در منطقه ایجاد شده است، نبینند.
    البته می‌توانیم به موفقیت فعالیت‌های ضد نئولیبرالی امیدوار باشیم و برای آن دلایلی هم داریم. یکی از شرکت کننده‌های همایش جهانی ٢٠٠٩ در شهر ‌بلم برزیل این موفقیت‌ها‌ را به شکل زیر شرح می‌دهد:
    در اولین پاراگراف بیانیه‌ی اجلاس جنبش اجتماعی می‌خوانیم که "برای فرونشاندن بحران‌های کنونی، گزینه‌های ضد امپریالیستی، ضد تبعیض نژادی، ضد سرمایه‌داری، فمینیستی، محیط زیست‌گرایی و سوسیالیستی، گزینه‌های ضروری‌اند." این نتیجه‌گیری حاصل بحث و جدل‌های دو گروه موسوم به طرف‌داران تئوری نئوکینزی و طرف‌داران گسستگی اساسی از ریشه‌های سیستم سرمایه‌داری بود. در این همایش جهانی نتیجه‌ی روشنی به‌دست آمد: اکنون بنیاد‌های متشکل، آشکارا، از گسستگی بین عقاید رشد اقتصادی، مصرف‌گرایی و کالاگرایی روزمره که این روزها چارچوب رشد دنیای سرمایه‌داری را می‌سازد، حمایت می‌کنند.
   دلیل این چرخش در آرای عموم به روشنی معلوم نیست. شاید به‌خاطر آشکارشدن سرشت تجربه‌ی کشورهای آسیای شرق بوده است (که از این جهت باید از همایش‌های گوناگون جهانی مانند همایش جهانی اجتماعی قدردانی کرد). شاید هم به دلیل استفاده از برخی شیوه‌ها است که از طریق آن‌ها بحران اقتصادی امروز طبیعت بیمارگونه‌ی سرمایه‌داری را افشا کرده است. یا شاید متاثر از تلاش‌های اخیر کشورهای آمریکای جنوبی است که به گزینه‌های الهام گرفته از سوسیالیسم روی آورده‌اند، تلاش‌هایی که در آن، با تعمق، به اهداف اجتماعی و زیست‌محیطی و از پی آن به خود رشد و توسعه اهمیت داده‌اند.
    اما آن‌چه واقعا آشکار است این است که این تغییر در چشم‌انداز سیاسی می‌تواند گذرا باشد. برای مثال هم‌چنان‌که بحران عمق می‌گیرد، کنشگرها ممکن است بار دیگر برآن شوند که برنامه‌های اصلاح‌طلبانه‌ی بیش‌تری را پیش آورند و آن‌ها را موثرترین راه کمک به طبقه‌ی کارگر و رساندن اکثر آن‌ها به آسایش بدانند. ما باید این تلاش را، به‌طور جدی، در میان جامعه‌ی پیشرفته‌ی جهانی ادامه دهیم تا به پیشرفت‌های موثرتری برسیم.




تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:24 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

 فيدل کاسترو پيوسته به انقلاب فرانسه استناد مي‌کرد: پاريسِ ژاکوبنها، سنت ژوست[1]  را داشت؛ هاواناي چريک ها چه‌گوارا، نوع آمريکاي لاتيني نچايف[2]  را.»

ارنستو چه‌گوارا که در 1928 به عنوان پسر يک خانواده سرشناس در بوئنوس آيرس متولد شده بود، در دوران جواني به تمامي نقاط شبه قاره آمريکا (منظور آمريکاي جنوبي و مرکزي است) سفر کرد. او که پسر يک شهروند از طبقه متوسط بود و بيماري آسم مزمن جسم او را ضعيف کرده بود، پس از آنکه با يک دوچرخه موتوري به نقاط مختلف، از دشت هاي وسيع آرپانتيني گرفته تا جنگل هاي آمريکاي مرکزي، سفر کرد، تحصيلات خود را در رشته پزشکي به پايان برد.

او در سال هاي نخست دهه پنجاه وضعيت اسفبار گواتمالا در زمان رژيم ترقيخواه «ياکوبو آربنز[3]»  را ـ که به وسيله آمريکايي ها ساقط مي‌شود ـ  تجربه مي‌کند. چه‌گوارا نفرت از ايالات متحده آمريکا را مي‌آموزد! او در 1957 به يک دوست خود (نامه به رونه راموسي لاتور[4] ، نقل شده در Jeaunine verdés - Leroux, Lalune et le Cauolillo، پاريس 1989) مي‌نويسد: « من به علت تعليمات ايدئولوژيکي خود از جمله آنهايي هستم که عقيده دارند که مشکلات اين جهان در پشت آنچه به اصطلاح پرده آهنين ناميده مي‌شود، قرار دارد!» او يک شب در مکزيک به يک وکيل جوان تبعيي کوبايي برخورد مي‌کند که در تدارک بازگشت به ميهن خويش است: فيدل کاسترو.

چه‌گوارا تصميم مي‌گيرد که همراه اين کوبايي باشد و در دسامبر 1956 به ساحل کوبا مي‌رسند. به علت خشونتي که از آن برخوردار است، به سرعت معروفيت مي‌يابد! يکي از چريک هاي ستون او، که هنوز يک نوجوان است، و مقدار اندکي مواد غذايي دزديده است، بلافاصله و بدون هيچ گونه محاکمه‌اي تيرباران مي‌شود! اين «هوادارثابت‌قدم اقتدار گرايي!» - آن گونه که همرزم سابق وي از بوليوي: رگيس دبري ( Loués soient no Seigneurs، پاريس 1996) او را ناميده است - که در همان زمان براي تحقق يک انقلاب کمونيستي تلاش مي‌کند، با چندين نفر از فرماندهان واقعاً دموکرات کوبايي برخورد پيدا مي‌کند.
گِوارا در پاييز 1958 جبهه دومي در دشت هاي لاس ويلاس
[5] در مرکز جزيره به وجود مي‌آورد. او هنگامي که در سانتاکلارا به يک قطار حامل نيروهاي کمکي که از طرف باتيستا اعزام شده بود، حمله مي‌کند، پيروز درخشاني به دست مي‌آورد. سربازان از جنگيدن خودداري کرده، مي‌گريزند.

 چه‌گوارا پس از اين پيروزي جايگاه «مدعي و خواهان» را به خود اختصاص داده، در مورد درخواست هاي عفو و بخشش اتخاذ تصميم مي‌کند! به هر صورت زندان «لاکابانا» که گوارا محل کار خود را در آنجا قرار داده است، به صحنه شمار زيادي از اعدام ها، به خصوص اعدام همرزمان سابق، که دموکرات باقي ماندند، تبديل مي‌شود!

چه‌گوارا به عنوان وزير صنايع و رئيس بانک مرکزي از اين امکان برخوردار است که دکترين سياسي را به کار گيرد و الگوي شوروي را در کوبا پياده کند! او پول را تحقير مي‌کند، اما در محله‌هاي ثروتمندان هاوانا زندگي مي‌کند! وزير اقتصاد است، اما هيچ اطلاعي از اساسي‌ترين واژه‌هاي اقتصادي ندارد! بدين ترتيب در نهايت بانک مرکزي را به ويراني مي‌کشاند! برقراري يکشنبه‌هاي کار داوطلبانه - پيامدي از ستايش او نسبت به اتحاد شوروي و چين - براي او ساده‌تر است! انقلاب فرهنگي از چه‌گوارا تمجيد خواهد کرد! «رگيس دبري خاطرنشان مي‌سازد که: او، نه فيدل، در 1960 نخستين اردوگاه کار در جهت بهسازي را (ما آنرا «کار اجباري» مي‌ناميم) که در شبه جزيره گواناها احداث شد، ابداع کرد!»

به تعبير رگيس دبري، اين پرورده مکتب ترور در وصيتنامه  خود به ستايش از «تنفر مؤثر، که انسان را به يک ماشين کشتار کارآمد، قوي، گزينشگر و بي‌رحم تبديل مي‌کند، مي‌پردازد!» اين فرقه‌گراي متعصب، که در ستايش از لنين پسر خود را ولاديمير مي‌نامد، ادعا مي‌کند که: «من نميتوانم با کسي دوست باشم که با عقايد من موافق نباشد!» چِه (آنگونه که آرژانتيني ها در بين خودشان او را مي‌نامند) جزمي، بي‌احساس و ناشکيبا، از خلق و خوي کاملاً متفاوتي از کوبايي هاي گشاده‌رو و صميمي و بامحبت برخوردار است! چه‌گوارا در اين جزيره در مسئوليت تشکل دادن به جوانان در سازمان هايي که ستايشگر آيين انسان جديد هستند، سهيم است!

چه‌گوارا که آرزوي صدور برداشت کوبايي از انقلاب او را به جلو مي‌راند، و احساس کلي ضد آمريکايي او را کور کرده بود؛ با شعار: «دو، سه، و يا تعداد بيشتري ويتنام به وجود آوريد!» (ماه مه 1967) جنگ هاي پارتيزاني در سراسر جهان را تبليغ مي‌کرد! او قبل از آنکه به کنگو برود در 1963 در الجزيره و چندي بعد در دارالسلام تانزانيا به سر مي‌برد. در آنجا با مارکسيستي به نام دزيره کابيلا[6] ، که امروز بر زئير حکومت مي‌کند و از کشتار جمعي مردم غير نظامي واهمه‌اي ندارد، آشنا مي‌شود! [توضيح: از سال 2001 که دزيره کابيلا ترور شد، پسرش ژوزف رئيس جمهور اين کشور است.]

کاسترو به دلايل تاکتيکي از وجود چه‌گوارا بهره مي‌برد. زماني که شکاف بين آنها پديد مي‌آيد، چه‌گوارا به بوليوي مي‌رود. او در آنجا مي‌کوشد، بدون توجه به سياست حزب کمونيست بوليوي به نظريه ايجاد جنگ هاي پارتيزاني واقعيت بخشد! او از حمايت مردم روستانشين، که هيچ يک از آنها به اردوي سيار او نمي‌پيوندند، برخوردار نمي‌شود! او در هشتم اکتبر 1967 در حالي که به انزوا کشانده شده، به محاصره درآمده است، اسير شد. روز بعد او اعدام مي‌شود...



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:24 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

 آنچه از جغرافياهاي پسامدرن به عنوان يك علم پسادانشگاهي بيان گرديد متعلق به غرب است و در برگيرنده جغرافيداناني است كه راه مبارزه با سرمايه داري سازمان نايافته را در عصر پسامدرن رويكردي  در زمينه هستي شناختي  راديكال در پيش گرفته اند. اما در اين سو در كشور ما ايران، علم جغرافيا نه تنها دچار تحولي نگرديده بلكه نوعي ركود بر آن غالب است. اين ركود از سيطره سرمايه داري سازمان نايافته در بطئن نظام آموزش عالي و بخصوص علم جغرافيا بود كه شكل گيري گونه اي از دانش سرمايه مدارانه[2] را سبب گرديد، كه در آن دانش به منظور فروش توليد مي شود و ديگر از اصل قديمي كسب و تحصيل دانش از تعليم و تربيت خبري نيست(ليوتار،63،1380). اين خود سبب شكل گيري مدرگرايي و اهميت يافتن كسب مدرك به هر طريق ممكن شده است. اين عوامل در راستاي پول محوري حاكم در بخشي از علم جغرافيا در ايران و عدم نظارت كيفي و تمركز زدايي غير منطقي در نظام آموزش عالي به پيدايش« ايدئولوژي مغديسم »(پاپلي يزدي،9،1382) منتهي گرديده است. ايدئولوژي مغديسم، بر محور زراندوزي و قدرت طلبي ، خواسته يا ناخواسته اميال سرمايه داري سازمان نايافته را در تحكيم مباني سودمداري رواج داده و ميل به خود اتكايي را بيش از بيش سركوب مي كند.

در ايدئولوژي مغديسم عده زيادي فارغ از هرگونه تفكر و مطالعات بنيادي و تئوريكي و بدون ديدگاهي مشخص، تمام تلاش خويش را در راستاي منافع پرستي به كار گرفته و به گونه اي تمامي اعمال در راستاي كسب سود مي باشد. به عنوان مثال « در عصر سنت حكيم(پزشك)بيمار را معالجه مي كرده، دارو هم به رايگان مي داده و انتظار بركت از خدا داشت، در مدرنيته پزشك بيمار را معالجه مي كند براي پول و اگر پول نباشد معالجه اي هم در كار نخواهد بود. اما در عصر پسامدرن و در سيطره ايدئولوژي مغديسم انسان ويروس، بيماري و مواد مخدر توليد مي كند تا انسان ها بيمارشده و احتياج به مصرف دارو داشته باشند تا او با فروش آن داروها سود ببرد»(پاپلي يزدي،10،1382).

 صورتبندي ايدئولوژي مغديسم در جغرافياي ايران از منظر نگارنده سبب شكل گيري « فئوداليسم جغرافيايي» گرديده، كه آسيبي سخت را بر پيكره علم جغرافيا در ايران وارد نموده و سبب عدم پويايي و بحران نظريه پردازي در اين علم و عدم شكل گيري جغرافياي بومي با ويژگي هاي ايراني ـ اسلامي شده است. فئوداليسم جغرافيايي نه در مقام تعريف و نه در مقام تحقق همتايي ندارد. هرچند آلوين تافلر در رابطه با ساختار بوركراتيك دانشگاه ها و بوركراسي گسترده گروه هاي آموزشي از لقب « فئوداليسم دانشگاهي » براي ناميدن اين وضعيت استفاده مي كند(تافلر،257،1377) ولي آنچه كه به عنوان فئوداليسم جغرافيايي در برخي گروه هاي جغرافيايي كشور تحت سيطره ايدئولوژي مغديسم شكل گرفته فراتر از مفهوم مورد نظر تافلر و بسيار تاسف برانگيز تر از آن جلوه مي كند.

بر اين مبنا از آنجا كه در هر پژوهش علمي گزينش نظريه درست يا بنيان سازي تئوريك مستحكم در پيرامون آن پژوهش، مي تواند سبب تفسير درست و كامل تر حقايق و شواهد موجود شود(Neuman,2000,80) در ادامه سعي بر آن است كه با بيان ويژگي هاي فئوداليسم جغرافيايي در ابعاد هستي شناختي، معرفت شناختي و روش شناختي به تبيين تئوريك اين پژوهش بپردازد.

الف ـ هستي شناختي :فئوداليسم جغرافيايي از منظر هستي شناختي گونه اي از دانش سرمايه مدارانه را بازمي نمايد كه با تاكيد بر فروكاست گرايي[3] تنها نشان دهنده تجميع التقاط گرايي[4] و مضحكه اي از اقتباس[5] است و متاسفانه توسط جغرافيداني شكل گرفته كه اكثراً دانش آموختگان اين علم در داخل كشور مي باشند.[6] اين دانش آموختگان برون داد علم جغرافيايي مي باشند كه از آغاز تا اكنون « فقدان تفكرات فلسفي » (شكويي،61،1365)بر آن سايه افكنده و جغرافيايي بي هويتي را شكل داده است. اين عده از دانش آموختگان نيز به طبع به علت عدم توانايي و فقدان آگاهي و عدم انسجام در ديدگاههاي علم جغرافيا و در مواجه با تحولات اين علم در عصر پسامدرن و شكل گيري جغرافياهاي پسامدرن با تاسي به « فئوداليسم جغرافيايي» مانع از هر گونه تلاش براي هويت سازي و نظريه پردازي در اين علم مي گردند.

فئوداليسم جغرافيايي از آنجا كه فاقد ديدگاهي منسجم در تحليل پديده هاي جغرافيايي مي باشد، تنها با التقاط گرايي و سرهم بندي حاصل از اقتباسي مضحك به صورتي بسيار ناقص به آموزش جغرافيا مي پردازند. در بسياري از موارد به علت فقدان مطالعات بنيادي با در پيش گرفتن امتزاج هاي زمان پريشانه[7] و باتاكيد بر فراتخصص گرايي  خاص خود پديده هاي جغرافيايي را در غير بنيان و زمان واقعي آن تحليل مي نمايند. به عنوان مثال با آنكه جغرافيايي پوزيتيويستي از دهه 1970 بدين سو به پايان خود رسيده و حتي ديويد هاروي بزرگترين جغرافيدان عصر حاضر در آن سال ها كتاب خود در زمينه جغرافيايي كمي به عنوان « تبيين در جغرافيا» نقد مي كند و گذار از آن ديدگاه را اعلام مي دارد(هاروي،1376) ولي فئوداليسم جغرافيايي با التقاط گرايي و اقتباسي مضحك ، جغرافياي پوزيتيويستي را با سرپوشي از داده هاي كمي به عنوان جديد ترين نظريه ها آن هم به صورت ناقص آموزش مي دهد.در واقع فئوداليسم جغرافيايي، جغرافياي پوزيتيويستي را نيز درك نكرده و هيچ گونه شناختي از آن ندارد.

بحران نظريه پردازي چنان بر فئوداليسم جغرافيايي سايه افكنده كه آشكارا جلو هر كوشش را با هدف نظريه پردازي مي گيرد. در اين وضعيت فئوداليسم جغرافيايي چنان در بند تقليل گرايي و خودكاهي فراتخصصي گرفتار آمده كه مي خواهد با ناديده گرفتن جنگل، درخت را تحليل كند.فروكاست گرايي حاكم بر فئوداليسم جغرافيايي اهميت فضا را در علم جغرافيا به چند قانون كلي فروكاسته و معيار سنجش پوزيتويستي( آن هم از ناقص) براي تبيين اين ركن اساسي جغرافيا به كار مي گيرد و بدين گونه مفهوم عدالت جغرافيايي را به عنوان تعهد جغرافيا در مبارزه با سرمايه داري به خاك مي سپارد.

