جاعلان عنوان دکتری: ایراج افشار سیستانی، احمد اقتداری و مجید تفرشی "پدر" خلیج فارس شدند
موارد اصلي اقدامات آقای صادق خرازی را در راس هيات ترور شخصيت مجتهدزاده مي توانم در سه راستاي اصلي دسته بندي کنم به اين قرار:
1-    تلاش براي اشاعه تهمت هاي داخلي مانند "مشاورت مقام رهبري"،"مزدوري آقاي احمدي نژاد" و "همدستي با فعالان سياسي برون مرزي".
2-    تلاش براي اشاعه تهمت هاي خارجي مانند نزديکي يا وابستگي من به سياست هاي انگليسي: در اين راستا موارد متعددي را مستند ساخته ام از جمله تحريک يکي – دو تن از سرمقاله نويسان مصدقی روزنامه اطلاعات در انتشار اين تهمت در نوشته هايي حيرت انگيز به دستور نماينده آقاي صادق خرازي در آن روزنامه  که در فصول گذشته به تفصيل بحث کردم: يا تحريک فردي به نام ايرج افشار سيستاني که در اصل دستور بگير سردار صفوی است و در خدمت توطئه های صادق خرازي، در هرزه درايي هايش در کيهان و سايت خبري قدس عليه من و شادروان دکتر گنجی: و يا تحريک فرد ديگري به نام احمد اقتداري به فحاشي نسبت به من در جلسه روز خليج فارس (10 ارديبهشت 1389) که آقایان بروجردی و کیانی هفت لنگ، یکی دیگر از فرمانبرداران سردار صفوی و صادق خرازی، در دانشنامه بزرگ اسلامي راه انداخته بودند. در حالي که ميان جمع کثيري در برابر دوربين هاي تلويزيون سر گرم مصاحبه بودم، اين شخص از پشت سر من فريادها بر آورد و تحقيقاتم در باره ايراني بودن جزاير تنب و ابوموسي را در خدمت به منافع انگليس ها قلمداد نمود، قطعا با علم و اتکا به اين واقعيت که سايت خبري "ديپلماسي ايراني" متعلق به آقاي صادق خرازي گزارش وارونه اي از آن ماجراجويي شرم آور منعکس خواهد کرد. البته بعد ها شنیدم که این فرد فحاشی حرفه ای است و در گذشته نیز در مجالس و محافل علمی، هرگاه با دانشمندان ایرانی و ژاپنی مواجه شد که از خود برتر یافت، به پرخاشگری و اهانت متوسل شد.
البته در واکنش به این تهمت پلید و پوست کنده آنچه را که شایسته آن پرخاشگر بود نثارش کردم و خوشبختانه دوربين تلويزيون مصاحبه کننده با من تمامي اين صحنه هاي چندش آور را ثبت و ضبط کرده است. حتي دکتر زيباکلام در کلمات نه چندان زيبايش عليه من در هفته نامه نگاه پنجشنبه سخن از ضد امريکايي بودن مجتهدزاده در قبال تمايلش به سياست هاي انگليسي به ميان آورد!!!؟؟؟ ای کاش این استاد دایی جان ناپلئونی دانشگاه روزی دریابد که سال های زیادی است که سیاست های امریکایی و انگلیسی در خاور میانه در تطابق کامل هستند و ستایش ایشان و همگنان از تهدید های جنگی ایالات متحده امریکا علیه ایران در دهه 2000 نمی توانست کمتر از ستایش آنان از سیاست های انگلیسی علیه ایران در همان دوران باشد.
3-    تلاش براي خلع تخصص من در مطالعات خليج فارس و جغرافياي سياسي و مرزشناسي ايراني و ژئوپولیتیک: در اين راستای حيرت انگيز آقاي صادق خرازي که ظاهرا به دليل عدم درک اين حقيقت که تخصص علمي هيچ کس را کسي ديگر نمي تواند خلع نمايد و يا نابود کند، به کمک ياران خود و عوامل سردار صفوي دست به اقداماتي شگفت آور زده است براي جانشین کردن "ژئوپیلتیک" دان برحسته جهان، دکتر محمد رضا حافظ نیا به جای من در مطالعات جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک که در باره اش بیشتر خواهم گفت، و جانشين کردن سه تن از جعل کنندگان عنوان دکتری: ایرج افشار سیستانی، مجید تفرشی و احمد اقتداری، بجاي من به عنوان "پدر" خليج فارس.
اين توطئه ها از تاريخ تصميم من به قطع روابط کاري و همکاري هايم با دفتر مطالعات وزارت خارجه آقاي کمال خرازي شروع شد. اين توطئه ها شامل موارد چندي از اقدامات ناجوانمردانه مي شود: از جمله توطئه القاي اين تصور در سه تن افراد ياد شده در بالا که هر يک از آنان متخصصي به مراتب برتر و والاتر از مجتهدزاده در دفاع از خليج فارس در صحنه هاي بين المللي هستند با تاليفاتي دشمن شکن به زبان هاي بين المللي: به اضافه ايجاد اين تصور که کشف و استخراج هزاران سند دست اول از مراکز اسناد دولتي بريتانيا در اثبات مواضع حقوقي ايران در خليج فارس به ويژه در رابطه با اثبات حقانيت حقوق ايران نسبت به جزاير تنب و ابوموسي توسط مجتهدزاده در سطح بين المللي اهميتي ندارد، چون آشنايي با اسناد دولتي بريتانيا فقط در انحصار آقاي مجيد تفرشي است و اين شخص که گويي دکتراي خود را مانند سید صادق خرازي، سيد محمد خاتمي، سید سلمان رحیم صفوی و چند تن دیگر سردبیران اطلاعات از آن روزنامه و از اطلاعات بين المللي به مدیریت سید محمود دعائی دريافت کرده است، به کمک صادق خرازي خود را در برخي رسانه هاي ايراني به عنوان متخصص مسائل خليج فارس معرفي کرده و کپي هزاران سند کشف شده توسط من در سال هاي آخر دهه 1980 و اوايل دهه 1990 و مقداري که دکتر باوند در اوايل دهه 1980 کشف و استخراج کرد و مقدار ديگري که آقاي حميد رضا ملک محمدي نوري در اوايل دهه 2000 در باره تعلق جزاير تنب و ابوموسي به ايران کشف و استخراج نمود را در ويکيپدياي اسناد خليج فارس (یا اسناد جزایر) به نام خود اعلام کرده، و اسناد آزاد شده پس از سي سال که ارزش استنادي تاریخی زيادي ندارد و در اختیار همگان است را با برخورداري از حمايت آقاي صادق خرازي چند بار به مراجع خوش باور فرهنگی (کتابخانه ها و مراکز اسناد) و مراکز خبري جمهوري اسلامي (از جمله پرس تی وی) به قیمت های سرسام آوری فروخته است.
آقاي صادق خرازي که ظاهرا از طريق آقاي مشائی در دولت احمدي نژاد نفوذ کرده بود، ترتيبي داد که شورای عالی خلیج فارس در وزارت خارجه آن جعل کننده دیگر عنوان دکتری، يعني احمد اقتداري را که مطالعات خليج فارسيش محدود به کتابی کاملا بی ارزش و یکی – دو مقاله نسبتا ارزنده در تاريخ محلي کرانه های جنوب ایران در دوره قاجاريه مي شود، در مراسم روز خليج فارس (10 ارديبهشت 1391) در بوشهر به عنوان پدر خليج فارس و نویسنده همه آثار تاريخي و جغرافيايي و سياسي و اقتصادي و ژئوپوليتيکي خليج فارس به زبان هاي بين المللي و به عنوان "تنها معرف خليج فارس در سطح بين المللی" مورد تشويق رياست جمهوري و معاون اول ايشان قرار گيرد. ولي رئيس جمهور احمدي نژاد و معاون اول ايشان که ظاهرا متوجه قبح عمل تقدیر کردن از یک فحاش جعل کننده عنوان دکتری را دانستند، از حضور در آن جلسه خود داري ورزيدند. ولی از آنجا که صادق خرازی و دار و دسته اش در وزارت خارجه کسانی نبوده و نیستند که در قبال این وضعیت عقب نشینی کنند، شرایطی را درست کردند که همان صحنه مسخره در اردیبهشت 1392 تکرار شود.
اگرچه آقای احمدی نژاد با اخراج صادق الحسینی مامور صدام حسین و شیخ سابق قطر و همدست صادق خرازی از وزارت خارجه تا حدودی زیادی ادامه توطئه های صد ایرانی در آن وزارت خانه را محدود کرد، اما آیا آقای صادق خرازی و شورای عالی خلیج فارس در وزارت خارجه از این تصمیم درس عبرت گرفتند؟ هرگز! آنان در مراسم روز خلیج فارس (10 اردیبهشت 1392) نیز از آن فرد فحاش و جاعل عنوان دکتری، یعنی احمد اقتداری، به عنوان تنها پدر مدافع خلیح فارس مجددا تقدیر به عمل آوردند. از سوی دیگر، این پرسش شایان دقت است که آیا شورای عالی خلیج فارس در وزارت خارجه در دولت جدید قادر خواهد بود جلوی سوء استفاده از اعتبارش را در مباحث خلیج فارس شناسی داخلی و بین المللی بگیرد؟ یا آنکه رئیس جمهور جدید و وزیر خارجه ایشان با درک حساسیت این وضع که مسولیت ادامه این گونه اعمال متوجه آنان خواهد بود، نقطه پایانی بر این توطئه ها خواهند گذارد؟
به هر حال تردید ندارم که همین اقدامات محير العقول در اعلام احمد اقتداری و ایرج افشار سیستانی به عنوان "پدر" خلیج فارس سبب تحريک تلويزيون "من و تو" شد تا در برنامه بدون مقدمه اي به نقل از "مهر نيوز" شادروان حاج معين التجار بوشهري را که در اواخر عصر قاجار یا زمان رضا شاه کتاب مفيدي در باره خليج فارس تهيه کرده بود، به عنون "پدر خليج فارس" معرفي نمايد، شايد به اين اعتبار که کتاب حاج معين بوشهري اولين کتاب بود به فارسي که در دوران معاصر در باره خليج فارس منتشر شد. ولي آقايان و خانم هاي منعکس کننده اين ادعاهای خرد بر انداز حتي از خود نپرسيدند که مگر يک دريا يا يک منطقه جغرافيايي مي تواند پدر هم داشته باشد؟ يا اينکه درک نمايند که "پدر منطقه" شدن به دليل مطالعات منطقه اي فقط مي تواند حاصل تخيلي محدود و عوامانه باشد و بس. خوب است از این افراد دعوت شود که استدلال خرد علمی را به کار گیرند و دقت کنند که اگر قرار باشد فردی را در رابطه با مطالعات منطقه ای "پدر" دانست، آن فرد را باید "پدر مطالعات" آن موضوع یا منطقه لغب داد: مانند این که برای نخستین بار من شادروان گنجی را "پدر مطالعات جغرافیای " خواندم.
در ادامه توطئه "خلع تخصص" من در مطالعات خليج فارس عوامل آقاي صادق خرازي در وزارت خارجه حتي مامور جمع آوري، خريداري و نابود کردن برخي از آثار منتشر شده ام در اين باره شدند. براي مثال، پس از چند سال بايکوت کردن ترجمه فارسي کتاب "جزاير تنب و ابوموسي" که توسط انتشارات وزارت خارجه منتشر شد تا کتاب آقاي ايرج افشار سيستاني که مجموعه اي غیر علمی است از مطالب برگرفته از انتشارات من و ديگران در باره اين جزاير و به اقرار خودش به سفارش آقای خاتمی توسط انتشارات وزارت خارجه منتشر شد!؟ (یعنی دانشمند قلمداد شدن بر اساس پارتی بازی سیاسی)، براي چند نوبت تجديد چاپ شده و در اختيار دانشجويان دانشکده روابط بين الملل آن وزارتخانه قرار گيرد.
کتاب هاي ديگرم مانند "حاکميت ايران بر جزاير تنب و ابوموسي" انتشار سحاب و "نامه هايي از ايران" در دفاع از خلیج فارس، انتشارات عطائي، براي مدتي مشمول اين بايکوت بودند و سر انجام در سال 1389 با استفاده نا مشروع از پول ملت باقيمانده چند صد جلدي هر دو را يکجا خريده و نابود کردند. ايرج افشار سيستاني به اشاره آقاي صادق خرازي و به تشويق سردار دکتر صفوي به مدت يک هفته در روزنامه کيهان کتاب «اميران مرز دار و مرزهاي خاوري ايران» و مولفش را به باد ناسزا  و تهمت انگليسي بودن گرفت که شرحش در فصول گذشته آمده است. همين فرد به کمک سردار ياد شده، طرح ادعاي واقعي يا کذب در زمينه همراهي وزارت ارشاد با آنان، ناشر ترجمه فارسي کتاب امیران مرزدار ومرزهای خاور ایران و ناشر ترجمه فارسي کتاب ديگرم در باره «بازيگران کوچک در بازي بزرگ» را مورد چنان تهديدهايي قرار داده است که اين ناشران حتي جرات بحث در باره تجديد چاپ ترجمه فارسی اين دو اثر پر فروش در دنياي انگليسي زبان و پر طرفدار در ايران را از دست داده اند.
 اين جمع انتشار ترجمه فارسي کتاب «سياست هاي مرزي و مرزهاي بين المللي ايران» توسط انتشارات سمت را چهار سال به تاخير انداختند و همچنان مي کوشند استفاده علمي از اين کتاب پر اهميت در سطح بين المللي را که همه تجاوزهاي انگليسي و عربي و روسي به مرزهاي کشور ما را کشف کرده و مستند ساخته است، براي دانشجويان و دانش پژوهان ايراني ممنوع کنند. جالب توجه ترين جنبه اين اقدامات آقايان در تخطئه کارهاي پژوهشي مجتهدزاده که حقوق حقه ايران در مرزهاي خاوري و جنوبي ايران را در سطح جهاني تثبيت کرده است، تلاش آنان است در معرفی مولف این آثار علمی در دفاع از حق و حقوق سرزمینی و مرزی ایران به عنوان "عامل انگلیس".
از هنگامی در اواخر سال 1391 که این رنج نامه سرگشاده من منتشر شد پیام های زیادی در ابراز همدردی و یا تایید توطئه های یاد شده مثلث مورد بحث برایم ارسال شد. شماری از این پیام ها حکایات فراوانی از مال اندوزی های خلاف قانون و اخلاق آقای صادق خرازی داشته اند که چون از مسائل شخصی آن فرد است و من با مسائل شخصی اشخاص کاری ندارم از بحث در اطراف این مسائل خود داری کرده و فقط نظر یکی از ارسال کنندگان پیام را که نشان از سندیت بحث هایش دارد، پس از خلاصه کردن های ضروری و حذف برخی نام ها که انتشارش را در مصلحت نمی بینم، در زیر منعکس می کنم:
 
  
جناب آقاي دكتر مجتهد زاده
با سلام
احتراما پيرامون نامه قبلي درباره صادق خرازي به استحضار ميرساند از سال ١٣٧٨ به دليل فعاليت ها و علايق هنري ام با اين شخص از دور آشنا شدم. در آن سالها آقاي خاتمي ريس جمهور وقت مراسم  اجلاس را به وي سپرده بود ،با هزينه بيت المال قران نفيسي چاپ كرد از روي نسخه نيريزي خطاط دربار شاه سلطان حسين، اما آنچه مهم بود اين است كه آن سالها با صورت حساب ميلياردي اين قران به آلمان منتقل شد و ...............
نميدانم  با موزه ملك آشنايي داريد يا نه ،اما آنچه مهم است اسناد كتب خطي بي نظيري هست كه مرحوم ملك با ثروت بي نظير خود و با خون دل و با لحاظ آينده نگري خاص خود جمع كرده، يكي ديگر از اقدامات ايشان (صادق) حضور در هييت مديره و رياست هييت مديره موزه است كه با توجه به ثروت موزه و ثروت آستان قدس رضوي  قرار گرفتن در اين جايگاه براي ميراث فرهنگي بسيار خطرناک است..............
حضور همزمان وي در موسسه هنر عظام و ارتباط با حاج عباس ايرواني نيز خالي از شك و شبه نيست ايرواني كه جز بزرگترين بده كاران سيستم بانكي است كار هنري ميكند قران چاپ ميكند خانه هاي قديمي كاشان و كاخ مسعوديه را تصرف ميكند همزمان به خاوري بانك ملي خانه در تورنتو هدبه ميكند اما همه بماند شريك چپاولگر و عتيقه باز وي صادق خان با چك تضمين وي اين آثار را از ايران به هزار بهانه خارج ميكنند.. 
در ارتباط عتیقه بازی صادق خان سعی زیادی کرد با فرح پهلوی که در شناخت عتیقه و آثار هنری شهره است ارتباط بر قرار  کند ولی از قرار آنها دست وی و همدستانش را خوانده اند  ........................... من باتوجه به ارتباطاتي كه با آستان دارم كوشيده ام دست اين فرد را از گنجينه آستان دور بدارم اما....
آقاي دكتر مطالب مختصری كه آمد گوشه اي از كارهاي ايشان بود كه در شناخت و تخصص بنده از ايشان بود اميدوارم بدانید که او آدم خطرناکی است و.........
 
دوم: علل دشمني هاي سردار صفوي 
اما اين که علل دشمني هاي سردار دکتر سيد يحيي رحيم صفوري با من چه مي تواند باشد، من هنوز در حيرتي تاسف آميز هستم. من با او چه کرده ام و کدام رفتار، کردار و يا  گفتار من می توانست چنين خصومت و خشمی خانمان برانداز را در اين سردار ظاهرا جغرافياي سياسی خوانده علیه من برانگيزد؟
من از هنگامی متوجه اين خصومت های توجيه ناپذير شدم که هر گاه به جلسه اي وارد می شدم، سردار اندکی بعد آن جلسه را ترک می کرد. البته این یک کوته نظری بود  که چون هیچگاه معنیش را درک نکردم، هیچگاه اهمیتی هم بدان ندادم. هرچه بيشتر کنکاش کردم کمتر موفق شدم دليلی قانع کننده براي اين برخوردهاي اهانت آميز سردار بيابم. انديشيدن به گذشته ها مرا به ياد تماس هاي پرسش برانگيز دکتر علي انصاري، مامور دو سره آقاي صادق خرازي در لندن و وزارت خارجه انگلیس با برادر سردار، حجت الاسلام سید سلمان صفوی انداخت. تماس هايي که در فصول پيشين مورد اشاره قرار گرفت و ظاهرا تنها براي دشمني با من نبود، بلکه به حجت الاسلام کمک کرد تا با هزینه کردن ثروت بزرگی در لندن موسسه آموزش عالي و مجله علمي و سايت خبري و غيره را راه اندازي نمايد و به کمک همين دکتر علي انصاري "انجمن قلم یا انجمن سخن" را به هزينه تامين شده از طرف سفارت آقاي عادلي، به دستور آقاي صادق خرازي و در ارتباط با دکتر تپرDr. Richard Tapper  انگلیسی و همسرش زيبا ميرحسيني، و دکتر سارا استيوارت Dr. Sarah Stewart در دانشکده خاور و آفريقا شناسي دانشگاه لندن SOAS برای خود و فراریان برخورد 1388 درست کنند و حجت الاسلام اجازه يافت با پرداخت اجاره اتاق برخي از کلاس هاي "فلسفه و عرفان" خود را آنجا برقرار کند و اخبار کلاس های "پرفسور دکتر صفوی" را در اطلاعات بين المللي منعکس نمايد.
من در آن دوران به دليل ابراز علنی دشمني های علي انصاري نسبت به خودم که در فصول پيشين شرح دادم، همه ارتباط هايم را با دانشکده خاور و آفريقا شناسي دانشگاه لندن قطع کرده و هيچ گونه ارتباط مثبت يا منفي با اين اقدامات علي انصاري – اصلاح طلبان فراري – حجت الاسلام صفوی – و ريچارد تپر و سارا استیوارت انگليسي در رابطه با موسسه ياد شده در دانشکده خاور و افريقا شناسي دانشگاه لندن نداشتم که بتواند سبب برانگيختن اين همه خشم و خصومت سردار دکتر صفوي عليه من شود. در آن هنگام من حتي تصور درگير بودن سردار صفوی در توطئه هاي آقايان صادق خرازي و علي انصاري عليه خود در دانشگاه لندن را نداشتم.
در تحير علت اين همه خشم و خشونت سردار نسبت به خود بودم که روزی در خرداد ماه 1387در محوطه بيروني ساختمان مرکزي دانشگاه تربيت مدرس فرد نسبتا جواني  که خود را دانشجوي فوق ليسانس جغرافياي سياسي در دانشگاه امام حسين (دانشگاه محل استخدام سردار دکتر صفوي) معرفي مي کرد،  گفت از سردار براي من پيغامی دارد. در نهايت تعجب پرسيدم چطور شده است که فرمانده سپاه پاسداران تا چند ماه پیش، براي من پيغام دارند؟ آيا مطمئن هستيد که اشتباه نمي کنيد؟ او به من اطمينان داد که اشتباه نمي کند و توضيح داد که سردار صفوي از من خواسته است که به شما بگويم که ايشان اگرچه شما را "دانشمندي برجسته مي داند ولي به شما مضنون است". در واکنشي شگفت زده توام با خونسردي معمول خودم از آن جوان پرسيدم "حال که شما اين ماموريت را اجرا کرديد، آيا اجازه داريد که پاسخ مرا هم به ايشان ابلاغ کنيد؟  گفت قطعا اينطور است! گفتم از قول من به سردار سلام رسانده و بگوئيد که من "حقيقتا در يافتن هرگونه منطق معمول آدم هاي عاقل و بالغ و مختار در اين پيام شما در مانده ام". البته بعدها که سردار دشمني ها را نسبت به من آشکار کرد، فردي از سوي سپاه پاسداران به من اطلاع داد که کارهاي وي هيچ ربطي به سپاه پاسداران ندارد و هشدار داد که سردار در عالم خشم گاه مرتکب کارهايي مي شود که... است (به تعبیر مودبانه: از آدم هاي بالغ دور است). 
در موردي ديگر، يکي از دستور بگيران سردار دکتر صفوي، يعني ايرج افشار سيستاني در مقدمه تهمت ها و اهانت هاي خود نسبت به من و کتاب "اميران مرزدار و مرزهاي خاوري ايران" که در روزنامه کيهان منتشر کرد، ارتباط خود و سردار دستور دهنده اش را به اصطلاح عوام «لو» داد: او نوشت «تا زماني که از حمايت هاي مقام معظم رهبري برخوردار هستم از کسی ترسي ندارم». همين مطلب برايم ثابت کرد که با توجه به اين که مقام رهبري جمهوري اسلامي نمی تواند در مصلحت مقام ولايت فقيه بيند که وارد چنين دسيسه هاي فردي عليه من يا هر فرد ديگري شود، اين فقط سردار دکتر صفوی است که با استفاده از عنوان "مشاور مقام رهبري" دست به چنين کارهايی می زند و از دشمن تراشی برای مقام ولايت فقيه از اين راه ظاهرا هيچ ابايي ندارد.
با علني شدن رفتارهاي سردار صفوي عليه من، پس از پايان فرماندهي ايشان بر سپاه پاسداران، انگيزه يافتن علت اين همه خشم و خصومت هاي ايشان در من نيز بالا گرفت. در آن جست و جوها برخي افراد آشنا با روابط پشت پرده اين سردار با آقاي صادق خرازي به من گفتند که سردار دکتر صفوي با ايشان بستگي خانوادگي سببي يا نسبي دارد و آقاي صادق خرازي او را در مقام حرف شنويي صاحب نفوذ به وادي انتقامجويي از دکتر مجتهدزاده  کشانده است. برخي ديگر از آنان از اين هم جلوتر رفته و برايم شرح داده اند که سردار دکتر صفوي از جمله اعضای سپاه پاسداران است که در ظاهر ابراز بستگی با مقام رهبری دارد ولی در پنهانگاه سياست در ايران از طرفداران و ستایش گران سرسخت آقای خاتمی و «اصلاح طلبان» وابسته به ايشان شمرده می شود و به آن مناسبت است که دست در دست صادق خرازی علیه من نهاده است. اخیرا که دانشجویان شرح مفصلی از بحث های سیاسی پوست کنده و تند سردار به سود آقایان خاتمی و خرازی در سر کلاس های درسشان برایم می گویند، تاییدی محکم شمرده می شود بر صحت نظر اخیر – یعنی طرفداری متعصبانه سردار صفوی (مشاور مقام رهبری) از سید محمد خاتمی و خرازی ها.
در جريان فریاد های تهمت علیه من توسط آقای احمد اقتداري در حضور صدها تن از شرک کنندگان در مراسم روز خليج فارس در دانشنامه بزرگ اسلامي (10 ارديبهشت 1389) که خبرش به دستور آقاي صادق خرازي در سايت متعلق به ايشان "ديپلماسي ايراني" کاملا وارونه منعکس شد، آقاي صادق خرازي که پس از اقتداري سخنراني کرد، آن تهمت های شرم آور را "سخنراني تاريخي" قلمداد کرد که "بايد در ورق زرين تاريخ درج شود". پس از ايشان سردار صفوي رشته کلام را بدست گرفته و در حالي که چشم به چشم من دوخته بود، مرا به عنوان دشنام دهنده به اقتداري مورد سرزنش قرار داد و گفت "نخبگان يا "دانشمندان ما بايد بياموزند که رعايت اخلاق را بنمايند" و عليرغم مشاهده واکنش هاي من در حيرت زدگي و ناباوري نسبت به اين توطئه ها، در اين زمينه داد سخن داد بي آن که کمترين توجهي به اين حقيقت داشته باشد که همان اقدام او در تاييد توطئه هاي اقتداري و صادق خرازي نسبت به کسي که خود ايشان به پيش کسوتيش در جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک اقرار داشته اند، خلاف همه اصول اخلاق علمي و دانشگاهي و اجتماعی و اسلامی و انسانی بود.
يک سال بعد در ميهماني شهردار تهران براي مدرسین جغرافيا به مناسبت روز معلم (ارديبهشت 1390) سردار دکتر صفوي که پس از من به جمع پيوست و به هنگام عبور از کنار من به جاي پاسخ به سلام من نگاه خشم آلود خود را از من دريغ نکرد،  يک بار ديگر ميکروفن را بدست گرفته و همان جملات اهانت آميز را در آموزاندن اخلاق به اين معلم پير مطرح نمود. من که يک بار ديگر خود را در برابر اين کنش هاي کودکانه يافتم چاره اي نديدم جز ترک جلسه و اطلاع دادن به آقاي دکتر پور موسوي، مشاور دکتر قاليباف، شهردار تهران، که از آن به بعد از حضور در جلسه اي که اين سردار شرکت داشته باشد، معذور خواهم بود.
در پايان دور اول اخراج (يا عدم تمديد قرارداد استخدامي) من از دانشگاه تربيت مدرس، رياست آن دانشگاه، آقاي دکتر رنجبر، در ديداري که در اواخر فروردين 1390 با من ترتيب داد، ضمن پوزش خواستن از آن اقدام "نادرست" در بررسي علل آن اقدام اشاراتي مبهم داشت به فشارهايي که از سوی یکی از اعضای هيات گزينش استاد به دانشگاه وارد مي شود براي خاتمه دادن به کار من. اين اشاره ها براي من تاييدي بود در بدگمانيم در زمينه دخالت سردار صفوي از طریق فردی از هیات گزینش، به عنوان عامل خارجي، در کار اخراج من از آن دانشگاه: در حالي که اشاراتي واضح تر از سوي علياي دانشکده علوم انساني و گروه جغرافياي دانشگاه تربيت مدرس در زمينه اعمال فشارهاي زياد از طرف "عوامل داخلي = آقاي دکتر حافظ نيا" براي اخراج من، الگوی واضحي از دسيسه هاي هماهنگ شده ميان اين دو تن براي واقعيت بخشيدن به طرح دیرینه آقای صادق خرازی در زمینه پايان دادن به کارم در تربيت مدرس را براي من و بسياري کسان که از نزديک شاهد ماجرا بودند، ترسيم کرد. همان هنگام متوجه شدم که کار تحريک کردن هيات گزينش استاد دانشگاه ها از طريق حراست کار آقاي سردار صفوی است.
 