ب ـ معرفت شناختي : فئوداليسم جغرافيايي از منظر معرفت شناختي ، فاقد هويت متكثر بوده و بر هويت سازي تك ارزشي[8]تاكيد مي كند. به گونه اي كه در رابطه با منافع مدنظر خود تنها متكي بر شناسايي و تعامل متقابل در حلقه هم آئيني ها مي باشد. اين امر منجر به آن مي گردد كه روندي از ضد نخبه گرايي يا نخبه گرايي[9] وارونه شكل گرفته و خود واقع بيني فزاينده در فئوداليسم جغرافيايي تقويت شود. در اين بين فئوداليسم جغرافيايي با رمزگذاري متكثر[10] منافع خود تنها به مبادلات درون حلقه اي انديشيده و گونه اي از انحصارگرايي علمي را شكل مي دهد. در راستاي اين رمز گذاري متكثر منافع، رانت علمي در ابعادي همچون طي كردن سلسله مراتب دانشگاهي و اخذ پروژه هاي با قابليت مالي بالا به كار گرفته مي شود.

واكاوي سوابق علمي و پژوهشي فئوداليسم جغرافيايي در سطح بسيار پاييني مي باشد كه مي توان معادل افتضاح پژوهشي را براي آن به كار برد.اما در اين بين نكته بسيار ظريفي را مي توان دريافت.  انجام پژوهش هاي كه نظارت علمي بر آن داراي ضريب بالا مي باشد و هزينه بسيار كمي دارند، اندك بوده و در مقابل انجام پروژه هايي با نظارت بسيار اندك و هزينه بالا  با كمترين كيفيت ممكن، قابل ملاحظه است.[11]

عدم مبادلات و رقابت علمي سبب شكل گيري سمبوليسمي از امور معمولي در فئوداليسم جغرافيايي گرديده است. به عبارتي جزوه محوري در آموزش جغرافيا در فئوداليسم جغرافيايي ركن اساسي بوده و به علت خود واقعي فزاينده داراي اهميت بسيار بالاتر از كتاب و مقاله علمي دارد. جزوه هاي سرهم بندي شده از منابع دست چندم كه سال هاي بسياري است بدون بهنگام سازي تدريس مي شود.

ب ـ روش شناختي : از منظر روش شناختي، فئوداليسم جغرافيايي به گونه اي كه از اين لقب پيداست چون يك سرواژ به مانند حلقه بسته اي عمل مي كند و فاقد هر گونه مبادله برون حلقه اي مي باشد. حفظ اين روند به وسيله حداقل گرايي آيين نامه اي امكان پذير مي باشد. متاسفانه با عدم نظارت كيفي بر گروه هاي آموزشي، فئوداليسم جغرافيايي با در نظر گرفتن حداقل هاي مربوطه در آيين نامه هاي دانشگاهي سعي بر آن دارد كه از باز شدن حلقه برساخته خود جلو گيري نمايد. به عنوان مثال بر طبق آيين نامه تدريس در دوره دكتري نيازمند حداقل چند سال سابقه تدريس در مقطع پايين تر مي باشد، با در نظر گرفتن اين حداقل ، مربي با درجه كارشناسي ارشد براي تدريس در مقطع كارشناسي ارشد به كار گرفته مي شود تا در زمان اخذ درجه استادياري چند سال سابقه را براي تدريس در مقطع دكتري داشته باشد. به همين علت است كه در برخي از گروه هاي آموزشي « افرادي كه به تازگي درجه استادياري اخذ نموده اند (به عبارتي تازه مدرك دكتري گرفته اند) با سوابق خدمتي و پژوهشي بسيار اندك(در حد يك يا دو مقاله) در دوره دكتري تدريس مي كنند.»(پاپلي يزدي،2،1383).

علاوه بر موارد فوق فئوداليسم جغرافيايي براي حفظ وضعيت خود و حلقه مربوطه با بر ساختن « پريكولاژ[12] استخدامي» مانع جذب اعضاي هيات علمي جديدي مي گردد كه فاقد هويت تك ارزشي مدنظر آنها بوده و داراي سوابق علمي و پژوهشي درخشان مي باشد. بدين ترتيب فئوداليسم جغرافيايي با استفاده از تمركز زدايي غير منطقي در آموزش عالي كشور در جذب اعضاي هيات علمي دانشگاه ها ، و با استفاده از پريكولاژ استخدامي در راستاي اهداف و موارد مدنظر خود چون دژي مستحكم عمل نموده و به عبارتي با استناد به قانون در رابطه با كد گذاري منافع خود عمل مي نمايد.بدين گونه مانع از تعامل، تبادل و پويايي حاصل از ورود و خروج نخبه گان گرديده و در راستاي حفظ منافع خود، تداوم ركود علم جغرافيا را سبب مي گردد.

در فئوداليسم جغرافيايي شيوه آزمون وارزيابي كار دانشجو، هنوز تقويت كننده روش القايي بوده و بر تقليل گرايي آموزشي تكيه دارد. به عبارتي با اسلحه نمره در راستاي مدرك گرايي، انضباط خاص را تحكيم كرده و با كاستن از ضرورت هاي سرفصل، تنها به موارد آموزشي اندكي از دانسته هاي ناقص خود بسنده مي كند و به هيچ وجه آموزش پويا، پربار وهويت ساز را مدنظر قرارنمي دهد.به همين علت است كه ساعات تدريس، بسيار بالا بوده و گاه تا 35 ساعت در هفته مي رسد.

عدم مبادلات بين دانشگاهي ويژگي بارز فئوداليسم جغرافيايي است. فئوداليسم جغرافيايي از هرگونه مبادله علمي با ديگر گروه هاي آموزشي جغرافيا، گريزان است. اساتيد مدعو در حد صفر مي باشد. در اين بين تبادل استاد و دانشجو و آنچه كه امروزه در جهان به علم پسا دانشگاهي[13] (قانعي راد،29،1381)معروف گشته در فئوداليسم جغرافيايي در حد يك كابوس مي باشد.

در فئوداليسم جغرافيايي هيچ پژوهشي در همان حال كه در چارچوب برنامه ريزي و اهداف سنجيده انجام نمي شود، پس از انجام نيز مورد نقد علمي قرار نمي گيرد. واژه نقد گمشده بزرگ فئوداليسم جغرافيايي است. فئوداليسم جغرافيايي نه تنها با نقد بيگانه مي باشد، عكس العمل در برابر نقد بسيار تهاجمي و استفاده از تمامي اهرم هاي درون و برون دانشگاهي همراه است. علاقه مندي فئوداليسم جغرافيايي به شرايط بدوي علمي سبب آن گرديده كه رقابت علمي مفهوم خود را از دست داده و داراي بار منفي گردد. در اين بين تنها تكريم «آثار بزرگ كوچكترين چيزها» پرداخته مي شود كه در چارچوب توهمات علمي جاي مي گيرد.

در نتيجه اين روند از فئوداليسم جغرافيايي به شكل گيري گونه اي از داروينيسم ناشي از ايدئولوژي مغديسمي منتهي شده كه راز بقا در آن همزيستي با فئوداليسم جغرافيايي است. سرمايه داري سازمان نايافته در سيطره بر فضاي آكادميك يك گام به جلو برداشته و عدالت جغرافيايي به خاك سپرده مي شود.



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:22 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

چند ميل داشتم که در باره  واژه مغديسم و ماهيت و مصداق آن سوال کرده بودند و وپرسيدند که چرا شما واژه مغديسم را به کار مي بريد؟ و چه نسبتي بين مغديسم و آنارشيسم وجود دارد؟ بايد خدمت اين عزيزان عرض کنم که من در صدد تهيه مطلبي به عنوان « مغديسم ( ماهيت و مفاهيم )» هستم که با توجه به فشردگي کارهايم زمان بسياري  لازم دارد. با اين وجود در اينجا توضيح مختصري در اين مورد مي دهم و پاسخي کامل تر را به بعد موکول مي کنم.

1 ـ درباره واژه مغديسم بايد عرض کنم که اين واژه ، يک واژه فرانسوي است و در رابطه با آن در فرهنگ لاروس توضيحاتي در حد يک صفحه آمده است. اگر شما بتوانيد در گوگل نيز اين واژه را سرچ کنيد ( البته به زبان فرانسه) شما با معناي بسياري از اين واژه روبرو مي شود. اما معناي مورد نظر من در استناد به مقاله دکتر پاپلي يزدي با عنوان « ايدئولوژي هاي حاکم بر جغرافياي ايران »مي باشد. اما در تبيين تئوريک ، ماهيت و مصداق اين واژه مابين من و دکتر تفاوت نظري وجود دارد و اين خود به ديدگاه تئوريک مورد قبول هريک از ما بر مي گردد.

دکتر پاپلي يزدي از ديدگاه اکولوژيک ، شعار« اصلاح کن » را در باره مغديسم بکار مي برد به اين معنا که با شناخت ضعف هاي يک اکوسيستم مي توان با ترميم اين ضعف ها و بهينه سازي سيستم ، سبب بازخور مثبت سيستم گرديد. از اين رو ايشان به معرفي مغديسم مي پرداخته و با پرهيز از راديکاليسم هيچ گاه به آنسوي خطر مندي منافع حرکت نمي کند.

اما ديدگاه مدنظر من آنارشي است و شعار آن « ويران کن» مي باشد. اين بدان معنا که بايد با روشي ساختار شکنانه به واسازي[1] ساختار مغديسم پرداخت و با حذف اجزا و جايگزين کردن آنها ، به تجديد ساختار[2] اقدام نمود. دليل اين امر و اختلاف با ديگاه اکولوژيک در آن است که مغديسم به گونه اي گسترش ساختاري دارد که مانع هرگونه اصلاح مي شود. زيرا مغديسم به امري ذاتي بدل شده است و بهينه سازي ساختار تنها از طريق واسازي امکان پذير است.  

2 ـ اما ماهيت مغديسم، من مغديسم را حاصل زناي منافع پرستي و ناداني مي دانم. اين بدان معنا است که مغديسم از نظر علمي در سطح بسيار پاييني قرار دارد. هرچند پرستيژ علمي مي گيرد و به مدرک تحصيلي خود ارجاع مي دهد ولي اگر واقع بينانه به سوابق علمي مغديسم بپردازيم جز طبلي توخالي چيزي درنخواهيم يافت. به عنوان مثال شما مي توانيد با دقت در زمينه مقالاتي که اعلام مي کنند به اين نکته پي ببريد که آن مقالات خارجي به استناد آنها بر طبل دانشمندي خود مي کوبند در چارچوب همايش هاي قرار مي گيرد که بيشتر به گردشگري علمي گرايش دارد.

براي افشاي بي دانشي مغديسم تاکتيک ديگري نيز وجود دارد. در اين زمينه شخص منتقد از انديشه فيلسوفي براي نقد مغديسم استفاده مي کند آن فيلسوف يکي از بزرگترين فيلسوفان قرن بيستم است و اين دوره نيز به عنوان عصر او خطاب مي شود و سالانه هزاران کتاب در مورد اين فيلسوف و انديشه او منتشر مي شود و انديشمندان بزرگي همچون ليوتار، فوکو، درايدا، کافمن و نظير اينها در ستايش او و انديشه او مي نگارند و حتي جغرفيداناني بزرگي همچون ديويد هاروي ، گريگوري، ادوارد سوجا و نظير اينها نيز آن فيلسوف را مي ستايند.به گونه اي که يکي از انديشمندان بزرگ بيان مي دارد هرکس در قرن بيستم انديشيد مديون اوست. شما فکر مي کنيد عکس العمل مغديسم در اين مورد چگونه است. قبل هر چيز بايد گفت همانطور که گفتم ناداني مغديسم به معنای عدم اطلاع از وضعيت علمي و فلسفي امروز جهان است و از آنجا که در يک خداپنداري آکادميک  مغديسم با حماقت تمام ژست داناي کل مي گيرد. نخوانده ملا مي شود و به تخريب فيلسوف مدنظر مي پردازد و از آنجا که هيچ چيزي درباره انديشه آن فيلسوف نمي داند وحتي قادر به درک مطالب او نيست از روي حماقت به تخريب شخصيت فيلسوف بيچاره مي پردازد اينکه آن فيلسوف منفورترين فيلسوف است و... اين بهترين فرصت است و مي تواند سندي از ناداني مغديسم و بي اطلاعي آن از علم امروز جهان باشد. در اين صورت شما مي توانيد نظرات مغديسم را به تمامي بنيادهاي آکادميک داخل و جهان بفرستيد تا ادعاي شما درباره ناداني مغديسم ثابت گردد.  

 

اما از ديگر سو مغديسم شيفته پول است و برده سرمايه داري . شما مي توانيد از سايت هاي مختلف پروژه هاي مغديسم و ارقام مرتب با آن را به دست آوريد و در چارچوب تئوري ارزش افزوده کارل مارکس[3] پي به ارزش افزوده بين کار و مزد در اين طرح ها بپردازيد. در يک بررسي انجام گرفته توسط اينجانب نشان مي دهد به اصطلاح پروژه اي با مبلغ صدميليون ريال تنها با چهارصد و پنجاه هزار تومان که به يک دانشجوي مقطع ليسانس داده شد ، انجام گرفته است. ارزش افزوده اين طرح نشان دهنده منافع پرستي بالاي دارد که در ذات مغديسم است.

3 ـ بطورکلي مغديسم حاصل فضاي حياتي است که در به اصطلاح سياست عدم تمرکز  در آموزش عالي شکل گرفته است. مغديسم حاصل اين فضاي حياتي موجود در دپارتمان هاي علمي کشور است که مطالعه موردي من به خوبي اين امر را اثبات مي کند. شکل گيري عدم تمرکز نيازمند فرهنگي خاص است که بدون آن عدم تمرکز در برخي موارد شکل گيري مغديسم را سبب مي شود. مغديسم در اين فضا شکل مي گيرد و رشد مي کند و با رويکردي انگلي به زندگي خود ادامه مي دهد. در اين فضا است که مغديسم رانت مي دهد، منافع گرد مي آورد و فئوداليسم دانشگاهي را تحکيم مي کند و اربابي مي شود که نه تنها به استثمار رعيت گونه دانشجو مي پردازد بلکه علم را نيز به ورطه نابودي مي کشاند. به عنوان مثال مغديسم در اين فضا سعي مي کند تا دانشجو را چون خود تربيت کند و حتي جذب دانشجو وقتي در اختيار است به دست چين کردن آن مي پردازد. به عنوان مثال در مقطع دکتري جذب دانشجو بسيار وابسته به اعمال نفوذ مغديسم است هرچند بعضي مواقع اين فرصت را از دست مي دهد ولي در بيشتر مواقع اعمال نفوذ انجام مي گيرد هرچند سازمان هاي درگير سعي بر آن دارند که سلامت اين گزينش را نشان دهند ولي به عنوان مثال مطلع بودن مغديسم از نمره کتبي اعمال نفوذ براي حذف و جذب را در مرحله مصاحبه فراهم مي آورد.

از سوي ديگر طبق يک تحقيق مقايسه اي که بين دو دپارتمان داخلي و خارجي جغرافيا براي روشن کردن شيوه عمل مغديسم انجام داده ام نشان مي دهد اساتيد در دپارتمان خارجي حداکثر 6 ساعت در هفته تدريس دارند ولي در دپارتمان داخلي 35 واحد در هفته ، سرانه دانشجو/ استاد در دپارتمان خارجي بسيار بهينه است و در مقابل هر 7 دانشجو يک استاد وجود دارد در دپارتمان داخلي با تقسيم 700 بر 14 ، سرانه بالايي را مي توان مشاهده کرد. تعداد تاليفات اساتيد دپارتمان خارجي بسيار بالا مي باشد و در ازاي سال براي هريک از اساتيد 14 تاليف اهم از مقاله کتاب و ديگر پژوهش ها وجود دارد ولي در دپارتمان داخلي به سه تاليف نيز در سال نمي رسد. در دپارتمان خارجي  انجام طرح هاي پژوهشي به شيوه دپارتمان داخلي با اين ارزش افزوده به هيچ وجه وجود ندارد در حالي که در دپارتمان داخلي چيزي که بيشتر از همه وجود دارد انجام اينگونه طرح هاي پژوهشي است و بالاخره دپارتمان خارجي هر ساله تعدادي استاد را در قالب روش هاي مختلف جذب مي کند ولي دپارتمان داخلي استخدامي به منظور تقويت علمي گروه نداشته و تنها روند  چند استخدام محدود در راستاي رانت و منافع پرستي بوده است. يکي از تاسف انگيز ترين مقايسه ها آن است که 60 تا 70 درصد اساتيد دپارتمان داخلي با سابقه تدريس از پنج تا نه سال فاقد کتاب مي باشند.[4]

تمام اين مباحث ضرورت مبارزه با مغديسم را اثبات مي کند به راستي که ما در مقابله با اين فئوداليسم دانشگاهي نيازمند يک واسازي ساختار دانشگاهي مي باشيم. اين نکته را بايد افزود بايد با اين مغديسم مبارزه کرد بايد با انهدام هسته اوليه(خانواده) نسل آنها را به ورطه نابودي کشاند. هرچند در اين مسير بايد عواقبي چون مرگ را نيز پذيرفت . اما جاي اميدوار است زيرا در عصر پسامدرن و با فرآيندي چون جهاني شدن ، هر انساني يک آنارشي بالقوه است. مبارزات ما مي تواند اين بالقوه گي را به عمل وادارد. اميدوارم توانسته باشم تا حدودي به سوالات آن عزيزان پاسخ دهم. پاسخ مفصل تر را به زماني ديگر وامي گذارم. زنده باد آنارشيسم جغرافياي و به اميد نابودي مغديسم « چه کسي مي خواهد من و تو/ ما نشويم / خانه اش ويران باد»



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:21 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

« از امتحان شفاهي دكتري. ـ «كاردستگاه آموزش عالي چيست؟» ـ تبديل آدم به ماشين. ـ «ازچه راهي؟» ـ با خو كردن به ملال زدگي. ـ « چگونه به اين امر مي توان دست يافت؟»ـ با مفهوم وظيفه. ـ « با كدام سرمشق؟» ـ فيلولوگ، كه سرمشق خرخواني مي دهد. » (نيچه،127،1382) 

 

آنچه در پي خواهد آمد نقد و ارزيابي وضعيت گروه جغرافياي مشهد براي برگزاري دوره دكتراي مي باشد. هر چند مي دانم كه با آنكه ايدئولوژي مغديسمي و صورتبندي آن در چارچوب فئوداليسم دانشگاهي با اخذ راهكارهاي خاص خود و ترفندي همچون « حداقل گرايي آيين نامه اي» سعي در حفظ وضع افتضاح موجود خواهد نمود ولي واقعيت را براي ثبت در تاريخ بيان بايد نمود. از اين رو نگارنده بر آن است تا با بررسي وضعيت موجود در زمينه توانمندي گروه جغرافيايي دانشگاه فردوسي براي برگزاري دوره دكتراي جغرافيا با گرايش برنامه ريزي روستايي بپردازد و نشان دهد كه وضعيت اسفبار موجود جز به سخره گرفتن علم جغرافيا و هدر دادن بيت المال نيست آن هم در كلان شهري كه 750 هزار حاشيه نشين در زير خط فقر با وضعيتي بسار بغرنج زندگي مي كنند.

دوره دكتري جغرافيا با گرايش برنامه ريزي روستايي از سال 1375 در اين گروه ايجاد گرديد. در آن زمان وجود يك عضو هيات علمي با درجه استادي و سه عضو هيات علمي با درجه دانشياري در رابطه با گرايش مربوطه سبب آن گرديد كه وزارت علوم ، تحقيقات و فناوري با ايجاد اين دوره در گروه مربوطه موافقت نمايد. از آن زمان تا اكنون 6 دوره دكتري برگزار شده كه برخي از دانشجويان پذيرفته شده تحصيلات خود را به پايان برده و برخي ديگر مشغول به تحصيل هستند.( نكته بسيار مهمي كه در پرانتز بايد به آن اشاره كرد كه نشان دهنده ويژگي بارز  فئوداليسم جغرافيايي بوده آن است كه گروه از تمامي دانشجويان دكتري پذيرفته شده در اين 6 دوره تا اكنون تنها يك نفر را جذب نموده كه آن هم در مقايسه با بسياري از ديگر دانشجويان از وضعيت علمي و پژوهشي بسيار ضعيفي برخودار بوده است. پيرامون جذب همين فرد نيز شنيده هاي بسياري نقل مي شود كه نشان از تاكيد بر هويت تك ارزشي مورد نظر و كدگزاري متكثر منافع درون متني دارد). 

 اما وضعيت و توانمندي گروه جغرافياي مشهد براي برگزاري دوره دكتري از آغاز تا اكنون روندي نزولي را طي كرده است و در حال حاضر و در آستانه پذيرش دانشجو براي هفتمين دوره دكتري وضعيت بسيار اسفباري را دارا مي باشد، كه در زير به اجمال مورد اشاره قرار مي گيرد :

ـ گروه جغرافياي دانشگاه فردوسي مشهد، تنها گروه جغرافيايي در كشور مي باشد كه بدون يك عضو هيات علمي با درجه استادي در گرايش روستايي (و ديگر گرايش ها، گروه جغرافياي مشهد فاقد عضو هيات علمي با درجه استادي مي باشد )، دوره دكتري اين گرايش را برگزار مي كند. در گروه تنها يك عضو هيات علمي با درجه دانشياري و سه عضو با درجه استادياري در زمينه گرايش روستايي مي باشد. بنا به شنيده ها يك تن از اين استاديارها در شرف دانشياري در يك حالت اضطراري مي باشد. دو تن از آنها كه داراي درجه استادياري مي باشند به تازگي از رساله هاي دكتري خود دفاع نموده اند.(در سال هاي 82 و 83جدول زير وضعيت اعضاي هيات علمي را در گرايش روستايي نشان مي دهد.

 

 

 

ـ با نگاهي به جدول قابل درك است كه چرا در نقد گروه بيان مي دارند ، استادياران تازه كار در مقطع دكتري مشغول به تدريس هستند. چگونه مي توان باور كرد كه فردي در سال 1382 از رساله خود دفاع كند و در سال 1383 در دوره دكترا تدريس نمايد. مقايسه شود با ديويد هاروي جغرافيدان بزرگ جهان كه سال هاي بسياري رنج پژوهش و آموزش مي برد تا در صاحب كرسي شود. بايد درك كرد چرا به كشور ما مي گويند « جهان سوم».

ـ تاليفات هيچ يك از اعضاي گرايش روستايي و حتي بيشتر مقالات آنان در رابطه با روستا و مسائل پيرامون آن نيست. به عبارتي هيچ يك از آنها در رابطه با گرايش خود تاليفي ندارند. از سه تاليف موجود ، يك تاليف در رابطه با جغرافياي جمعيت و تحليل هاي جمعيتي ايران است. تاليف بعدي كه در باره آموزش نرم افزار قرن بوقي ARCINFO مي باشد كه در رابطه با تاليف اين كتاب نيز حرف و حديث بسيار است. كتاب با 56 رفرانس نگاشته شده كه به وضوح مي توان دريافت ترجمه اي بيش نيست كه به جاي تاليف ارائه شده است. علاوه بر آن به جاي اينكه بنيادي به آموزش نرم افزار بپردازد بيشتر به اپراتوري آن پرداخته است. همچنين در حضور ARCGIS   در عصر پست مدرن صحبت از آموزش نرم افزار تحت DOS  در قرن بوق خنده دار است (  مقايسه شود با : عمو يادگار نميري تو غار  ـ امروزه با ARCGIS كي مي ره تو غار).[1]

تاليف بعدي نه تنها هيچ ارتباطي با جهان حاضر ندارد بلكه در پيرامون جغرافياي توصيفي يك شهرستان نشان دهنده جغرافياي توصيفي متعلق به انسان نئاندرتال دوره نوسنگي مي باشد(مقايسه شود با : دوره قول مراد باغ مظفر).

ـ اين گروه با هيچ گروهي در كشور مبادلات علمي ندارد از اين رو با توجه به كمبود وافر استادي مدعو براي تدريس در دوره دكتري جز دوره اول ، دعوت نشده و شما در برنامه درسي دوره دكتري پشت سرهم اسم يك مدرس را مي بينيد. علاوه بر آن با آنكه وزارت علوم، تحقيقات و فناوري به كم كردن  واحدهاي آموزشي تاكيد فراوان داشت. تا يك دوره بيش تر (دروه ما) دانشجو موظف به گذراندن 28 تا 30 واحد درسي بوده است. البته كم كردن واحدهاي آموزشي در دوره بعد نه براي كيفيت آموزش بلكه براي تطبيق با وضعيت نداشتن استاد بوده است.

ـ گروه اجازه اخذ استاد راهنما را از خارج از گروه نمي دهد تا اكنون در 6 دوره برگزار شده سابقه نداشته است استاد راهنماي پايانامه اي از اعضاي خارج گروه و دانشگاه هاي ديگر باشد.

ـ ترفند گروه براي حفظ وضعيت موجود به هر صورت بر شيوه اي از « حداقل گرايي آيين نامه اي » استوار است. اين بدان معنا بر فرض براي تدريس در دوره دكتري حداقل سه سال تدريس در دوره كارشناسي ارشد لازم است. شيوه كار گروه در استفاده از حداقل گرايي آيين نامه اي به صورت هاي زير است. براي هر يك از استادياران تازه كار دو واحد در كارشناسي ارشد تخصيص داده مي شود تا سابقه جور گردد. يا دانشجوي دكتري در مقطع كارشناسي ارشد تدريس مي كند تا وقتي دكتري گرفت حداقل آيين نامه اي را داشته باشد.اين حداقل گرايي در رابطه با دوره دكتري شديداً به كار گرفته مي شود .

ـ كيفيت آموزش مقطع دكتري در اين گروه بسيار پايين است اگر دانشجو متكي به مطالعات خارج از برنامه آموزشي نباشد در طول گذراندن واحدهاي آموزشي هيچ دانشي كسب نمي كند. بجز چند استاد كه از اين گروه رفته اند در واقع مطالب مطرح شده  مابقي اساتيد در مقطع دكتري ، مكررات دوره كارشناسي مي باشد. علاوه بر آن جزوه محوري ركن اساسي آموزش در مقطع دكتري اين گروه مي باشد.

ـ بالا بودن نسبت استاد به دانشجو يعني 49 به 1 و همچنين بالا بودن ساعات تدريس در هفته همچون 35 ساعت در هفته خود نشان دهنده كيفيت بسيار پايين آموزشي در اين گروه مي باشد.

ـ پيرامون ابداع، اختراع و نوآوري بهتر است اصلاً صحبت نشود (ياد آقاي كابوسي افتادم : ديجيتالم كجا بود).

 ـ اما در رابطه با تشويق و ترغيب دانشجويان مقطع دكتري به پژوهش و كار علمي ـ بايد رفت خدا را شكر كرد كاري به كارت نداشته باشند (يعني بايد سعي كني خودت را به حماقت بزني و مثل بز اخفش سر تكان دهي) و گرنه اگر مقاله بنويسي يا كتاب تاليف كني يا هر چه با علم و پژوهش سرو كار دارد در آن صورت شما متهم مي شويد به امام راحل توهين كرده اي، با دختر مردم ارتباط داري، مواد مخدر مصرف مي كني ، هميشه مستي (يكي نيست به اين بنده خداها بگويد يا تهمت اعتياد بزنيد يا تهمت شرب خمر ، شما كه اهل اموريد و مي دانيد اين دو به هم نمي سازند. حداقل سه نكنيد) و نظير اينها.

 

ـ بر اين موارد بايد كمبود فزاينده و بسيار بالاي  امكانات آموزشي و پژوهشي افزود. گروه فاقد اتاقي براي دانشجويان دكتري مي باشد. دانشجويان دكتري كه موظف به حضور دائم در دانشكده مي باشند مي تواند به قدم زدن در راهروي دانشكده مشغول باشند ( البته اگر مورد اتهاماتي قرار نگيرند).

گروه فاقد سايت كامپيوتري  متعلق به خود است ، آزمايشگاه يا كارگاه GIS كه جاي خود دارد. تمام داراي گروه آنگونه كه در تقاضا براي تشكيل قطب علمي[2] حدود 10 كامپيوتر است كه 7 تاي آن در واقع قرن بوقي مي باشند و براي روشن شدن بايد دنده يك گذاشت و هل داد. حالا مقايسه كنيد 700 دانشجو در حال تحصيل و 10 كامپيوتر، اگر پرتقال فروش را پيدا كرديد سلام مارا هم برسانيد. جدول زير تعداد برخي وسايل آزمايشگاهي مورد نياز جغرافيا را كه در گروه موجود بوده و نسبت آن را با 700 دانشجوي در حال تحصيل در اين گروه نشان مي دهد.

 

 

خانم ها و آقايان

 اين وضعيت اسفبار گروهي است كه دوره دكتري برگزار مي كند. يعني عمر جوانان مملكت و پول بيت المال را هدر مي دهد و جز افزايش دانش ناپاكزاد، چيزي به دانش كشور نمي افزايد. باور كنيد دانشگاه هاوايي در برابر اين وضعيت رو سفيد مي شود. دانشگاه هاوايي حداقل مشخص است چه وضعيتي دارد ولي وضعيت اين گروه به مانند آواز دهل از دور شنيدن مي ماند. از درخت تنومند گروه جغرافياي دانشگاه فردوسي مشهد از آغاز تا اكنون تنها برگ هايي مانده است كه آنها نيز در پاييز فئوداليسم جغرافيايي بر زمين خواهند ريخت. اكنون بايد بر سردر  اين گروه نگاشته شود آنكه با فئوداليسم جغرافيايي نيست وارد نشود.

اين نوشته هشداري است وبراي ثبت در تاريخ مبارزه با فئوداليسم جغرافيايي نگاشته شده از آن رو كه آيندگان بر مزار ما ننويسند « چه انسان هاي ناداني ، خيانت را مي ديدند و  لب فرو بستند». با اين وجو چنان عرصه را بسته اند كه فرمان خون مان را به امضاي همايوني، شاهنشاه قدر قدرت فردوسي رسانده اند اما چه باك كه آموخته ايم « حقيقت را بگويم هرچند تلخ باشد» .  به اميد نابودي فئوداليسم جغرافيايي.

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:20 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

چكيده  قسمت اول :

در قسمت اول مقاله به بررسي هستي شناختي  پديده كوتوله هاي علمي در گروه  جغرافيا پرداختيم و در آن مقاله با كمك گرفتن و يك برداشت آزاد از انديشه فيسوف بزرگ فردريش نيچه، با تشبيه كوتوله هاي علمي كه همچون شتر زير تو ـ بايد سرخم مي كنند. در واقع كوتوله هاي علمي در زندگي انگلي خود به مانند جانوري هزار پولك هستند كه بر هر پولك آن يك « تو ـ بايد» نقش بسته است. با تاسي به اين تو ـ بايد ها است كه كوتوله هاي علمي ارزش گذاري مي كنند. ارزش هايي در چارچوب جان حقير و خوار و در پي ناداني، منافع و پول پرستي و در خاك افتادن در پاي قدرت براي كسب قدرت و سجده بر تمامي حقارت ها و تحقيرها، تا از اين طريق كوتوله هاي علمي خود را همچون شتري نشان دهند كه بار بر و گوش به فرمان هستند كه تنها بار خويش مي برند و با دفن عدالت جغرافيايي، تنها به انباشتگي آخور خويش، دلخوش هستند.

 

معرفت شناختي كوتوله هاي علمي در جغرافيا

« نزد آدميان گوناگون، مقدار همساني از گرايش ها را مي يابم: اما اينها را

به نام هاي گوناگون مي نامند، ارزش مي گذارند و از اين رو به شكل هاي

گوناگون نيز جهت مي دهند»(فردريش نيچه،168،1381) 

پردازش مفهومي كوتوله هاي علمي پيرامون معرفت شناختي، نشان از ويژگي هاي بارزي دارد كه هر يك از اين ويژگي ها به تنهايي شكل دهنده انحرافات بسياري در پيشبرد توسعه علم جغرافيا براي دستيابي به عدالت جغرافيايي مي باشد. حالا اگر اين ويژگي ها را با هم مدنظر آوريم كه در كوتوله هاي علمي در جغرافيا نماد مي يابد، در واقع پي به وضعيت افتضاح  و تاسف بار اين علم مي شويم. چنين وضعيتي به قول نيچه « ... آن مفهوم تباهي و از دست دادگي نيروهاست»(نيچه،80،1383) كه در آن زندگي انگلي كوتوله ها فضاي بس بيمار براي توانمندان انديشگي در علم جغرافيا فراهم مي آورد و محصول اين فضا جز توليد انبوهي بيماران نيست. از اين رو در اين قسمت ويژگي هاي معرفت شناختي كوتوله ها را به طور جداگانه در زير مورد بررسي قرار مي دهيم.

 

فقر تئوري

اولين و بارز ترين ويژگي معرفت شناختي كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا « فقر تئوري» و يا به عبارتي ديگر « ناداني تئوريک» آنها در علم جغرافيا مي باشد. با نگاهي به پايان نامه ها و تعداد از مقاله هاي محدود كوتوله هاي علمي درك اين ويژگي به آساني صورت مي گيرد. هيچ يك از كوتوله هاي علمي نه دركي از ديدگاه ها و مكاتب جغرافيايي دارند و نه حتي شناخت دست اولي از اين ديدگاه ها را دارا مي باشند.

با آنكه علم امروز جهان و بخصوص علم انساني كه جغرافيا نيز جزو اين دسته از علوم محسوب مي شود رجعتي دوباره را به خوانش تئوريكي و فلسفي شكل داده اند(Pacion,1999,2) و تلاش خود را در همبستگي كامل ديدگاه مدنظر خود و پراتيك مربوطه به كار مي بندند؛ كوتوله هاي علمي اندر خم يك كوچه نه تنها هيچ دانشي در پيرامون تئوري مرتبط با جغرافيا دارا نمي باشند بلكه تلاشي را نيز در رفع اين ضعف خود انجام نمي دهند.