جغرافیای سیاسی آن گونه که سردار دکتر صفوی به فرزندان ایران می آموزد
تالیفات و میزان رضایت دانشجویان از درس دادن های سردار دکتر یحیی رحیم صفوی آشکار می کند که ایشان دکترایش را آسان به دست آورده است و رتبه استادی تمام را در مدت زمانی به مراتب کوتاه تر از دکتر حافظ نیا دریافت نمود، آن هم با ارائه مقالات و کتاب هایی که به صورت زیر در سایت شخصی ایشان تبلیغ شده است و هیچ یک ربطی به جغرافیای سیاسی ندارد.
·                        از ج‍ن‍وب ل‍ب‍ن‍ان ت‍ا ج‍ن‍وب ای‍ران: ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی ۱۳۸۳.
·                        از جنوب لبنان تا جنوب ایران: ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی ۱۳۸۵.
·                        ایستگاه آسمان: ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی ‏‫۱۳۸۹.
·                        روزهای مقاومت: ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی ‏‫‏۱۳۹۰.
·                        طری‍ق س‍ع‍ادت: ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی، ۱۳۳۱ - ۱۳۸۴.
·                        وحدت جهان اسلام - چشم انداز آینده: ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی
·                        مقدمه‌ای بر جغرافیای نظامی ایران (جلد۱): ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی
·                        مقدمه‌ای بر جغرافیای نظامی ایران (جلد۲): ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی
·                        مقدمه‌ای بر جغرافیای نظامی ایران (جلد۳): ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی
·                        مقدمه‌ای بر جغرافیای نظامی ایران (جلد۴): ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی
·                        مقدمه‌ای بر جغرافیای نظامی ایران (جلد۵): ص‍ف‍وی، ی‍ح‍ی‍ی
من از قبل در جريان کار سردار در تحريک عواملش به کمک حراست دانشگاه شهيد بهشتي در پايان دادن به دو واحد درس براي شادروان دکتر گنجی در آن دانشگاه بودم و شاهد آن بودم که شادروان دکتر گنجي درآن برخورد چه بي احترامی ها را از آن عوامل تحمل کرد، در حالي که در همان شرايط سوء استفاده هاي سردار صفوي از موقعيت و مقام استاد براي اعتبار دادن به جلسات بي محتوی ولي پرهزينه ای  که با همکاري ایرج افشار سیستانی و دکتر حافظ نيا در باره امنیت شرق ایران تشکيل مي داد، بر هيچ کس پوشيده نبود.
شادروان دکتر گنجي خود نيز از اين وضعيت نا خوشايند آگاه و سخت ناراحت بود و از همدستي آنان در اقدامات مشترک براي به انحصار در آوردن محيط آموزشي و پژوهشي جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک ايران رنج مي برد و در آخرين ديداري که يک هفته پيش از درگذشت ناگهانيش در تهران داشتيم ابراز مي کرد که خود را ناچار مي بيند شرح اين اقدامات ضد علمي و خلاف نظام آموزش دانشگاهي را در اختيار شوراي عالي انقلاب فرهنگي گذارد. در همین جلسات بی اعتبار ولی پرهزینه، سردار دکتر صفوی ترتیبی داده بود که ایرج افشار سیستانی با سرقت کردن اعتبار شادروان ایرج افشار در مقام "استاد دکتر ایرج افشار" سیستانی سخنرانی کلیدی را انجام دهد و به محافل علمی دانشگاهی راه یابد و از مراجع علمی و پژوهشی وابسته به ارتش و سپاه پاسداران به عنوان جعلی "دکتر" و "استاد دانشگاه" مواجب دریافت نماید، بی آن که از وی خواسته شود تاییدیه مدارک علمی خود را (از وزارت علوم و آموزش عالی) ارائه دهد. افزون بر آن، آقایان مردم را نادان تر از آن فرض کردند که شادروان ایرج افشار درجه دکترا نداشته و هرگز ادعایی را هم در این رابطه ها مطرح نکرده بود.
سردار دکتر صفوی، از سوی دیگر، در مقاطعی در سال های گذشته خطای بزرگ ایرج افشار سیستانی در تغییر نام جغرافیایی جزیره ابوموسی را به گونه ای که انگلیسی ها در قرن گذشته به صورت عربی "بوموسی" متداول کردند، تایید کرده و بخش هایی از سپاه پاسداران و صدا و سیمای جمهوری اسلامی را وادار به اعمال این تغییر نام خلاف منافع ملی فرهنگی – سیاسی ما نمود. در این رابطه با نوشتن مقالات و انجام مصاحبه هایی چند همراه با انتشار اسنادی در برملا کردن توطئه انگلیسی تغییر نام جزیره ابوموسی، مانند سند زیر، توانستم این اقدام نابخردانه را خنثی کنم.
 

نمونه یکی از اسناد انگلیسی که ابوموسی را بوموسی نامیده اند
 
کار اين حرکات محير العقول به جايي رسيد که ايرج افشار سيستانی در مصاحبه ای با خبرگزاري فارس که ظاهرا به امر
سردار صفوي در سايت روزنامه قدس منعکس شد، افزون بر دشنام دهی به من و شادروان دکتر گنجی، خود را رسما «پدر خليج فارس» اعلام کرد.
در نوبتی که در سال 1383 نیروی دریایی سپاه پاسدارن از طریق انتشارات سایه روشن شکل جدیدی از کتاب جغرافیای تاریخی خلیج فراس مرا زیر عنوان "نام خلیج فارس در درازای تاریخ" به فارسی و عربی و انگلیسی انتشار داد، از اداره مربوطه به من گفته شد که آقای دکتر ایرج افشار سیستانی ادعا کرده است که این کتاب را من از آن دانشمند بزرگ و بلند آوازه سرقت کردم و حال باید به آن اداره مراجعه کرده و پاسخ اعتراض های آن فرد را بدهم. دانستم که این ترفند هم از دشمن کامی های سردار، فرمانده وقت سپاه پاسداران است و موضوع را حقیرتر از آن یافتم که حتی پاسخی به آن ها دهم.
در پائیز 1390 سردار صفوی که از سخنرانی من در همایش ژئوپولیتیک شیعه جلوگیری کرد، در همان همایش که به ابتکار من و در الهام گیری از مقالاتی تشکیل شده بود که من در سطح بین المللی برای خنثی کردن سیاست های اسرائیلی علیه ایران در این زمینه انتشار دادم، همه آن تهمت ها علیه ایران را تایید کرد، به این صورت که ایران محرک جنبش های مسلحانه شیعی در نواری هلالی شکل از عربستان و کویت و بین النهرین تا سوریه و لبنان و فلسطین است و همه درگیری های مسلحانه را هدایت می کند: تهمتی اسرائیلی که چون مورد قبول سعودی ها واقع شد این داستان گسترده شیعه کشی در عراق و سوریه و عربستان و پاکستان و هندوستان اوج گرفت. متاسفانه این حرف های سردار از سوی یک دانشگاهی لبنانی در کنفرانس بین المللی روابط ایران و عرب (قطر – 1 و 2 دسامبر 2012) با شرکت من مطرح شد و شرایطی را پیش آورد که خود را ناچار دیدم برای دفاع از حقانیت وضع ایران در آن رابطه، مطالب نقل شده از سردار را ناشی از برداشت های نادرست "شخصی" و "غیر قابل استناد" اعلام نمایم.
به هر حال، سردار رحيم صفوي پس از فراغت از کار پايان دادن به استخدام من در دانشگاه تربيت مدرس به کمک آقای دکتر حافظ نيا، نه تنها درسهای مربوط به من را در آن دانشگاه به چنگ آورد بي آنکه عضو هيات علمي آن دانشگاه باشد، بلکه بی آنکه عضو هيات علمی دانشگاه شهيد بهشتي نيز باشد، موفق شد درس های مرا در آنجا نیز سرقت کرده و به خدمات علمي من در آن دانشگاه پايان دهد.
سردار صفوی هر بار همراه با يک جوخه محافظ ملبس به لباس شخصي در دانشکده علوم زمين دانشگاه شهيد بهشتي (و دیگر دانشگاه ها) حاضر مي شود و با اين گونه حضور در آن دانشگاه برای تدریس رعب و وحشت فراواني را ميان دانشجويان و کارکنان دانشکده سبب شده است. دانشجوی دختری در سال 1390 برایم تعریف کرد که پس از خروج از کلاس درس به منظور نوشیدن آب، محافظان مرد سردار از او بازرسی بدنی به عمل آوردند. شاید سردار نمی داند که این رفتار با همه اصول اخلاقي و مقررات آموزش عالي کشور مغايرت دارد، ولی من در حیرتم که آیا مقامات دانشگاه ها و حراست دانشگاه ها هم از یاد آوری به ایشان در خلاف اخلاق و مقررات دانشگاهی بودن این وضعیت در هراسند؟ در چنان وضعیتی بود که  افزون بر اخلال در کار انتقال من از تربیت مدرس به آن دانشگاه در سال هاي اخير، سردار صفوی دست به اقداماتي زده است مطلقا توجيه ناپذير: از جمله اين که در ترم بهاره سال تحصيلي 1390ايشان منشي گروه را واداشت تا به بنده ابلاغ نمايد که «حراست دانشگاه» مرا احضار کرده است. وقتي به آنجا مراجعه کردم، کارکنان مربوطه از استفاده سوء از نام و عنوان آنان در ایجاد زحمت برای يک دانشگاهي پر سابقه  (مجتهدزاده) ابراز تاسف فراوان کردند.
در نوبتي ديگر رئيس وقت گروه آموزشي جغرافيای شهید بهشتی وادار شد در نيم سال اول سال تحصيلي (ترم پائيزه) 1389-1390 دروس معمولم را بدون هيچ توضيحي حذف کند و بعد  سردار جغرافیای سیاسی خوانده کتاب آقاي قادري حاجت، از دانشجويان خوبم در تربيت مدرس، در باره «سياست و فضا» که به نام همدست سردار، یعنی آقاي دکتر حافظ نيا چاپ و منتشر شده است را همراه با بليط هاي بازديد از برج ميلاد بطور رايگان ميان دانشجويان کارشناسي ارشد تقسيم کرد، باشد که از اين طريق رضايت دانشجويان را نسبت به تحمیل خود به آنان و شيوه درس دادن هايش که مورد اعتراض بي صداي همه دانشجويان در همه دانشگاه هاي محل تدريس ايشان است، جلب نمايد. اين دانشجويان در چند سال اخير اعتراض به شيوه کار سردار دکتر صفوي را به اطلاع من و ديگر مدرسان و مسولان گروه مربوطه در دانشگاه شهيد بهشتي مي رساندند اما چه کسي مي توانست جرات انتقال اين صداي اعتراض به سردار را داشته باشد.
بنا بر اطلاعات مفصلی که از دانشجویان کلاس های تحمیلی درس سردار رحیم صفوی ناخواسته دریافت می شود کار تدریس علمی و دانشگاهی ایشان از دایره تبلیغ سیاسی عمدتا به سود آقای خاتمی و به زیان دیگر سیاستمداران کشور، حتی آقای هاشمی رفسنجانی: از رو خواندن کتاب های آقای حافظ نیا: تهدید دانشجویان به حبس و شکنجه در صورت انتقاد فراتر نمی رود. یک بار در ترم تحصیلی بهار 1392 دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه های محل تدریس این سردار برایم شرح داد که ماموریتش مطالعه کتابی بود که به نام آقای حافظ نیا منتشر شده است و تهیه گزارشی از وضع آن کناب. وی گفت در آن  گزارش اشاره کرده بود که او حتی خواندن متن آن کتاب را دشوار دید چه رسد به فهم مطالب آن. سردار صفوی پس از شنیدن آن گزارش چنان بر آشفت که بی اختیار این جمله را به زبان آورد: "پسر مثل این است که حوس از پا آویزان شدن را کرده ای".
 