براي شناخت و دانش از تئوري بايد آرمان و هدفي را در تحصيل و تدريس يك علم داشته باشيم كه بر آن بنيان ديدگاه مورد نظر خود را به كار گيريم ولي از آنجا كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا هيچ هدفي جز « چريدن از علف دانش » (نيچه،1382) براي سير كردن شكم خود و برآوردن بوالهوسي هاي خويش ، ندارند به تبع نيازمند ديدگاهي نيز نيستند از اين رو است كه ما شاهد مقالات مزخرفي مي باشيم كه جز سرهم بندي كردن يكسري از چرنديات و بازي با ارقام نيست.[2]

فقر تئوري كوتوله هاي علمي سبب آن شده است كه در نوشته ها و مباحث خود يك روز مثل طوطي ديدگاه راست را از زبان ديگران بلغور كنند و يك روز ديگر چپ تمام عياري مي شوند كه نگو و نپرس. اين شيوه نشان دهنده ناداني فلسفي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد كه همچون آفتاب گردان به هر سو مي گردند. هر گاه نيز كم مي آورند با پيش كشيدن مباحث ايدئولوژيك مانند « سخن نيچه بهتر است يا سخنان فلان و فلان ...» ناداني فلسفي خويش را پشت نقابي از ايدئولوژي گرايي پنهان مي كنند. در واقع آنان طبل هاي تو خالي هستند كه با رانت ايدئولوژي گرايي به اين جايگاه دست يافته اند نه براساس لياقت و دانايي خويش.

فقر تئوري اين كوتوله هاي علمي را مقايسه كنيد با دانش مستحكم و عناي فلسفي غول هاي جغرافيا، تا دريابيد كه جغرافيدان خواندن آنها چه مقدار نادرست است. كوتوله هاي علمي از سر گشاد قيف آنهم با رانت وارد اين علم شده اند و انبان خود را با تمعلق و چاپلوسي پر مي كنند. فقر تئوري كوتوله هاي علمي جغرافيا، سبب آن گرديده كه در آموزش جغرافيا، به دانشجويان خيانت كرده و اراجيف هاي خود را به عنوان علم جغرافيا تحويل آنان دهند. در پژوهش نيز كه تنها پول آن يا امتياز ارتقا آن براي كوتوله ها اهميت دارد وضع بدتر از اين است زيرا نه تنها گره اي از مشكلات فضايي مردم اين سرزمين نمي گشايد بلكه مصائب و رنج بيشتري را براي آنان به همراه دارد.  

 

دريوزه گران روسپي خانه هاي ثروت

پول فلسفه وجودي امروزه جامعه است. فلسفي كه در چندش آورترين وضعيت انساني از سوي كوتوله هاي علمي جغرافيا نيايش مي شود و پرستش ابدي آنها را به دنبال دارد. واژه غريبي است پول و ثروت؛ از يك سو پايان بخش بسياري از مصائب است و از ديگر سو خود مصائب بسياري را شكل مي دهد. هنگامي كه در دوروي معناي پول و ثروت در جامعه از دريچه انساني مي نگريم در مي يابيم كه سرجمع، كردار كثيف كوتوله هاي علمي از خيانت، خباثت و جنايت همگي سر در پول دارد.

يك طرف انساني در بستر بيماري ناتوان از پولي براي درمان با مرگ كلنجار مي رود و طرفي ديگر كوتوله هاي علمي با كمك رانت و عقده هاي سرخورده، بدون هيچ كارايي مثبتي، تنها پاي روي پاي مي اندازد و با تحويل اراجيف هاي به اسم تدريس، از علف دانش شكمبه خود را پر مي كنند و ثروت مي اندوزد تا كه چون خود كوتوله ديگري را به زور به علم تحميل كرده تا او نيز به چراي علف دانش مشغول شود.

دانشجوياني را مي شناسم كه حتي پول 10 صفحه كپي كردن اراجيف نامه هاي كوتوله هاي علمي مقلب به جزو را ندارند ولي كوتوله ها بابت همين اراجيف نامه ها، حقوق ميليوني مي گيرند و خود را استاد مي نماند. آن هم با افاده و ادعا كه گويي از نطفه يا قبل از آن در كمر شخصي ديگر علم جغرافيا مي دانسته اند.

كوتوله هاي علمي جغرافيا خدايي جز پول را نمي پرستند و براي به دست آوردنش دست به هر عمل كثيفي مي زنند. عشق به پول در كنار عشق به قدرت، فلسفه وجودي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. آن شيفتگي كه به اين دو دارند، چنان انسانيت را در آنها از بين برده است كه گويي حيواناتي گرسنه اي هستند كه به خاطر يك لقمه شكار گلوي همديگر را مي برند. كافي است هنگام تقسيم غنائم (انتخاب پايان نامه)گوشه اي بنشينيد و نظاره گر آنها باشيد، حيواناتي خشمگين كه براي به دست آوردن تكه اي از شكار به هم چنگ و دندان نشان مي دهند و نعره مي كشند.

اين باور كه از معلمي پول نمي توان اندوخت در خارج از فوداليسم جغرافيايي مصداق دارد. پرفسور محمد حسن گنجي بنيانگذار جغرافياي نوين ايران  با 93 سال سن و آنهم رنج در آموزش علم جغرافيا، مجبور مي شود براي گذران زندگي كتابخانه خود را بفروشد ولي فلان كوتوله علمي گروه جغرافيا كه فرق شنبه تا چهارشنبه را تشخيص نمي دهد هر چند وقت يكبار با چريدن از علف دانش، ماشين خود را عوض مي كند. ادعا هاي همچون درآمد ميليوني در هر ماه در زمان دانشجويي، سرخم كردن،  باج دادن و رابطه بازي براي به دست آوردن طرح هاي به اصطلاح پژوهشي[3] و ماست بندي كردن آن، استثمار دانشجو براي انجام كارهاي به اصطلاح پژوهشي خود بدون حتي يك ريال دست مزد [4]و نظير اينها نشان از حراج علم جغرافيا در مغلطه آكادميك با شيوه خاص از سوي كوتوله هاي علمي دارد.  

در واقع كوتوله هاي علمي جغرافيا، سرشار از شهوت پول و ثروت تمامي مكان ها را به دنبال يافتن روسپي خانه هاي سرمايه داري سرك مي كشند تا با يافتن اين روسپي خانه ها، شهوت خويش را ارضا كنند. براي آنها جايگاه معلم، آموزش با كيفيت، توسعه علمي وطن، حاشيه نشيني، نابرابري ها، عدالت جغرافيايي  و نظير اينها پوچ و بي معني مي باشد. از اين رو است كه مي بينيم فلان كوتوله علمي براي كسب سود، ده خط تلفن همراه ثبت نام مي كند، با كمك از رانت علمي كه مي دهد فلان طرح پژوهشي را مي گيرد، با باج دادن به فلان شخص با نفوذ زمين سند مي زند[5] و بسيار موارد ديگر كه همه نشان از شهوت سيري ناپذير كوتوله هاي علمي نسبت به پول و ثروت دارد.

 

شوي ناكردگان مذكر قدرت

و اما قدرت جادويي پيچيده در وجود انسان كه در هنگامه طغيان شكل دهنده جنايت هاي بسياري است. قدرت همانگونه كه بيان شد يكي از دو اصل بنيادين كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. اگر بحث فوكو را در زمينه تطور قدرت در همه اركان زندگي اجتماعي مدنظر آوريم (فوكو, 1381) در خواهيم يافت كه ميل به قدرت و ميل قدرت همه گير و گسترده مي باشد. قدرت از اين منظر ميل به سيطره بر انسان ها حتي سيطره بر جسم و روان آنها مي باشد و هيچگاه اين قدرت آنقدر عريان نيست كه چون قدرت ديكتاتور به چشم آيد بلكه ساطر و زندگي انساني در جريان است.

ميل كوتوله هاي علمي به قدرت در رفتارگرايي و اهداف آنان نهفته است. به گونه اي كه مديريت برگروه براي آنها چنان خوشايند است كه با تمامي بي لياقتي ميل به تصاحب آن دارند[6] و در اين راه تمامي سعي خود را به كار مي گيرند. زيرا براي كوتوله هاي علمي مديريت گروه هم امكان رابطه بازي و رانت را مهيا مي كند، هم رمز دستيابي به نمره ارتقاء است و هم پارامتري براي به دست آوردن پول بيشتر محسوب مي شود. حالا حساب كنيد كه معاونت يا رياست دانشكده يا دانشگاه چه رويايي نمي تواند براي كوتوله هاي علمي بسازد تا هم زمينه ساز ارتقاء در كسادي نمره علمي و به دست آوردن پول بيشتر باشد.

در واقع كوتوله هاي علمي چون شوي ناكردگان مذكر قدرت با دل و قلوه دادن به مراكز قدرت به دنبال شوهراني مي گردند كه به واسطه آن بر سرير قدرت نشيند. در اين راه از هيچ كاري از دستمال به گردن آويختن تا دستمال به دست گرفتن  دريغ نمي كنند.

 

از تبار نكبت(سندروم مرد حقير)

از بعد شخصيتي كوتوله هاي علمي در واقع هميشه حقارت را با تمام وجود حس مي كنند و اين حس تمام زندگي آنها را در بر گرفته است. دليل احساس تحقير در كوتوله هاي علمي در واقع به ناتواني آنها در عرصه علمي باز مي گردد. آنان كه با رانت و رابطه به جايگاه دست يافته اند، حداقل خود به ناتواني خويش واقف هستند و اين امر در كوتوله هاي علمي عقده هاي راشكل مي دهد و آن هنگام كه با افرادي مواجه مي شوند كه بسيار توانمند بوده و از نظر علمي بسيار بالاتر از آنها مي باشد. عقده هاي شكل گرفته از حس تحقير در كوتوله هاي علمي سر باز مي كتد و به عقده گشايي كوتوله هاي علمي نسبت به آن افراد توانمند مي انجامد.

البته اين عقده گشايي كوتوله هاي علمي از آنجا كه آنان هيچ توان رقابت علمي ندارند از حرف هاي خاله زنكي پيرامون افراد توامند شروع شده و تا پرونده سازي براي آن افراد ادامه مي يابد. به گونه اي كه عقده هاي فرو خفته در كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا در هنگام عقده گشايي آنها حد و مرز نمي شناسد.به عنوان مثال با اتهام جاسوسي به يك فرد نه تنها مي خواهند با اين كار آن فرد دستگير شود، بلكه اخراج شده، به لجن كشيده شود و اعدام گردد. زيرا به خوبي قابل درك است كه عاقب اتهام جاسوسي اعدام است. اين خود به وضوح نشان مي دهد كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا با اين عقده گشايي ها در واقع از تبار نكبتي هستند كه بر اين مرز و بوم افتاده است.

كوتوله هاي علمي جغرافيا در واقع ترقي خود را مديون همزيستي با مراكز قدرت مي دانند كه سبب سيطره نكبت بر اركان زندگي آنها گرديده است. خاكساري و خاك بوسي مراكز قدرت از سوي كوتوله هاي علمي ويژگي ذاتي آنهاست. كوتوله هاي علمي با حس تحقير و عقده گشايي خود در پي آن هستند كه شرايط « قحط الرجل» را تحميل كنند . در واقع چون در زندگي نكبت بار آنها هميشه معيارهاي سنجش بر مدار صفر و عدم واقعيت سير كرده است و اين نگاه تا نوك بيني همچون سر در برف كردن كبك است كه مي پندارد هيچ گاه ديده نمي شود. ولي چه بسيار نگاه هايي كه مي بيند و در دل بر حماقت زندگي نكبت كوتوله هاي علمي جغرافيا مي خندد.

در واقع « در دوران هايي كه نقاب هاي شخصيت زائيده از منسب ها و مقام ها، درست به كردار خود منسب ها، سخت استوار، دگرگوني ناپذير و نهايي انگاشته مي شوند، اخلاقيان گمراه مي شوند و نقاب هاي منش اخلاقي را نيز مطلق مي انگارند و چنين مُهري  بر پيشاني شان مي زنند.» (نيچه،71،1384) بدين گونه كوتوله هاي علمي جغرافيا با تباري از نكبت، در جامعة استحاله ها و ميان مرتبه گان، با زندگي انگلي خود استاد قلابي دانشگاه جلوه مي كنند.

 

زندگي انگلي

با ويژگي هاي كه از كوتوله هاي علمي بيان شد، آنان در يك جامعه آكادميك بسان انگل نفوذ كرده و آن جامعه را از درون بيمار مي كنند. از آنجا كه توسعه علمي بستر توسعه همه جانبه يك جامعه مي باشد، محيط آكادميك نقش پر رنگي در شكل دادن به توسعه علمي كشور دارند. اين در حالي است كه با نفوذ كوتوله هاي علمي در اركان جامعه آكادميك و بسط محيط انگلي در اين جامعه از زماني پيشتر تا اكنون جامعه آكادميك بيمار است.

كوتوله هاي علمي در جغرافيا بسان انگل وقتي به بدن ميزبان نفوذ مي كنند تمام توان خويش را براي مكيدن خون محيط آكادميك به كار مي گيرند و از اين محيط تغذيه مي كنند. اين انگل ها تنها به خود اتكا نكرده و به تكثير خويش مشغول هستند از اين رو كه مي بينيم فلان كوتوله علمي كه بسان انگل از محيط آكادميك تغذيه مي كند مي خواهد زن و خويشاوندان خويش را از اين خوان نعمتي كه براي او گسترده است بهرمند سازد و با راهكارهاي مختلف انگلي ديگر را به جمع خود بيفزايند.

اما چگونه اين انگل ها اجازه رشد و تغذيه از محيط آكادميك مي يابند؟ آنچه كه روشن است رسيدن آنها به اين محيط حاصل رانت و رابطه بوده ولي رشد و گسترش آنها خود به مديريت ناكارآمد محيط هاي آكادميك منتهي مي شود. بدين گونه هيچ هشداري از گسترش زندگي انگلي كوتوله ها علمي ديده نمي شود و بدين گونه درخت حاكميت از درون پوسيده مي گردد و تنها با تلنگري ويران خواهد شد.

در واقع كوتوله هاي علمي  جغرافيا به عنوان انگل هاي محيط آكادميك، ميوه دانش در دستانِ شان لهيده و گنديده مي شود(نيچه،110،1382). اين انگل ها با نگاه خود سبب مي گردند درخت ميوه دانش باد زده گردد و سر شاخه هايش بخشكد. چون كوتوله هاي علمي همچون انگل دل هاي نمورشان را نزد آتش دانايي نهند، شعله سستي مي گيرد. چون اين انگل ها به آتش دانايي نزديك شوند، جان نيز به جوش مي آيد و عصيان آغاز مي شود.

 

نتيجه گيري

آنچه در اين مقاله كه در دو قسمت پيرامون كوتوله هاي علمي ارائه شد حاصل پردازش و بررسي هفت ساله زيستن در ميان كوتوله هاي علمي جغرافيا بوده است به گونه اي كه حتي جاي دشنه هاي اين انگل ها بر بدن نگارنده باقي ست ولي ايمان آنارشي و حق خواهي فردي هيچگاه فرمان سكوت را در نمي يابد حتي اگر بر دار كنند.

با اين وجود بررسي كوتله هاي علمي در ابعاد هستي شناختي آن و معرفت شناختي به وضوح نشان دهنده وضعيت وخيم محيط آكادميك از بيماري ناشي از زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي مي باشد. در واقع بسط و گسترش زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي نشان از نابرابري هايي دارد كه مسبب آن مديريت نا كارآمد كه يا همچون خود اين كوتوله ها مي باشد يا چشم بر اين فجايع مي بنند تا خللي بر مديريت خود وارد نسازد كه هر دوي اين امر خيانت به مردم وطن مي باشد كه مسئوليت مديريت در فرداي دادرسي به دنبال دارد. زيرا آنكه نمي داند، كاري نمي كند نادان است ولي آنكه مي داند و دم فرو مي بندد خيانتكار است.

بطوري كلي مي توان بررسي هاي انجام شده را در رابطه با كوتوله هاي علمي در جغرافيا به صورت مدل مفهومي زير ارائه نمود كه در شكل 1 مشخص است.  با اين وجود مي دانم كه بايد در برابر زندگي انگلي كوتوله هاي علمي همزيستي را به كناري نهاد   « و روزي چون تند باد بر فرازشان وزيدن خواهم گرفت و با جان ام نفس از جان هاشان خواهم ستاند: آينده ام چنين مي خواهد»

 

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:19 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

چكيده  قسمت اول :

در قسمت اول مقاله به بررسي هستي شناختي  پديده كوتوله هاي علمي در گروه  جغرافيا پرداختيم و در آن مقاله با كمك گرفتن و يك برداشت آزاد از انديشه فيسوف بزرگ فردريش نيچه، با تشبيه كوتوله هاي علمي كه همچون شتر زير تو ـ بايد سرخم مي كنند. در واقع كوتوله هاي علمي در زندگي انگلي خود به مانند جانوري هزار پولك هستند كه بر هر پولك آن يك « تو ـ بايد» نقش بسته است. با تاسي به اين تو ـ بايد ها است كه كوتوله هاي علمي ارزش گذاري مي كنند. ارزش هايي در چارچوب جان حقير و خوار و در پي ناداني، منافع و پول پرستي و در خاك افتادن در پاي قدرت براي كسب قدرت و سجده بر تمامي حقارت ها و تحقيرها، تا از اين طريق كوتوله هاي علمي خود را همچون شتري نشان دهند كه بار بر و گوش به فرمان هستند كه تنها بار خويش مي برند و با دفن عدالت جغرافيايي، تنها به انباشتگي آخور خويش، دلخوش هستند.