من امیدوارم اولیای وزارت علوم و دانشگاه های مربوطه در تحقیقات ویژه خود دریابند که این گونه تدریس در عمل چه لطمات جبران ناپذیری به امر تعلیم و تعلم در سطوح دانشگاهی وارد می کند. در نيمسال تحصيلي که از مهر 1391 شروع شد، سردار ياد شده با استفاده از رعب و وحشتي که ميان کارکنان گروه آموزشي جغرافيای شهید بهشتی آفريد، يکي از آنان را وادار کرد تا در حرکتي کاملا خلاف مقررات، درس موظفي چندين ساله ام در باره «جغرافياي مرز با تاکيد بر مرزهاي ايران» را به نام ايشان نوشته و اين کار که جز «سرقت» درس يک استاد توسط آن ديگري در يک دانشکده معني ديگري ندارد، و نه تنها با مقررات کار دانشگاهي مغايرت دارد، بلکه سبب حيرت و تاسف فراوان همگان به ويژه دانشجويان دانشکده بوده و مورد تمسخر آنان قرار گرفت.
دانشجویان مربوطه نزد من و اولیای گروه آموزشی مربوطه به شکایت آمدند و وادارم کردند تا شکایتی رسمی و کتبی را در اعتراض به "سرقت" درس یاد شده ام و اخلال در پرونده انتقالم به دانشگاه شهید بهشتی توسط سردار دکتر رحیم صفوی تهیه کرده و در 18 دی ماه 1391 به آقاي دکتر محمد يزدي، از فرمانبرداران شناخته شده سردار صفوی که تازه به ریاست دانشکده علوم زمین منصوب شده بود، بدهم: ولی نه تنها جلوي اين تجاوزها گرفته نشد، بلکه آقای دکتر یزدی در اجراي خواست هاي خلاف قانون و اخلاق سردار به معاونت آموزشی دانشکده و گروه حغرافیای دانشگاه شهید بهشتی تکليف کرد که همه درس هاي مرا حذف کنند.
اعضاي هيات علمي، دانشجويان و کارکنان رشته جغرافياي سياسي در دانشگاه هاي ايران با اين اعمال خلاف قانون و مقررات، و خلاف اخلاق ديني و علمي و انساني که مدتي است در دانشگاه هاي منطقه تهران عليه من پي گيري مي شود، آشنايي کامل دارند ولي در شرايطي قرار گرفته اند که در برابر به گرو در آمدن نام رهبري جمهوري اسلامي توسط سردار دکتر صفوي جز تمکين در نهايت نارضايي در اجراي خواسته هاي ياد شده چاره اي نمي بينند. من ترديدي ندارم که مقام رهبري يک نظام حکومتي در هيچ کشوري نمي تواند اجازه دهد از نام و اعتبار موقعيتش که براي پيشبرد صلح و امنيت و توسعه رفاه مردم آن کشور پيش بيني شده است، براي استفاده هاي شخصي و پيشبرد اهداف خلاف اخلاق شخصي توسط اشخاصي قرار گيرد که به واقع يا غير واقع خود را از نزديکان آن مقام معرفي مي کنند. به همين دليل طي نامه سرگشاده اي خطاب به رهبري جمهوري اسلامي ايران در اوايل اسفند ماه 1391 ضمن بر شمردن مواردي مستند از اين کردار سردار دکتر يحيي رحيم صفوي اين پرسش حياتي را مطرح کردم که آيا ايشان از اين گونه اقدامات به اتکاي نام و اعتبار مقام ولايت فقيه آگاهي دارند و اين اقدامات را تاييد مي کنند؟ در همان نامه توضيح دادم که ديگران در مسند دانشجو، عضو هيات علمي، و کارمند دانشگاه اگر بدانند که اين وانمود کردن هاي اميال شخصي توسط سردار دکتر صفوي به عنوان خواسته هاي مقام رهبري در پي گيري مصالح مملکتي نيست، مسلما حاضر نخواهند بود قوانين و مقررات شرعي و عرفي و اخلاقي را براي اجراي منويات شخصی و حزبی سردار صفوی زير پا گذارند.
 
سوم: علل دشمني هاي دکتر حافظ نيا   
در جملاتي ساده و صادقانه بايد علل دشمني هاي علني شده دکتر محمد رضا حافظ نيا را در تنگ نظري هاي ناشي از احساس خود بزرگ بيني کاذبي دانست که از نيل به رتبه استادي تمام و رياست انجمن ژئوپوليتيک در چند سال اخیر به وی دست داده و حس «رقابت» ناشی از حسادت شديدي را نسبت به من در ايشان برانگیخته است، قطعا با این امید که ابراز این دشمنی ها در ائتلاف با صادق خرازی و سردار صفوی علیه من، آزهای ایشان در به انحصار در آوردن آموزش و پژوهش جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک سریعتر به ثمر رسد.
در عین حال، صادقانه اقرار می کنم که اگر ناظري بر روابط ايشان با من ادعا کند که زور نپذيرفتن هاي من که ناشي از عادت به آزادگي است و معمولا در محيط هاي واقعا دموکراتيک پرورش می يابد، از عوامل تحريک کننده ايشان به چنين رفتاري نسبت به من بوده است، من اين احتمال را رد نمي کنم. يکي از ويژگي هاي بارز در رفتار آقاي دکتر حافظ نيا "رياست طلبي" شديد ايشان است که در شرایط دموکراتیک نوعی "بیماری" شمرده می شود، ولی در فضاي فرهنگ اجتماعي ايران ممکن است عادی به نظر آید. براي مثال، بر خلاف اين حقيقت که در سال های اخیر مسوليت تيم جغرافياي سياسي گروه جغرافيا در دانشگاه تربيت مدرس با خانم دکتر زهرا احمدي پور بوده است، این دکتر حافظ نیا بود که حتی اختیار آب خوردن را هم از آن بانوی باسواد و محترم گرفته بود. او همه امور گروه را زير نظر انحصاري خود گرفته بود و در همه امور به سود نامشروع خود امر و نهی می کند. در آن شرایط ايشان همه درس هاي اصلي را به اختيار خود گرفته و دروس غير اصلي را به عهده من و خانم دکتر احمدي پور واگذار مي کرد. ايشان مي کوشيد بیشتر راهنمايي هاي رساله های دکتری و پايان نامه هاي کارشناسي ارشد که حاصل کننده پرداخت هاي کلان بود را به خود اختصاص دهد و همه امتيازها مانند سردبيري مجلات و تهيه سرفصل های دروس جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک در سطح وزارت علوم براي دانشگاه هاي کشور را، با مزد يا بدون مزد، ولی بارور کننده درآمدهای کلان جنبی، به انحصار خود در آورد.
در مقايسه اين وضعيت رياست طلبانه براي به انحصار درآوردن خود رشته و درآمدهاي کلان از امور آن، من آدمي بوده و هستم مطلقا پايبند آزادگي به دليل بی اعتنا بودن به پست و مقام و درآمدهای مالی آنچنانی و هميشه اين ويژگی های شخصيتی خود را بر زبان جاري و بر همگان ثابت کرده و مي کنم، و در عمل هم هيچ پست و مقامي که فراوان برايم پيش آمد، نپذيرفتم تا آزادگي فکري و رفتاري خود را به قيد و بندهاي مالي و مقامي که در ايران فراوان است محدود نکرده باشم. اگر ناظري بر روابط ما دو تن ادعا کند که آنچه من نام "آزادگي" را بر آن مي گذارم، در حقيقت "سرکشي" من بوده است نسبت به رياست طلبی های غیر منطقی امثال دکتر حافظ نيا، من اين ادعا را هم رد نمي کنم، چون يکي از دلايل روي آوردن شغلي من به معلمي همين عدم اجبار در سرفرود آوردن در برابر اميال نادرست رئيس بالا دست است. و اين خصلتي است که فکر مي کنم به تفصيل در فصول اول اين خاطراتم تشريح کردم. متاسفانه پس از يازده سال همکاري و هم نشيني، آقاي دکتر حافظ نيا هرگز نتوانست اين ويژگي هاي شخصيتي مرا درک کند تا دريابد که من به دليل حس نيرومند بي نيازي گرفتار اين احساس قاطع آزادگي شده ام و آدمي نيستم که در برابر رياست طلبي هاي زورگويانه امثال وی تسليم شوم. در اين قياس چگونه مي توانم از شخصي مانند سردار دکتر رحيم صفوي که کمترين همکاری  و هم نشيني با من نداشته است، انتظار درک اين وضعيت را داشته باشم که ايشان نمي توانند با اعمال زور و ظلم آدمي مانند مجتهدزاده را همانند جمع کوچک ستايشگران اجباری خود وادار نمايد تا در برابر رياست طلبي هاي زورکي و اهانت بار ايشان سر تسليم فرود آورد. متاسفانه هر دوي اين آقايان نتوانستند خوي همکاري و وفاداري شديد مجتهدزاده را که فقط از راه احترام متقابل در خدمت به وظايف علمي و اخلاقي تحريک مي شود، به سود خود در توسعه آموزش و پژوهش دانش جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک در ايران تحريک نمايند. کسي چه مي داند؟ شايد هنوزهم در اشتباه هستم که آیا واقعا هدف اصلي در رياست و مديريت امور آموزش دانشگاهي در فرهنگ اداری – اجتماعی عقب مانده ما توسعه علم و اخلاق و درست کاري است؟!
به هر حال، از هنگامي که آقاي دکتر حافظ نيا، پس از نيل به رتبه استادي تمام و کسب مقام مشاورت شهردار تهران و نيل به مقام رياست انجمن ژئوپوليتيک و در اختيار گرفتن مسؤليت تدوين سرفصل هاي درسي در وزارت علوم، و به انحصار در آوردن سردبیری چندین فصلنامه علمی – پژوهشی، در عمل نشان داد که وجود "دکتر پيروز مجتهدزاده" را به عنوان چهره سرشناس جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک ايران مغاير سرآمد بودن فرضي خود مي بيند. در اين وضعيت بود که ابتدا ايشان تلاش فراواني کرد تا مرا حتي به زور تهديد به عضويت انجمن خود در آورد، شايد از آن طريق هم که باشد رياست خود را بر مجتهدزاده هم تحميل نمايد و انجمن یاد شده را به موقع، و با عضویت مجتهدزاده، تحویل سردار خود دکتر رحیم صفوی دهد. ولي آزادگي هاي مجتهدزاده، يا به بيان منفي، سرکشي هاي او در برابر حق کشي و قانون شکني و بي اخلاقي خدايان انحصار آفرين در جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک طبيعتا آنان را وادار به علني کردن دشمني ها مي کند، باشد که بتوانند اين مانع به انحصار در آمدن آموزش و پژوهش جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک را از سر راه خود بردارند.
سواي مقاومت هاي علني آقاي دکتر حافظ نيا در مقابل تلاش هايم براي عرضه فلسفه و نظریات جدید و توضيح و اصلاح برخي اصطلاحات علمي قدیم تر که در ايران به نادرستي مصطلح شده اند: و صرف نظر از تلاش ایشان برای جلوگیری از انتشار کتب و مقالات علمی جدید من: و صرف نظر از تلاش هاي آشکار و پنهان ايشان در محدود کردن دروس من به درس هاس فرعي و غير ضروري براي در انحصار داشتن درس هاس اصلي: صرف نظر از تحريک برخي از دانشجويان به ياغي گري در کلاس هاي درس من، ايشان به اقرار مکرر اولياي دانشکده نزد من، از عوامل اصلي جلوگيري تجديد قرارداد استخدامي من در دانشگاه ترييت مدرس بوده است. البته در باره تحريک برخي از دانشجويان به ياغي گري عليه من بايد توضيح دهم که موفقيت آقاي دکتر حافظ نيا در تبديل دانشجويان به پادو هاي شخصي خود و ياغي نسبت به درس و کلاس من از حد دو يا سه تن از ميان چند صد دانشجو در یازده سال فراتر نرفته است و اين دو – سه تن هم براي همگان کاملا شناخته شده هستند و يکي از آنان در در دفاع از آن دگری در بحثي خصوصی که به هنگام رساندن من به منزلم در اتوموبیل خود داشت، اشاره کرد: "شما نمي دانيد که آقای دکتر حافظ نيا برای وادار کردن دانشجویان به کرنش در برابر خود از چه شگرد هايی استفاده می کند". در پاسخ او گفتم: "من کاری به این حرف ها ندارم. آنچه برای من اهمیت دارد اینکه دانشچوی من در این برخوردها حرمت شخصیتی و شخصیت مستقل خود را از دست ندهد". من امروز سرافرازم که مستندا اشاره کنم که اکثريت غريب به اتفاق دانشجوياني که ما در اين مدت در دانشگاه تربيت مدرس با آنها سر و کار داشتيم ضمن رعايت احترامات مرسوم، استقلال شخصيتي خود را حفظ کرده و مرا سربلند ساخته اند. علت عدم موفقيت آقاي دکتر حافظ نيا در تبديل همه دانشجويان به "پادو" هاي خود در روابط ارباب – رعيتی که ايشان ترويج مي کنند، گرايش واقعي اکثريت قاطع این دانشجويان در دانشگاه های تربیت مدرس و شهید بهشتی با من سروکار داشته اند به علم آموزي و کسب شخصيت دانشگاهي بوده است که به جاي درگير شدن در دسيسه هاي گوناگون دار و دسته حافظ نیا براي کسب مشاغل تحميلي دانشگاهي و پول هاي فراوان از منابع نامشروع، دنبال درس و تحصيل کمالات بوده اند و من به داشتن چنين دانشجوياني از اوايل دهه 1380 تا اوايل دهه 1390 بر خود مي بالم. حتی در برابر پرسش اغلب آنان در زمینه پیوستن به "انجمن ژئوپولیتیک" همیشه گفتم که اگر برای شما نان و آبی مشروع در بر دارد حتما بپیوندید، ولی اجازه ندهید از شما به عنوان "پادو" و ابزار هورا کشیدن استفاده شود.
يکي از همين دانشجويان خوب پيشين که از همکاران مورد اعتماد کنوني هر دوي ما است، در مکاتبه اي الکترونيکی با من در باره يافتن علل خصومت هاي آقاي دکتر حافظ نيا نسبت به من چنين شرح داد:
 