 

معرفت شناختي كوتوله هاي علمي در جغرافيا

« نزد آدميان گوناگون، مقدار همساني از گرايش ها را مي يابم: اما اينها را

به نام هاي گوناگون مي نامند، ارزش مي گذارند و از اين رو به شكل هاي

گوناگون نيز جهت مي دهند»(فردريش نيچه،168،1381) 

پردازش مفهومي كوتوله هاي علمي پيرامون معرفت شناختي، نشان از ويژگي هاي بارزي دارد كه هر يك از اين ويژگي ها به تنهايي شكل دهنده انحرافات بسياري در پيشبرد توسعه علم جغرافيا براي دستيابي به عدالت جغرافيايي مي باشد. حالا اگر اين ويژگي ها را با هم مدنظر آوريم كه در كوتوله هاي علمي در جغرافيا نماد مي يابد، در واقع پي به وضعيت افتضاح  و تاسف بار اين علم مي شويم. چنين وضعيتي به قول نيچه « ... آن مفهوم تباهي و از دست دادگي نيروهاست»(نيچه،80،1383) كه در آن زندگي انگلي كوتوله ها فضاي بس بيمار براي توانمندان انديشگي در علم جغرافيا فراهم مي آورد و محصول اين فضا جز توليد انبوهي بيماران نيست. از اين رو در اين قسمت ويژگي هاي معرفت شناختي كوتوله ها را به طور جداگانه در زير مورد بررسي قرار مي دهيم.

 

فقر تئوري

اولين و بارز ترين ويژگي معرفت شناختي كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا « فقر تئوري» و يا به عبارتي ديگر « ناداني تئوريک» آنها در علم جغرافيا مي باشد. با نگاهي به پايان نامه ها و تعداد از مقاله هاي محدود كوتوله هاي علمي درك اين ويژگي به آساني صورت مي گيرد. هيچ يك از كوتوله هاي علمي نه دركي از ديدگاه ها و مكاتب جغرافيايي دارند و نه حتي شناخت دست اولي از اين ديدگاه ها را دارا مي باشند.

با آنكه علم امروز جهان و بخصوص علم انساني كه جغرافيا نيز جزو اين دسته از علوم محسوب مي شود رجعتي دوباره را به خوانش تئوريكي و فلسفي شكل داده اند(Pacion,1999,2) و تلاش خود را در همبستگي كامل ديدگاه مدنظر خود و پراتيك مربوطه به كار مي بندند؛ كوتوله هاي علمي اندر خم يك كوچه نه تنها هيچ دانشي در پيرامون تئوري مرتبط با جغرافيا دارا نمي باشند بلكه تلاشي را نيز در رفع اين ضعف خود انجام نمي دهند.

براي شناخت و دانش از تئوري بايد آرمان و هدفي را در تحصيل و تدريس يك علم داشته باشيم كه بر آن بنيان ديدگاه مورد نظر خود را به كار گيريم ولي از آنجا كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا هيچ هدفي جز « چريدن از علف دانش » (نيچه،1382) براي سير كردن شكم خود و برآوردن بوالهوسي هاي خويش ، ندارند به تبع نيازمند ديدگاهي نيز نيستند از اين رو است كه ما شاهد مقالات مزخرفي مي باشيم كه جز سرهم بندي كردن يكسري از چرنديات و بازي با ارقام نيست.[2]

فقر تئوري كوتوله هاي علمي سبب آن شده است كه در نوشته ها و مباحث خود يك روز مثل طوطي ديدگاه راست را از زبان ديگران بلغور كنند و يك روز ديگر چپ تمام عياري مي شوند كه نگو و نپرس. اين شيوه نشان دهنده ناداني فلسفي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد كه همچون آفتاب گردان به هر سو مي گردند. هر گاه نيز كم مي آورند با پيش كشيدن مباحث ايدئولوژيك مانند « سخن نيچه بهتر است يا سخنان فلان و فلان ...» ناداني فلسفي خويش را پشت نقابي از ايدئولوژي گرايي پنهان مي كنند. در واقع آنان طبل هاي تو خالي هستند كه با رانت ايدئولوژي گرايي به اين جايگاه دست يافته اند نه براساس لياقت و دانايي خويش.

فقر تئوري اين كوتوله هاي علمي را مقايسه كنيد با دانش مستحكم و عناي فلسفي غول هاي جغرافيا، تا دريابيد كه جغرافيدان خواندن آنها چه مقدار نادرست است. كوتوله هاي علمي از سر گشاد قيف آنهم با رانت وارد اين علم شده اند و انبان خود را با تمعلق و چاپلوسي پر مي كنند. فقر تئوري كوتوله هاي علمي جغرافيا، سبب آن گرديده كه در آموزش جغرافيا، به دانشجويان خيانت كرده و اراجيف هاي خود را به عنوان علم جغرافيا تحويل آنان دهند. در پژوهش نيز كه تنها پول آن يا امتياز ارتقا آن براي كوتوله ها اهميت دارد وضع بدتر از اين است زيرا نه تنها گره اي از مشكلات فضايي مردم اين سرزمين نمي گشايد بلكه مصائب و رنج بيشتري را براي آنان به همراه دارد.  

 

دريوزه گران روسپي خانه هاي ثروت

پول فلسفه وجودي امروزه جامعه است. فلسفي كه در چندش آورترين وضعيت انساني از سوي كوتوله هاي علمي جغرافيا نيايش مي شود و پرستش ابدي آنها را به دنبال دارد. واژه غريبي است پول و ثروت؛ از يك سو پايان بخش بسياري از مصائب است و از ديگر سو خود مصائب بسياري را شكل مي دهد. هنگامي كه در دوروي معناي پول و ثروت در جامعه از دريچه انساني مي نگريم در مي يابيم كه سرجمع، كردار كثيف كوتوله هاي علمي از خيانت، خباثت و جنايت همگي سر در پول دارد.

يك طرف انساني در بستر بيماري ناتوان از پولي براي درمان با مرگ كلنجار مي رود و طرفي ديگر كوتوله هاي علمي با كمك رانت و عقده هاي سرخورده، بدون هيچ كارايي مثبتي، تنها پاي روي پاي مي اندازد و با تحويل اراجيف هاي به اسم تدريس، از علف دانش شكمبه خود را پر مي كنند و ثروت مي اندوزد تا كه چون خود كوتوله ديگري را به زور به علم تحميل كرده تا او نيز به چراي علف دانش مشغول شود.

دانشجوياني را مي شناسم كه حتي پول 10 صفحه كپي كردن اراجيف نامه هاي كوتوله هاي علمي مقلب به جزو را ندارند ولي كوتوله ها بابت همين اراجيف نامه ها، حقوق ميليوني مي گيرند و خود را استاد مي نماند. آن هم با افاده و ادعا كه گويي از نطفه يا قبل از آن در كمر شخصي ديگر علم جغرافيا مي دانسته اند.

كوتوله هاي علمي جغرافيا خدايي جز پول را نمي پرستند و براي به دست آوردنش دست به هر عمل كثيفي مي زنند. عشق به پول در كنار عشق به قدرت، فلسفه وجودي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. آن شيفتگي كه به اين دو دارند، چنان انسانيت را در آنها از بين برده است كه گويي حيواناتي گرسنه اي هستند كه به خاطر يك لقمه شكار گلوي همديگر را مي برند. كافي است هنگام تقسيم غنائم (انتخاب پايان نامه)گوشه اي بنشينيد و نظاره گر آنها باشيد، حيواناتي خشمگين كه براي به دست آوردن تكه اي از شكار به هم چنگ و دندان نشان مي دهند و نعره مي كشند.

اين باور كه از معلمي پول نمي توان اندوخت در خارج از فوداليسم جغرافيايي مصداق دارد. پرفسور محمد حسن گنجي بنيانگذار جغرافياي نوين ايران  با 93 سال سن و آنهم رنج در آموزش علم جغرافيا، مجبور مي شود براي گذران زندگي كتابخانه خود را بفروشد ولي فلان كوتوله علمي گروه جغرافيا كه فرق شنبه تا چهارشنبه را تشخيص نمي دهد هر چند وقت يكبار با چريدن از علف دانش، ماشين خود را عوض مي كند. ادعا هاي همچون درآمد ميليوني در هر ماه در زمان دانشجويي، سرخم كردن،  باج دادن و رابطه بازي براي به دست آوردن طرح هاي به اصطلاح پژوهشي[3] و ماست بندي كردن آن، استثمار دانشجو براي انجام كارهاي به اصطلاح پژوهشي خود بدون حتي يك ريال دست مزد [4]و نظير اينها نشان از حراج علم جغرافيا در مغلطه آكادميك با شيوه خاص از سوي كوتوله هاي علمي دارد.  

در واقع كوتوله هاي علمي جغرافيا، سرشار از شهوت پول و ثروت تمامي مكان ها را به دنبال يافتن روسپي خانه هاي سرمايه داري سرك مي كشند تا با يافتن اين روسپي خانه ها، شهوت خويش را ارضا كنند. براي آنها جايگاه معلم، آموزش با كيفيت، توسعه علمي وطن، حاشيه نشيني، نابرابري ها، عدالت جغرافيايي  و نظير اينها پوچ و بي معني مي باشد. از اين رو است كه مي بينيم فلان كوتوله علمي براي كسب سود، ده خط تلفن همراه ثبت نام مي كند، با كمك از رانت علمي كه مي دهد فلان طرح پژوهشي را مي گيرد، با باج دادن به فلان شخص با نفوذ زمين سند مي زند[5] و بسيار موارد ديگر كه همه نشان از شهوت سيري ناپذير كوتوله هاي علمي نسبت به پول و ثروت دارد.

 

شوي ناكردگان مذكر قدرت

و اما قدرت جادويي پيچيده در وجود انسان كه در هنگامه طغيان شكل دهنده جنايت هاي بسياري است. قدرت همانگونه كه بيان شد يكي از دو اصل بنيادين كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. اگر بحث فوكو را در زمينه تطور قدرت در همه اركان زندگي اجتماعي مدنظر آوريم (فوكو, 1381) در خواهيم يافت كه ميل به قدرت و ميل قدرت همه گير و گسترده مي باشد. قدرت از اين منظر ميل به سيطره بر انسان ها حتي سيطره بر جسم و روان آنها مي باشد و هيچگاه اين قدرت آنقدر عريان نيست كه چون قدرت ديكتاتور به چشم آيد بلكه ساطر و زندگي انساني در جريان است.

ميل كوتوله هاي علمي به قدرت در رفتارگرايي و اهداف آنان نهفته است. به گونه اي كه مديريت برگروه براي آنها چنان خوشايند است كه با تمامي بي لياقتي ميل به تصاحب آن دارند[6] و در اين راه تمامي سعي خود را به كار مي گيرند. زيرا براي كوتوله هاي علمي مديريت گروه هم امكان رابطه بازي و رانت را مهيا مي كند، هم رمز دستيابي به نمره ارتقاء است و هم پارامتري براي به دست آوردن پول بيشتر محسوب مي شود. حالا حساب كنيد كه معاونت يا رياست دانشكده يا دانشگاه چه رويايي نمي تواند براي كوتوله هاي علمي بسازد تا هم زمينه ساز ارتقاء در كسادي نمره علمي و به دست آوردن پول بيشتر باشد.

در واقع كوتوله هاي علمي چون شوي ناكردگان مذكر قدرت با دل و قلوه دادن به مراكز قدرت به دنبال شوهراني مي گردند كه به واسطه آن بر سرير قدرت نشيند. در اين راه از هيچ كاري از دستمال به گردن آويختن تا دستمال به دست گرفتن  دريغ نمي كنند.

 

از تبار نكبت(سندروم مرد حقير)

از بعد شخصيتي كوتوله هاي علمي در واقع هميشه حقارت را با تمام وجود حس مي كنند و اين حس تمام زندگي آنها را در بر گرفته است. دليل احساس تحقير در كوتوله هاي علمي در واقع به ناتواني آنها در عرصه علمي باز مي گردد. آنان كه با رانت و رابطه به جايگاه دست يافته اند، حداقل خود به ناتواني خويش واقف هستند و اين امر در كوتوله هاي علمي عقده هاي راشكل مي دهد و آن هنگام كه با افرادي مواجه مي شوند كه بسيار توانمند بوده و از نظر علمي بسيار بالاتر از آنها مي باشد. عقده هاي شكل گرفته از حس تحقير در كوتوله هاي علمي سر باز مي كتد و به عقده گشايي كوتوله هاي علمي نسبت به آن افراد توانمند مي انجامد.

البته اين عقده گشايي كوتوله هاي علمي از آنجا كه آنان هيچ توان رقابت علمي ندارند از حرف هاي خاله زنكي پيرامون افراد توامند شروع شده و تا پرونده سازي براي آن افراد ادامه مي يابد. به گونه اي كه عقده هاي فرو خفته در كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا در هنگام عقده گشايي آنها حد و مرز نمي شناسد.به عنوان مثال با اتهام جاسوسي به يك فرد نه تنها مي خواهند با اين كار آن فرد دستگير شود، بلكه اخراج شده، به لجن كشيده شود و اعدام گردد. زيرا به خوبي قابل درك است كه عاقب اتهام جاسوسي اعدام است. اين خود به وضوح نشان مي دهد كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا با اين عقده گشايي ها در واقع از تبار نكبتي هستند كه بر اين مرز و بوم افتاده است.

كوتوله هاي علمي جغرافيا در واقع ترقي خود را مديون همزيستي با مراكز قدرت مي دانند كه سبب سيطره نكبت بر اركان زندگي آنها گرديده است. خاكساري و خاك بوسي مراكز قدرت از سوي كوتوله هاي علمي ويژگي ذاتي آنهاست. كوتوله هاي علمي با حس تحقير و عقده گشايي خود در پي آن هستند كه شرايط « قحط الرجل» را تحميل كنند . در واقع چون در زندگي نكبت بار آنها هميشه معيارهاي سنجش بر مدار صفر و عدم واقعيت سير كرده است و اين نگاه تا نوك بيني همچون سر در برف كردن كبك است كه مي پندارد هيچ گاه ديده نمي شود. ولي چه بسيار نگاه هايي كه مي بيند و در دل بر حماقت زندگي نكبت كوتوله هاي علمي جغرافيا مي خندد.

در واقع « در دوران هايي كه نقاب هاي شخصيت زائيده از منسب ها و مقام ها، درست به كردار خود منسب ها، سخت استوار، دگرگوني ناپذير و نهايي انگاشته مي شوند، اخلاقيان گمراه مي شوند و نقاب هاي منش اخلاقي را نيز مطلق مي انگارند و چنين مُهري  بر پيشاني شان مي زنند.» (نيچه،71،1384) بدين گونه كوتوله هاي علمي جغرافيا با تباري از نكبت، در جامعة استحاله ها و ميان مرتبه گان، با زندگي انگلي خود استاد قلابي دانشگاه جلوه مي كنند.

 

زندگي انگلي

با ويژگي هاي كه از كوتوله هاي علمي بيان شد، آنان در يك جامعه آكادميك بسان انگل نفوذ كرده و آن جامعه را از درون بيمار مي كنند. از آنجا كه توسعه علمي بستر توسعه همه جانبه يك جامعه مي باشد، محيط آكادميك نقش پر رنگي در شكل دادن به توسعه علمي كشور دارند. اين در حالي است كه با نفوذ كوتوله هاي علمي در اركان جامعه آكادميك و بسط محيط انگلي در اين جامعه از زماني پيشتر تا اكنون جامعه آكادميك بيمار است.

كوتوله هاي علمي در جغرافيا بسان انگل وقتي به بدن ميزبان نفوذ مي كنند تمام توان خويش را براي مكيدن خون محيط آكادميك به كار مي گيرند و از اين محيط تغذيه مي كنند. اين انگل ها تنها به خود اتكا نكرده و به تكثير خويش مشغول هستند از اين رو كه مي بينيم فلان كوتوله علمي كه بسان انگل از محيط آكادميك تغذيه مي كند مي خواهد زن و خويشاوندان خويش را از اين خوان نعمتي كه براي او گسترده است بهرمند سازد و با راهكارهاي مختلف انگلي ديگر را به جمع خود بيفزايند.

اما چگونه اين انگل ها اجازه رشد و تغذيه از محيط آكادميك مي يابند؟ آنچه كه روشن است رسيدن آنها به اين محيط حاصل رانت و رابطه بوده ولي رشد و گسترش آنها خود به مديريت ناكارآمد محيط هاي آكادميك منتهي مي شود. بدين گونه هيچ هشداري از گسترش زندگي انگلي كوتوله ها علمي ديده نمي شود و بدين گونه درخت حاكميت از درون پوسيده مي گردد و تنها با تلنگري ويران خواهد شد.

در واقع كوتوله هاي علمي  جغرافيا به عنوان انگل هاي محيط آكادميك، ميوه دانش در دستانِ شان لهيده و گنديده مي شود(نيچه،110،1382). اين انگل ها با نگاه خود سبب مي گردند درخت ميوه دانش باد زده گردد و سر شاخه هايش بخشكد. چون كوتوله هاي علمي همچون انگل دل هاي نمورشان را نزد آتش دانايي نهند، شعله سستي مي گيرد. چون اين انگل ها به آتش دانايي نزديك شوند، جان نيز به جوش مي آيد و عصيان آغاز مي شود.

 

نتيجه گيري

آنچه در اين مقاله كه در دو قسمت پيرامون كوتوله هاي علمي ارائه شد حاصل پردازش و بررسي هفت ساله زيستن در ميان كوتوله هاي علمي جغرافيا بوده است به گونه اي كه حتي جاي دشنه هاي اين انگل ها بر بدن نگارنده باقي ست ولي ايمان آنارشي و حق خواهي فردي هيچگاه فرمان سكوت را در نمي يابد حتي اگر بر دار كنند.