تنها انگيزه اي که مي تواند ايشان را تا اين اندازه درگير کارهاي ياد شده کند، دريافت درجه چهره ماندگار علمي در رشته جغرافياي سياسي است که به نظر من شايد اصلي ترين عامل فعاليت هاي علمي ايشان باشد، هر چند داشتن مرجعيت علمي و همرديف قرار دادن خود با چهره هاي سرشناس اين رشته در ايران از جمله دکتر ميرحيدر و دکتر عزتي و حضرتعالي چيز پوشيده اي نيست و بارها در جمع هاي دانشجويي اظهار شده است.
 
البته منظور اين دوست و همکار سليم النفس ما در تشريح علل و انگيزه تلاش هاي آقاي دکتر حافظ نيا به صورت بالا همان تاييد نظر بقيه ناظران امر است در زمينه حسادت زیاد وی نسبت به من که منجر شده است به خود بزرگ بینی از حد گذشته ايشان و اينکه مي خواهد به کمک سردار صفوی در کوتاه مدت با از سر راه برداشتن رقيب، کار انحصار در جغرافياي سياسي ايران را براي خود و صفوی به سامان رساند و هم مي خواهد از اين طريق در درازمدت به مقام "پدر جغرافياي سياسي" رسد و من واقعا در اين طرز تفکر مانده ام که فرهنگ سياسي - اجتماعي ما به چه روزي افتاده است که به جاي تلاش براي شاخص شدن در مطالعات علمي از طريق بالا بردن کيفيات و ارزش تحقيقات و تاليفات، مانند پدر خواندگان خلیج فارس به چه دسيسه ها و بي اخلاقي ها توسل جسته مي شود تا به عنوان "پدر" جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک خود را به جامعه دانشگاهي کشور تحميل کنند. اين افراد حتي استطاعت اندکي تامل را ندارند که آيا شادروان دکتر محمد حسن گنجي که در سال هاي آخر زندگي خود به عنوان "پدر مطالعات جغرافيايي ايران" مورد کرنش و سپاس جامعه ايراني بود، از راه چنين دسيسه ها و بي اخلاقي هايي خود را به آن مقام رساند؟
 
استخدام حيرت انگيزم در دانشگاه تربيت مدرس 
بايد در سال های پایانی دهه 1360 یا سال های آغازین دهه 1370بوده باشد که روزي شخصي از تهران با من در لندن تماسي تلفني حاصل کرده و خود را آقاي محمد رضا حافظ نيا معرفي نمود. اين شخص گفت که شماره تلفن مرا از آقای دکتر گنجي گرفته و با اجازه ايشان با من صحبت مي کند، پس از ستايش فراوان از تاليفاتم در جغرافياي سياسي و خليج فارس، به ويژه کتاب من در باره "تنگه هرمز" که همان هنگام به فارسي ترجمه و در ايران منتشر شده بود، خواستار کمک من شد براي ادامه تحصيلش در سطح دکتري نزد من در دانشگاه لندن. من وعده همه گونه کمک را دادم و ديگر از اين شخص خبري نشد تا سال 1379 که او براي دعوت از من به دانشگاه تربيت مدرس در تهران به من مراجعه کرد. ایشان که مدعی است سپاه پاسداران خراسان را قبلا تاسیس کرده بود، ظاهرا در اين مدت کمتر یا بیشتر از ده سال ايشان هم دانشگاه تربيت مدرس (يا جغرافياي سياسي آن دانشگاه) را تاسيس کرد و هم دکتراي خودش را در همان دانشگاه تکميل کرد و هم در همان دانشگاه در سطح دانشیاري خدمت مي کرد. ایشان در این ادعاهای قدرتمندی حتی دقت ندارد که گرفتن دکترا از دانشگاهی که خود تاسیس کرده است، به این معنی است که او درجه دکترایش را از خودش گرفته است.
از سال 1377 بود که من از طرف دانشکده حقوق و علوم سياسی دانشگاه تهران دعوت شده بودم تا به عنوان استاد مدعو، در محدوده دو ماه در هر نيمسال تحصيلي در آن دانشکده به تدريس جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک بپردازم. اين کار در چهار نيمسال اول و دوم 1377 و 1378 تا 1379در آن دانشگاه ادامه يافت تا آن که آقاي دکتر محمد رضا حافظ نيا در خواهش و تمناهای خود برای جلب همکاری من با دانشگاه تربیت مدرس وعده داد که این دانشگاه هیات ممیزه ویژه خود را دارد به آسانی می تواند وضعیت استخدام انتقالی مرا از دانشگاه لندن در سطح استادی کامل تثبیت کند. وی در توضیح دلایل این استخدام انتقالی از دانشگاه لندن اضاقه کرد: " قصد این است که با این کار تربیت مدرس می خواهد الگویی درست کند برای جلب مغزهای فرار کرده از کشور". در این گلستان وعده دادن های مفصل ایشان و باور کردن های صمیمانه من بود که ایشان از من خواست تا قراردادي را براي تدريس تمام وقت جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيک، فشرده در محدوده همان مدت زمان، در دانشگاه تربيت مدرس امضاء کنم.
در دشنام دهی گستاخانه یازده صفحه ای اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 که برایم ارسال شد، این فرد ضمن انکار همه حقایق مستند در این رابطه، ادعا کرد که من مستقیما از سوی آقا دکتر گنجی تقاضای استخدام در تبیت مدرس را مطرح کردم و چون گروه جغرافیا و رئیس دانشگاه تربیت مدرس با این کار مخالف بود ایشان فداکاری ها به خرج داد تا استخدام مرا در آن دانشگاه واقعیت دهد. آقای دکتر حافظ نیا که به اقرار خود "تلاش می کند کمتر مطالعه و بیشتر فکر بکند"، در طرح این دروغ ها به یاد نیاورده است که در تاریخ 26/9/1387، پیش از دست به یکی شدن ایشان با سردار صفوی و صادق خرازی علیه من، در یاد داشتی کتبی و رسمی در پاسخ به استعلام رسمی مورخ 25 آذر 1387 من که برای دانشگاه تربیت مدرس صورت گرفت، چگونگی استخدام مرا ناشی از مذاکرات خود برای جلب موافقت من دانست که مورد استقبال اولیلی دانشگاه قرار گرفت. در آن اقرار نامه رسمی او چنین شرح داد که:
 
"بسمه تعالی، همکار عزیز و استاد ارجمند جناب آقای دکتر مجتهدزاده – با سلام و احترام، تا آنجا که بنده بیاد می آورم، پس از مذاکره و موافقت جناب عالی مقرر شد ترتیبات اشتغال بکار شما در گروه جغرافیا برای تدریس در رشته جغرافیای سیاسی و نیز همکاری با مرکز مطالعات آفریقا فراهم گردد. برای تحقق این امر با جناب آقای دکتر سمنانیان رئیس محترم دانشگاه مذاکره نمودم و ایشان نیز پس از استماع توضیحات ارائه شده و نیز شان علمی جنابعالی موافقت نمود تا امکان استخدام جنابعالی را در دانشگاه فراهم آورد. ایشان انجام این کار را نمونه ای از همکاری دانشگاهی داخلی و خارجی و بهره گیری از وجود اساتید ایرانی دانشگاههای خارج تلقی نموده و برای پیشرفت علمی و آموزشی دانشگاه تربیت مدرس اقدامی مفید ارزیابی نمود.................
                                                              همکار شما، امضاء، محمد رضا حافظ نیا"
 