با اين وجود بررسي كوتله هاي علمي در ابعاد هستي شناختي آن و معرفت شناختي به وضوح نشان دهنده وضعيت وخيم محيط آكادميك از بيماري ناشي از زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي مي باشد. در واقع بسط و گسترش زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي نشان از نابرابري هايي دارد كه مسبب آن مديريت نا كارآمد كه يا همچون خود اين كوتوله ها مي باشد يا چشم بر اين فجايع مي بنند تا خللي بر مديريت خود وارد نسازد كه هر دوي اين امر خيانت به مردم وطن مي باشد كه مسئوليت مديريت در فرداي دادرسي به دنبال دارد. زيرا آنكه نمي داند، كاري نمي كند نادان است ولي آنكه مي داند و دم فرو مي بندد خيانتكار است.

بطوري كلي مي توان بررسي هاي انجام شده را در رابطه با كوتوله هاي علمي در جغرافيا به صورت مدل مفهومي زير ارائه نمود كه در شكل 1 مشخص است.  با اين وجود مي دانم كه بايد در برابر زندگي انگلي كوتوله هاي علمي همزيستي را به كناري نهاد   « و روزي چون تند باد بر فرازشان وزيدن خواهم گرفت و با جان ام نفس از جان هاشان خواهم ستاند: آينده ام چنين مي خواهد»

 

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:19 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

چكيده  قسمت اول :

در قسمت اول مقاله به بررسي هستي شناختي  پديده كوتوله هاي علمي در گروه  جغرافيا پرداختيم و در آن مقاله با كمك گرفتن و يك برداشت آزاد از انديشه فيسوف بزرگ فردريش نيچه، با تشبيه كوتوله هاي علمي كه همچون شتر زير تو ـ بايد سرخم مي كنند. در واقع كوتوله هاي علمي در زندگي انگلي خود به مانند جانوري هزار پولك هستند كه بر هر پولك آن يك « تو ـ بايد» نقش بسته است. با تاسي به اين تو ـ بايد ها است كه كوتوله هاي علمي ارزش گذاري مي كنند. ارزش هايي در چارچوب جان حقير و خوار و در پي ناداني، منافع و پول پرستي و در خاك افتادن در پاي قدرت براي كسب قدرت و سجده بر تمامي حقارت ها و تحقيرها، تا از اين طريق كوتوله هاي علمي خود را همچون شتري نشان دهند كه بار بر و گوش به فرمان هستند كه تنها بار خويش مي برند و با دفن عدالت جغرافيايي، تنها به انباشتگي آخور خويش، دلخوش هستند.

 

معرفت شناختي كوتوله هاي علمي در جغرافيا

« نزد آدميان گوناگون، مقدار همساني از گرايش ها را مي يابم: اما اينها را

به نام هاي گوناگون مي نامند، ارزش مي گذارند و از اين رو به شكل هاي

گوناگون نيز جهت مي دهند»(فردريش نيچه،168،1381) 

پردازش مفهومي كوتوله هاي علمي پيرامون معرفت شناختي، نشان از ويژگي هاي بارزي دارد كه هر يك از اين ويژگي ها به تنهايي شكل دهنده انحرافات بسياري در پيشبرد توسعه علم جغرافيا براي دستيابي به عدالت جغرافيايي مي باشد. حالا اگر اين ويژگي ها را با هم مدنظر آوريم كه در كوتوله هاي علمي در جغرافيا نماد مي يابد، در واقع پي به وضعيت افتضاح  و تاسف بار اين علم مي شويم. چنين وضعيتي به قول نيچه « ... آن مفهوم تباهي و از دست دادگي نيروهاست»(نيچه،80،1383) كه در آن زندگي انگلي كوتوله ها فضاي بس بيمار براي توانمندان انديشگي در علم جغرافيا فراهم مي آورد و محصول اين فضا جز توليد انبوهي بيماران نيست. از اين رو در اين قسمت ويژگي هاي معرفت شناختي كوتوله ها را به طور جداگانه در زير مورد بررسي قرار مي دهيم.

 

فقر تئوري

اولين و بارز ترين ويژگي معرفت شناختي كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا « فقر تئوري» و يا به عبارتي ديگر « ناداني تئوريک» آنها در علم جغرافيا مي باشد. با نگاهي به پايان نامه ها و تعداد از مقاله هاي محدود كوتوله هاي علمي درك اين ويژگي به آساني صورت مي گيرد. هيچ يك از كوتوله هاي علمي نه دركي از ديدگاه ها و مكاتب جغرافيايي دارند و نه حتي شناخت دست اولي از اين ديدگاه ها را دارا مي باشند.

با آنكه علم امروز جهان و بخصوص علم انساني كه جغرافيا نيز جزو اين دسته از علوم محسوب مي شود رجعتي دوباره را به خوانش تئوريكي و فلسفي شكل داده اند(Pacion,1999,2) و تلاش خود را در همبستگي كامل ديدگاه مدنظر خود و پراتيك مربوطه به كار مي بندند؛ كوتوله هاي علمي اندر خم يك كوچه نه تنها هيچ دانشي در پيرامون تئوري مرتبط با جغرافيا دارا نمي باشند بلكه تلاشي را نيز در رفع اين ضعف خود انجام نمي دهند.

براي شناخت و دانش از تئوري بايد آرمان و هدفي را در تحصيل و تدريس يك علم داشته باشيم كه بر آن بنيان ديدگاه مورد نظر خود را به كار گيريم ولي از آنجا كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا هيچ هدفي جز « چريدن از علف دانش » (نيچه،1382) براي سير كردن شكم خود و برآوردن بوالهوسي هاي خويش ، ندارند به تبع نيازمند ديدگاهي نيز نيستند از اين رو است كه ما شاهد مقالات مزخرفي مي باشيم كه جز سرهم بندي كردن يكسري از چرنديات و بازي با ارقام نيست.[2]

فقر تئوري كوتوله هاي علمي سبب آن شده است كه در نوشته ها و مباحث خود يك روز مثل طوطي ديدگاه راست را از زبان ديگران بلغور كنند و يك روز ديگر چپ تمام عياري مي شوند كه نگو و نپرس. اين شيوه نشان دهنده ناداني فلسفي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد كه همچون آفتاب گردان به هر سو مي گردند. هر گاه نيز كم مي آورند با پيش كشيدن مباحث ايدئولوژيك مانند « سخن نيچه بهتر است يا سخنان فلان و فلان ...» ناداني فلسفي خويش را پشت نقابي از ايدئولوژي گرايي پنهان مي كنند. در واقع آنان طبل هاي تو خالي هستند كه با رانت ايدئولوژي گرايي به اين جايگاه دست يافته اند نه براساس لياقت و دانايي خويش.

فقر تئوري اين كوتوله هاي علمي را مقايسه كنيد با دانش مستحكم و عناي فلسفي غول هاي جغرافيا، تا دريابيد كه جغرافيدان خواندن آنها چه مقدار نادرست است. كوتوله هاي علمي از سر گشاد قيف آنهم با رانت وارد اين علم شده اند و انبان خود را با تمعلق و چاپلوسي پر مي كنند. فقر تئوري كوتوله هاي علمي جغرافيا، سبب آن گرديده كه در آموزش جغرافيا، به دانشجويان خيانت كرده و اراجيف هاي خود را به عنوان علم جغرافيا تحويل آنان دهند. در پژوهش نيز كه تنها پول آن يا امتياز ارتقا آن براي كوتوله ها اهميت دارد وضع بدتر از اين است زيرا نه تنها گره اي از مشكلات فضايي مردم اين سرزمين نمي گشايد بلكه مصائب و رنج بيشتري را براي آنان به همراه دارد.  

 

دريوزه گران روسپي خانه هاي ثروت

پول فلسفه وجودي امروزه جامعه است. فلسفي كه در چندش آورترين وضعيت انساني از سوي كوتوله هاي علمي جغرافيا نيايش مي شود و پرستش ابدي آنها را به دنبال دارد. واژه غريبي است پول و ثروت؛ از يك سو پايان بخش بسياري از مصائب است و از ديگر سو خود مصائب بسياري را شكل مي دهد. هنگامي كه در دوروي معناي پول و ثروت در جامعه از دريچه انساني مي نگريم در مي يابيم كه سرجمع، كردار كثيف كوتوله هاي علمي از خيانت، خباثت و جنايت همگي سر در پول دارد.

يك طرف انساني در بستر بيماري ناتوان از پولي براي درمان با مرگ كلنجار مي رود و طرفي ديگر كوتوله هاي علمي با كمك رانت و عقده هاي سرخورده، بدون هيچ كارايي مثبتي، تنها پاي روي پاي مي اندازد و با تحويل اراجيف هاي به اسم تدريس، از علف دانش شكمبه خود را پر مي كنند و ثروت مي اندوزد تا كه چون خود كوتوله ديگري را به زور به علم تحميل كرده تا او نيز به چراي علف دانش مشغول شود.

دانشجوياني را مي شناسم كه حتي پول 10 صفحه كپي كردن اراجيف نامه هاي كوتوله هاي علمي مقلب به جزو را ندارند ولي كوتوله ها بابت همين اراجيف نامه ها، حقوق ميليوني مي گيرند و خود را استاد مي نماند. آن هم با افاده و ادعا كه گويي از نطفه يا قبل از آن در كمر شخصي ديگر علم جغرافيا مي دانسته اند.

كوتوله هاي علمي جغرافيا خدايي جز پول را نمي پرستند و براي به دست آوردنش دست به هر عمل كثيفي مي زنند. عشق به پول در كنار عشق به قدرت، فلسفه وجودي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. آن شيفتگي كه به اين دو دارند، چنان انسانيت را در آنها از بين برده است كه گويي حيواناتي گرسنه اي هستند كه به خاطر يك لقمه شكار گلوي همديگر را مي برند. كافي است هنگام تقسيم غنائم (انتخاب پايان نامه)گوشه اي بنشينيد و نظاره گر آنها باشيد، حيواناتي خشمگين كه براي به دست آوردن تكه اي از شكار به هم چنگ و دندان نشان مي دهند و نعره مي كشند.

اين باور كه از معلمي پول نمي توان اندوخت در خارج از فوداليسم جغرافيايي مصداق دارد. پرفسور محمد حسن گنجي بنيانگذار جغرافياي نوين ايران  با 93 سال سن و آنهم رنج در آموزش علم جغرافيا، مجبور مي شود براي گذران زندگي كتابخانه خود را بفروشد ولي فلان كوتوله علمي گروه جغرافيا كه فرق شنبه تا چهارشنبه را تشخيص نمي دهد هر چند وقت يكبار با چريدن از علف دانش، ماشين خود را عوض مي كند. ادعا هاي همچون درآمد ميليوني در هر ماه در زمان دانشجويي، سرخم كردن،  باج دادن و رابطه بازي براي به دست آوردن طرح هاي به اصطلاح پژوهشي[3] و ماست بندي كردن آن، استثمار دانشجو براي انجام كارهاي به اصطلاح پژوهشي خود بدون حتي يك ريال دست مزد [4]و نظير اينها نشان از حراج علم جغرافيا در مغلطه آكادميك با شيوه خاص از سوي كوتوله هاي علمي دارد.  

در واقع كوتوله هاي علمي جغرافيا، سرشار از شهوت پول و ثروت تمامي مكان ها را به دنبال يافتن روسپي خانه هاي سرمايه داري سرك مي كشند تا با يافتن اين روسپي خانه ها، شهوت خويش را ارضا كنند. براي آنها جايگاه معلم، آموزش با كيفيت، توسعه علمي وطن، حاشيه نشيني، نابرابري ها، عدالت جغرافيايي  و نظير اينها پوچ و بي معني مي باشد. از اين رو است كه مي بينيم فلان كوتوله علمي براي كسب سود، ده خط تلفن همراه ثبت نام مي كند، با كمك از رانت علمي كه مي دهد فلان طرح پژوهشي را مي گيرد، با باج دادن به فلان شخص با نفوذ زمين سند مي زند[5] و بسيار موارد ديگر كه همه نشان از شهوت سيري ناپذير كوتوله هاي علمي نسبت به پول و ثروت دارد.

 

شوي ناكردگان مذكر قدرت

و اما قدرت جادويي پيچيده در وجود انسان كه در هنگامه طغيان شكل دهنده جنايت هاي بسياري است. قدرت همانگونه كه بيان شد يكي از دو اصل بنيادين كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. اگر بحث فوكو را در زمينه تطور قدرت در همه اركان زندگي اجتماعي مدنظر آوريم (فوكو, 1381) در خواهيم يافت كه ميل به قدرت و ميل قدرت همه گير و گسترده مي باشد. قدرت از اين منظر ميل به سيطره بر انسان ها حتي سيطره بر جسم و روان آنها مي باشد و هيچگاه اين قدرت آنقدر عريان نيست كه چون قدرت ديكتاتور به چشم آيد بلكه ساطر و زندگي انساني در جريان است.

ميل كوتوله هاي علمي به قدرت در رفتارگرايي و اهداف آنان نهفته است. به گونه اي كه مديريت برگروه براي آنها چنان خوشايند است كه با تمامي بي لياقتي ميل به تصاحب آن دارند[6] و در اين راه تمامي سعي خود را به كار مي گيرند. زيرا براي كوتوله هاي علمي مديريت گروه هم امكان رابطه بازي و رانت را مهيا مي كند، هم رمز دستيابي به نمره ارتقاء است و هم پارامتري براي به دست آوردن پول بيشتر محسوب مي شود. حالا حساب كنيد كه معاونت يا رياست دانشكده يا دانشگاه چه رويايي نمي تواند براي كوتوله هاي علمي بسازد تا هم زمينه ساز ارتقاء در كسادي نمره علمي و به دست آوردن پول بيشتر باشد.

در واقع كوتوله هاي علمي چون شوي ناكردگان مذكر قدرت با دل و قلوه دادن به مراكز قدرت به دنبال شوهراني مي گردند كه به واسطه آن بر سرير قدرت نشيند. در اين راه از هيچ كاري از دستمال به گردن آويختن تا دستمال به دست گرفتن  دريغ نمي كنند.

 

از تبار نكبت(سندروم مرد حقير)

از بعد شخصيتي كوتوله هاي علمي در واقع هميشه حقارت را با تمام وجود حس مي كنند و اين حس تمام زندگي آنها را در بر گرفته است. دليل احساس تحقير در كوتوله هاي علمي در واقع به ناتواني آنها در عرصه علمي باز مي گردد. آنان كه با رانت و رابطه به جايگاه دست يافته اند، حداقل خود به ناتواني خويش واقف هستند و اين امر در كوتوله هاي علمي عقده هاي راشكل مي دهد و آن هنگام كه با افرادي مواجه مي شوند كه بسيار توانمند بوده و از نظر علمي بسيار بالاتر از آنها مي باشد. عقده هاي شكل گرفته از حس تحقير در كوتوله هاي علمي سر باز مي كتد و به عقده گشايي كوتوله هاي علمي نسبت به آن افراد توانمند مي انجامد.

البته اين عقده گشايي كوتوله هاي علمي از آنجا كه آنان هيچ توان رقابت علمي ندارند از حرف هاي خاله زنكي پيرامون افراد توامند شروع شده و تا پرونده سازي براي آن افراد ادامه مي يابد. به گونه اي كه عقده هاي فرو خفته در كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا در هنگام عقده گشايي آنها حد و مرز نمي شناسد.به عنوان مثال با اتهام جاسوسي به يك فرد نه تنها مي خواهند با اين كار آن فرد دستگير شود، بلكه اخراج شده، به لجن كشيده شود و اعدام گردد. زيرا به خوبي قابل درك است كه عاقب اتهام جاسوسي اعدام است. اين خود به وضوح نشان مي دهد كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا با اين عقده گشايي ها در واقع از تبار نكبتي هستند كه بر اين مرز و بوم افتاده است.

كوتوله هاي علمي جغرافيا در واقع ترقي خود را مديون همزيستي با مراكز قدرت مي دانند كه سبب سيطره نكبت بر اركان زندگي آنها گرديده است. خاكساري و خاك بوسي مراكز قدرت از سوي كوتوله هاي علمي ويژگي ذاتي آنهاست. كوتوله هاي علمي با حس تحقير و عقده گشايي خود در پي آن هستند كه شرايط « قحط الرجل» را تحميل كنند . در واقع چون در زندگي نكبت بار آنها هميشه معيارهاي سنجش بر مدار صفر و عدم واقعيت سير كرده است و اين نگاه تا نوك بيني همچون سر در برف كردن كبك است كه مي پندارد هيچ گاه ديده نمي شود. ولي چه بسيار نگاه هايي كه مي بيند و در دل بر حماقت زندگي نكبت كوتوله هاي علمي جغرافيا مي خندد.

در واقع « در دوران هايي كه نقاب هاي شخصيت زائيده از منسب ها و مقام ها، درست به كردار خود منسب ها، سخت استوار، دگرگوني ناپذير و نهايي انگاشته مي شوند، اخلاقيان گمراه مي شوند و نقاب هاي منش اخلاقي را نيز مطلق مي انگارند و چنين مُهري  بر پيشاني شان مي زنند.» (نيچه،71،1384) بدين گونه كوتوله هاي علمي جغرافيا با تباري از نكبت، در جامعة استحاله ها و ميان مرتبه گان، با زندگي انگلي خود استاد قلابي دانشگاه جلوه مي كنند.

 

زندگي انگلي

با ويژگي هاي كه از كوتوله هاي علمي بيان شد، آنان در يك جامعه آكادميك بسان انگل نفوذ كرده و آن جامعه را از درون بيمار مي كنند. از آنجا كه توسعه علمي بستر توسعه همه جانبه يك جامعه مي باشد، محيط آكادميك نقش پر رنگي در شكل دادن به توسعه علمي كشور دارند. اين در حالي است كه با نفوذ كوتوله هاي علمي در اركان جامعه آكادميك و بسط محيط انگلي در اين جامعه از زماني پيشتر تا اكنون جامعه آكادميك بيمار است.

كوتوله هاي علمي در جغرافيا بسان انگل وقتي به بدن ميزبان نفوذ مي كنند تمام توان خويش را براي مكيدن خون محيط آكادميك به كار مي گيرند و از اين محيط تغذيه مي كنند. اين انگل ها تنها به خود اتكا نكرده و به تكثير خويش مشغول هستند از اين رو كه مي بينيم فلان كوتوله علمي كه بسان انگل از محيط آكادميك تغذيه مي كند مي خواهد زن و خويشاوندان خويش را از اين خوان نعمتي كه براي او گسترده است بهرمند سازد و با راهكارهاي مختلف انگلي ديگر را به جمع خود بيفزايند.

اما چگونه اين انگل ها اجازه رشد و تغذيه از محيط آكادميك مي يابند؟ آنچه كه روشن است رسيدن آنها به اين محيط حاصل رانت و رابطه بوده ولي رشد و گسترش آنها خود به مديريت ناكارآمد محيط هاي آكادميك منتهي مي شود. بدين گونه هيچ هشداري از گسترش زندگي انگلي كوتوله ها علمي ديده نمي شود و بدين گونه درخت حاكميت از درون پوسيده مي گردد و تنها با تلنگري ويران خواهد شد.

در واقع كوتوله هاي علمي  جغرافيا به عنوان انگل هاي محيط آكادميك، ميوه دانش در دستانِ شان لهيده و گنديده مي شود(نيچه،110،1382). اين انگل ها با نگاه خود سبب مي گردند درخت ميوه دانش باد زده گردد و سر شاخه هايش بخشكد. چون كوتوله هاي علمي همچون انگل دل هاي نمورشان را نزد آتش دانايي نهند، شعله سستي مي گيرد. چون اين انگل ها به آتش دانايي نزديك شوند، جان نيز به جوش مي آيد و عصيان آغاز مي شود.

 

نتيجه گيري

آنچه در اين مقاله كه در دو قسمت پيرامون كوتوله هاي علمي ارائه شد حاصل پردازش و بررسي هفت ساله زيستن در ميان كوتوله هاي علمي جغرافيا بوده است به گونه اي كه حتي جاي دشنه هاي اين انگل ها بر بدن نگارنده باقي ست ولي ايمان آنارشي و حق خواهي فردي هيچگاه فرمان سكوت را در نمي يابد حتي اگر بر دار كنند.

با اين وجود بررسي كوتله هاي علمي در ابعاد هستي شناختي آن و معرفت شناختي به وضوح نشان دهنده وضعيت وخيم محيط آكادميك از بيماري ناشي از زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي مي باشد. در واقع بسط و گسترش زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي نشان از نابرابري هايي دارد كه مسبب آن مديريت نا كارآمد كه يا همچون خود اين كوتوله ها مي باشد يا چشم بر اين فجايع مي بنند تا خللي بر مديريت خود وارد نسازد كه هر دوي اين امر خيانت به مردم وطن مي باشد كه مسئوليت مديريت در فرداي دادرسي به دنبال دارد. زيرا آنكه نمي داند، كاري نمي كند نادان است ولي آنكه مي داند و دم فرو مي بندد خيانتكار است.

بطوري كلي مي توان بررسي هاي انجام شده را در رابطه با كوتوله هاي علمي در جغرافيا به صورت مدل مفهومي زير ارائه نمود كه در شكل 1 مشخص است.  با اين وجود مي دانم كه بايد در برابر زندگي انگلي كوتوله هاي علمي همزيستي را به كناري نهاد   « و روزي چون تند باد بر فرازشان وزيدن خواهم گرفت و با جان ام نفس از جان هاشان خواهم ستاند: آينده ام چنين مي خواهد»

 

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:19 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

چكيده  قسمت اول :

در قسمت اول مقاله به بررسي هستي شناختي  پديده كوتوله هاي علمي در گروه  جغرافيا پرداختيم و در آن مقاله با كمك گرفتن و يك برداشت آزاد از انديشه فيسوف بزرگ فردريش نيچه، با تشبيه كوتوله هاي علمي كه همچون شتر زير تو ـ بايد سرخم مي كنند. در واقع كوتوله هاي علمي در زندگي انگلي خود به مانند جانوري هزار پولك هستند كه بر هر پولك آن يك « تو ـ بايد» نقش بسته است. با تاسي به اين تو ـ بايد ها است كه كوتوله هاي علمي ارزش گذاري مي كنند. ارزش هايي در چارچوب جان حقير و خوار و در پي ناداني، منافع و پول پرستي و در خاك افتادن در پاي قدرت براي كسب قدرت و سجده بر تمامي حقارت ها و تحقيرها، تا از اين طريق كوتوله هاي علمي خود را همچون شتري نشان دهند كه بار بر و گوش به فرمان هستند كه تنها بار خويش مي برند و با دفن عدالت جغرافيايي، تنها به انباشتگي آخور خويش، دلخوش هستند.

 

معرفت شناختي كوتوله هاي علمي در جغرافيا

« نزد آدميان گوناگون، مقدار همساني از گرايش ها را مي يابم: اما اينها را

به نام هاي گوناگون مي نامند، ارزش مي گذارند و از اين رو به شكل هاي

گوناگون نيز جهت مي دهند»(فردريش نيچه،168،1381) 

پردازش مفهومي كوتوله هاي علمي پيرامون معرفت شناختي، نشان از ويژگي هاي بارزي دارد كه هر يك از اين ويژگي ها به تنهايي شكل دهنده انحرافات بسياري در پيشبرد توسعه علم جغرافيا براي دستيابي به عدالت جغرافيايي مي باشد. حالا اگر اين ويژگي ها را با هم مدنظر آوريم كه در كوتوله هاي علمي در جغرافيا نماد مي يابد، در واقع پي به وضعيت افتضاح  و تاسف بار اين علم مي شويم. چنين وضعيتي به قول نيچه « ... آن مفهوم تباهي و از دست دادگي نيروهاست»(نيچه،80،1383) كه در آن زندگي انگلي كوتوله ها فضاي بس بيمار براي توانمندان انديشگي در علم جغرافيا فراهم مي آورد و محصول اين فضا جز توليد انبوهي بيماران نيست. از اين رو در اين قسمت ويژگي هاي معرفت شناختي كوتوله ها را به طور جداگانه در زير مورد بررسي قرار مي دهيم.

 

فقر تئوري

اولين و بارز ترين ويژگي معرفت شناختي كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا « فقر تئوري» و يا به عبارتي ديگر « ناداني تئوريک» آنها در علم جغرافيا مي باشد. با نگاهي به پايان نامه ها و تعداد از مقاله هاي محدود كوتوله هاي علمي درك اين ويژگي به آساني صورت مي گيرد. هيچ يك از كوتوله هاي علمي نه دركي از ديدگاه ها و مكاتب جغرافيايي دارند و نه حتي شناخت دست اولي از اين ديدگاه ها را دارا مي باشند.

با آنكه علم امروز جهان و بخصوص علم انساني كه جغرافيا نيز جزو اين دسته از علوم محسوب مي شود رجعتي دوباره را به خوانش تئوريكي و فلسفي شكل داده اند(Pacion,1999,2) و تلاش خود را در همبستگي كامل ديدگاه مدنظر خود و پراتيك مربوطه به كار مي بندند؛ كوتوله هاي علمي اندر خم يك كوچه نه تنها هيچ دانشي در پيرامون تئوري مرتبط با جغرافيا دارا نمي باشند بلكه تلاشي را نيز در رفع اين ضعف خود انجام نمي دهند.

براي شناخت و دانش از تئوري بايد آرمان و هدفي را در تحصيل و تدريس يك علم داشته باشيم كه بر آن بنيان ديدگاه مورد نظر خود را به كار گيريم ولي از آنجا كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا هيچ هدفي جز « چريدن از علف دانش » (نيچه،1382) براي سير كردن شكم خود و برآوردن بوالهوسي هاي خويش ، ندارند به تبع نيازمند ديدگاهي نيز نيستند از اين رو است كه ما شاهد مقالات مزخرفي مي باشيم كه جز سرهم بندي كردن يكسري از چرنديات و بازي با ارقام نيست.[2]

فقر تئوري كوتوله هاي علمي سبب آن شده است كه در نوشته ها و مباحث خود يك روز مثل طوطي ديدگاه راست را از زبان ديگران بلغور كنند و يك روز ديگر چپ تمام عياري مي شوند كه نگو و نپرس. اين شيوه نشان دهنده ناداني فلسفي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد كه همچون آفتاب گردان به هر سو مي گردند. هر گاه نيز كم مي آورند با پيش كشيدن مباحث ايدئولوژيك مانند « سخن نيچه بهتر است يا سخنان فلان و فلان ...» ناداني فلسفي خويش را پشت نقابي از ايدئولوژي گرايي پنهان مي كنند. در واقع آنان طبل هاي تو خالي هستند كه با رانت ايدئولوژي گرايي به اين جايگاه دست يافته اند نه براساس لياقت و دانايي خويش.

فقر تئوري اين كوتوله هاي علمي را مقايسه كنيد با دانش مستحكم و عناي فلسفي غول هاي جغرافيا، تا دريابيد كه جغرافيدان خواندن آنها چه مقدار نادرست است. كوتوله هاي علمي از سر گشاد قيف آنهم با رانت وارد اين علم شده اند و انبان خود را با تمعلق و چاپلوسي پر مي كنند. فقر تئوري كوتوله هاي علمي جغرافيا، سبب آن گرديده كه در آموزش جغرافيا، به دانشجويان خيانت كرده و اراجيف هاي خود را به عنوان علم جغرافيا تحويل آنان دهند. در پژوهش نيز كه تنها پول آن يا امتياز ارتقا آن براي كوتوله ها اهميت دارد وضع بدتر از اين است زيرا نه تنها گره اي از مشكلات فضايي مردم اين سرزمين نمي گشايد بلكه مصائب و رنج بيشتري را براي آنان به همراه دارد.  

 

دريوزه گران روسپي خانه هاي ثروت

پول فلسفه وجودي امروزه جامعه است. فلسفي كه در چندش آورترين وضعيت انساني از سوي كوتوله هاي علمي جغرافيا نيايش مي شود و پرستش ابدي آنها را به دنبال دارد. واژه غريبي است پول و ثروت؛ از يك سو پايان بخش بسياري از مصائب است و از ديگر سو خود مصائب بسياري را شكل مي دهد. هنگامي كه در دوروي معناي پول و ثروت در جامعه از دريچه انساني مي نگريم در مي يابيم كه سرجمع، كردار كثيف كوتوله هاي علمي از خيانت، خباثت و جنايت همگي سر در پول دارد.

يك طرف انساني در بستر بيماري ناتوان از پولي براي درمان با مرگ كلنجار مي رود و طرفي ديگر كوتوله هاي علمي با كمك رانت و عقده هاي سرخورده، بدون هيچ كارايي مثبتي، تنها پاي روي پاي مي اندازد و با تحويل اراجيف هاي به اسم تدريس، از علف دانش شكمبه خود را پر مي كنند و ثروت مي اندوزد تا كه چون خود كوتوله ديگري را به زور به علم تحميل كرده تا او نيز به چراي علف دانش مشغول شود.

دانشجوياني را مي شناسم كه حتي پول 10 صفحه كپي كردن اراجيف نامه هاي كوتوله هاي علمي مقلب به جزو را ندارند ولي كوتوله ها بابت همين اراجيف نامه ها، حقوق ميليوني مي گيرند و خود را استاد مي نماند. آن هم با افاده و ادعا كه گويي از نطفه يا قبل از آن در كمر شخصي ديگر علم جغرافيا مي دانسته اند.

كوتوله هاي علمي جغرافيا خدايي جز پول را نمي پرستند و براي به دست آوردنش دست به هر عمل كثيفي مي زنند. عشق به پول در كنار عشق به قدرت، فلسفه وجودي كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. آن شيفتگي كه به اين دو دارند، چنان انسانيت را در آنها از بين برده است كه گويي حيواناتي گرسنه اي هستند كه به خاطر يك لقمه شكار گلوي همديگر را مي برند. كافي است هنگام تقسيم غنائم (انتخاب پايان نامه)گوشه اي بنشينيد و نظاره گر آنها باشيد، حيواناتي خشمگين كه براي به دست آوردن تكه اي از شكار به هم چنگ و دندان نشان مي دهند و نعره مي كشند.

اين باور كه از معلمي پول نمي توان اندوخت در خارج از فوداليسم جغرافيايي مصداق دارد. پرفسور محمد حسن گنجي بنيانگذار جغرافياي نوين ايران  با 93 سال سن و آنهم رنج در آموزش علم جغرافيا، مجبور مي شود براي گذران زندگي كتابخانه خود را بفروشد ولي فلان كوتوله علمي گروه جغرافيا كه فرق شنبه تا چهارشنبه را تشخيص نمي دهد هر چند وقت يكبار با چريدن از علف دانش، ماشين خود را عوض مي كند. ادعا هاي همچون درآمد ميليوني در هر ماه در زمان دانشجويي، سرخم كردن،  باج دادن و رابطه بازي براي به دست آوردن طرح هاي به اصطلاح پژوهشي[3] و ماست بندي كردن آن، استثمار دانشجو براي انجام كارهاي به اصطلاح پژوهشي خود بدون حتي يك ريال دست مزد [4]و نظير اينها نشان از حراج علم جغرافيا در مغلطه آكادميك با شيوه خاص از سوي كوتوله هاي علمي دارد.  

در واقع كوتوله هاي علمي جغرافيا، سرشار از شهوت پول و ثروت تمامي مكان ها را به دنبال يافتن روسپي خانه هاي سرمايه داري سرك مي كشند تا با يافتن اين روسپي خانه ها، شهوت خويش را ارضا كنند. براي آنها جايگاه معلم، آموزش با كيفيت، توسعه علمي وطن، حاشيه نشيني، نابرابري ها، عدالت جغرافيايي  و نظير اينها پوچ و بي معني مي باشد. از اين رو است كه مي بينيم فلان كوتوله علمي براي كسب سود، ده خط تلفن همراه ثبت نام مي كند، با كمك از رانت علمي كه مي دهد فلان طرح پژوهشي را مي گيرد، با باج دادن به فلان شخص با نفوذ زمين سند مي زند[5] و بسيار موارد ديگر كه همه نشان از شهوت سيري ناپذير كوتوله هاي علمي نسبت به پول و ثروت دارد.

 

شوي ناكردگان مذكر قدرت

و اما قدرت جادويي پيچيده در وجود انسان كه در هنگامه طغيان شكل دهنده جنايت هاي بسياري است. قدرت همانگونه كه بيان شد يكي از دو اصل بنيادين كوتوله هاي علمي جغرافيا مي باشد. اگر بحث فوكو را در زمينه تطور قدرت در همه اركان زندگي اجتماعي مدنظر آوريم (فوكو, 1381) در خواهيم يافت كه ميل به قدرت و ميل قدرت همه گير و گسترده مي باشد. قدرت از اين منظر ميل به سيطره بر انسان ها حتي سيطره بر جسم و روان آنها مي باشد و هيچگاه اين قدرت آنقدر عريان نيست كه چون قدرت ديكتاتور به چشم آيد بلكه ساطر و زندگي انساني در جريان است.

ميل كوتوله هاي علمي به قدرت در رفتارگرايي و اهداف آنان نهفته است. به گونه اي كه مديريت برگروه براي آنها چنان خوشايند است كه با تمامي بي لياقتي ميل به تصاحب آن دارند[6] و در اين راه تمامي سعي خود را به كار مي گيرند. زيرا براي كوتوله هاي علمي مديريت گروه هم امكان رابطه بازي و رانت را مهيا مي كند، هم رمز دستيابي به نمره ارتقاء است و هم پارامتري براي به دست آوردن پول بيشتر محسوب مي شود. حالا حساب كنيد كه معاونت يا رياست دانشكده يا دانشگاه چه رويايي نمي تواند براي كوتوله هاي علمي بسازد تا هم زمينه ساز ارتقاء در كسادي نمره علمي و به دست آوردن پول بيشتر باشد.

در واقع كوتوله هاي علمي چون شوي ناكردگان مذكر قدرت با دل و قلوه دادن به مراكز قدرت به دنبال شوهراني مي گردند كه به واسطه آن بر سرير قدرت نشيند. در اين راه از هيچ كاري از دستمال به گردن آويختن تا دستمال به دست گرفتن  دريغ نمي كنند.

 

از تبار نكبت(سندروم مرد حقير)

از بعد شخصيتي كوتوله هاي علمي در واقع هميشه حقارت را با تمام وجود حس مي كنند و اين حس تمام زندگي آنها را در بر گرفته است. دليل احساس تحقير در كوتوله هاي علمي در واقع به ناتواني آنها در عرصه علمي باز مي گردد. آنان كه با رانت و رابطه به جايگاه دست يافته اند، حداقل خود به ناتواني خويش واقف هستند و اين امر در كوتوله هاي علمي عقده هاي راشكل مي دهد و آن هنگام كه با افرادي مواجه مي شوند كه بسيار توانمند بوده و از نظر علمي بسيار بالاتر از آنها مي باشد. عقده هاي شكل گرفته از حس تحقير در كوتوله هاي علمي سر باز مي كتد و به عقده گشايي كوتوله هاي علمي نسبت به آن افراد توانمند مي انجامد.