در توافق هايي که آقاي دکتر حافظ نيا به نمايندگي از طرف دانشگاه تربيت مدرس، با من حاصل کرد، قرار بر اين شد که من به مدت دو ماه در هر نيمسال، به صورت فشرده تدريس نمايم تا فشرده بودن تدريس (ساعات کاري دو برابر) جبران چهارماه تدريس در هر ترم را بنمايد ومن به عنوان مدرس «تمام وقت» آن دانشگاه خدمتم را آغاز نمايم. همچنين قرار بر اين شد که بر اساس محاسبه وضعيت کاريم در سطح دانشياري دانشگاه لندن، در سطح استادي کامل به دانشگاه تربيت مدرس منتقل شوم. اين قول و قرارها بلافاصله به اجرا گذارده شد، و وضعيت من به عنوان مدرس «تمام وقت» به تصويب وزارت علوم رسيد، ولي اولين حکمي که برايم صادر شد، حکايت از استخدام پيماني در سطح دانشياري پايه 15داشت. همچنين شايان توجه است که در همه قراردادهايي که با من امضاء گرديد و همه حکم های صادره برای من در شرح وضعيت استخدامي روي «تمام وقت» بودن کارم در آن دانشگاه تاکيد شده است.
در همان اوان انتقالم از دانشگاه لندن به دانشگاه تربيت مدرس روزي دکتر حافظ نيا مرا به هيات مميزه دانشگاه که گويا خود آخرين روزهاي عضويت در آن را مي گذراند برده و به دبير يا منشي هيات معرفي کرد و گفت ايشان همه کاره دانشگاه هستند و سرنوشت ترقي و ترفيع علمی من در دست ايشان خواهد بود. من که با نظام اداري ايران اصلا آشنايي نداشتم، از آشنايي با اين خانم که حجاب اسلامي را در بهترين استاندارد آن، يعني پوشاندن پيشاني و چانه، رعايت دارد خوشحال شدم و اطمينان حاصل کردم که اين همه کاره دانشگاه علاوه بر داشتن مسؤليت هاي قانونی اداري از تعهدات اخلاق اسلامی هم برخوردار است.
اوايل کارم در دانشگاه تربيت مدرس روزي يکي از دانشجويان در سرسرای دانشکده مرا متوقف کرد و پاکتي را بدستم داد و گفت: "چکي که در داخل اين پاکت است حق التاليف شما است". گفتم: "حق التاليف کدام کارم و از کجا؟" دانشجوي ياد شده که شاید متوجه نا آشنايي من با اين گونه سيستم آموزشي نشده بود که دانشجو مقاله مي نويسد و پرداختي ها و امتيازاتش براي دريافت رتبه و پايه بايد نصيب استاد شود، در کمال تعجب گفت: "اين پرداختي مربوط به مقاله اي مي شود که من نوشتم". پرسيدم: "مقاله را شما نوشتيد پولش را چرا به من مي دهيد؟"او گفت: "مثل اينکه شما وارد به کارهاي اينجا نيستيد. در اينجا دانشجو بايد مقاله بنويسد و استاد حق و حقوق آن را درو کند! شما کجاي کاريد در اينجا دانشجو به جاي معلم کتاب هم مي نويسد و....". همچو مني که در نظام هاي آموزشي ديگر کار و زندگي کردم و چنين مواردي را نديده و با چنين مسائلي در نظام آموزش دانشگاهی پیش از انقلاب هم آشنايي نداشتم، طبيعي است که از شنيدن اين مطالب دچار حيرت شديدي شده بودم. لاجرم در نهايت صمیمیت و ساده دلی، ولی با عصبانيت زبان به اعتراض گشودم و چک مورد بحث را از پاکت خارج ساخته و پشتش را امضاء کرده و دادم به دانشجو و گفتم: "اين چک حق خودت است، برو و آن را نقد کن". من در آن هنگام هنوز نمي دانستم که اين کار متاسفانه در محيط دانشگاهي ايران متداول است و برخي از استادان که از داشتن تاليفات به اندازه کافي بي بهره هستند، از اين طريق زحمت کشيده دانشجويان را به حساب خود گذاشته و بابت آن رتبه دانشگاهي گرفته و حق التاليف دريافت مي کنند. بديهي است که من با اين سيستم بنا حق موافق نبوده و نيستم و هرگز حتي يک مقاله دانشجويي را که به نام من چاپ شده باشد در فهرست تالیفاتم در شرح حال مختصر يا سي وي CV خود منعکس نکرده ام:  کاري که جز ربودن سيستماتيک حق و حقوق دانشجويان ضعیف معني ديگري ندارد.
نمي دانستم که صداي اعتراض من به آن وضعيت در دانشگاه طنين خواهد داشت. ديري نگذشت که آقاي دکتر حافظ نيا شروع کرد به توضيح دادن و توجيه نمودن سيستم که برايم قابل قبول نبود و به ايشان گفتم که چگونه من بايد به خود بقبولانم پولي را براي خود به مصرف برسانم که حاصل زحمت يک دانشجوي ضعيف با امکانات اندکش باشد؟ ايشان گفتند: اين مقالات علمي و پژوهشي هستند که بايد از پايان نامه يا رساله دانشجويان فارغ التحصيل استخراج شود و چون کار راهنمايي آن پايان نامه يا رساله با استاد است، لاجرم مقاله استخراج شده هم بايد اول به نام استاد راهنما و بعد استاد مشاور و در آخر به نام خود دانشجو منتشر شود. يعني چون نام اول در بالاي مقاله نام استاد راهنما است،  لاجرم مسؤليت کار و حق التاليف و امتيازات ناشي از آن هم بايد به استاد راهنما تعلق گيرد. من که اين توضيحات را به هيچ وجه موجه نمي ديدم گفتم: "ولي آقاي دکتر شما براي راهنمايي پايان نامه ها و رساله ها مبالغ زيادي دريافت مي کنيد. اين مبلغ ناچيز که صدها برابر کمتر از ميلغي است که بابت راهنمايي دريافت مي کنيد، ديگر بايد به خود دانشجو برسد". وقتي اضافه کردم که: "گذشته از همه اين حرف ها، امثال من و شما با اين همه تاليفات چه نيازي به چنين کاري داريم؟" ايشان سکوت اختيار کردند ولي من تازه متوجه شده بودم که چگونه است که اين گروه از همکاران، مانند خود دکتر حافظ نیا و سرداران یاد شده در این فصل، مدارج ارتقاء و رتبه را به سرعت و بدون مطالعه و زحمت طی می کنند.
من در اين جا دکتر حافظ نيا را متهم به اختراع اين سيستم نمي کنم. ولي ايشان و یکی – دو تن از یاران و همکاران (زن و مرد) ايشان در جغرافیای سیاسی از اين وضعيت حد اکثر سوء استفاده را بردند و به سرعت خود را به رتبه های عالی غیر واقعی رساندند. البته باید توضیح دهم که پس از رد کردن دو – سه مورد از این گونه "حق تالیف"، متوجه بی منطقی کار شدم و چون دیدم این اقدام به سود دانشجو نیست بلکه آن پول از جیب دیگران سر در می آورد، از رد آن خود داری و سعی نمودم سیستم را به این صورت اصلاح کنم که دانشجو این مقاله ها را به نام خود انتشار دهد و نام راهنما و مشاور کار را در قسمتی از توضیحات مقدماتی به عنوان مسولان دانشگاهی کار خود ذکر کند. این سیستم را به زحمت در یکی – دو مورد عملی کردم چون نشریات مربوطه خود را مجاز به اجرای پیشنهادم ندانستند. به همین دلیل امید فراوان دارم که وزارت علوم توجه کند که الگوی پیشنهادی من می تواند عدالت را در این کار برقرار کند و از نیل سریع السیر به مقام استادی افراد کمتر مطالعه کننده (به اقرار خود) مانند دکتر حافظ نیا و همدستانش همچون سردار دکتر صفوی و خانم دکتر پیشگاهی فرد و آمثال آنان جلوگیری شود.
به هر حال، موضوع اين اعتراض در دانشگاه طنين انداخته بود چنان که در جلسه اي که همراه دکتر حافظ نيا با رئيس وقت دانشگاه، دکتر فرهاد دانشجو در باره پرونده ارتقاء من داشتيم، به هنگام خداحافظي، در حالي  که دکتر حافظ نيا از در خارج شده بود، دکتر دانشجو آهسته به من گفت: "من آن اعتراض شما را تاييد مي کنم". ديگر فرصتي پيش نيامد که بپرسم اگر درستی آن اعتراض را تاييد مي کنيد، براي چه گامي جهت اصلاحش بر نمي داريد؟ اين سوال را مطرح نکردم چون مي دانستم چنين سوالي بيهوده است براي اينکه استاداني که خود را با تار و پود مقررات اداريی پيوند داده و شيره نظام اداری را می مکند، با ايجاد شبکه ای (مافيايی) از ياران در لابلای اين درز و پيوند اداری از این مقررات سوء استفاده کرده و شرایطی درست میکنند که رئيس دانشگاه و وزير علوم و خود نظام آموزشي کشور را يارای اصلاح کردن آن نمی ماند. و من در این نوشته توضيح خواهم داد که ايشان با گستردن شبکه ياد شده در درز و پيوند نظام آموزش عالی کشور چگونه توانسته است تعليم و تدريس و تحقيق و انتشارات در جغرافياي سياسی ايران را به انحصار خود در آورد.
در نوبتي ديگر در سال 1385 که مدت اقامتم براي تدريس را به سه ماه در هر ترم گسترش دادم، روزي دکتر حافظ نيا به من گفت که خانم دبير هيات مميزه از ايشان پرسيده است که آيا از وضع "حضور" من راضي است، و من که از مقررات اداري ايران هيچ سر در نمي آورم، در حيرت شدم که حضور و غياب يک استاد دانشگاه چه ربطي مي تواند به منشي يا دبير هيات مميزه داشته باشد، آن هم به صورت پرسش از همکار آن استاد نه از گروه آموزشی مربوطه؟ که به هر حال نمی تواند به اندازه آن همکار اسیر رقابت و حسادت نسبت به آن استاد باشد. از آن گذشته، چگونه است که دبیر هیات ممیزه دانشگاه تربیت مدرس پس از حصول اطمینان از رضایت آقای دکتر حافظ نیا از حضور تمام وقت من، پرونده ارتقاء مرا به دلیل "حضور غیر تمام وقت" متوقف می کند؟ آیا غیر از این است که حسادت های حقارت آمیز مانع از آن شد که در پاسخ سوال خانم دبیر هیات ممیزه ابراز رضایت شود.
در جريان مکاتبات سال 1386 با رئيس وقت دانشگاه (آقاي دکتر فرهاد دانشجو) در اعتراض به رد غير قانوني پرونده ارتقاء من به استادي کامل، اشاره به اين رويداد ها کرده و خانم ياد شده را مقصر دانستم. من بي خبر بودم که اين ناشي گري اداريم سبب تحريک گله و گذاري هاي سخت آن خانم نزد اوليای دانشگاه می شود و برخي از آنان مانند آقاي دکتر رنجبر که آن هنگام معاون تامين نيروي انساني دانشگاه بوده و بعدا به رياست دانشگاه رسيد را چنان تحريک کرد که پاي ورقه عدم ادامه قرارداد استخدامي مرا آسان امضا کرد، بدون هيچ گونه مقاومتي در برابر فشارهای خرابکاران که معمولا متداول و مورد انتظار است: چنان که رياست پيشين دانشگاه تربيت مدرس در برابر اين فشارها براي اخراجم مقاومت کرده و حاضر نشد ورقه عدم تمديد قراردادم را امضا کند.
پيش از ادامه بحث بايد اشاره کنم که اين اواخر (1392) شنيدم يک دارنده رتبه استادي کامل مانند دکتر حافظ نيا ها و دکتر صفوی ها و دکتر پیشگاهی فردها براي راهنمايی رساله دکتری دانشجويان مبلغي برابر يا بيشتر از هشت تا ده ميليون تومان دريافت مي کند بي آنکه کسي کار اين راهنمايی های آنچنانی را زير نظر گيرد که آيا درست انجام مي شود، يا اينکه مانند آقای دکتر حافظ نیا مطالب سرداران صفوی و اخباری در اقدامات امنیتی شهری را ندیده به عنوان رساله دکترای جغرافیای سیاسی به تصویب دانشگاه می رسانند. تازه مي فهمم چرا دکتر حافظ نیا و یک خانم و چند آقای همکار وی براي گرفتن راهنمايی رساله دکترای دانشجويان از سر و کول هم بالا می روند و برای دریافت این کار دست به هر بی اخلاقی می زنند.
در یک نوبت، آقای حسین پور، دانشجوی دکترای دانشگاه علوم و تحقیقات آزاد اسلامی که در سال 1390- 1389 راهنمایی رساله دکتری خود را به زور به من قبولانده بود، تعریف کرد خانم دکتر زهرا پیشگاهی فرد با توسل به تاکتیک ارعاب و تهدید به اخراج وی از دانشگاه، راهنمایی رساله وی را به خود و دکتر حافظ نیا منتقل نمود. بعدها شنیدم که  گروه آموزشی جغرافیای دانشگاه مربوطه متوجه این سرقت علمی  شد و حد اقل نزد من ادعا شد که برنامه تحصیلی آن دانشجو به دلیل این قانون شکنی دچار مشکلاتی گردید. همين آقای دکتر حافظ نيا علاوه بر اختصاص بیشترین تعداد راهنمايي رساله ها و پايان نامه هاي دانشجويان دانشگاه تربيت مدرس به خود، از طريق شبکه "دوستان" ترتيبي داده است که در هر ترم راهنمايي چند رساله دکتری ديگر نيز در دانشگاه هايی که دوره دکترای جغرافياي سياسی را دارند، به اختيار ايشان گذاشته شود، بي آنکه ايشان حتي فرصت یا توانایی علمی يک راهنمايي درست را داشته باشد: چنان که گروهی از دانشجویان ما در اشاره به راهنمایی های آنچنانی ایشان به طنز از اصطلاح "چاه نمایی" استفاده کرده و می کنند. همين وضعيت براي من روشن کرده است که ايشان در يک دوره زماني چند ساله مختصر چگونه دکتراي خود را از دانشگاه و گروه آموزشي گرفته است که مدعي تاسیس آنها است و چگونه به عنوان مدرس در همانجا استخدام شده و به درجه دانشياري رسيد و من خود شاهد چگونگي ارتقای مقامش به رتبه استادي تمام بوده ام.
از دو مقاله آي اس آي ISI (مقالات چاپ شده در فصلنامه های علمی و پژوهشی معتبر بین المللی) که ایشان می بایستی برای ارتقاء به سطح استادی تمام ارائه کند، يکي را من تحت عنوان زیر به نام خود و ایشان منتشر کردم.
Perspective on Caspian Sea Dilemma; an Iranian Construct, Eurasian Geography and Econiomic, Vol. 44, No. 8, 2003, Pp. 607- 616
در مورد دوم، چون کار اندکي به دراز کشيد، ايشان به من گفت نيازی نيست زحمت بکشم چون خود ایشان مجله اي در گوشه اي از هندوستان پيدا کرد و دوستانش در آنجا مطلبي را به نام ايشان چاپ کردند و خانم دبير هيات مميزه هم آن مطالب را به عنوان مقاله علمي در فصلنامه اي آي اس آي پذيرفته است. ديگر آثاري که برای نیل به رتبه استادی تمام از حافظ نیا پذيرفته شد عبارت بود از يک سلسله مقالاتي که بیشتر آنها را دانشجويان موظف بودند به نام ايشان منتشر نمايند و چند کتاب که خود يا دانشجويانش به نام ايشان منتشر کردند و انتشار هيچ يک از آنها بر اساس داوري همطرازان نبوده است. ايشان به کمک آقای دکتر علیجانی (از شبکه یاران) موفق شد اجازه ندهد که انتشار آخرین کتابش "جغرافیای سیاسی فضای مجازی" که حتی عنوانش تناقض در کلام است، مورد داوری همطرازان دانشگاهي قرار گيرد. برای انتشار سریع السیر این کتاب وی تا آنجا پیش رفت که از همان طریق یاد شده کتاب داوری شده و در نوبت انتشار قرار گرفته من در باره "فلسفه ژئوپولیتیک" از نوبت خارج شده و کتاب داوری نشده وی به جایش منتشر گردد، آن هم تحت عنوان کاملا غلط "جغرافیای سیاسی فضای مجازی" چون اساس کار جغرافیای سیاسی فضای واقعی یا حقیقی است و نمی تواند در آن واحد به بحث فضای مجازی در نفی فضای واقعی بپردازد.
خود آقای دکتر حافظ نیا که به تاکید مکرر خود "تلاش دارد که کمتر مطالعه کرده و بیشتر فکر کند"، در گستاخی اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 گوشه دیگری از حسادت از کنترل خارج شده خود نسبت به وضعیت علمی مرا با این اقرار به نمایش در آورده است که در تلاش برای جلوگیری از انتشار کتاب فلسفه ژئوپولیتیک من توسط سازمان تدوین کتب درسی "سمت" برای مدیران آن موسسه استدلال کرد: "مجتهدزاده نگاه غیر علمی به ژئوپلیتیک دارد، و چیز غیر علمی جایش در دانشگاه نیست. من به ژئوپلیتیک نگاهی علمی دارم..." این تلاش های خفت بار سبب آشنايي گسترده ام با شرايط اسفناکي شد در نظام آموزش دانشگاهي ما و اين که افراد چه آسان مي توانند از راه دوست بازي، پارتي بازي و باند بازی حسادت های خود را به کار گرفته و کار پژوهش و آموزش دانشگاهی يک رشته علمي را بدون زحمت به انحصار خود در آورند. از آن جالبتر این است که این آقای دکتر حافظ نیا که به اقرار خود دانشگاه تربیت مدرس یا جغرافیای سیاسی آن را خود تاسیس کرده و در عمل مدعی است که دکترای جغرافیای سیاسی را خودش به خودش داده است و نه مراحل علمی ولای دنیای علوم جدید را تجربه کرده و نه بر زبان انگلیسی تسلط لازم را دارد، با چه دلیری؟؟؟ حتی می نویسد که "مجتهدزاده نگاه غیر علمی به ژئوپولیتیک دارد و لی من به ژئوپولیتیک نگاه علمی دارم". به استناد نوشته هایش، منظور این فرد کم مطالعه به اقرار خودش از نگاه علمی داشتن به ژئوپولیتیک عبارت است از ترجمه غلط اصطلاح انگلیسی popular Geopolitics به صورت "ژئوپولیتیک مردمی یا انسان گرا" است و سر هم کردن داستان های شگفت انگیزی در زمینه ژئوپولیتیک حقوق ضعفا در برابر اقویا و ژئوپولیتیک حسادت ها و رقابت ها میان فرزندان خانواده خودش و.... در حالی که اگر ایشان زحمت اندک مطالعه و یا مشاوره با افراد مسلط به زبان انگلیسی را به خود می داد در می یافت که منظور از Popular Geopolitics ژئوپولیتیک مردم پسند است که به طور معمول به بحث های روزنامه ای در مسائل ژئوپولیتیک اطلاق می شود.
به هر حال، آقاي دکتر حافظ نيا که با اعتراضاتم عليه وضع موجود در رابطه با "انجام تاليف توسط دانشجو و دريافت حق التاليف و امتيازها توسط استاد" مواجه گرديد، براي خنثي کردن اين اعتراضات، با حوصله دست به دو کار زد: اول اينکه ترتيبي داد تا خانم دبير هيات مميزه دانشگاه تربيت مدرس از طریق ایشان مرا فراخوانده و تذکر دهد که "دانشگاه داراي مقرراتي است که بايد رعايت شود". من ابتدا تعجب کردم که چگونه و بر اساس کدام مقررات مي شود که در دانشگاهي کارمند هيات مميزه عضو هيات علمي را به خاطر یک بحث انتقادی نسبت به نارسایی های سیستم احضار و توبيخ کند. ولي بلافاصله به يادم آمد که آقاي دکتر حافظ نيا که دکتراي خود را از تربيت مدرس گرفته و در عين حال خود را بنيانگذار يا از بنيانگذاران آن دانشگاه مي داند، براي مدتي عضو هيات مميزه آنجا هم بوده و شبکه یاران خود را در آنجا نیز گسترانده است، بدیهی است که آسان می تواند در مديريت اداری هيات مميزه نيز اعمال نفوذ کند. دوم اينکه ایشان چون همیشه از ممیزان آثار من برای نیل به رتبه استادی تمام بود، در ارزشيابي آثار من براي نيل به این رتبه تعدادي از مقالات دانشجويی را عليرغم ميل و خواسته اعلام شده من ملحوظ کرد.  
 
نقش حافظ نیا در تعليق کارم در تربيت مدرس
جالب توجه است که اشاره کنم حدود يک ماه پس از دور اول خاتمه دادن به خدمتم در دانشگاه تربيت مدرس در زمستان 1389، آقای دکتر حافظ نیا که از شدت خوشحالی توجه نکرد که ربودن همه مسؤلیت هایم در راهنمایی و مشاوره رساله های دانشجویان به دلیل ادامه کارم به صورت قرارداد حق التدریسی، خلاف اخلاق انسانی و مقررات دانشگاهی است، همه آن کارهایم را بسرعت ربوده و بین خود و یاران شبکه ایش تقسیم کرد. ولی در نوبت دوم و نهایی عدم تمدید قراردادم ایشان، انگاری که در این زمینه مورد توبیخ مقامات دانکده قرار گرفته باشد، تا شش ماه جرات نکرد که راهنمایی ها و مشاوره های دکتری و کارشناسی ارشد مرا چپاول کند.
از سوی دیگر، علیرغم به نمایش در آوردن این خوشحالی از اخراج من، همان هنگام که ایشان راهنمایی های رساله دانشجویان مرا چپاول می کرد، در جلسه ای که با شرکت همه اساتيد گروه جغرافيا و در حضور دکتر اکبريان، رئيس دانشکده علوم انساني آن دانشگاه و معاونانش تشکيل شد، ناگهان زبان به اعتراض نسبت به آن تصميم گشود و با صدايي بلند و گله آميز رفتار اولياي دانشگاه را در ممانعت چند ساله آنان از ارتقاي من به رتبه استادي کامل و تصميم به خاتمه همکاري من با آن دانشگاه مورد انتقاد شديد قرار داد. ايشان در اين اعتراض ها و انتقادها، چند بار مطالبي را به اين مضمون تکرار کرد که:
 
دکتر مجتهدزاده سال هاي زيادي است که در سطح بين المللی استاد مسلم رشته ما شناخته می شود و شما در اينجا از ارتقاي رتبه او به سطح استادي ممانعت به عمل مي آوريد و بعد در يک وضعيت توجيه ناشدني به خدمت او خاتمه مي دهيد. ما به او خيلي نياز داريم و اگر او برود ما هم بايد بساط تدريس و پژوهش خودمان را جمع بکنيم.
 
پس از بيان اين اعتراض هاي محکم، ايشان جمله زير را موکدا تکرار کرد:
 
من تعجب دارم که چرا دکتر مجتهدزاده هميشه منتقد، نسبت به اين اقدامات خلاف اعتراضي نمي کند. با شناختي که از رفتار هميشه انتقاد آميز او در مسائل دارم، فکر مي کردم او در واکنش به اين
اقدامات، دانشگاه را بر سر خود و همه ما خراب خواهد کرد.
 
اين بيانات براي من چندان حيرت انگيز نبود، چون مدتي بود که توجه پيدا کردم در هر مورد که آقاي دکتر حافظ نيا از من تعريفي کرد، در همان مورد مشکلاتي برايم درست شد. براي مثال پيش از انتقال فاجعه بار واژه گزيني جغرافياي سياسي از خدمات من در فرهنگستان زبان و ادب فارسی به انجمن ژئوپوليتيک، ايشان در يکي – دو نوبت از خدمات من در اين زمينه در فرهنگستان تجليل کرد. يا اينکه در جلسه تيرماه 1391 ده تن از ياران و همکاران دانشگاهي ما با ايشان در مشهد، همان دوستان برايم نقل کردند که ايشان مدعي شد که "حراست دانشگاه قصد جلوگيري از شرکت (مجتهدزاده) در جلسه امتحان شفاهي ورودي دکترا (تيرماه 1391) را داشت ولي ايشان جلوي آنها را گرفت" که خلافش درست بود و..... اين گونه مباحث کاملا وارونه شده که براي هر آشنايي با روحيات و رفتار ايشان گوياي "هنر" کم نظير وي است در وارونه جلوه دادن حقايق برای تبرئه خود از آن گونه اقدامات یا برای سود جویی های غیر اخلاقی. به هر حال، با شنيدن مطالب دل انگيز بالا در جلسه مديران دانشکده و استادان گروه، در خطاب به ايشان و ديگر حاضران گفتم:
 
از محبت و توجه شما دوست و همکار عزيز صميمانه تشکر دارم، ولي آقاي دکتر و همکاران ارجمندم شما که از طريق رسانه ها صداي انتقاد هايم را فراوان شنيده ايد، اگر دقت بفرمائيد هميشه انتقادهاي من مربوط به دفاع از منافع ملي در روابط خارجي کشورم بوده است. من هيچ گاه براي خودم و مسائل اجتماعي و اداري مربوط به منافع خود و خانواده ام حرفي نزده ام.
 