البته اين عقده گشايي كوتوله هاي علمي از آنجا كه آنان هيچ توان رقابت علمي ندارند از حرف هاي خاله زنكي پيرامون افراد توامند شروع شده و تا پرونده سازي براي آن افراد ادامه مي يابد. به گونه اي كه عقده هاي فرو خفته در كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا در هنگام عقده گشايي آنها حد و مرز نمي شناسد.به عنوان مثال با اتهام جاسوسي به يك فرد نه تنها مي خواهند با اين كار آن فرد دستگير شود، بلكه اخراج شده، به لجن كشيده شود و اعدام گردد. زيرا به خوبي قابل درك است كه عاقب اتهام جاسوسي اعدام است. اين خود به وضوح نشان مي دهد كه كوتوله هاي علمي گروه جغرافيا با اين عقده گشايي ها در واقع از تبار نكبتي هستند كه بر اين مرز و بوم افتاده است.

كوتوله هاي علمي جغرافيا در واقع ترقي خود را مديون همزيستي با مراكز قدرت مي دانند كه سبب سيطره نكبت بر اركان زندگي آنها گرديده است. خاكساري و خاك بوسي مراكز قدرت از سوي كوتوله هاي علمي ويژگي ذاتي آنهاست. كوتوله هاي علمي با حس تحقير و عقده گشايي خود در پي آن هستند كه شرايط « قحط الرجل» را تحميل كنند . در واقع چون در زندگي نكبت بار آنها هميشه معيارهاي سنجش بر مدار صفر و عدم واقعيت سير كرده است و اين نگاه تا نوك بيني همچون سر در برف كردن كبك است كه مي پندارد هيچ گاه ديده نمي شود. ولي چه بسيار نگاه هايي كه مي بيند و در دل بر حماقت زندگي نكبت كوتوله هاي علمي جغرافيا مي خندد.

در واقع « در دوران هايي كه نقاب هاي شخصيت زائيده از منسب ها و مقام ها، درست به كردار خود منسب ها، سخت استوار، دگرگوني ناپذير و نهايي انگاشته مي شوند، اخلاقيان گمراه مي شوند و نقاب هاي منش اخلاقي را نيز مطلق مي انگارند و چنين مُهري  بر پيشاني شان مي زنند.» (نيچه،71،1384) بدين گونه كوتوله هاي علمي جغرافيا با تباري از نكبت، در جامعة استحاله ها و ميان مرتبه گان، با زندگي انگلي خود استاد قلابي دانشگاه جلوه مي كنند.

 

زندگي انگلي

با ويژگي هاي كه از كوتوله هاي علمي بيان شد، آنان در يك جامعه آكادميك بسان انگل نفوذ كرده و آن جامعه را از درون بيمار مي كنند. از آنجا كه توسعه علمي بستر توسعه همه جانبه يك جامعه مي باشد، محيط آكادميك نقش پر رنگي در شكل دادن به توسعه علمي كشور دارند. اين در حالي است كه با نفوذ كوتوله هاي علمي در اركان جامعه آكادميك و بسط محيط انگلي در اين جامعه از زماني پيشتر تا اكنون جامعه آكادميك بيمار است.

كوتوله هاي علمي در جغرافيا بسان انگل وقتي به بدن ميزبان نفوذ مي كنند تمام توان خويش را براي مكيدن خون محيط آكادميك به كار مي گيرند و از اين محيط تغذيه مي كنند. اين انگل ها تنها به خود اتكا نكرده و به تكثير خويش مشغول هستند از اين رو كه مي بينيم فلان كوتوله علمي كه بسان انگل از محيط آكادميك تغذيه مي كند مي خواهد زن و خويشاوندان خويش را از اين خوان نعمتي كه براي او گسترده است بهرمند سازد و با راهكارهاي مختلف انگلي ديگر را به جمع خود بيفزايند.

اما چگونه اين انگل ها اجازه رشد و تغذيه از محيط آكادميك مي يابند؟ آنچه كه روشن است رسيدن آنها به اين محيط حاصل رانت و رابطه بوده ولي رشد و گسترش آنها خود به مديريت ناكارآمد محيط هاي آكادميك منتهي مي شود. بدين گونه هيچ هشداري از گسترش زندگي انگلي كوتوله ها علمي ديده نمي شود و بدين گونه درخت حاكميت از درون پوسيده مي گردد و تنها با تلنگري ويران خواهد شد.

در واقع كوتوله هاي علمي  جغرافيا به عنوان انگل هاي محيط آكادميك، ميوه دانش در دستانِ شان لهيده و گنديده مي شود(نيچه،110،1382). اين انگل ها با نگاه خود سبب مي گردند درخت ميوه دانش باد زده گردد و سر شاخه هايش بخشكد. چون كوتوله هاي علمي همچون انگل دل هاي نمورشان را نزد آتش دانايي نهند، شعله سستي مي گيرد. چون اين انگل ها به آتش دانايي نزديك شوند، جان نيز به جوش مي آيد و عصيان آغاز مي شود.

 

نتيجه گيري

آنچه در اين مقاله كه در دو قسمت پيرامون كوتوله هاي علمي ارائه شد حاصل پردازش و بررسي هفت ساله زيستن در ميان كوتوله هاي علمي جغرافيا بوده است به گونه اي كه حتي جاي دشنه هاي اين انگل ها بر بدن نگارنده باقي ست ولي ايمان آنارشي و حق خواهي فردي هيچگاه فرمان سكوت را در نمي يابد حتي اگر بر دار كنند.

با اين وجود بررسي كوتله هاي علمي در ابعاد هستي شناختي آن و معرفت شناختي به وضوح نشان دهنده وضعيت وخيم محيط آكادميك از بيماري ناشي از زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي مي باشد. در واقع بسط و گسترش زندگي انگلي اين كوتوله هاي علمي نشان از نابرابري هايي دارد كه مسبب آن مديريت نا كارآمد كه يا همچون خود اين كوتوله ها مي باشد يا چشم بر اين فجايع مي بنند تا خللي بر مديريت خود وارد نسازد كه هر دوي اين امر خيانت به مردم وطن مي باشد كه مسئوليت مديريت در فرداي دادرسي به دنبال دارد. زيرا آنكه نمي داند، كاري نمي كند نادان است ولي آنكه مي داند و دم فرو مي بندد خيانتكار است.

بطوري كلي مي توان بررسي هاي انجام شده را در رابطه با كوتوله هاي علمي در جغرافيا به صورت مدل مفهومي زير ارائه نمود كه در شكل 1 مشخص است.  با اين وجود مي دانم كه بايد در برابر زندگي انگلي كوتوله هاي علمي همزيستي را به كناري نهاد   « و روزي چون تند باد بر فرازشان وزيدن خواهم گرفت و با جان ام نفس از جان هاشان خواهم ستاند: آينده ام چنين مي خواهد»

 

 



تاريخ : یکشنبه 1389/03/02 | 13:19 | نویسنده : کارجی- دانشجوی کارشناسی ارشد اقلیم شناسی |

تحليلي بر پديده كوتوله هاي علمي در جغرافيا[1](درآمدي بر يك آسيب شناسي )

 مقدمه

بشر نه در يك دنياي عيني تنها زندگي مي كند و نه در دنياي فعاليت هاي اجتماعي كه عادتاً پذيرفته شده است، بلكه بسيار زياد در اختيار زبان بخصوصي است كه واسطه ي بيان احساس آن جامعه است. حقيقت موضوع اين است كه«جهان واقعي» به صورت ناخودآگاه بر حسب عادات زباني يك گروه ساخته شده است. جهان هاي كه جوامع مختلفي در آنها زندگي مي كنند، جهان هاي مجزايي هستند نه صرفاً يك جهان با برچسب هاي مختلف. ما مي بينيم، مي شنويم و تجربه مي كنيم چون عادات زباني جامعه ما زمينه را براي انتخاب هاي مخصوص ما از تعابير فراهم مي كند(Asher,1994,77).

در اين ميان كاركرد معنا شناسانه (عقلانيت اسطوره اى يا شاعرانه) زبان كه به دنبال نوعى معادل سازى يا استعاره سازى است.در چنين كاركردى ديگر جنبه استعمالى گفته يا زبان اهميتى ندارد.ديگر همخوانى زبان با دنياى بيرون مورد نظر نيست . رابطه منطقى بين عناصر زبانى يا عالم بيرون با جريانات غير زبانى مخدوش مى شود.عينيتهاى تحقق يافته به ممكنهاى تحقق نيافته با قابليتهاى تحقق معنا شناسانه يا هنرى تبديل مى گردند.عقلانيت معنا شناسانه به دنبال تزريق معنا به گونه اى متفاوت در درون ساختارهاى زبانى، گفتمانى و ادبى است.چنين عقلانيتى نمى تواند به نوعى رابطه برابر بين آنچه در دنيا وجود دارد و آنگونه كه زبان آن را مى نامد، اكتفا كند.فاصله بين دال و مدلول زياد مى شود.اين همان چيزى است كه در نشانه ـ معناشناسى آن را طغيان معنا مى نامند(Geninasca,1997,61).

 در اين بين زبان طنز نيز داراي چنين كاركردي است كه به فراخور وضعيت طنز در برگيرنده معاني هاي مختلفي است. طنز انتقادي در اين ميان رويكرد زباني خاص را براي بيان معناهاي مدنظر خود به كار مي گيرد.تمامي طنز پردازان در زبان طنز خود از واژه هاي استفاده نموده اند كه در كاركرد معنا شناختي ارجاع هاي خاصي را به وضعيت موجود و انتقاد به آن دربرمي گيرند، كه هم داراي بار انتقادي بوده و علاوه بر آن بار مفهومي طنز را نيز در برمي گيرد.  از اين رو چندگانه واژه هاي طنز ـ هم آكادميك و هم محاوره‌اي ـ بيانگر پديده‌هاي چندگانه در چارچوب‌هاي تحليلي مختلف است. در اين بين واژه با توجه به معناي طنزي كه در آن مشخص است از نظر كاركرد معناشناختي انتقادي از وضعيت موجود علمي در گروه هاي آكادميك نيز مي باشد. در اين مقاله سعي بر آن است  كه  واژه و پديده « كوتوله هاي علمي» در علم جغرافيا  مورد مطالعه قرار گرفته و ماهيت و مفاهيم آن در ابعاد مختلف هستي شناختي و معرفت شناختي در زمينه هاي انتقادي از وضعيت موجود بررسي شود.

 

كوتوله هاي علمي

تبارشناسي استفاده از واژه « كوتوله» در طنز انتقادي نشان دهنده آن است كه اين واژه در بستر مورد نظر در كتاب « سفرهاي گاليور» نوشته جاناتان سويفت[2]كه در سال 1726 منتشر شده، به كار رفته است. در اين اثر گاليور در آغاز سفرهاي خود به سرزمين كوتوله ها(لي لي پوت) سفر مي كند. اين اثر كه در قالب هجو به نگارش درآمده در واقع به انتقاد از وضعيت موجود مي پردازد.

سويفت در اين كتاب و در غالب بيان داستان هاي سرزمين كوتوله ها (لي لي پوت) در واقع حمله به نظامي را شكل مي دهد كه در آن قدرت نه به داناترين و لايق ترين افراد ، بلكه به نادان ها، نالايق ترين ها، استادان درچاپلوسي و دريوزه گران قدرت داده مي شود(بيرد،24،1385).

از اين رو واژه « كوتوله» در اشاره به افراد حقيري  در عرصه هاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي، علمي و نظير اينها اشاره دارد كه در واقع فاقد توانمندي لازم براي فعاليت در اين عرصه ها بوده و تنها بر پايه راهكارهاي فريبكارانه و غير شرافتمدانه با استفاده از رانت ، چاپلوسي و دريوزه گري به جايگاه غير واقعي در عرصه هاي فوق الذكر دست يافته اند. در اين مورد در شهر كلاسيك پارسي نيز اشارات  وجود دارد آنجا كه بيان مي دارد :

تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگي همه مهيا باشد

و يا :

اي پشه عرصه سيمرغ نه جولانگاه توست / رنج خود مي بري و زحمت ما مي داري

اين بيت ها به افرادي اشاره دارد كه در حد واقعي خود قرار نمي گيرند بلكه بيش از آنچه هستند نشان مي دهند. در واقع  معنا شناسي اين بيت ها دربرگيرنده همان اشاره به كوتوله ها دارد و همان كاركردي را نشان مي دهد كه كوتوله ها در پيش مي گيرند.

علاوه بر آن در ادبيات توده نيز ما با اصطلاحات و مثال هاي روبرو هستيم كه مي تواند معادل واژه كوتوله در نظر گرفته شود. اصطلاحاتي نظير « لات كوچه خلوت»، « پهلوان پنبه» و نظير اينها و همچنين مثال هاي همچون « مرغ بايد اندازه س..... بپرد وگرنه.....» همگي با تبيين كلي مي تواند معادل كوتوله در نظر گرفته شود. همچنين در بعضي مواقع اصطلاحاتي نيز « ببو» و ‌« پاپه» و نظير اينها در ادبيات توده رايج است كه نسبت به فردي اطلاق مي شود كه در جايگاه غير واقعي فراتر از حد خود قرار گرفته است مي تواند در راستاي مقايسه معادل كوتوله در نظر گرفته شود.

بطور كلي واژه كوتوله در ابعاد مختلف و از جنبه معنا شناختي در برگيرنده طنزي نهفته است كه در اشاره به جهان واقعي معناي خاصي را متبلور مي سازد. اين به آن دليل است كه كاركرد معنا شناسانه زبان  طنز متكى بر تصوير منحصر به فرد ساختن، رابطه ها را بر هم ريختن، بين دال و مدلول فاصله انداختن، گونه هاى ارجاعى را خنثى نمودن، وارونه جلوه دادن، وارد بازى با زبان چيزها شدن، چيزها را طور ديگر حس كردن، حضور را غايب و غايب را حاضر ساختن، تحت تأثير حضور، معناى ثانوى يا معنا شناسانه ساختن و از صورت هاى موجود نمايه هاى غير منتظره ساختن، است.[3]

در اين ميان استفاده از واژه كوتوله در تمامي عرصه ها عموميت خاص دارد و جالب توجه مي باشد با وجود كاربرد اين واژه در عرصه هاي مختلف ولي از نظر ويژگي هاي هستي شناختي تطابق بسيار بالايي را دارا مي باشند. با اين وجود بايد بيان داشت در عرصه هاي علمي  واژه كوتوله نشان از وضعيت وخيمي دارد كه در جايي كه بايد اهدافي متعالي پي گيري شود عرصه تاخت و تاز افرادي قرار گرفته كه به هيچ وجه در حد توانايي آنها نيست. روزنامه خراسان در گزارشي به عنوان « قحط الرجال»، سپر بلاي كوتوله ها در بر شمردن ويژگي هاي كوتوله ها آورده است «كوتوله ها افراد ناشايست، بدون تخصص و ناآگاه به مسائل و علم روز دنيا هستند كه در پست ها و مناصب مهمي قرار دارند و با مديريت ضعيف خود فقط منافع شخصي را مدنظر قرار مي دهند»(روزنامه خراسان،16 مرداد 1385، صفحه 5). در اين گزارش كه به عدم شكل گيري جنبش نرم افزاري پرداخته است در بررسي هاي خود وجود كوتوله ها علمي را در عدم شكل گيري اين جنبش بسيار موثر مي داند.

 البته قابل ذكر است كه كاربرد واژه كوتوله  در عرصه علمي هميشه در « مقايسه» ريشه دارد. به گونه اي كه علم مرزهاي مشخصي ندارد ولي هستند افرادي كه به عنوان بزرگان هر علم جايگاه رفيعي را در آن علم دارا مي شوند و در مقايسه با اين افراد است كه در مقابل افرادي كه در حد بسيار پايين تر از آن افراد قرار دارند ولي همان جايگاه را مصادره كرده اند كوتوله علمي لقب مي گيرند. در واقع اين مقايسه را مي توان در يك تقابل دودويي بين « غول » ها و « كوتوله» هاي علمي به كار برد.[4]

 

غول هاي علمي

به اين نام ها نگاه كنيد : دكتر محمد حسن گنجي،دكتر سيروس سهامي، دكتر حسين شكويي، دكتر پاپلي يزدي، دكتر مصطفي مومني، دكتر عباس سعيدي، دكتر مطيعي لنگرودي و... هر يك از اين افراد جايگاه رفيعي را در علم جغرافيا به خود اختصاص داده اند. نام هر يك از آنها براي هر جغرافيداني نشان از بزرگي واقعه انديشگي در علم جغرافيا را دارا مي باشد. در واقع اينان غول هاي علم جغرافياي ايران هستند كه ويژگي هاي بارزي را چه در انديشگي و چه در تبحر علمي به نمايش مي گذارند. نگاهي به زندگي اين افراد نشان از تلاش وافري دارد كه در راه پيشرفت علمي خويش به كار برده اند و جايگاه خويش را تنها مديون استعداد شگرف خويش و دانايي حاصل از تلاش علمي خود مي باشند.سوابق پربار علمي و پژوهشي آنها خود نشان از توانمندي بالاي اين غول هاي علمي در عرصه علم جغرافيا دارد.

كافي است تنها دو ترم در جغرافيا مشغول تحصيل باشيد و البته علاقمند به مطالعه و خواندن متون علم جغرافيا، تا با اين نام ها آشنا شويد زيرا گستردگي توانمندي علمي غول هاي علم جغرافيا ايران چنان مقياسي دارد كه چه بخواهيد و چه نخواهيد بايد برخي از متون علمي اين غول ها را براي گذراندن واحدهاي درسي خويش مطالعه كنيد.

هر يك از اين غول هاي علم جغرافيا در آموزش آن علم ن