 البته در قبال اين گفته ها بايد توضيح دهم که هر گاه توطئه اهانت و تهديد نسبت به من از پرده برون افتد، درجا پاسخگويي مي کنم تا جايي براي توليد عقده هاي مضر و گله و احساس انتقامجويي بعدي برايم باقي نماند. ولي چيزي که برايم در اين برخورد بخصوص حيرت انگيز بود اين که دکتر حافظ نيا چگونه چشم در چشم رئيس دانشکده و معاونينش و مدير و استادان گروه که از شاهدان عيني تلاش هاي وي براي اخراجم بوده اند دوخته و اين مطالب را سر هم کرد. نه تنها اولياي گروه آموزشي جغرافيا و دانشکده علوم انساني دانشگاه تربيت مدرس به گونه هاي مختلف مستقيم و غير مستقيم به آگاهيم رساندند که ايشان سخت در تلاش پايان دادن به کارم در آن دانشگاه بوده است، بلکه حتي مخالفت شديد ايشان با تهيه نامه همکاران دانشگاهيم در اعتراض به اخراجم به آگاهي من رسيد و به من گفته شد که در زمستان 1390 که کار امتحانات را پايان داده و براي تعطيلات میانترم به لندن رفتم آقاي دکتر حافظ نيا دانشکده را مجبور کرد که بازگشتم به لندن را که طبق قول و قرار جديد استخداميم با رئيس دانشگاه صورت گرفته بود به عنوان عدم حضور يا غيبتم از کار به اولياي دانشگاه گزارش کند. بر اساس همين گزارش بود که رئيس دانشگاهي که در مصلحت نديد به ياد آورد که عدم حضورم در ايام تعطيلات مطابق قول و قرار رسمي جديد با خود ايشان بود، دستور داد قرارداد پيماني من از اول سال 1391 متوقف شود.
در نوبتی دیگر در سال 1389 که در تلاش براي جلوگيري از توطئه مجدد براي توقف مجدد پرونده ارتقاء من پس از رفع بهانه ده سال انتظار، درگير طرح شکاياتي نزد رئيس وقت دانشگاه، آقاي دکتر فرهاد دانشجو، بودم، روزي در تالار شکرانه (ناهارخوري دانشگاه) با آقاي دکتر سمنانيان، رئيس دانشگاه تربيت مدرس به هنگام استخدام من در سال 1380 برخورد کرده و خواستم از ايشان شهادت بگيرم که ايشان شاهدند که آقاي دکتر حافظ نيا با من آن قول و قرارها را گذاشته بود و.... هنوز اين سخن به گوش ايشان نرسيده ديدم چهره اش درهم شد و زير زبان زمزمه کرد: دکتر حافظ نيا!!!... دکتر حافظ نيا!!!... ما هرچه مي کشيم از اين آقاي دکتر حافظ نيا مي کشيم....، و هنوز جمله تمام نشده بود که روی از من برتافت و به سوي ميز مورد نظر خود رفت.
در برخورد با دخالت داشتن در امر اخراج من از دانشگاه تربیت مدرس آقای دکتر حافظ نیا در گستاخی اینترنتی مورخ 26 فروردین 1392 نسبت به من، خود را به اصطلاح عوام این گونه لو داد که: "بهمین دلیل در این اواخر، وقتی از من پرسیدند، گفتم من دکتر مجتهد زاده و رفتار وی را تایید نمیکنم...". ولی ایشان توضیح نمی دهد اولیای دانشگاه که قصد اخراج مرا داشتند به چه دلیل با ایشان مشورت کرده و خواهان پی بردن به رضایت یا عدم رضایت ایشان نسبت به رفتار من بوده اند. آیا واقعیت این نبود که همان خانم دبیر هیات ممیزه بازهم با ایشان توطئه عدم رضایت دانشگاه از حضور و غیابم را شکل می داد تا نقطه پایانی بر کارم در آن دانشگاهگذاشته شود؟   
 
انجمن ژئوپوليتيک
در اينجا بايد اشاره شود که روی آوردن جمعی از سرداران سپاه به مشاغل رده اول دانشگاهي با دريافت آسان درجه دکتری در جغرافيای سياسی در یکی – دو دهه اخير پرسش فراواني را در جامعه ايراني مطرح کرده است. همزمان، اين وضعيت سبب بروز اين استنباط در جامعه شده است که من راهنما و معلم اين سرداران بوده ام. اين استنباط درست نيست و بيشتر اين سرداران دکتر در جغرافياي سياسی (از جمله سرداران اخباری و صفوی) که در رابطه به سوابق ارتباط آقای دکتر حافظ نیا با سپاه پاسداران به تربیت مدرس راه یافته و از شاگردان ایشان بوده و از بابت عرضه مطالبی بی ربط به جغرافیای سیاسی، درجه دکتری خود را دریافت کردند. تنها سرداري که حد اقل براي يک نيم سال با من درس داشت، سردار دکتر رشيد است که حتما سخت گیری های مرا به یاد می آورند، چون در برابر سخت گیری های من واقعا زحمت کشيد و مطلب ياد گرفت و در جغرافياي سياسي تخصص پيدا کرده است و در عين حال، تا این تاریخ هيچ گونه ادعايی را براي دخالت در امور پژوهشی و آموزش دانشگاهی این رشته در محیط های غیر نظامی مطرح نکرده است.
در سال 1383 بود که يکي از اين سرداران به نام دکتر محمد اخباري که از همان برخورد هاي اوليه در ديده من روشن کرده بود که درجه دکتری در اين رشته را بدون هیچ زحمتی بدست آورده و اجرای دقیق منویات سردار صفوی تنها دلیل ادامه حضورش در جغرافیای سیاسی دانشگاهی ایران است، ورقه اي جهت تشکيل يک انجمن علمی براي رشته آموزشي ما را به سر کلاس درس من (بدون حضور حافظ نیا و یاران) آورده و به امضايم رساند. من آن ورقه را بدون گفت و گو و با سرعت امضاء کردم به اين دليل که در نيم نگاهي به موضوع، فکر کردم تشکيل يک "انجمن علمي" براي رشته مورد تخصص ما مي توانست مفيد باشد و مشاهده کردم که همکاران سرشناسم خانم دکتر ميرحيدر و آقای دکتر عزتی هم آن را امضاء کرده بودند.
بعد از مدتي که موضوع بطور کلي از يادم رفت، دريافتم که انجمني ظاهرا در راستاي اهداف مطالعاتي مشخص شده در آن تقاضاي تاسيس به وجود آمده است، منتهي تحت عنوان "انجمن ژئوپوليتيک" که نام من هم در ميان نام موسسان آن آورده شد و سردار گيرنده آن امضاها در نقش مدير فعال آن انجمن خود را به آن تشکيلات تحميل کرده بود. از آنجا که من از همان آغاز کارم در ايران روشن کرده بودم که از يک طرف آدم سياسي و اداري نيستم و از طرف ديگر ژئوپوليتيک را علمي مستقل از جغرافياي سياسي نمي شناسم، شفاها به همه اعلام کردم که خواهان عضويت در آن انجمن نيستم، به خصوص که اين سردار دکتر اخباري در چند نوبت، دانسته يا نادانسته و از روي عدم درک صحيح شرايط و موقعيت ها، و یا به دستور سردار دکتر صفوی مرتکب اهانت های کودکانه ای نسبت به من شده و طمع های مالی و مقامی فراوانی را در رابطه با آن انجمن به نمایش در آورده بود.
آقای دکتر حافظ نیا و سرداران دست اندرکار تاسيس اين انجمن، ابتدا مصلحت را در آن ديدند که رياست آن با خانم دکتر ميرحيدر و بعد آقاي دکتر عزتي باشد تا تحت نام آنها اعتباري براي انجمن خود  کسب کنند. پس از آن دکتر حافظ نيا رياست انجمن را به عهده گرفته و با اینکه می توانست تا دو سال بعد هم ادامه دهد، در یک رای گیری فرمایشی از یاران شبکه خود، ریاست انجمن و همه اعضای آن را تحویل سردار دکتر صفوی و سردار دکتر اخباری داد و این گونه ثابت کرد که از ابتدای تاسیس، این انجمن مال سرداران یاد شده بوده و ایشان دو سال ریاست مصلحتی را فقط به دلیل حب ریاست شدیدش در دست گرفت تا جاده را برای به انحصار گرفتن آن تشکیلات برای سرداران یاد شده و خود هموار نماید. همچنین جای اشاره دارد که با گذشت مدتی اندک از تاسیس این انجمن، سردار دکتر اخباري در اقداماتي سخت موهن که شرحش از حوصله اين بحث خارج است، وادارم کرد تا در نامه اي به خانم دکتر ميرحيدر، اولين رئيس آن تشکیلات، پرهيز از عضویت و همکاری با آن انحمن را کتبا به آگاهي رسانم.
گذشته از آن، ورقه تقاضاي تاسيس انجمن ياد شده را فردي (سردار اخباری) در سر کلاس درسم به امضاي من رساند که من هيچ علاقه اي به گفت و گو با وي را نداشتم و به قول معروف براي خلاص شدن از دست وي حاضر بودم هر ورقه اي را ناديده و به سرعت امضاء کرده و بگذارم و بگذرم. در دوره دو ساله ریاست آقای دکتر حافظ نیا که ایشان هیاهوی فراوانی برای اثبات عضویت من در آن انجمن به راه انداخت، وادارم کرد تا در تماسي تلفني با ایشان بپرسم که آيا افراد از حق و آزادی انتخاب برخوردار هستند  که عضو انجمني باشند و يا نباشند؟ اگر چنين حقي وجود دارد، پس آن همه تلاش براي اثبات عضويت من در آن انجمن که حتی کتبا از عضویتش عذرخواهی کرده بودم براي چيست؟ اگرچه ايشان اين اختيار مرا در رابطه با عضويت يا عدم عضويتم در آن انجمن تاييد کرد، ولی ماموریتش برای به عضویت در آوردن من در انجمنی که متعلق به سرداران یاد شده است اجازه نداد که تلاش هاي خصومت آميز ياد شده متوقف گردد.
 
مجاهدين خلق و انجمن ژئوپوليتيک
همان گونه که توضيح دادم من از آغاز تشکيل اين انجمن به دو دليل از عضويت در آن خود داري کردم: اول اين که ژئوپوليتيک يک علم مستقل نيست که انجمن علمي مستقلي داشته باشد، ولی از دید آقایان کاملا مشخص بود که از نظر فراهم آوردن امکانات مالی بی حد و اندازه، کلمه "ژئوپولیتیک " می توانست به مراتب بیشتر از کلمه "جغرافیای سیاسی" موثر باشد. از دید من، اگر اين انجمن به نام دانش مستقل جغرافياي سياسی که ژئوپوليتيک مبحثی از مباحث آن است تشکيل مي شد، من نمي توانستم از عضويت در آن پرهيز کنم: علت دوم حضور بسيار فعال و پررنگ سرداران سپاه دکتر محمد اخباري و دکتر سيد يحيي رحيم صفوي، فرمانده وقت سپاه پاسداران بود  که آشکارا می توانست سبب ساز شايعاتي در انتساب اين انجمن به آن سپاه شود.
اواسط آبانماه 1388، يکي از دانشجويان ما که آقاي دکتر حافظ نيا راهنما و من مشاور رساله دکتريش بوديم، در تماسي تلفني به من خبر داد که در تاريخ اول آبانماه 1388 فردي به نام ايرج مصداقي، که بعد از جست و جوی سوابق معلوم شد از اعضاي سازمان مجاهدين خلق است، مطالب موهني عليه من در سايت شخصي و سايت های ديگری موسوم به "دنباله" و "پيک ايران" انتشار داد. وی توضيح داد که اين شخص در توطئه ياد شده، گذشته از نارواي فراوان شخصي و خانوادگي عليه من، دروغ هايی را انتشار داد همانند اتهام عضويت من در "تشکيلاتی شبه نظامي که به سپاه پاسداران تعلق دارد و وظيفه اش "مطالعات علمي است براي پيشبرد برنامه هاي استراتژيک سپاه پاسداران". وي آنگاه "انجمن ژئوپوليتيک" را به عنوان تشکيلات شبه نظامي مورد نظر معرفي کرده و از فهرست اسامي موسسان آن انجمن، فقط نام مرا به عنوان شاخص ترين ژئوپوليتيسين و جغرافيادان سياسي ايران که براي سپاه پاسداران کار مي کنم تبليغ کرده است. حیرت کردم که اگر افراد ياد شده به خود زحمت تحقيقي مختصر در این اتهامات را می دادند، نه تنها در مي يافتند که عضو آن انجمن و فصلنامه مربوطه نيستم، بلکه در مي يافتند که علت عمده عدم عضويت من در آن انجمن، عضويت فعال يکي دو تن از سرداران سپاه پاسداران بوده است که می توانست سبب ساز چنين تهمت هايی عليه اعضاي آن انجمن شود که شد.
فراتر، دانشجوی یاد شده اطلاع داد پس از آنکه با فرد مورد بحث از مجاهدین خلق از طریق ایمیل موجود در سایت وی تماس برقرار کرد از او پرسید که بر چه پایه ای این ادعاها را مطرح کرده است؟ وي در پاسخ مدعي شد که سند تاسيس انجمن ژئوپوليتيک و شماره ثبت مربوطه را از روزنامه رسمي گرفته است. اين همان موقعي بود که دکتر حافظ نيا براي کشاندن من به عضويت آن انجمن کپی هایی از ورقه ياد شده را با عصبانيت به عنوان سند عضويت من در آن انجمن در اختيار هرکسي مي گذاشت، بي توجه به اين حقيقت که امضاي تقاضاي تاسيس يک انجمن لزوما نمي تواند به معني عضويت امضاء کننده در آن انجمن باشد. توضیحات بیشتری که در این رابطه بدستم رسید شک و تردید مرا نسبت به نقش دکتر حافظ نیا در رابطه با آقای صادق خرازی و سابقه طولانی کارهایش در انتشار این گونه تهمت ها و اهانت ها علیه مرا بر انگیخت. و من ماندم و اين حيرت بزرگ که رابطه بين تهمت زدن هاي اعضاي سازمان مجاهدين خلق عليه من در رابطه با انجمن ژئوپوليتيک و تلاش خشم آلود دکتر حافظ نيا در انتشار سند تقاضای تاسیس انجمن ژئوپولیتیک به منظور اثبات عضويت من در آن تشکیلات در چه راستايی مي تواند قابل توجيه باشد. Normal 0 false false false false EN-GB X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-ansi-language:EN-GB; mso-bidi-language:AR-SA